وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

اعتراض و نق زدن زن به شوهر

حمیدرضا رشیدی جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲، 11:53

شبی سرد همسری به شوی خود گفت / بدت ناید ،تو هیچ وجدان نداری / گمانم عقل و فهم برسرنداری / مگر کوری چش دیدن نداری / بگو تا کی خوریم ما نان خالی / همه روز بی رمق بر روی قالی / نمی بینی فلانی می خرد زنبیل ، زنبیل / پنیر و ماست و گوشت ، سرشیر و پنیر / اگر عقلی به سر شوری نداری / بگیر از دیگران پند یادگاری/ نمی بینی که من هم بار دارم / که طفلی بیگناه در راه دارم / چو آید بچه ام فردا به دنیا / نگوید هیچ کلامی غیر بابا / بگفتا شوهرش ببند زبانت / مگر من قطع نمودم آب و نانت / بشدغمگین آن مرد نگون‌بخت/ که دستش زیر سر در فکرفرورفت / چرا تو در کلام عفت نداری/ بگو رازت ولی با بردباری / خبرازمن نداری زن ساده / که می‌سازم ملاط کنار جاده / گهی سیمان بریزم گه ماسه / شوند مخلوط با هم بهر سازه / به دوش گیرم ملاط را بهر استاد / زنم به نردبان در دست استاد / نمی بینی که دستم پینه بسته / لبانم خشک ، وجودم خسته گشته / ندارم چاره ای جز حمد یکتا / خدا دارد خبر از بی نوایی / از تحمل شما سپاسگزارم

کندو کاو در زندگی زنی به نام سایه‌

حمیدرضا رشیدی چهارشنبه دهم خرداد ۱۴۰۲، 14:6

سایه دختری زیبا و چش و ابرو مشکی بود که در محله و شهرخودش سوگلی و سرآمد همه بود . وقتی راه می‌رفت همه نگاهش میکردن ، پسرهای هم عصر خودش آرزو داشتن که سایه نگاهشان کند و تحویل بگیرد ، اما سایه دختری نبود که از روزنه احساسات خودش را ببازد ، چه بسا مغرور و دشوار پسند ، بله عاطفی و خونگرم و شیرین زبان بود ، اما هرگونه نگاه جنسی را بی اعتنا و درهم می‌کوبید، بارها خودش گفته بود که من رابطه کثیف و کولی وار را دوست ندارم ، بلکه زندگی باید مسیر سالم و از مجرای قانونی و شرعی سیر نماید . من سالهاست او را به خاطر دارم ، که حدود دوماه پیش به محله قدیمی شان رفتم ، از سر تصادف دختر خانم جوانی به تیپ و ضلع او دیدم که مشتری اسنپ من شد ، یک لحظه سر صحبت را گشودم و گفتم سالها پیش سایه دختر زیبا و با شخصیتی همسایه ما بود ، که بعدها گفتند به اتفاق خانواده اش به کرج نقل مکان نموده است ، در جوابم گفت بله کاملا درسته ، من یکی از اقوام نزدیکشان هستم ، پرسید آقا گویا شما نویسنده باشین و اینکه سایت هم دارین _ پناه برخدا دختر شما از کجا میدانید ، آخه کسی از اقوام مشخصات شما رو داده و گفتن که چیزای خوبی می نویسی ، گفتم کاملا درسته ، شما لطف دارین ، به من گفت دفتر خاطرات مادرم در دسترسه اگه افتخار بدین ، بصورت امانت میدم خدمتتون ، ولی لطفا در انتشار مواظب شخصیت خانواده باشید ، گفتم ، شما کاملا درست میفرمایید باشه ، حتما ، روز بعد دفترچه را به من داد ، من مجددا قول دادم که هر نویسنده حدود کار و وظیفه ای داره که قول میدم ، چنان بنویسم که حیثیت خانوادگی شما محفوظ و خدشه دار نشود و آبروی عزیزان دستخوش تلاطم نشود ، دفتر را باز نمودم چنین نوشته بود : این که نوشتم حکایتی است که بر من گذشته و من آنرا به دختر عزیزم نسرین یادگاری تقدیم میکنم . ما در یک خانواده متوسط زندگی می‌کردیم، پدرم بازنشسته راه آهن و پنجاه سالگی را پشت سر گذرانده و جبر روزگار او را سراسیمه به سمت کهولت پیش می‌راند، ما چهار خواهر و برادر بودیم ، من دختر ارشد و بزرگتر از بقیه و خواهرم با دوسال فاصله بچه دوم و دو برادرم از ما کوچکتر بودند ، من از نظر تحصیلات پیشرفت قابل توجهی نداشتم ، در سن بیست و دو سالگی هنوز کلاس دهم بودم ، بسیاری از دوستانم دانشگاهی و یا دست کم دیپلمه بودند ، ما درم مرا دوست داشت و همیشه می‌گفت سایه جون ، چشم امیدی که به تو دارم به اون سه تا ندارم ، میگفتم مامان من به درد چی میخورم ، نه خیلی درس خونم ، می‌گفت تو خاطره سال‌های جوونی من و بابایی، نور چشمی منی عزیز مامان ، زبانم لال بشه بعد از پدرت تو امید و سایه سرمی ، گفتم مامان درسم که خوب نبود تا بینم طالعم چی باشه ، گفتم مادر فعلا که خوشبختی من مثل اون خورشیده که غریبانه پشت ابرهای سیاه و کوههای خشک و بی رمق داره چرت میزنه ، ودر دام سیاهی گرفتار شده است ، در اون دوران خواستگاران زیادی داشتم ، توقعم خیلی بالا بود ، هر مردی را قبول نمیکردم چون تیپ و قد یک مرد برام مهم بود ، حتی به درآمد ناچیز راضی نمی‌شدم، دوست داشتم یک زندگی اشرافی ، ماشین و دستم پر باشد ، درست در این دوران بود که به واسطه شوهرخاله ام مهندس مجید بچه اراک مطرح شده بود من از قبل به خاله ام گفتم که اگه دوستش نداشته باشم برایم اهمیتی ندارد ، خدا را شاهدم روز نبود که متلک نخورم ، بعضی کنایه ها را قبول داشتم و اعتماد به نفس بالایی داشتم ،روزی جوانی از کنارم گذشت و گفت خوشگل شیرازی از کدوم چشمه آب میخوره تا منم خواهرم رو بفرستم تا اونم خوشگل دربیاد ، بسیار کنایه و حرف شنیدم ولی هیچگاه سرم را به چپ و راست حرکت ندادم ،،راستش کسی رو حساب نمیکردم ،مجید مهندس راه سازی پل سازی و جوان ظاهرا با شخصیتی بود که به خانواده ما معرفی شد ، مردی چارشونه ، قد بلند و تقریبا خوش تیپ که رسما از من خواستگاری نمود ، با اجازه مادرم ، باهم صحبت کردیم مردی منطقی و با سواد به نظرم اومد ، پس از فکر و مطالعه و نظر خواهرم و احترام برادرام قبولش کردم ، بعد از چند بار آمد و شد خانواده اش بعد از دو ماه به عقد هم درآمدیم ، چند ماه بعد عروسی کردیم بعد از آن یک ویلا در نزدیکی خونه پدرم اجاره نمودیم مجید روزها شرکت میرفت و عصرها پس از استراحت بیرون میرفتیم ، در همان ماه‌های اول حامله شدم ، که این زایمان به تولد پسر بزرگم ختم شد ، شکر خدا را میکردم ، بچه سالم و خیلی زیبا هم بود ، در این زمان انقلاب در ایران شروع و به نتیجه رسیده بود ، به دنبال آن شرایط تقریبا سخت زندگی و جنگ نیز شروع شد که ما هم مانند تمام هموطنان خود را با شرایط وفق دادیم .چندین سال زندگی کردیم ، از طرف همکاران مجید به او پیشنهاد شد که مالزی اوضاع کار جالب است ، اگر خودش بخواهد می‌تواند برود ، مجید با من مشورت کرد من خوشحال بودم برای ادامه زندگی به یک کشور خارجی بروم ، و زندگی در آنجا را نیز تجربه نمایم ، اون سال من صاحب دو بچه شده بودم ، من و مجید با هواپیما به اون کشور رفتیم ، زندگی ما اونجا هم مجهز بود ، خونه خوب و حقوق عالی مجید جای شبهه نداشت يک مهندس موفق و با نفوذ بود و من به او افتخار میکردم ، لازم نبود مجید هر روز سر کار باشد او مهندس بود و نقشه و کارش رو تحویل میداد و دیگر عوامل کارشون رو انجام می‌دادند و خودش روی کار نظارت داشت و در پایان موفق هم بود ، حالا دیگه من سرگرم بچه ها بودم و مجید مرتب با دوست و همکاراش به باشگاه و کاباره و نایت کلاب و احتمالا خیلی جاها که زنها خبر نداشتند سرک می‌کشیدند، نیمه های شب که به خونه می آمد بوی الکل از دهن و دماغش غوغا می‌کرد، روزی به شوخی آمیخته با جدی بهش گفتم مجید مواظب خودت باش ، در حین آروغ زدن فندک برا سیگار نزنی ، گفت چرا ، گفتم واسه اینکه گاز الکل از دهان و معده باعث آتش‌سوزی نشه ، خنده تلخی کرد و گفت حرفو با منظور زدی ،خلاصه بخشی از کار مجید مشروب خوری با دوستان بود ، گاهی مواقع محوطه حیاط نشسته و منقل هم گذاشته ، بطور کامل عیاشی می‌کرد، من خیلی از این برنامه نفرت داشتم اما به روی خودم نیاوردم ، وقتهایی واسه خر کردن من می‌گفت سایه دوس دارم من و تو با هم پیک بزنیم تا سر حال بیای ، خواهی نخواهی گیلاس مرا هم پر می‌کرد، چندین بار ادامه داشت ولی من زیاد دوست نداشتم ، زیرا نخواستم روزی دختر و پسر م مرا سرزنش نمایند ، وقتی در این مورد با مجید جرو بحث داشتیم می‌گفت، سایه تو که امل نبودی ، عزیزم تو که افکار بلندی داشتی این همه ایراد واسه چیه ؟ روزگار مثل برق و باد می‌گذشت، به خود اومدم که قریب یک دهه در غربتیم ، البته دو بار به خانواده سر زده بودیم ، ولی به طور جدی کاسه صبرم داشت لبریز میشد گفتنی ست که مجید کارش را نیز انجام می‌داد و پول خوبی هم می‌گرفت، وبه طور مرتب عیاشی هم میرفت ، من نیز چون خیلی از زنان سالم دیگر خبر نداشتم که همسرم به کدوم سوراخ سمبه های این شهر سر می‌کشد، درست نمی‌دانم شاید زن بازی هم میکردن ، لذا او در این مورد انکار می‌کرد و چیزی هم به من نمی‌گفت و وانمود می‌کرد که تفریح او مشروب خوری است ، میگفتم پس منقل وافور چیه ؟ روزی گفتم مجید جان در این زندگی من احساس خوشبختی ندارم _ چرا _ برای اینکه تو یا خوابی یا مشغول عیاشی ، وجدانا کدام رفت و آمد سالم ، کدام خانواده احوال من و بچه ها رو میگیره ، از خانواده‌ام دور شده و مشغول میگساری شده ایم ، می‌گفت دلت واسه وطن تنگ شده ، دنیای سخت و کوپنی ، صف بزرگ مواد غذایی و هزار جور دردسر دیگه ؟ بهش گفتم حالا که اینطوره سالانه من و این بچه ها رو دو سه بار ببر خونواده هامون رو ببینیم ، دوباره برگردیم ، گفت اگه اصرار کنی میبرمتون اونجا و خودم برمیگردم چون حاضر نیستم برگردم ایران ، گفتم خیلی بی رحمی ، دلم واسه مادرم تنگ شده ، پدر پیرمردم شاید اصن زنده نباشه و مرده باشه ، اینک درگیری مسئله روز ما شده بود و از داغ دلم سرش فریاد کشیدم و گفتم من از این غربت و عیاشی تو بیزارم ، اصن خبر داری ، تازگی‌ها مرتب افکار خودکشی دارم و درست نمیدونم چگونه به زندگیم پایان دهم ، برخی از دوستای ایرانی مجید منو نصیحت می‌کردند، سایه خانم سخت نگیر مدتی مجید کار بکنه تا لااقل با دست پر به وطن بروید ، فریاد زدم مثلا چند سال ، آخه خونی کردم که باید اینهمه ستم بکشم ، اگه میگساری و ولگردی خوشبختیه من این سعادت رو نمیخوام ، مجید گفت سایه خانم با چه زبانی با تو حرف بزنم ، من ایران نمیام ، عزیزم باور کن اینجا واسه بچه ها خوبه ، تحصیل میکنن و خوشبخت میشن ، از خر شیطون بیا پایین ، گفتم نه ، دیگه جونم به لبم رسیده و اینجا برام زندونی بیشتر نیست گفت اگه هم مجبورم میکنی باشه تو و بچه ها رو میبرم و برمیگردم و پشت سرم رو هم نگاه نمی‌کنم ، بهش گفتم مجید همسر عزیزم من به خاطر تو و این بچه ها دوست ندارم صدامو بالاتر ببرم که این بچه ها فردا عصبی بشن ، تو بیا و انصاف داشته باش و منو آزار نده ، من یک زنم ،مادرم ، خواهرم ، دوست دارم سالانه یکی دو بار خانوادمونو ببینم ، کجای این بی حسابه ؟ مجید گفت حالا که من عیاشم و اصرار رفتن داری ، حرف حساب گوش کن ، بیا اینجا تا روشنت کنم ، ببین سایه خانم درست به خاطر دارم هفته اول خواستگاری پدر عزیزت با شوهر خاله محترمتون بساط مشروب خوری را در خانه شما گذاشتند و من اونجا از دست بابای شما اولین گیلاس را سر کشیدم ، و متعاقب آن در جشن تولد سرکار خانم ، باز به دعوت بابات دور هم نشسته و مشروب خوردم ، پس لطفا جا نماز آب نکشید ، که پدر عزیزت ساقی مجلس بود ، اینو که گفت وجودم سراپا آتیش گرفت و به سختی خودمو گرفتم ، آنگاه بهش گفتم مجید جون اجازه میدی بنده هم شما رو روشن کنم - بفرما_ گفتم شعر معروفی هست که میگه ، خطا کرد در مصر آهنگری / به بغداد زدند سر مسگری ، اگه شما در خوشگذرانی اسراف میکنی ، پدر پیرمرد مرا چکار داری ، بابای من مردی شصت ساله که عمر خودش رو کرده و بچه هاش همه بزرگن ، جنابعالی هنوز جوونی و بچه هات خردسال و کو چیکن چکار با او داری ، من میگم مواظب سلامتی خودت باشی ، پدری واسه من مونده یک مشت استخونه ،اون روز تموم شد و مجید بلیط هواپیما تهیه کرد و پس از پرواز یکسره به خونه خودمون اومدیم ، پدرم مجید رو نصیحت می‌کرد که اگه سایه حرفی زده تعبیر بد نکن ، اون زندگی وخوبی تو و بچه هات رو میخواد ، همگی ما تورو دوست داریم و بهت افتخارمیکنیم ، اما مجید گوش شنوا نداشت فردای آنروز بیدار شد و بدون خدا حافظی خونه ما رو ترک کرد ، بهش زنگ زدم و گفتم من زندگیو دوست دارم ، من و این بچه ها منتظرتیم، یک ماه دیگه بیا سراغمون ، در جوابم گفت سایه خانم تو خوشی زده بود زیر دلت ، قدر منو نفهمیدی ، واس همونجایی که هستی آب خنک بخور ، نوش جونت ، دفعه بعد بهش تلفن زدم گوشی بلند نکرد ، نامه نوشتم جواب نداد ، به شرکت زنگ زدم بی فایده بود ،او برای خوشگذرانی بهتر کمر همت به نامردی ذاتیش بسته بود ، من از طریق آموزش و پرورش مدارک تحصیلی بچه ها را گرفتم و مشغول تحصیل شدند ، اینک عارف پسر بزرگم ده‌ساله، نسرین هشت و فریدون پسر کوچکم شش سالگی و کلاس اول بود ،ناچار در خونه پدری با حقوق اندکش زندگی می‌کردیم، فکرش را بکنید کدام زندگی ، من و دخترم لباس کهنه اقوام رو می پوشیدیم ، پاهایم ترک خورده و جوراب درستی هم نداشتم ، دیروز خانم مهندس بودم مرغ سوخاری میخوردم و امروز در کمیته امداد حبوبات گدایی میکردم ، زجر پشت زجر ، پدر بیچاره ام از سر ناچاری سر خیابون خوراکی به بچه مدرسه ها میفروخت ، دایی پیرمردی داشتم که اون هم حتی المقدور به من کمک می‌کرد، پنج سال گذشت و من جدایی در غیاب را قانونی به انجام رساندم ، دلخوشی من خواهرم پونه بود ، او با همسرش در فروشگاهی در بندرعباس کار می‌کردند سالانه دو سه بار لباس نو و کهنه ، غذاهای کنسرو شده با وانت برایمان میفرستاد ، خلاصه دو سه سال دیگه با بدبختی گذشت پدرم تصمیم گرفته بود که خونه و مغازه را بفروشد و به کرج برویم ، شاید در آنجا پسرم و دخترم که حالا شانزده ساله شده ، جایی مشغول به کار شوند و امورات ما بگذرد ، در این دوران یکی از اقوام دور مادرم از نسرین خواستگاری کرد ، کاظم جوان سالم و پاکی که در انبار توشه راه آهن به صورت پیمانکاری مشغول بود ، باهاش موافقت کردم و جواب مثبت دادیم ، خداوند رحمی کرد و در طول چند ماه جهیزه نسرین تکمیل و اونو به خونه شوهر فرستادم ، دخترم اگر چه هنوز سن و سال بالایی نداشت اما اونو توجیه کردم که به یاری خدا شوهرت جوان پاک و زندگی کنی است ، زرق و برق ، ریالی نمی ارزد پاکی و درستی سرآمد ثروت است به امید خدا صاحب همه چیز میشوید ، پس از مراسم پاگشا ، اونارو از زیر قرآن رد نمودم و برایشان خوشی آرزو کردم ، درست در همین اوضاع بودیم که یک مرد فرهنگی بازنشسته منو از پدرم خواستگاری کرده بود ، اون معلم در تهران بود ، از پدر و مادرم خواست تا همراه من به تهران برویم و به یاری خدا مشکلات پدر پیرم تا حدودی کاهش یابد ، آنجا رفتیم و با اجازه پدر و مادرم همسر یک مرد فرهنگی که سال گذشته زنش فوت کرده بود شدم ، همسرم آقای بهداد قول داد تا عارف پسرم را در کارخانه ظروف یکبار مصرف به کار بگمارد تا چند ماه دیگه مسئله سربازي فرزندم حل و مشخص نماید ، اضافه کنم که بهداد همسرم از زندگی قبل پسر دختری دارد که سالها پیش ازدواج کرده و در تبریز بسر می‌برند، تنها خواهر مجردی دارد که به لحاظ مشکلات خاص خودش تا کنون ازدواج نکرده است ، من به بهداد قول دادم که چون مادری دلسوز از آن خانم مواظبت نمایم ، به همسرم گفتم به رئیس شرکت سفارش کند تا عارف محل خواب داشته باشد که او گفت این حرفو نزن عارف نیز چون فرزند خودمه و در این خونه به رویش باز است ، باید گفت که مدتهاست که نسل گوشی‌های همراه قدم به عرصه حیات میهن گذاشته ، بهداد که از قبل خط گرفته ، واینک در کلیه شهرها از این وسیله استفاده میشو د همسرم برایم خط دائمی و گوشی تهیه نمود که به وسیله آن به خونه پدر و مرتب احوال دخترم نسرین را جویا میشدم ، چند روز پیش بابام زنگ زد و گفت سایه جون من هم خونه و مغازه را فروختم و به امید خدا یک ماه دیگه به کرج نقل مکان خواهیم کرد ، خوشحال بودم که فاصله ام با خانه پدری کم می‌شود و راحت‌تر میتوانم ، پدر مادر، فرزند کوچکم فریدون و برادرم را ببینم ، به هر حال انتظار پایان یافت ، دیشب پدرم تلفن کرد که فردا لوازم را با کامیون میفرستن و خودشون هم چند ساعت زودتر با قطار می‌رسند، همسرم منو به کرج برد تا در چیدمان لوازم به مادرم کمک نمایم ، من سه روز در خانه پدر ماندم ، البته بهداد پس از احترام و مبارک گویی ، ساعتی بعد به تهران برگشته بود ، اینک چندین ماه از آن دوران می‌گذرد، به قول بچه ها همه چیز در حد المپیک است ، من با بهداد خوشبختم ، عارف مشغول به کار است ، دو تا برادرم سرشون تو لاک خودشونه ، نسرین دخترم به سلامتی حامله است ، پونه خواهرم سر زندگی خودشه فریدون پسر کوچکم دیپلمش رو گرفته ، سرجمع همه چیز بر وفق مراد است ، در این مدت من ، بهداد و خواهرش چندین بار به مسافرت ، مشهد ، شیراز ، کرمانشاه ، تبریز و دیدن بچه ها رفته ایم کاملا خوشبختیم ، قراره چند وقت دیگه از نسرین هم دیدن بکنیم ، پدرم هر روز صبح بعد از پیاده روی ، بربری گرم جهت صرف صبحانه برای مادرم می‌خرد، روزی جهت خرید مقداری لوازم و خوردنی همراه بهداد به بازار رفتیم ، تقریبا خریدامون داشت تموم میشد ، که : گوشی من زنگ خورد ، بله ، عارف پسرم بود ، سلام مامان _ سلام عارف جون خوبی _ آره مادر ، تو خوبی ، کجایی؟ با بهداد واسه ، مقداری خرت و پرت اومدیم بازار ، گفتم کاری داشتی ؟ نه چیزی نیست خواستم ساعتی بیام اونجا ، گفتم باشه ، بذار وقتی با آقاجون به خونه رسیدم بهت زنگ میزنم بیایی ، صحیح نیست از جلو بری ، خواهر بهداد سکینه خانم زن حساس و مریضیه شاید بترسه ، خلاصه ساعتی دیگه باهات تماس میگیرم ،_ باشه مامان ، بهداد پرسید سایه کی بود ، گفتم عارف بود خواست بره خونه ، بهش گفتم نیستم ساعتی دیگه بیا ، اما ناخودآگاه یاد روزی افتادم که ماشین لباسشویی را روشن کرده و مشغول ریختن لباسهای خودمون و شلوار عارف در ماشین بودم که یهویی دستم به جیب شلوار عارف رفت و ناگهان پاکت سیگار و مقداری ماده تریاک در جیبش دیدم ، همون لحظه تکان سختی خوردم و پکر شده بودم اما چیزی به روش نیاوردم و به بهداد هم چیزی نگفته بودم اما مدام دلشوره داشتم تا پس از مدتی که مورد کم رنگتر گردید ‌. بماند ، در این لحظه عارف پسر ناخلف من با این تفکر که خرید ما طولانی باشد به واسطه کلیدی که از قبل تهیه نموده به خانه من می‌رود در را باز می‌کند، سکینه خانم عادت داشت وقتی ما نبودیم درب حال را از داخل قفل می‌کرد و سرگرم تلویزیون میشد ، خواهر بهداد متوجه شده و با بستن در مانع ورودش شده بود ، که عارف شروع به فحاشی و دشنام رکیک و ناروا می‌کند، درست همین دم من و بهداد رسیدیم ، فریادهای عارف پلید باعث شد تا بهداد با عجله تمام از ماشین پیاده شود و خاموش نکرده ماشین را رها و با عجله تمام خود را به داخل حیاط بیاندازد ، خواهرش در را باز کرد و با گریه و زاری یک ریز بر سر خودش می‌کوبید، با گریه گفت این پسر میخواست به زور وارد خانه شود و ....من فریاد کشیدم که کثافت حرومزاده خونه مردم چکار میکنی ، کی به تو اجازه داده ، تا کجا میخوای منو ببری .... بهداد خواهرش را ساکت کرد و به من گفت لطفا صداتون رو بالا نبرید ما آبرو داریم ، عارف کثیف ، از خونه فرار کرد و رفت ، اما من حالا دیگه آنچه داشتم از دستم رفت و برای همیشه شکست خوردم ، بهداد رو به من کرد و گفت : لطفا هرچه سریعتر لوازمتون رو جمع و تشریف ببرید ، من به شما نیازی ندارم ، التماس کردم که بهداد جون خودم گزارش عارف رو به پلیس میدم ، که او قبول نکرد و در گفتارش کوتاه نیامد . نشستم زار زدم خدایا به درگاهت چه کردم ، کفاره کدام گناه و معصیت را باید بدهم ، خدایا کاش این ی خواب باشه و اون هم یک خواب نامربوط ، خیر ، سونامی آمد و کار منو یکسره کرد ، دیروز خانم یک معلم بودم و امروز خوار و اخراجی ، گوشی را از جیب در آوردم و اونو گذاشتم روی میز . اما بهداد قبول نکرد و گفت سایه خانم این خط مال شما و به اسم خودته ، تو گناهی نداری من دیگه توان ادامه را ندارم ، لباسامو جمع کردم و دل شکسته به خانه پدر رفتم ، خانواده ام همگی منو دلداری دادن ، اما من زار زدم و گفتم این چه سرنوشت شومی است که پایانی ندارد، این نحوست دست از سر من برنمی‌دارد. مادرم گریه میکرد و می‌گفت خود زنی و زاری چیزی رو عوض نمیکنه ، ذات این پسر ، نتیجه اون پدره . دخترم نسرین گل خوش عطر و بوی مادر اگرچه خیلی از روزهای تلخ زندگی مادرت را میدانی ولی من تا توانستم همه را به یادگار برایت نوشتم . بار خدایا چگونه اون همه خوشی ، شادی و عزت بهداد عزیز را فراموش کنم ، بالاخره روزگار و بخت من اینگونه رقم زده شد ، چاره ای ندارم ، دخترم ؛ من در غروبیترین غربت این ساحل لعنتی به تمنای مرگ روزگار سپری میکنم ، بدان آفتاب عمرم بر لبه بام رو به افول است ، بهاری نداشتم . دراینجا ساعتها معنی ندارند و گویی مدتهاست فلج شده اند ، دقایق سنکوب کرده و ندای نیستی سر می‌دهند، چنانکه گویی من در یک منظومه ی منحصر طی طریق میکنم ، اما تو مواظب خودت باش ، زیرا چرخش زندگی در همه احوال یکنواخت نیست . مادرت سایه. من ( نویسنده ) تمام صفحات این خاطرات تلخ را مو به مو خواندم و به شدت منقلب گردیدم ، . فردای آنروز به محله قدیمی رفتم ، شصتی زنگ را فشردم ، خانم جوان در را باز کرد ، گفتم دخترم امانتی را آوردم که تحویل نمایم ، من خیلی تاسف خوردم ، تو رو خدا مادرتون چطوره ، خانم جوان گفت بفرمایید خونه اینجا درست نیست _ نه ممنون ، شما لطف دارین ، خیلی اصرار نمود ، گفتم دخترم اگر چه من جای پدرتون هستم ولی همسرتون تشریف ندارن، لطفا اصرار نکنین ، _ پس لطفا چند لحظه صبر کنید باشه . لحظه ای بعد با یک پارچ آب و یک زیر انداز رسید و گفت تشریف بیارید، زیرانداز را روی لبه بلوار نهاد و گفت چند لحظه ، بقیه خاطره را من تمام بکنم _ بفرمایید گوش می‌کنم. گفت : من نسرین دختر سایه خانم هستم ، مادرم از آقای بهداد جدا می‌شود، بهداد می‌گوید، سایه خانم شما زنی زیبا و دوست داشتنی هستید ، اوضاع فرزند شما و خواهر بیمار من مجالی برای زندگی ما نمی‌گذارند، آن فرهنگی شریف قبل از طلاق مقدار قابل توجهی وجه نقد به حساب مادرم واریز می‌کند، مادرم از بهره ماهانه آن امرار معاش می‌کند، که با پدر و مادر پیرش زندگی را ادامه می‌دهند، سه سال پس از طلاق مادرم ، پدر بزرگم که به رسم عادت صبحها از خواب بیدار شده و نان گرم می‌گیرد، درست در یکی از آن روزها ، خواب می‌ماند و به نانوایی نمی‌رود، مادر و مادر بزرگم به اتاقش می‌روند تا چگونگی نخریدن نان را جویا شوند . متاسفانه پدربزرگم در خواب دچار حمله مغزی شده و فوت می‌کند، من نیز دو روز بعد به اتفاق همسر و فرزندانم به اونجا رسیدم ، مادرم خیلی شیون و زاری می‌کرد ، اگر چه همه نصیحتش می‌کردند اما فایده نداشت ، که روز بعد مادرم به روی مزار پدرش در حال گریه و شیون غش می‌کند، او را به بیمارستان می‌برند، اما مادر عزیزم همان سایه خانم نیز جان میسپارد ، من( نویسنده ) نتوانستم جلو اشکهایم را بگیرم ، اما نسرین خانم تشکر نمود و مدام می‌گفت، خدا شما را نگهدارد ، ادامه داد از آن زمان سیزده سال می‌گذرد، سه سال پیش برادر بزرگم که باعث اون جدایی تلخ از بهداد گردید به لحاظ اعتیاد و آوارگی در پارکی واقع در کرج به لحاظ ضعف و سو' مصرف مواد از دنیا می‌رود، به درازی عمر شما . پایان ، از تحمل خوانندگان عزیز سپاسگزارم .

ام

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها