مردی که دوستش داشتم
هنوز به یاد دارم ، قریب یک دهه پیش مادرم میگفت: خوشگل من کاکل زری مامان . میگفتم مامان جون به پسرا میگن کاکل زری ، من که دخترم . میگفت: مادر بچه اش را دوست دارد ، چه فرقی دارد ، من ترا با هفت پسر عوض نمیکنم و از دوست داشتنت بسیار خوشوقتم ، اینک کبوتری بال شکسته ام که در برجک سرباز فقیری پناهنده شده و گویی سرباز دلش نمیاد این کفتر زخمی را پرت نماید ، شاید سربازی دلسوخته و عاری از مادر ، که دلش واسه بی کسی خود به ستوه آمده و کنج جگرش سوخته است و بی هیچ شوقی به مرخصی میرود بدون اینکه قلبی به گرمی مادر برایش بطپد ، سربازی دلسوز و عاطفی به فقیری مسعود شوهر ناکام من که چرخ زمان وجودش را فنا و زندگی را از او گرفت . همسر محبوبی که دلم در لابلای موهای مشکی و کوتاهش پیچ و تاب خورده بود . عزیز محبوبی که در زمزمه های عاشقانه ام عجین شده بود . جوانی زیبا که قافیه ی حرفهایم و ترانه های تنهاییم گشته بود . مسعود من جوان بیست و سه ساله ای بود که پس از فارغ التحصیل از دانشگاه به خدمت سربازی رفته بود ، در آخرین سال دانشگاه به خواستگاری من آمد ، که پس از چندین نشست و برخاست متوجه شدم که او مردی با احساس و بسیار عاطفی ، دلسوز و با غیرت است ، به مرخصی که می اومد با هم قدم میزدیم ، منو کافه بستنی میبرد، شام و ناهار با هم بودیم و اینکه خیلی خوش بودیم و احساس خوشبختی میکردیم ، یادم میاد شبی پشت بام نشسته و حرف میزدیم ، بهش گفتم مسعود ، شبا که به ستاره ها چشم میدوزم به یاد چشمان زیبا و پر مهرت می افتم و بعضی وقتا گریه ام میگیرد، و تا مرخصی که میایی ، آنگاه روحم آرام میگیرد، مسعود گفت شبنم جون بعضی وقتا که مرخصی ساعتی میام و با دوستان گشتی میزنیم ، دختری که از کنارمون رد میشه ، یه یاد تو می افتم و برات دلتنگ میشوم . گفتم خوبه ، بگو بینم اون دختر کیه ؟ پدر سوخته میری دید میزنی ، اصن چرا نگاه میکنی ، البته شوخی میکردم ، میگفت به خدا جز اینکه به تو دلخوشم ، شوق غذا خوردن را هم ندارم ، مسعود برایم عشق بود ، امید بود و زیباترین شعر و ترانه من بود ، یک دنیا مهربانی در چشمان زیبایش سو سو میزد ، سال آخر دانشگاه بود که عقد هم شدیم ، و هیجده ماه بعد سربازی رفت . شبی در زیر نور ماه با هم قدم میزدیم و از هر دری میگفتیم، هوا کاملا روشن بود ، از کنار پیرمردی گذشتیم که اون پدر عطسه ای کرد و عصایش افتاد ، پیرمرد خم شد و دستانش را به روی آسفالت به دنبال عصا دوران میداد ، مسعود فریاد آرامی زد و گفت پدر جون رسیدم ، شوهرم رفت و عصای پیرمرد را از زمین برداشت و در دستانش گذاشت و همزمان دستش را نیز بوسید ، او هم دستی به سر مسعود کشید و تشکر کرد . به مسعود گفتم عصاشو که تو دستش گذاشتی ، بوسه چی بود ، از زیارت اومده بود ، گفت ، نه نگو ، دلم واسه بابا سوخت ، گفتم آخه دیوونه پدرته که چپ و راست میگفتی بابا ، مسعود با خوشمزگی گفت پس حتما باید شوهر مامانم باشه که بگم پدر ، عزیزم این مردان ریش سفید و تکیده همه در جایگاه پدر قرار دارند ، مگه باید حتما شوهر مامان جون باشن ، گفتم مسعود خیلی چیز میدونی ، شیطون این حرفا رو کی یادت داده ، خندید و گفت ، من مرد زن و بچه داری هستم ، عیال وارم ، گفتم آره معلومه ، طفلکی هفت تا پسر دختر داره ، وای وای از دست این جوون ، خدا میدونه با مسعود چقد خوش بودم ، و چه نقشه ها که واسه زندگیمون نکشیدیم . سربازی مسعود رو به پایان میرفت ، ولی کاش تموم نمیشد . نگو که دوران زندگی و خوشبختی ما کوتاه مدت و شمارش معکوس آن شروع شده است ، روزهای پایانی مسعود با من تماس گرفت و گفت به مناسبت جشن پایان خدمت چی واست بخرم ، گفتم آخه بچه ننه سرباز چی داره که بخواد کادو بخره ، گفت ، این چه حرفیه ، کلی پس انداز دارم که واسه محبوبم چیزی بخرم ، بعد از لحظاتی خدا حافظی کرد ، و ساعت راحتی تمام شده بود ، درست سه روز بعد بهم زنگ زد و گفت واست انگشتر گرفتم ، گفتم پناه برخدا ، انگشت من که پیش خودمه ، گفت اندازشو بلد بودم ، به شوخی گفتم پدر سوخته ، تو کی انگشت منو نگاه کردی که سایز اونو میدونی ، خیلی شیطون و بد جنسی ، و خندیدم ، گفت قابل همسر مهربونم رو نداره ، گفتم فدات شم ، خیلی آقایی ، در واقع این آخرین لحظه خوش و مکالمه من و مسعود بود ، مسعود ناکام من با چند سرباز دیگه هنگام برگشت به خانه ، دچار سانحه میشود، از دره سقوط کرده و طعمه حریق میگردند، وقتی خبر رسید خانواده من و مسعود به محل حادثه رفتیم که اجساد سوخته و نیمه سوخته را به سرد خانه منتقل کرده بودند ، در میان لوازم کیف نیم سوخته مسعود را شناختم ، پس از گشودن آن انگشتر کادو شده را دیدم ، جیغ کشیدم و کلیه خاک و خاکسترها را بر سرم ریختم ، اما مسعود من پر کشیده بود ، اینک یک ماه از حادثه میگذرد، با اینکه بیست سالم تمام نشده اما تعدادی از موهایم سفید شده که دیگه مهم نیست ، اما مسعود علاوه بر مهربانی و دلسوزی ، باهوش و با شعور بود ، روزی خلوت کرده و صحبت میکردیم . مسعود میگفت: زندگی زیباست ، بستگان همه عزیزند ،لذا آدمی باید در هر مقطعی از زندگی جنبه هر واقعه و حادثه رو داشته باشه . در کلامش پریدم و گفتم این چه حرفیه ، زبونتو گاز بگیر ، ما هنوز یک سال با هم زندگی نکرده ایم ، ادامه داد زندگی این نیست که در شادیها بخندیم و در جشنها برقصیم ، زندگی فراز و نشیب دارد و باید تحمل حوادث و مشکلات را نیز داشته باشیم و همیشه توکل به حق را فراموش نکنیم ، اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم بسه مسعود حرف خوب بزن ، که گفت من فدای تو و اشکهای و اون قلب پاکت ، گفتم من فدای تو مسعود مهربانم ، اگر چه حادثه کمرم را خم کرد و وجودم راشکست اما توکلی به خداست ، از تحمل شما ممنونم .