وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

مردی که دوستش داشتم

حمیدرضا رشیدی جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۲، 0:52

هنوز به یاد دارم ، قریب یک دهه پیش مادرم می‌گفت: خوشگل من کاکل زری مامان . میگفتم مامان جون به پسرا میگن کاکل زری ، من که دخترم . می‌گفت: مادر بچه اش را دوست دارد ، چه فرقی دارد ، من ترا با هفت پسر عوض نمیکنم و از دوست داشتنت بسیار خوشوقتم ، اینک کبوتری بال شکسته ام که در برجک سرباز فقیری پناهنده شده و گویی سرباز دلش نمیاد این کفتر زخمی را پرت نماید ، شاید سربازی دلسوخته و عاری از مادر ، که دلش واسه بی کسی خود به ستوه آمده و کنج جگرش سوخته است و بی هیچ شوقی به مرخصی می‌رود بدون اینکه قلبی به گرمی مادر برایش بطپد ، سربازی دلسوز و عاطفی به فقیری مسعود شوهر ناکام من که چرخ زمان وجودش را فنا و زندگی را از او گرفت . همسر محبوبی که دلم در لابلای موهای مشکی و کوتاهش پیچ و تاب خورده بود . عزیز محبوبی که در زمزمه های عاشقانه ام عجین شده بود . جوانی زیبا که قافیه ی حرفهایم و ترانه های تنهاییم گشته بود . مسعود من جوان بیست و سه ساله ای بود که پس از فارغ التحصیل از دانشگاه به خدمت سربازی رفته بود ، در آخرین سال دانشگاه به خواستگاری من آمد ، که پس از چندین نشست و برخاست متوجه شدم که او مردی با احساس و بسیار عاطفی ، دلسوز و با غیرت است ، به مرخصی که می اومد با هم قدم میزدیم ، منو کافه بستنی می‌برد، شام و ناهار با هم بودیم و اینکه خیلی خوش بودیم و احساس خوشبختی میکردیم ، یادم میاد شبی پشت بام نشسته و حرف میزدیم ، بهش گفتم مسعود ، شبا که به ستاره ها چشم میدوزم به یاد چشمان زیبا و پر مهرت می افتم و بعضی وقتا گریه ام می‌گیرد، و تا مرخصی که میایی ، آنگاه روحم آرام می‌گیرد، مسعود گفت شبنم جون بعضی وقتا که مرخصی ساعتی میام و با دوستان گشتی میزنیم ، دختری که از کنارمون رد میشه ، یه یاد تو می افتم و برات دلتنگ میشوم . گفتم خوبه ، بگو بینم اون دختر کیه ؟ پدر سوخته میری دید میزنی ، اصن چرا نگاه میکنی ، البته شوخی میکردم ، می‌گفت به خدا جز اینکه به تو دلخوشم ، شوق غذا خوردن را هم ندارم ، مسعود برایم عشق بود ، امید بود و زیباترین شعر و ترانه من بود ، یک دنیا مهربانی در چشمان زیبایش سو سو میزد ، سال آخر دانشگاه بود که عقد هم شدیم ، و هیجده ماه بعد سربازی رفت . شبی در زیر نور ماه با هم قدم میزدیم و از هر دری می‌گفتیم، هوا کاملا روشن بود ، از کنار پیرمردی گذشتیم که اون پدر عطسه ای کرد و عصایش افتاد ، پیرمرد خم شد و دستانش را به روی آسفالت به دنبال عصا دوران میداد ، مسعود فریاد آرامی زد و گفت پدر جون رسیدم ، شوهرم رفت و عصای پیرمرد را از زمین برداشت و در دستانش گذاشت و همزمان دستش را نیز بوسید ، او هم دستی به سر مسعود کشید و تشکر کرد . به مسعود گفتم عصاشو که تو دستش گذاشتی ، بوسه چی بود ، از زیارت اومده بود ، گفت ، نه نگو ، دلم واسه بابا سوخت ، گفتم آخه دیوونه پدرته که چپ و راست میگفتی بابا ، مسعود با خوشمزگی گفت پس حتما باید شوهر مامانم باشه که بگم پدر ، عزیزم این مردان ریش سفید و تکیده همه در جایگاه پدر قرار دارند ، مگه باید حتما شوهر مامان جون باشن ، گفتم مسعود خیلی چیز میدونی ، شیطون این حرفا رو کی یادت داده ، خندید و گفت ، من مرد زن و بچه داری هستم ، عیال وارم ، گفتم آره معلومه ، طفلکی هفت تا پسر دختر داره ، وای وای از دست این جوون ، خدا میدونه با مسعود چقد خوش بودم ، و چه نقشه ها که واسه زندگیمون نکشیدیم . سربازی مسعود رو به پایان میرفت ، ولی کاش تموم نمیشد . نگو که دوران زندگی و خوشبختی ما کوتاه مدت و شمارش معکوس آن شروع شده است ، روزهای پایانی مسعود با من تماس گرفت و گفت به مناسبت جشن پایان خدمت چی واست بخرم ، گفتم آخه بچه ننه سرباز چی داره که بخواد کادو بخره ، گفت ، این چه حرفیه ، کلی پس انداز دارم که واسه محبوبم چیزی بخرم ، بعد از لحظاتی خدا حافظی کرد ، و ساعت راحتی تمام شده بود ، درست سه روز بعد بهم زنگ زد و گفت واست انگشتر گرفتم ، گفتم پناه برخدا ، انگشت من که پیش خودمه ، گفت اندازشو بلد بودم ، به شوخی گفتم پدر سوخته ، تو کی انگشت منو نگاه کردی که سایز اونو میدونی ، خیلی شیطون و بد جنسی ، و خندیدم ، گفت قابل همسر مهربونم رو نداره ، گفتم فدات شم ، خیلی آقایی ، در واقع این آخرین لحظه خوش و مکالمه من و مسعود بود ، مسعود ناکام من با چند سرباز دیگه هنگام برگشت به خانه ، دچار سانحه می‌شود، از دره سقوط کرده و طعمه حریق می‌گردند، وقتی خبر رسید خانواده من و مسعود به محل حادثه رفتیم که اجساد سوخته و نیمه سوخته را به سرد خانه منتقل کرده بودند ، در میان لوازم کیف نیم سوخته مسعود را شناختم ، پس از گشودن آن انگشتر کادو شده را دیدم ، جیغ کشیدم و کلیه خاک و خاکسترها را بر سرم ریختم ، اما مسعود من پر کشیده بود ، اینک یک ماه از حادثه می‌گذرد، با اینکه بیست سالم تمام نشده اما تعدادی از موهایم سفید شده که دیگه مهم نیست ، اما مسعود علاوه بر مهربانی و دلسوزی ، باهوش و با شعور بود ، روزی خلوت کرده و صحبت میکردیم . مسعود می‌گفت: زندگی زیباست ، بستگان همه عزیزند ،لذا آدمی باید در هر مقطعی از زندگی جنبه هر واقعه و حادثه رو داشته باشه . در کلامش پریدم و گفتم این چه حرفیه ، زبونتو گاز بگیر ، ما هنوز یک سال با هم زندگی نکرده ایم ، ادامه داد زندگی این نیست که در شادی‌ها بخندیم و در جشن‌ها برقصیم ، زندگی فراز و نشیب دارد و باید تحمل حوادث و مشکلات را نیز داشته باشیم و همیشه توکل به حق را فراموش نکنیم ، اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم بسه مسعود حرف خوب بزن ، که گفت من فدای تو و اشکهای و اون قلب پاکت ، گفتم من فدای تو مسعود مهربانم ، اگر چه حادثه کمرم را خم کرد و وجودم راشکست اما توکلی به خداست ، از تحمل شما ممنونم .

تفسیری زیبا از عشق ، یا تنها عشق حقیقت دارد ، به قلم دکتر برایان ال. وایس

حمیدرضا رشیدی سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲، 18:38

پیش گفتار این گیاهان زیبا را از مدتها پیش می شناسم . زمانی دلم را در چمنزار موهای زیبا و طلاییت جا گذاشتم ، که با چشمان نیلگون و هلال چهره زیبایت مرا نظاره میکردی ، در نگاهت رازی را خواندم ، با پای عریان به پیشباز آمدم تا پرده دل بگشایم ، و برایت عاشقی کنم ، ناگهان یکباره رعدی آمد و صاعقه ای درگرفت ، طوفانی سهمگین راهم را بست واز تو جدا شدم . اما بدان ای آشنای ناشناس ، در هر دوره از زندگی ترا میشناسم . دکتر وایس روانپزشک بزرگی که مانند تمام پزشکان و متخصصان سراسر جهان با توجه به شغل شریف و حساسش خیلی متعهدانه و راز داری بیمار و رعایت اصول امر مقدس پزشکی کار خود را دنبال می‌کند، در اتاق معاینه ضبط صوت تعبیه نموده تا چنانچه نیاز به ضبط باشد ، قسمت‌های مهم را هوشمندانه برداشت نماید . دکتر برایان ضمن جمع آوری اطلاعات بیماران و تجربه کار ، به انتشار کتاب‌هایی در خصوص موفقیت و اعجاز کارش مبادرت ورزیده و اثراتی سودمند و زیبا به رشته تحریر در آورده است . دراین کتاب دکتر دو نفر از بیماران شفا یافته که سرنوشتشان به هم گره خورده بود را راس مطلب قرار می‌دهد، نخست خانم الیزابت زنی سی و دو ساله دارای دو فرزند از ازدواج ناموفقی، زنی تحصیل کرده ، حسابرس شرکتی بزرگ . دوم پدرو جوانی سی و چند ساله دارای تحصیلات دانشگاهی ، که مردی با چهره جذاب که در رابطه با زنان ناموفق بوده و دارای عارضه کم خوابی درد در ناحیه گردن و شانه چپ که بارها پزشک رفته و نتیجه نگرفته بود . الیزابت با پدر و مادر و تنها برادرش زندگی می‌کرد، آنها دارای یک باغ بزرگ خانوادگی بودند که به علت ناتوانی پدر و مادر بیمارش جهت نگهداری و کنترل باغ مشکلاتی ایجاد شده بود ، مادر به سرعت ناتوان و خالی از انرژی میشد ، اینها همه و نگهداری بچه ها مشکلاتی چون سخره سخت برای الیزابت جوان بود ، مادرش را تا سرحد پرستش دوست داشت ، برادرش که به ماموریت رفته و دور از خانواده بود ، شبی دیر وقت پدرش را از دست داد و تنها دلخوشیش مادر بیمار بود ، الیزابت می‌ترسید که چنانچه به لحاظ بیماری کارش را از دست بدهد ، در آنصورت هزینه بچه ها چگونه تهیه گردد ، جهت درمان خود به دکتر برایان مراجعه نمود ، دکتر پس از معاینه و پرسش‌ها، دریافت که با دارو کاری از پیش نمی‌برد، او تناسخ را پیشنهاد کرد ، در جلسه اول ، دکتر نخست او را هیپنوتیزم کرده و به گذشته برد ، در حالت خلسه گفت در اینجا با مادرم زندگی میکنم ، دختر پنج ساله زیبایی هستم ، مادرم را دوست دارم ، دکتر دستور می‌دهد به جلوتر برو ، در اینجا چه میکنی؟ دختر جوانی هستم که در یک اسطبل نگهداری حیوان کارگری میکنم ، کارم خیلی سخت است ، کسی را ندارم و مجبورم کار کنم ، این کار جوابگوی هزینه زندگیم نیست ، مجبورم جهت امرار معشوقه مردان هوسباز گردم ، پزشک او را جلوتر می‌برد، در اینجا به بیماری مقاربتی مبطلا شده ام ، زمان مرگم نزدیک است ، دارم در آسمان شناور میشوم ، جسم نحیف خود را نظاره میکنم ، در اینجا پس از این مرحله درمان الیزابت احساس آرامش و سبکی خوبی دارد ، خوابش نیز بهتر شده است . در مراجعه بعد ، مجدد به خلسه میرود و زندگی دیگری را به خاطر می آورد ، در مصر باستان هستم ، نیروها پدرش ایلیا را به اسب بسته و روی زمین می کشند ، دخترک فریاد می‌کشد، خدایا پدرم درد می‌کشد، پس از دقایقی چشمش به بدن خون آلود پدر می افتد ، سربازان او را مسخره کرده و قاه قاه میخندند ، لحظه ای بعد پدر غلطان به خون سرش را روی زانوی دخترک میگذارد و جان میسپارد . در پاسخ دکتر که می پرسد در این زندگی چی یاد گرفتی . جواب می‌دهد، عشق به پدرم ، دوست داشتن مادرم و اینکه بر روی کره خاکی عشق و محبت حرف اول را می‌زند و بسا انسانها محتاج شفقت و عشق به یکدیگر هستند . در پایان الیزابت با گذشته درمانی سلامتی خود را باز یافته ولی همچنان کسی را برای زندگی نپذیرفته بود . در بین مراجعتهای زن جوان پدرو از کشور مجاور و همسایه به دکتر برایان مراجعه نموده که آن نیز به شرح زیر میباشد ، پترو در حالت خلسه چنین گفت : اینجا من یک سرباز انگلیسی هستم ، در جنگی که بین ما و اسپانیا روی داده ، نبردی تن به تن ادامه دارد ، جنگی با هدفی عبث و بیهوده ، در دو طرف یک تونل جنگ در نقطه اوج جریان دارد ، دکتر پرسید جنگ بر سر چی ؟ پدرو گفت موضوع ربودن گنجی از طلا ، که هر کدام از طرفین ادعای مالکیت آن را دارد ، در این میان عده ای سرباز بی گناه ، در خون خود غلطان شده اند . بدون توجه به نوعدوستی و عشق همدیگر را قلع و قمع کرده و جوی خون به راه افتاده است ، در این نبرد بی حاصل پدرو جان میسپارد ، و شناور در بالای جسد ، خود را نظاره می‌کند، دکتر برایان در ادامه پدرو را به عقب سوق می‌دهد، چی میبینی ؟ او خود را در جسم زنی زیبا و شکیل می‌بیند. او در این زندگی زنی معروف و زیباست ، که بر اثر فقر و تنگدستی همخوابه مردان هوسباز و تن فروش می‌گردد، در پایان این دوره به ویروس مبطلا گشته و در نهایت بدبختی جان میسپارد. در جواب دکتر که می‌گوید، در این سفر چی گرفتی ؟ پدرو جواب داد عشق و عاطفه و محبت غیر شرطی شاکله هر دوره از زندگی محسوب می‌شود، به دنبال درمان پدرو مجددا به خلسه می‌رود، که در این زندگی او خود را زنی دوست داشتنی به نام ایلیا می‌بیند که پس از یک دور زندگی پر مشقت خود و همسرش در پایان جان می‌سپارند ( شایان زکر است که این کتاب ۲۵۰ صفحه میباشد که مخلص آنرا به حدود پنج یا شش صفحه خلاصه کرده ام ،وگرنه خلسه ها بیشتر و قصه ها پر تعدادترند ) دکتر پس از درمان پدرو پی می‌برد که این دو بیمار وجه مشترک فراوان دارند و در صدد بر می آید که آندو را به هم برساند، و در بیشتر زندگی‌ها نامی مشترک دارند ، لذا ساکن دو کشور جدا از هم می‌باشند که نزدیک شدنشان کار راحتی نیست ، به هر حال ایندو تا به حال یکدیگر را ندیده اند اما دکتر میداند که آندو جفت روحی هم می‌باشند. در اینجا دکتر به فکر رفته که اگر پیشنهاد آشنایی آنها را بدهم شاید حرف مرا نپذیرند ، در واقع تقدیر را نباید دستکاری کرد، واینکه هر اتفاق باید روند طبیعی خود را سیر کند ، چون کوچکترین اشتباه کار درمان را مختل می‌کند و زحمت به باد رفته و هر آن ممکن است عجله و اشتباه در یکی از طرفین باعث عوت بیماری گردد ، دکتر برایان ناچار نوبت بعدی هردوی آنها را در یک روز وپشت سر هم تنظیم می‌کند با این امید که شاید در اتاق انتظار مطب همدیگر را دیده و از طریق قلب برای هم شناسایی شوند ، روز موعود فرا می‌رسد، الیزابت به نوبت خود و فرمان منشی به اتاق معاینه راهنمایی می‌شود، پدرو که نفر بعدی ست سر می‌رسد، الیزابت قبل از وارد شدن به اتاق دکتر ، یک لحظه سر بر می‌گرداند، پدرو او را می‌بیند، یک آن نگاهشان به هم دوخته می‌شود، لذا الیزابت متاثر شده به مطب وارد می‌شود، که پس از ویزیت و گزارش حالش به دکتر و ثبت نوبت بعدی از مطب خارج می‌شود، در این حال دکتر با دقت ماجرا را شاهد و دنبال می‌کند، پدرو طبق نوبت خود وارد مطب می‌شود، قبل از اعلام حالش نجوا می‌کند، چه زن جذابی ، واقعا زیبا و قشنگ بود ، او نیز پس از معاینه و درج نوبت بعدی از مطب خارج می‌شود، دکتر با خود می‌گوید آنجه لازم بود صورت گرفت ، حال باید دید که دست تقدیر چگونه عمل نماید ، این شد و تمام گردید ، لذا از آنجا که الیزابت و پدرو به لحاظ شغل مربوطه هر از گاهی سفر خارجی می‌روند، ساعت حرکت و هواپیمای هر دوی آنها یکی می‌شود، الیزابت در سالن انتظار فرودگاه قرار می‌گیرد، پدرو وارد سالن گشته و تقدیر او را به صندلی جنب الیزابت هدایت می‌کند، پدرو برگشت و همزمان الیزابت سرش را برگرداند و نگاه‌ها به هم گره خورد ، از آنجا که پیشتر هر دو در مطب دکتر آشنای هم می‌شوند، یک لبخند همراه با تکان دادن سر برای پیوند کافی بود ، سرنوشت هر دوی آنها را در دو صندلی نزدیک بهم قرار می‌دهد، لحظه حرکت هواپیما ، الیزابت لرزشی همراه دلشوره انجام داده که پدرو ناخودآگاه دستش را روی دست الیزابت قرار داده تا با این حرکت او را در برابر تکانه هواپیما تسلی باشد . آنها در طول سفر به هم نزدیک و پرده دل می‌گشایند ، که پس از سفر با هم ازدواج کرده و هردو از دکتر به لحاظ وصلتشان تشکر می‌کنند، آنها زوج خوشبختی می‌شوند و همراه دختر کوچکشان هراز گاهی به دیدن دکتر می‌روند، پس باید گفت که تنها عشق حقیقت دارد ، از تحمل شما متشکرم ، شاید در ویرایش و تایپ مشکلی باشد مرا ببخشید .

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها