وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

لاله های زیبایی که رنگ باختند قسمت نهم

حمیدرضا رشیدی شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۳، 18:43

نامه ی سیامک روحم را سیقل نمود و ایمانم را نسبت به خالق بیشتر کرد ، تمام عضلات وجودم به جنبش افتاد و بی قرار از اینکه هرچه زودتر جوابش را بنویسم ، اما میترسم واژه هایم در برابر آن وجود نازنین ضعیف باشد و جمله هایم رسا نباشد زیرا دلدار من لایق زیباترین واژگان است تا احساسات بی شائبه اش را پاسخگو باشم .

سیامک نازنین ، عشق ابدی سلام ، سلامی گرم به گرمی دامان مادران پرعاطفه و به گرمی لبهای افراد پر احساس که صداقت و راستی از لبانشان می‌ریزد، امید است که سلام گرم بامدادی من که از خیابان‌های پر تردد می‌گذرد و حتی از لابلای برگهای درختان می‌گذرد و من آنرا با قلبی مملو از محبت به تو تقدیم میکنم پذیرا باشی ، محبوبم بدان که ترا باید ستود و در قلبی پاک ، قاب کرد تا آن وجود نازنین اندوخته ای برای زنده ماندنم باشد ، محبوبم درست زمانی رسیدی که قلبم داشت از عشق و عاطفه تهی میشد و میرفت تا برای همیشه این چشمه ی جوشان از رمق افتاده و تکه گوشتی بی خاصیت شود ، اما گویی شانه های مردانه ات مرا امید داده تا مأمن دلتنگیها و حق حق گریه های دخترانه ام باشی و به من الهام نمودی که تکیه گاه آمدیم هستی ، زمانی که من بهت زده شده بودم و در میان تاریکی‌ها خشکم زده بود عشق تو با سو سو زدن روزگار تارم را روشنایی بخشید و در تک تک شریانهایم شروع به حرکت نمود تا ذهن خفته ی من بیدار شود و بداند که ملیحه بی کس نیست بلکه بعد از خدای مهربان پناهم باشی . قربان تو ملیحه .

صبح یکی از روزهای پایانی آبانماه بود ، از خواب بیدار شدم پس از دوش گرفتن با وسواسی بسیار لباسی را انتخاب کرده و پوشیدم و برای ملاقات با سیامک بی تاب شده و قلبم هر لحظه با تپش بیشتری به ضربان درآمده و با پیراهنی آبی و آستین کوتاه و موهای لخت خود را سوپرایز کرده تا به اتفاق راحله که علاوه بر اینکه خواهرم بود ، رسالت دوست وفاداری هم به دوش می‌کشید برای ملاقاتی عاشقانه از خانه خارج شویم ، پس از دیدن سیا ، وجودم از شوق به وجد آمده و به لحاظ این احساس هر دم خدای خود را شکر میکردم ، سیامک با دیدن هر دوی ما گفت : چشم حسود کور ، باید بزنم به تخته ، خانمها یکی از یکی خوشگلتر و تو دل برو ، ملیح همسر آینده و زیبای من و راحله خواهری زیبا که بدون شک محبت او را پشتوانه خود میدانم . که راحله تشکر کرد و گفت از سیامک داداش مهربان و خوش تیپ ممنونم ، امیدوارم که بتوانم در جشن عروسی شما ، وظیفه یک خواهر دلسوز را به جا بیارم ، من و راحل با ماشین سیامک به مقصد سازه به راه افتادیم ، پس از پیمودن مسافتی در حدود بیست دقیقه وارد یک خیابان عریض و خلوتی شدیم . در نتیجه ما به یک سازه در حال ساخت که بیشتر به یک آموزشگاه بزرگ و یا یک بیمارستان شباهت داشت رسیدیم اطرف ساختمان را فضای سبز احاطه کزده و مانند یک فرودگاه دارای بلورهای منظم و خطوط رفت و برگشت حساب شده ای که هر چشمی را خیره می‌ساخت. از سیاه پرسیدم این بنا به چه منظوری طراحی شده ؟ یک فروشگاه مادر و یا اینکه دانشگاه ، چون از هر نظر ، یک مرکز عمده به حساب می آید ، که سیامک گفت ، این یک بیمارستان خصوصی است که به سفارش چند پزشک ساخته و راه اندازی می‌شود. از لحاظ جغرافیایی محلی مناسب ، هوای رقیق و محیطی خلوت محسوب می‌شود، من در اطراف و بالای اسکلت عوامل ساخت را در حال انجام فعالیت مشاهده میکردم ، سیامک در جایی از محیط توقف نمود ، به ما گفت لحظاتی دیگر برمی‌گردد، من گفتم باشه سیا جون برو به کارت برس ، ما اینجا راحت هستیم ، سیامک به وسیله بالابر الکترونیکی در فضای پانزده و یا بیست متری از کف سازه قرار گرفت ، پس از پیاده شدن مشغول صحبت با عوامل شدن ، در اینجا همگی عوامل هرکسی مشغول وظیفه خود به نظر می‌آمد ، در کف بنا در گوشه ای یکی از کارگران مشغول دم کردن چای بود ، ویکی دیگر مشغول طبخ خوراکی بین نوبت غذایی بود ، گویی اتوماتیک هرکسی وظیفه محوله را انجام می‌داد، در اینجا صدای خشن و رعد آسای مردی به گوش رسید که می‌گفت سیا عقب‌تر نرو مواظب باش ، و یکباره سیامک از ارتفاع ۱۵ الی ۲۰ متری از لبه اسکلت سقوط نمود و پایین افتاد ، راحله خواهرم ناخودآگاه جیغ بلندی کشید ، عوامل همگی جهت دیدن اوضاع سیامک به پایین آمدند ، قلبم به شدت لرزید ، در این حال کسی از من بدبختتر نبود زیرا من سیا را تنها ناجی و آخرین شانس خود در این دوران تلخ می‌دانستم، که حالا باید بر همه روزهای خوش خط کشیده و به حال خودم بنالم ، در این حال مهندس جمشیدی از سر شوق فریاد کشید که سیامک زنده است و تنها خراش کوچکی بر پیشانی او ایجاد شده ، در اینجا خداوند سیامک را در میان این همه آهن و اوضاع نجات داده و اون بر روی یونولیتهای سبک که بین کیسه های سیمان گذاشته افتاده ، من ماشین را نزدیکتر بردم ، مهندس جمشیدی و راحله خواهرم زیر بغل اونو گرفته در ماشین گذاشتیم ، من از عوامل تشکر کردم و گفتم ما و مهندس ،سیامک رو به درمانگاه می‌رسانیم، لذا اگه موردی بود حتما با شما برادران تماس خواهم گرفت ، پزشک پیشانی سیا را بخیه نمود و پس از معاینه و عکس ، از سلامتی سیا مطمئن شدیم ، سعید و خواهرش گلی خانم نیز رسیدند ، پس از ساعتی اونو به خونه خودشان رساندیم ، مهندس جمشیدی از راحل و من تشکر نمود ، ما نیز متقابلا از او تشکر نمودیم ، پدر و مادرم با تلفن از سیامک دلجویی نمودند ، که سیامک به مادرم گفت با دعای شما و پدرجان به زندگی برگشتم ، پس از صحبت‌های اونا من گوشی را گرفتم و گفتم سیا جون چنانچه مشکلی بود زنگ بزن ، تا من و راحل تورو به بیمارستان برسانیم ، که گفت ملیح جان . من عمر دوباره خود را مدیون معجزه عشق میدانم _ تشکر کردم و گفتم خدا شما را به واسطه نیکیهای پدر و مادر خودتون نجات داده من که کاری نکرده ام ، سیامک گفت ملیح جون شکسته نفسی نکن ، تو برای من یک زندگی و استمرار یک بهار زیبا هستی ، چشمان زیبا و انوار ملکوتی که از هاله شما خارج می‌شود هرچه را سر راهش باشد التیام می‌بخشد، حالا دیگر دست به دعا برداشته و شکر خدا را میکردم که سیامک از مرگ حتمی نجات یافته است .

روزبعد سیامک با من تماس گرفت ، حال اونو پرسیدم که گفت با دعای خیر تو ، محبوب و عزیز حالم خوب است ، دیشب مادرم تماس گرفت تا یک هفته دیگر به ایران می آیند ، گفتم شکر خدا تا اون روز حالت کاملا خوب میشه ، سیامک گفت ملیحه جون دیشب مهندس جمشیدی خونه ما بود و راحل را از من خواستگاری نمود ، من اونو در خصوص زندگی راحله توجیه نمودم ، که اظهار نمود چیز مهمی سد زندگی ما نخواهد شد ، از طرف من با خانواده و راحله صحبت کن تا منم نتیجه رو بهش بگم _ باشه سیا جون حتما . این پیام و درخواست مهندس جمشیدی یک تراژدی شاد و موجی نو در خصوص زندگی دهشتناک و یک غبار رویی از تمام ناملایمات روحی ما بود . من این خبر را به پدر و مادرم و راحله رساندم

روز بعد مهندس جمشیدی و راحله در این خصوص گفتگو کرده و در مورد ازدواج خود به توافق رسیدند .

اینک شش ماه از آن تاریخ می‌گذرد من و خواهرم راحله با یک ماه فاصله از یکدیگر به خانه بخت رفتیم ، در این دوران بود دوستم ایمان در خصوص ازدواج با پسر عمویش زایقه مرا بیش از هر خبری شیرین ساخت . وحید و مادرش به همراه آیلین کوچولو از اون خونه جابجا شده و با مادرش کشور خانم همنشین شده اند ، سیمین پس از محاکمه و حبس کوتاهی با رضایت وحید آزاد شده و با خانواده اش زندگی می‌کند، کشور گفته بود سیمین از وحید جدا شده اند من برادرم را دوست دارم ، و با کسی دشمنی ندارم . ناگفته نماند که پارمیدا چند روز پیش با یکی از همکاران خود نامزد شده و چند ماه دیگه عقد کرده به ماه عسل می‌روند، از تحمل شما تشکر میکنم .....پایان

لاله های زیبایی که رنگ باختند ، قسمت هشتم

حمیدرضا رشیدی سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۳، 19:34

قریب دو هفته کندو کاو و ملاقات با دوستان و تفریحات را کنسل کردم ، به کمک راحله و حتی المقدور سیامک ، به کارهای پدر و مادرم پرداختم ، از قبیل بردن مادرم به دکتر و انجام آزمایشات پیشنهادی و جراحی چشم پدر که دید او به لحاظ آب مروارید به مرحله حاد رسیده بود ،اینها همه را به انجام رساندم ، در این مدت فقط چند بار از طریق تلفن با ایمان در حد احوالپرسی بسنده کرده بودم ، چون اوقاتم مملو بود از کار دکتر و .‌..

پس از به خود آمدن و مسلط به خود ، به سیامک گفتم که دلواپس ملاقات نباشد تا ابتدا در خصوص کشور و پسرش وحید باخبر شوم آنگاه با فراغ بال در خدمت خواهم بود که اون عزیز عذرم را پذیرا شد . نخست دوست سابق و ناخلف وحید که هم سرباز او بوده را توضیح دهم ، در وحله اول بگم که وحید یک برادر ناتنی دارد که حاصل ازدواج اول مادرش میباشد که هر چند وقت یک بار به دیدن مادر و برادرش می آید ، وحید در دوران سربازی با پسری به نام جغویل آشنا می‌شود، آنها با هم صمیمی می‌گردند، در حدی که بعد از خدمت بطور مداوم از حال یکدیگر با خبر می‌شوند، در این دوران که وحید در شیرینی پزی مشغول است ، جغویل هر چند روز به دیدن دوستش می آید ، روزی که سیمین به واسطه کاری به سروقت وحید می‌رود ، با جغویل دوست همسرش آشنا و در حد احوالپرسی صحبت می‌کند، که پس از چندین بار مراجعه سیمین ، جغویل خیلی نامردمانه زاغ سیاه وحید را چوب می‌زند و وارد زندگی او می‌شود که نتیجه یک مراوده مسموم ، زندگی وحید و مادرش را تحت‌الشعاع قرار میدهد و این زندگی فقیرانه را به ورطه می‌کشاند.

دنباله بحث قبل : وحید تصمیم گرفته و به مادرش می‌گوید که ما نباید بی گدار به آب بزنیم ، اینک که قرار است اساس این زندگی و شیرازه آن پاره شود ، باید مدرکی باشد ، که غیر از آن باید تقاضا از دادگاه را لغو و از سیمین و خانواده اش غذرخواهی نمایم زیرا عمل و اقدام باید به واقعیت ، استناد گردد وگرنه با آبروی دایی بازی کرده ام که باید تاوان آنرا بپردازیم که دست کم به روسیاهی ما ختم می‌شود ‌. چند شب پیش ساعت ۳ بامداد جغویل به سیمین زنگ میزنه ، این گیسو بریده که کنار همسر خوابیده بود ، گوشی را ورداشته و به آستانه درب حال می‌رود، که این خانم از نقشه و تماس از قبل با خبر بوده ، لذا آنشب بیدار می‌ماند تا خبر برنامه به گوشش رسیده باشد ، او با این حساب که وحید خسته و این وقت خوابی سنگین دارد خیلی ریلکس نشسته و گوش می‌کند، در این هنگام همسرش که تازه از دستشویی برگشته بیدار است ، لذا نور گوشی به دیدگانش خورده و بیدار می‌شود، پاورچین پاورچین در پشت سر سیمین قرار می‌گیرد و بطور واضح باخبر شده و به رختخواب برمی‌گردد، اینک وحید از ساعت حرکت جغویل و آدرس وعده گاه با خبر شده ، لذا خود را به خواب می‌زند، صبح روز بعد به مادرش زنگ می‌زند و طبق قرار قبلی به مسلم برادر سیمین نیز تماس گرفته و همگی منتظر روباه مکار و کفتار می‌گردند، مسلم نیز با دایی احمد که از لحاظ سنی هر دو بچه یک دهه هستند هماهنگ می‌شوند، وحید شیفت کاری خود را تغییر می‌دهد، لذا مسلم به وحید می‌گوید تو به کسی نگو و تنها مواظب آیلین باش ، که او از این بگیر و ببند آسیب نبیند ، وحید به مادرش زنگ میزنه که این حرف به جایی درز نکند ، مسلم قصد کشتن او را ندارد و این در حد گوشمالی بیشتر نیست ، قصد ما فقط به دست آوردن مدرک است ، کشور خانم قبل از ساعت ۱ خود را به خانه وحید می‌رساند . که سیمین میگه عمه جان خوب شد اومدی من امروز دو جا کار دارم که عمه میگه باشه عزیزم هر جا خواستی برو من هستم ، حدود ساعت یک و سی دقیقه لباس می‌پوشد و از منزل خارج می‌شود . وحید به طور مرتب سیمین را رسد می‌کند، او لحظه خارج شدن سیمین را به مسلم خبر می‌دهد، مادرش آیلین را نزد ایمان میسپارد و با وحید به وعده گاه می‌روند، مسلم به احمد میگه چند متر طناب با خود بیاورد ، آنها در محلی نزدیک تعویض روغن ( وعده گاه ) پناه می‌گیرند، وحید با مادرش در نقطه ای دیگر همه را رصد می‌کنند. لذا وحید به برادر زنش می‌گوید که از قتل و کشتار خودداری نماید ، که مسلم قول می‌دهد تنها مدرک و ترساندن کفایت می‌کند، لذا مسلم و احمد هدفی بیشتر از آن در نظر دارند ، جغویل با ماشین می‌رسد، سیمین را سوار می‌کند و به حرکت ادامه می‌دهد، مسلم و احمد به دنبال آنها حرکت می‌کنند، وحید با موتور در جایی مادر را پیاده کرده و با تاکسی به خانه می‌فرستد تا مواظب آیلین باشد ، وحید به محل کارش قنادی می‌رود، مادرش که استرس و اضطراب سراپایش را گرفته در بین راه پیاده شده و به کلانتری مراجعه کرده و مورد و محل عبور را گزارش می‌دهد، که آنها ضمن احترام به این مادر قول تعقیب آنها را می‌دهد، کشور خانم با گریه و بی قراری به رئیس کلانتری می‌گوید که هدف بچه ها مدرک از مجرم و چیزی مانند زهر چشم میباشد و کسی تصمیم به قتل ندارد ، سیمین و جغویل در طول مسیر به سمت فرعی که در حدود صد متر تا جنگل است می‌پیچند، پس از پیاده شدن بساطی از تنقلات ،خوراکی و مشروب با مختصات مربوطه از خود پذیرایی می‌کنند، آنها مشغول میگساری و ضایع شدن عقل و وجدان بی پروایشان می‌شوند مسلم و احمد آنها را زیر نظر دارند و در نقطه ای مرتفع آنها را رصد نموده و موفق به عکسبرداری و تهیه کلیپ می‌گردند، حالا گیلاس مشروب به ذائقه رسیده و وارد معده آنها شده و بوی گند مشروب از دل و دماغ آنها زبانه می‌کشد و هیچ جوری از دید و عقل پنهان نمی ماند ، مسلم و دایی احمد به طرف آنها خیز برداشته و چون عقاب بر وجود آنها مسلط می‌شوند، حالا دیگر آندو به لحاظ گیج و منگ بودن ، مقدار نیروی خود را خدشه دار کرده و به راحتی در چنگال مهاجمان قرار می‌گیرند، سیمین شیون و جیغ می‌زند و با التماس ابراز ندامت و پشیمانی می‌کند مسلم با ضربه ای به پای خواهر او را فرش زمین می‌کند، و با چوبی که در دست دارد ، سرو دست جغویل را مورد هدف گرفته که خون از سر و روی او فوران می‌کند، دستانش را از پشت بسته و به روی زمین می‌کشند، مسلم طناب را جهت دار زدن او بر درخت مهار می‌کند، جغویل را بلند کرده و از احمد می‌خواهد تا به گردنش انداخته و اعدام نماید بانک می‌زند امروز طبق قانون جنگل ، وحشیانه جواب جنایت و تعرض به ناموس یک کارگر زحمتکش را میگیری ، تا درسی باشد و عبرتی گردد ، انگلهایی چون تو بر خود بلرزند و خواب از دیدگان کیفشان رخت بربندد ، مسلم فریاد می‌کشد تعلل نکن ، طناب را بنداز ، اینک کمتر از دو ثانیه که طناب بر گردن جغویل جای گیرد که : چهار نفر مسلح از نیروی انتظامی رسیدند و بانگ برآمد ، بی حرکت ، حال از هرچه بگذریم کشور خانم و وحید که قتل را در برنامه نداشتند به خواست و آرزوی قلبی خود رسیدند ، در لحظه آنها دستگیر شدند و تا روز محاکمه بازداشت هستند ، در حال حاضر تا رای دادگاه و محاکمه ، آیلین کوچک با پدر و مادر بزرگش کشور زندگی می‌کند، با نقل این حادثه توسط دوستم ایمان اشک از چشم ما سرازیر شد و از اینکه قتلی رخ نداده و کسی آسیب جدی ندیده خدا را شکرگزاریم .

امروز نیمه اول آبان ، صدای خش خش برگهای پاییزی در زیر پای عابرین خود آهنگ غم انگیز بی قراری عشاق است که به نوعی مرگ گل سرخ را رقم زده است ، من ، سیا و خواهرم راحله خیلی ساده کنار استخر میدانی نشسته و فواره آب را تماشا میکنیم ، اگرچه حوالی ساعت ۳ بعد از ظهر است اما احساس سردی وجودمان را گرفته ، با انگور و یک پارچ معجون خود را سرگرم کرده ایم ، بطور مرتب چای آلبالویی واسه سیا میریزم و از همه چی لذت می‌بریم در حالی که پرتقال معروف و ملث دزفولی واسه سیامک پوست کرده ام ، بهش میگم ، برو اون ورتر ،و خودتو به من نچسبون چون عقد نکردیم ، که سیا خندید و گفت چند روز دیگه مادرم میرسه ، اون وقت از دستم اذیت میشی و خسته میشی ، که گفتم سیا جون من از خدامه که شب و روز کنار تو باشم ، راحله خندید و گفت زودتر دیگه تا من هم دلی از عزا دربیارم و سیر برقصم ، سیا فالوده بستنی واسمون گرفت و گفت بچه ها رو زمین نشستن بیشتر از کافه رستوران حال میده ، که راحله گفت من دلم میخواد رو سیمان داغ و یا چمن مرطوب بشینیم ، چون از جاهای تمیز و باکلاس بیشتر حال میده ، سیا گفت فردا میخوام از یک ساختمان نیمه کاره بازدید کنم ، شما هم باهام میاین ، من گفتم باشه اتفاقا خیلی دوست دارم کارا نیمه تموم رو نیگا کنم ، راحله ، حورا کشید و گفت من عاشق دیدن کارا بنایی هستم ،

شب گذشته در حالی که در افکاری غوطه ور شده و به خودم فکر میکردم در این حال پیامی از سیامک به دستم رسید . نوشته بود : ملیحه ی زیبایم نمی‌دانم تا چه اندازه ای از تناسخ و ارتباط زندگی ما با قبل خبر داری ، با دیدنت قلبم به طپش افتاد ، گویی سالها با تو زندگی داشته ام ، باور کن از همان نگاه اول ، قلبم تراشناخت ، با موهای طلایی و چشمان آبی ، یک دنیا زیبایی وصف ناشدنی را با خود به ارمغان آوردی ، احساس کردم تمام عضلاتم به حرکت درآمده ، گویی شوک الکتریکی به من داده اند ، برایم یک ناشناس آشنایی ، بدون شک بارها با تو زندگی کرده و ترا احساس نموده ام ، زیبای خودی غریبه ، وجودت به وسعت جلوه های طبیعی بکر در جغرافیای دلم سایه انداخته و زندگی بدون چشمان جادویی تو برایم غیر ممکن است ، کویر دلم را وجود افسانه ایت ، سیراب و همیشه مرطوب خواهد ساخت و هیچ سدی نمی‌تواند مانع رسیدنم به تو باشد ، من از خداوند بزرگ سپاسگزارم که با اکران تو ، دروازه های بهشت را به رویم گشود و عشقی را در قلبم استارت زد که وجودم به آن نیاز مبرم داشت ، بدان برای همیشه دوستت دارم .

خسته نباشید ، ادامه دارد ....

لاله های زیبایی که رنگ باختند ، قسمت هفتم

حمیدرضا رشیدی چهارشنبه دهم مرداد ۱۴۰۳، 15:59

پس از صرف چای و شیرینی مادر ، از حیاط بیرون اومدم و زنگ خونه دوستم ایمان را به صدا درآوردم ، در لحظه در را گشود ، بیرون آمد و با من روبوسی کرد ، احوال خونوادش گرفتم و تا خواستم از کشور خبری بگیرم ، تاکسی ایستاد و کشور از اون پیاده شد ، من و ایمان چند قدم جلوتر رفتیم و حال و روز اونو جویا شدیم ، گفت همین الان آیلین رو بردم و پیش وحید گذاشتم ، کار به جایی رسیده که من ، وحید و خاله هاش به این نتیجه رسیده ایم که زندگی با این دختر مفید که نیست بلکه سمی مهلک است ، فکرش را بکنید این کودک بیگناه باید هر روز پیش کسی باشد ، تا سیمین گیسو بریده از وعده گاه برگردد ، ما برآن شدیم که وحید طبق مدرک و اطلاعات واصله تقاضای طلاق نماید که بدون درد سر و اینکه موردی دامنگیر تنها پسرم نشود از این پیوند شوم رها و منقصم گردیم . اگر چه سیمین دختر برادر خودم میباشد اما به لحاظ ژاژ و چموش بودن او این زندگی سرانجامی ندارد لذا به الاغی می‌ماند که دیر یا زود در گل خواهد ماند ، من و وحید عقیده داشتیم چنانچه کار عبث خود را بپذیرد و حاضر به توبه گردد به خاطر آیلین طفل بیگناه از او گذشت نماییم ، اما او تمام پل های پشت سر خود را خراب کرده و راه برگشتی ندارد ، وحید ضمن در جریان گذاشتن پدرش در این خصوص به دادگاه رفته و اولین مرحله جدایی را استارت میزند ، من و ایمان از این اوضاع متأثر شده ، از او خداحافظی گرفتیم و هر کدام به خانه بازگشتیم .

امروز من و سیا به شرکت رفتیم تا پس از انجام مراحل قانونی ماشین را تحویل بگیرم که پس از انجام کار ماشین رو تحویل گرفتیم ، سیا گفت فردا باهات میام تا اونو سرویس و ردیف نماییم ، به سیا گفتم واقعا واسه هر خانواده ای داشته وسیله الزامی است خصوصا اینکه من پدر و مادر سالخورده ای دارم و همه وقتی تاکسی در دسترس نیست که سیا با تکان دادن سر حرفم را تائید نمود ، به سیا گفتم امروز بهونه خوبی شد ، بیا تا با خونواده ما آشنا بشی که گفت ملیح جون عجله نکن تا سر وقت با خیال آسوده خدمت برسم ، گفتم باشه هر طور صلاح میدونی ، راحت باش . پس از رساندن سیا ، برگشتم، ماشین رو به خونه خودمون بردم ، که مادرم ضمن باز کردن در ، اسبند دود نمود ، روز بعد با هماهنگی سیا ماشین رو مکانیکی بردیم ، شرکت آچارکشی کرد و سپس با یک بستنی خوشمزه گلویی خنک نمودیم ، از سیا پرسیدم ، تقسیم کار شما چطوریه و اینکه مسئولیت شما در این زندگی چیه ؟ گفت من و برادرم سعید در ساخت و ساز خونه و آپارتمان نقش داریم و خواهرم گلی ، سرپرست و مدیر فروشگاه میباشد که هرسه در این موارد شریک هستیم ، بهش گفتم لطفا اجازه بده تا این افتخارو داشته باشم و با گلی خانم آشنا بشم ، او پذیرفت ، لذا از من خواست تا خودش رانندگی کند ، به درخواست سیامک ترمز کردم از ماشین پیاده شدم و سیا پشت فرمان نشست ، زیرا من اونجا رو نمیدونستم و لازم بود خودش رانندگی نماید ، به یک میدان رسیدیم ، سیا ماشین رو به پارکینگ سپرد و همراه او به فروشگاه وارد شدیم ، از آنجا که روزهای گرم تابستون به پایان رسیده بود ، هوای سرد فروشگاه منو آزارم میداد ، با خود گفتم اگه سرما نخورم خیلی شانس آوردم ، چنان فضای سردی بر فروشگاه حاکم بود انگار کنار قله دماوند اسکان کرده ایم ، پشت سر سیا به میز مدیریت رسیدم سلام کردم ، گلی خانمی بلند قد ، چارشونه با چشمای درشت ، سبزه رو مایل به سفید با لبخندی زیبا سلام مرا پذیرفت ، ضمن احوالپرسی ، با اشاره دست مرا به سمت کاناپه استقبال نمود ، که سیامک خطاب به خواهرش گفت : گلی جون این هم ملیحه خانمی که واستون تعریف نمودم ، که گلی با حسادت زنانه اش و اندکی خشکی گفت : خوشوقتم بفرمایید ، خوش آمدید ، من نیز تشکر کردم ، برایم جالب بود ، مساحت فروشگاه چیزی حدود پانصد متر به نظر می‌رسید، اجناس خانگی در چهار ردیف با فاصله چیده شده که اتاقک مدیر در یک سمت قرار گرفته بود ، من با اشاره دست به سیا فهماندم که من اجناس را دوری زده باشم که گلی خانم زودتر گفت بفرمایید راحت باشین ، بین اتاقک مدیر و اجناس جدا کننده شیشه ای ماتی بود که لوازم را از اتاق مدیر جدا می‌کرد من به اجناس نزدیک و کنار شیشه بودم تا چنانچه وجود من بگو مگو ایجاد نماید ، از همان اول حساب کار دستم باشد ، که گلی گفت : سیامک گوشتو بده به من تا چند کلمه ازت بپرسم _ باشه بگو آجی جان به گوشم _ آخه مگه تو پدر و مادر نداری ، اگه ازت دورن ، من که نزدیکتم ، که سیا گفت درسته آجی جان ، منظور ؛ گلی گفت اگه من خواهرم نباید شما مثل آرتیست های سینما ، هر دختری رو ورداری و به نام زن و عروس خانواده به پدر و مادرت قالب کنی ، راستی معلوم هست از کجا پیداش کردی ، دختر کیه ؟ از کدوم خانواده تربیت گرفته ؟ که واقعا اگه اینطوریه ، پس خود و خانوادتو به مسخره گرفتی ؟ سیامک خیلی آرام و با این منظور که این حرفا به گوش من نرسه ، گفت : باشه بعدا باهات حرف میزنم ، در ضمن صداتو بالا نبری که مردم غرور دارن ، شخصیت دارن ، و هرکسی واسه خودش عزیز و با اصالته ، این دید و چشمای شماست که طبق افکار منفی خودت حساب کرده ای ، من این دختر را به اندازه همه ی دنیا دوست دارم ، برمیگردم و مؤدبانه جواب شما را خواهم داد ، من فورا از شیشه فاصله گرفتم ، با این معنی که من چیزی نشنیده ام ، که سیا منو صدا زد و گفت لطفا عجله کنید در جایی به من تلفن شده باید خودم رو برسونم ، من بدون هیچ واکنشی گفتم باشه سیا جون هر طور صلاحتونه، لذا به دفتر وارد شدم از گلی خانم تشکر و خداحافظی گرفتم ، که گفت بشین عزیزم چای سفارش دادم ، که مجدد تشکر کردم و بیرون آمدم . در میان راه سیا حرفی نمیزد ، من هم نخواستم وانمود کنم که چیزی شنیده ام ، همین که سیامک طرف منو سفت گرفته بود ، واسم کافی بود ، سیا از پشت ماشین پیاده شد ، از من خداحافظی گرفت و با تاکسی برگشت ، سر شانس من هم یادم رفته بود که ماشین رو بهش تعارفی کرده باشم ، سیا به فروشگاه برمیگرده و با گلی خانم جر و بحث میکنه ، او پس از وارد شدن به خواهرش میگه چرا با این خانم محترم خشک و مغرضانه برخورد نمودی ، در ضمن اون کسیه که من انتخاب کردم ، و برام مهم نیست که پدر و مادرش کی باشن ، که گلی میگه ببین داداش من خوبی شما رو میخوام ، زمونه ناجوریه ، تو از کجا اونو میشناسی ، من نگفتم کسی بده ، اما از کجا معلومه که بعدها با تو سر ناسازگاری نداشته باشه ، بیشتر خلق و خوها بعد از ازدواج آفتابی میشن ، من که مخالف تو نیستم ، هر طور خودت میدونی _ هرچی باشه طرف در این فروشگاه مهمون ماست ، به چه جرمی واسه دختر مردم طاقچه بالا میزاری و خشک رفتار میکنی_ ، ببین دادش جان ، من دخترای زیادی می‌شناسم، تحصیلکرده ، شاغل در بهترین کارها و ادارات دولتی ، که در خانواده های با اصالت تربیت شده اند ، چرا من به عنوان تنها خواهرت نباید در کار تو دخالت مثبتی داشته باشم ، مگه من دشمن توام _ ، نه آجی جان رفتاری که تو انجام دادی شایسته نبود ، حقیقت اینه که من این خانم رو تا سر حد پرستش دوست دارم ، و اگه لازم پاشه ، پامو از این زندگی بیرون میکشم و مستقل زندگی میکنم ، _ نه برادر من اینگونه تلقی نکن ، فکرتو درست کن ، البته بدان هر خواهر و مادری در خصوص برادر و فرزندشون اینگونه جسارت و مؤاخذه می نمایند ، اما در اینجا طرف باید بداند که خانواده در این خصوص نیت بدی ندارد ، شاید اختلاف سلیقه باشد اما اختلاف عقیده هرگز ؛ این واسه هر عزیزی لازمه که چنانچه در خواب غفلت باشه ، قبل از سقوط و افتادن در باتلاق باخبر شود ، بدان که بیشتر سرزنشها و رنج و تعبها ، به منزله چراغ قرمزی هستند تا آدمی بیشتر بیندیشد و بهتر فکر کند ، زیرا شاید لحظه ای برسد که واسه نجات و رهایی دیر شده باشد . من سلامتی و شادکامی تو رو میخوام ، به امید خدا هروقت بابا مامان رسیدن باهم از اون دختر خواستگاری میکنیم ، مبارکت باشه ، اما سیامک عزیز هنوز وقت داری خوب فکراتو بکن ، آدما خوب حرف میزنن ، با واژه ها بازی میکنن ، دخترا همه خوشگلن ، بوی طراوت و جوانی از همه برمی‌خیزد، همه بلدن چگونه دلربایی کنن ، هر مرد یا زنی می‌تواند چند ساعت پیوسته مهربان باشد ، دلبری کند ، اما بدان ازدواج که کردی ، فردا مثل امروز نیست ، روی دیگر سکه نمایان می‌شود، خدای نخواسته لحظه ای می‌رسد که از ظاهرش متمتع شده ای ، اگر برایت زهر شد ، آرایش دیگر جوابگو نیست ، زن یا مرد ، هندوانه ای است که از درونش خبر نداری ، به نظرم فقط باید به خدا توکل کنی ، زیرا شناخت انسانها کار آسانی نیست .

من ( ملیحه ) ماشین رو در محوطه پارک کردم و به خونه وارد شدم ، بر روی کاناپه قرار گرفته و در فکر فرو رفتم ، اگر چه من با این صیغه های اجباری که سرنوشت آنرا برایم رقم زده بود گذشته ی رنگینی نداشتم اما با استعانت به خدا و توکل به خودش از هر گونه یاس و ناامیدی انقصام و رها شده و برای روزهای خوش و زندگی با سیامک در افکاری مثبت فرو رفته بودم ، در این لحظه گوشی من به صدا درآمد . سیامک بود ، خوشحال شدم ، بارقه ای از امید و آرزو بر وجود خسته ام نشست ، الو سلام _ سلام سیاجون حالت چطوره _ خوبم ، خواستم بهت بگم من موضوع خودمون رو با خواهرم گلی درمیان گذاشتم ، که پس از صحبت‌های کوتاهی پذیرفت و به من تبریک گفت ، که انشالا در فرصت مناسب همه چی روبراه خواهد شد ، من از او تشکر کردم و گفتم هرچی خدا بخواد

ساعت بعد اتفاق امروز و چند روز پیش را برای خانواده ام تعریف کردم ، پدر و مادرم خوشحال شدند ، که راحله فورا بیرون رفت و لحظاتی بعد با شیرینی ، میوه و تنقلات ، میز را رنگین کرد و گفت میخوام جشن کوچکی واسه آجی بگیرم ، اون و پارمیدا با آهنگی که گذاشتن این روز را به من تبریک گفتند ، راحله این خبر رو نیز به ایمان دختر همسایه رساند ، او نیز با تلفن خوشحالی خودش رو ابراز و به من تبریک گفت . در خصوص کشور پرسیدم ، گفت تو رو خدا این بحث رو پیش نکش ، واسه روزگار خودت خوش باش ، اونا در واقع آزردگانی هستند که دل سنگ برایشان آب می‌شود، ... ادامه دارد .

لاله های زیبایی که رنگ باختند ، قسمت ششم ‌.

حمیدرضا رشیدی چهارشنبه سوم مرداد ۱۴۰۳، 15:30

کشور خانم گفت من بنا دارم که این اوضاع بدون خونریزی و برابر قانون به پایان برسد خصوصا اینکه طرف قضیه برادر من است بنابراین ضمن تسریع در این مورد عاقلانه ترین راه را در جهت آبروی خود و فامیلم برمی‌گزینم . مضافا زمانی که به خانه وحید میرسم و به دیدار اونا میام ، آیلین رو پیش من رها میکنه و به نام آرایشگاه ، خرید ، سرکشی به مادرش ، بهانه ای ردیف می‌کند و به چاک می‌زند، بعضی اوقات در حضور من گوشی را جواب نمی‌دهد و تماس‌ها را رد می‌کند، روز گذشته مسلم برادر سیمین به من و وحید جداگانه زنگ زد و گفت : چرا آبروی ما رو خدشه دار و خواهر منو رسوا میکنید این کار درستی نیست ، عمه جان اگه مطمئن بشم که خواهرم بیگناه است ، خود به تنهایی در برابر شما می ایستم ، از طرفی اگه برای من ثابت شود که خواهرم مقصر است او را از روی زمین محو میکنم ، من گفتم عمه جان این حرفو نزن ، خشونت با زن کار درستی نیست ، بعد اینکه مگه میشه کسی بیهوده واسه خودش درد سر ایجاد بکنه و آبروی اهل فامیل را به دست طوفان سپارد ، هدف من اینه که چنانچه این زن و مرد جوان همدیگه رو نخواستن به سلامت و مجاری قانونی به این زندگی پایان دهند .حسابش را بکنید طبق قانون و آرامش به نفع همه ماست .

پس از این گفتگو با وحید تماس گرفتم و بهش گفتم ادامه این زندگی کار را به جای بدی خواهد رساند ، ما باید تا اوضاع از کنترل خارج نشده این غده سرطانی را از وجودمان خارج کنیم و این جانور موذی هزار سر را از زندگیمان دفع نماییم تا بیش از این آبرو ریزی نشود ، این صحبت را نمود و به مقصد خونه خواهرش دست آیلین را گرفت و رفت ، و گفت تا ساعتی دیگه که برگردم ، _ چه جالب ایمان جان ، پس که اینطور _ آره این خانواده کارشون به جای باریک کشیده ، به نظرم باید خیلی سریع تکلیفشون رو با سیمین خانم روشن کنند .

من در خصوص آشنایی با سیامک به ایمان چیزی نگفتم ، اگر چه اونو به اندازه خواهرم دوست دارم ، اما از این بیم دارم که با اوضاع گذشته من خانواده سیا این وصلت رو نپذیرند ، لذا بهتر دیدم فعلا دست نگه دارم ، اگه قسمت شد ، بعدا به ایمان خواهم گفت ، من از دوستم خدا حافظی گرفتم و به خونه رفتم ، ساعتی را وقت گذاشتم تا اندکی به خودم برسم و بنا به درخواست سیا و احساس آتشین خودم ، اولین قرار عاشقانه مان را اجرا کرده باشیم ، به سیا زنگ زدم ، با اولین زنگ گوشی را جواب داد ، الو_ آلو سلام سیا جون ، حالت چطوره _ فدای تو ملیحه جون ، از ندیدنت پکر و دلواپس شدم ، میتونی بیای تا با هم بریم بیرون ، _ باشه عزیزم ، تا یکساعت دیگه میام ، تا صورت ماهتون ببوسم . وقت برام طلا بود ، با عجله اما به دقت خودمو آماده کردم ، و با آژانس خودمو به وعدگاه که یک فروشگاه مادر بود رساندم ، قبل از اینکه از تاکسی پیاده شم ، سیا رو دیدم که روی صندلی پشت ماشین تکیه زده بود ، پیاده شدم و خیلی سریع پشت فرمون نشستم ، که سیا خیلی سریع بلند شد و گفت آفرین به دلدار زرنگ من ، ی، لحظه ترسیدم و با خود گفتم ، دیدی چه ماشین رو دزدیدن ، که بهش گفتم تا شیر نر اینجاس کی میتونه ماشین محبوب منو بدزده ، که سیا به من دست داد و گفت من فدای احساس خوب و عاشقونه تو برم ، دختر خوشگل و نترس _ سیامک ماشین رو به پارکینگ سپرد و رسید رو به من داد ، و من اونو تو کیفم گذاشتم ، حالا بریم کجا ملیح ، گفتم میل با خودته ، هر جا تو بخوای ، گفت : بریم شهر بازی، راستی ملیح گرسنه نیستی ؟ نه بابا چه خبره اگه چیزی بخوریم ، جایی واسه شام نمیمونه ، _ نه بابا نترس جوونی ، خیلی سریع آب میشن ، واسه من و خودش دو تا پیتزا سفارش داد ، که لحظاتی بعد آماده شدن ، نوشابه و چیپس و کلی تنقلات کیف نایلونی رو تکمیل نمود ، بلیط بازی تهیه نمود و مشغول خوردن شدیم ، دو تایی تاب بازی کردیم ، قطار و چند بازی دیگه اوقات مارو تشکیل می‌داد، بهش گفتم سیا دلم میخواد بیام فروشگاه و با خواهرت آشنا بشیم ، که گفت هنوز وقت واسه این دیدار هست عجله نکن ، قراره این ماه پدرو مادرم بیان ایران ، به امید خدا کاری میکنم همین ماه‌ها کار عقد و ... تا آخر تابستون انجام بگیرن ، اون وقت ،ی، ماه عسل خوب بریم و خوش باشیم ، گفتم به امید خدا ، دیر یا زودش مهم نیست ، مهم اینه که تا ابد مال هم بشیم ، که عشق برام مقدسه ، مشغول حرف زدن شدیم که سیا منو ، سرگرم کرد و تا در طلا فروشی برد _ گفتم کجا سیا ، به نظرم زود باشه ، که گفت صحبت نکن ، آخه حیف نیس این گردن بلورین تو رو امروز آذین نبندم ، گفتم پس خلاصه باشه ،ی، کوچولو ، که گفت دوست دارم واسه ملیح امروز سنگ تموم بذارم ، ولی باشه خلاصش میکنم ، خودش یک گردنبند قیمتی به گردنم آویخت ، دستمو گرفت و از فروشگاه خارج شدیم ، گفتم وای سیا چه دستای داغی داری ، خندید و گفت قابلت رو نداره _ گفتم سیا واسه زمستون خوبی ، که من همیشه گرم بشم ، که گفت یعنی به نظر تو به بخاری و شوفاژ نیازی ندارم _ گفتم مسلمه که با وجود تو ، کارا همه روبراهن، که کلی با هم خندیدیم ، کلوپ سر راه بود ، سیا یک فیلم هندی عاشقونه کرایه کرد ، با هم رفتیم خونه خودم ، فیلم رو دیدیم ، سیا گفت ملیح انگاری که سی ساله که با هم زندگی می‌کنیم، اگه تناسخ رو تو روانشناسی خوندی و اعتقاد داشته باشی ما در گذشته چندین بار با هم زندگی کردیم ، اصن مال همیم ، خلاصه آن روز گذشت از سیا خدا حافظی گرفتم و در دویست متری خونه پیاده شدم ، که سیا گفت چرا اینجا هنوز کلی مسافت مونده ، بهش گفتم سیا جون من همینجا بایست _ چرا _ چونکه مدتهاست خودم با دلی تنها ، عاری از عشق ، بدون امید به فردایی از اینجا تا خونه میرفتم ، ولی حالا دنیای من عوض شده ، سیامک زندگی منو شیرین کرده ، دوس دارم در عالم عشق پیاده روی داشته باشم ، وبه فلبم بگم دیگه تنها نیستی ، سیامک امید من شده ، که سیا خندید و گفت باشه عزیزم هر طور که دوست داری باش، پیاده شدم و سیا رو به خدا سپردم ، در دلم فریاد کشیدم ! من که امروز به سیامک دلخوشم و برای همیشه مال همیم ، فردا هر چه میخواهی بکن ، ولی به سیامک من کاری نداشته باش ، آخه آدمی که از سنگ ساخته نشده بلکه از پوست و استخوان ، پس چه خوبه همیشه کسی باشه ، حالت رو بپرسه ، اگه قهقهه میزنی بهت بگه ، جون من بگو تا من هم بخندم ، و اگه بدحالی واست بیقرار بشه ، دست و پاتو ماساژ بده ، اگه هوای گریه داری سرت رو روی شونه های مردونش بذاری و تو دلتنگیا باهات شریک باشه ، در روزهای گرم که در سایه ای آرام گرفته ای ، سرتو روی پاهاش بذاری و با یک تکه مقوا تو رو باد بزنه ، تا بخوابی و رؤیا ببینی ، از اون تیکه فیلم‌های رنگی و عاشقونه تو خواب ببینی ، واگه هوا سرد بود و گرفتار شدی ، کتشو در بیاره بندازه رو پهلوها ت و بگه عشق من خودتو بپوشون سرما نخوری ، و تو واسش ناز کنی ، بگی سیا سردمه ، خوابم میاد ، زود باش بریم خونه ، خلاصه در هوای سیامک بودم که به یکباره خودمو پیش مادرم دیدم ، از سر شوق پدر و مادرمو در آغوش کشیدم و خوب بوسیدم . هفته آینده قراره ماشینی که مدتها پیش پول به حساب ریختم را بگیرم ، دیروز به سیا گفتم که موقع تحویل اونم باهام بیاد ، که خیلی خوشحال شد و گفت به روی چشم ، ملیح جون اگه با تو نیام ، پس به درد چی میخورم ، دستی به موهای زیبایش کشیدم و گفتم سیا جون تو ستون زندگی منی ، تو نیم بیت شعر عاشقانه منی ، ازت میخوام منو شیفته و پریشان خودت کنی ، تا در وجود تو ذوب بشم .

خدا را شکر در برهه ای قرار گرفته ام که پارمیدای کوچک ترم پنجم را به پایان رسانده و انتظار می‌رود، کمتر از دو سال دیگه کارشناسی خود را اخذ نماید ، در اتاق خواب آرمیده و یک موسیقی آرام و دلنواز گوش میدادم که راحله خواهرم سر رسید ، اگر چه خلوت عاشقانه ام را بهم زد اما با دیدنش خوشحال شدم ، زیرا مدتی است به لحاظ حجم کاری کمتر با هم تنها شده ایم ، راحله گفت ملیح جون ، وجود این انوار نورانی که به زندگی تو تابیده باعث گشته تا به آینده خوش بین و امیدوار گردم ، با عنایت به اینکه این موج مثبت در زندگی من و پارمیدا حلول نماید ، باشد تا این توحش و تورم از اوضاع ما رخت بربسته و با توکل به خالق یکتا این روزگار تیره از زندگی ما رخت بربندد و روزگاری خوش برایمان رقم زند . زیرا ما بزرگتر از آنیم که وجودمان شادی بخش و سرگرمی تنوع طلبان گردد ، در اینجا من منکر و مخالف این سلک زنان نیستم زیرا جامعه برای سلامتی و بهداشت به این گونه اشخاص نیاز دارد و متقابلا این دسته زنان جهت امرار معاش و امیال هدفدار خود به این کار نیازمندند . در اینجا شخصیت با وقار و محبوب سیامک ، بازغ و نقطه عطفی امیدوار کننده در زندگی ما گردید تا هر چه سریعتر از این ورطه خود را آزاد و یک زندگی ایده آل و مطلوب را آغاز نماییم . زیرا این نوع زندگی در منش با عقیده و مرام خانوادگی ما مغایرت دارد ، ما سه فرزند دانشگاه رفته ، استاد دیده و تحصیل کرده های وطن هستیم در این حال و هوا بودیم که مادرم صدا زد ملیحه ، راحله ، چای تازه دم آماده کردم ، بیرون آمدیم ، مادر چای خوش طعم خون کفتری دم کرده ، نبات و شکلات گذاشته تنگش ، حالا کی باشه که نخوره ، که یاد دوستم ایمان افتادم ... ادامه دارد

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها