لاله های زیبایی که رنگ باختند قسمت نهم
نامه ی سیامک روحم را سیقل نمود و ایمانم را نسبت به خالق بیشتر کرد ، تمام عضلات وجودم به جنبش افتاد و بی قرار از اینکه هرچه زودتر جوابش را بنویسم ، اما میترسم واژه هایم در برابر آن وجود نازنین ضعیف باشد و جمله هایم رسا نباشد زیرا دلدار من لایق زیباترین واژگان است تا احساسات بی شائبه اش را پاسخگو باشم .
سیامک نازنین ، عشق ابدی سلام ، سلامی گرم به گرمی دامان مادران پرعاطفه و به گرمی لبهای افراد پر احساس که صداقت و راستی از لبانشان میریزد، امید است که سلام گرم بامدادی من که از خیابانهای پر تردد میگذرد و حتی از لابلای برگهای درختان میگذرد و من آنرا با قلبی مملو از محبت به تو تقدیم میکنم پذیرا باشی ، محبوبم بدان که ترا باید ستود و در قلبی پاک ، قاب کرد تا آن وجود نازنین اندوخته ای برای زنده ماندنم باشد ، محبوبم درست زمانی رسیدی که قلبم داشت از عشق و عاطفه تهی میشد و میرفت تا برای همیشه این چشمه ی جوشان از رمق افتاده و تکه گوشتی بی خاصیت شود ، اما گویی شانه های مردانه ات مرا امید داده تا مأمن دلتنگیها و حق حق گریه های دخترانه ام باشی و به من الهام نمودی که تکیه گاه آمدیم هستی ، زمانی که من بهت زده شده بودم و در میان تاریکیها خشکم زده بود عشق تو با سو سو زدن روزگار تارم را روشنایی بخشید و در تک تک شریانهایم شروع به حرکت نمود تا ذهن خفته ی من بیدار شود و بداند که ملیحه بی کس نیست بلکه بعد از خدای مهربان پناهم باشی . قربان تو ملیحه .
صبح یکی از روزهای پایانی آبانماه بود ، از خواب بیدار شدم پس از دوش گرفتن با وسواسی بسیار لباسی را انتخاب کرده و پوشیدم و برای ملاقات با سیامک بی تاب شده و قلبم هر لحظه با تپش بیشتری به ضربان درآمده و با پیراهنی آبی و آستین کوتاه و موهای لخت خود را سوپرایز کرده تا به اتفاق راحله که علاوه بر اینکه خواهرم بود ، رسالت دوست وفاداری هم به دوش میکشید برای ملاقاتی عاشقانه از خانه خارج شویم ، پس از دیدن سیا ، وجودم از شوق به وجد آمده و به لحاظ این احساس هر دم خدای خود را شکر میکردم ، سیامک با دیدن هر دوی ما گفت : چشم حسود کور ، باید بزنم به تخته ، خانمها یکی از یکی خوشگلتر و تو دل برو ، ملیح همسر آینده و زیبای من و راحله خواهری زیبا که بدون شک محبت او را پشتوانه خود میدانم . که راحله تشکر کرد و گفت از سیامک داداش مهربان و خوش تیپ ممنونم ، امیدوارم که بتوانم در جشن عروسی شما ، وظیفه یک خواهر دلسوز را به جا بیارم ، من و راحل با ماشین سیامک به مقصد سازه به راه افتادیم ، پس از پیمودن مسافتی در حدود بیست دقیقه وارد یک خیابان عریض و خلوتی شدیم . در نتیجه ما به یک سازه در حال ساخت که بیشتر به یک آموزشگاه بزرگ و یا یک بیمارستان شباهت داشت رسیدیم اطرف ساختمان را فضای سبز احاطه کزده و مانند یک فرودگاه دارای بلورهای منظم و خطوط رفت و برگشت حساب شده ای که هر چشمی را خیره میساخت. از سیاه پرسیدم این بنا به چه منظوری طراحی شده ؟ یک فروشگاه مادر و یا اینکه دانشگاه ، چون از هر نظر ، یک مرکز عمده به حساب می آید ، که سیامک گفت ، این یک بیمارستان خصوصی است که به سفارش چند پزشک ساخته و راه اندازی میشود. از لحاظ جغرافیایی محلی مناسب ، هوای رقیق و محیطی خلوت محسوب میشود، من در اطراف و بالای اسکلت عوامل ساخت را در حال انجام فعالیت مشاهده میکردم ، سیامک در جایی از محیط توقف نمود ، به ما گفت لحظاتی دیگر برمیگردد، من گفتم باشه سیا جون برو به کارت برس ، ما اینجا راحت هستیم ، سیامک به وسیله بالابر الکترونیکی در فضای پانزده و یا بیست متری از کف سازه قرار گرفت ، پس از پیاده شدن مشغول صحبت با عوامل شدن ، در اینجا همگی عوامل هرکسی مشغول وظیفه خود به نظر میآمد ، در کف بنا در گوشه ای یکی از کارگران مشغول دم کردن چای بود ، ویکی دیگر مشغول طبخ خوراکی بین نوبت غذایی بود ، گویی اتوماتیک هرکسی وظیفه محوله را انجام میداد، در اینجا صدای خشن و رعد آسای مردی به گوش رسید که میگفت سیا عقبتر نرو مواظب باش ، و یکباره سیامک از ارتفاع ۱۵ الی ۲۰ متری از لبه اسکلت سقوط نمود و پایین افتاد ، راحله خواهرم ناخودآگاه جیغ بلندی کشید ، عوامل همگی جهت دیدن اوضاع سیامک به پایین آمدند ، قلبم به شدت لرزید ، در این حال کسی از من بدبختتر نبود زیرا من سیا را تنها ناجی و آخرین شانس خود در این دوران تلخ میدانستم، که حالا باید بر همه روزهای خوش خط کشیده و به حال خودم بنالم ، در این حال مهندس جمشیدی از سر شوق فریاد کشید که سیامک زنده است و تنها خراش کوچکی بر پیشانی او ایجاد شده ، در اینجا خداوند سیامک را در میان این همه آهن و اوضاع نجات داده و اون بر روی یونولیتهای سبک که بین کیسه های سیمان گذاشته افتاده ، من ماشین را نزدیکتر بردم ، مهندس جمشیدی و راحله خواهرم زیر بغل اونو گرفته در ماشین گذاشتیم ، من از عوامل تشکر کردم و گفتم ما و مهندس ،سیامک رو به درمانگاه میرسانیم، لذا اگه موردی بود حتما با شما برادران تماس خواهم گرفت ، پزشک پیشانی سیا را بخیه نمود و پس از معاینه و عکس ، از سلامتی سیا مطمئن شدیم ، سعید و خواهرش گلی خانم نیز رسیدند ، پس از ساعتی اونو به خونه خودشان رساندیم ، مهندس جمشیدی از راحل و من تشکر نمود ، ما نیز متقابلا از او تشکر نمودیم ، پدر و مادرم با تلفن از سیامک دلجویی نمودند ، که سیامک به مادرم گفت با دعای شما و پدرجان به زندگی برگشتم ، پس از صحبتهای اونا من گوشی را گرفتم و گفتم سیا جون چنانچه مشکلی بود زنگ بزن ، تا من و راحل تورو به بیمارستان برسانیم ، که گفت ملیح جان . من عمر دوباره خود را مدیون معجزه عشق میدانم _ تشکر کردم و گفتم خدا شما را به واسطه نیکیهای پدر و مادر خودتون نجات داده من که کاری نکرده ام ، سیامک گفت ملیح جون شکسته نفسی نکن ، تو برای من یک زندگی و استمرار یک بهار زیبا هستی ، چشمان زیبا و انوار ملکوتی که از هاله شما خارج میشود هرچه را سر راهش باشد التیام میبخشد، حالا دیگر دست به دعا برداشته و شکر خدا را میکردم که سیامک از مرگ حتمی نجات یافته است .
روزبعد سیامک با من تماس گرفت ، حال اونو پرسیدم که گفت با دعای خیر تو ، محبوب و عزیز حالم خوب است ، دیشب مادرم تماس گرفت تا یک هفته دیگر به ایران می آیند ، گفتم شکر خدا تا اون روز حالت کاملا خوب میشه ، سیامک گفت ملیحه جون دیشب مهندس جمشیدی خونه ما بود و راحل را از من خواستگاری نمود ، من اونو در خصوص زندگی راحله توجیه نمودم ، که اظهار نمود چیز مهمی سد زندگی ما نخواهد شد ، از طرف من با خانواده و راحله صحبت کن تا منم نتیجه رو بهش بگم _ باشه سیا جون حتما . این پیام و درخواست مهندس جمشیدی یک تراژدی شاد و موجی نو در خصوص زندگی دهشتناک و یک غبار رویی از تمام ناملایمات روحی ما بود . من این خبر را به پدر و مادرم و راحله رساندم
روز بعد مهندس جمشیدی و راحله در این خصوص گفتگو کرده و در مورد ازدواج خود به توافق رسیدند .
اینک شش ماه از آن تاریخ میگذرد من و خواهرم راحله با یک ماه فاصله از یکدیگر به خانه بخت رفتیم ، در این دوران بود دوستم ایمان در خصوص ازدواج با پسر عمویش زایقه مرا بیش از هر خبری شیرین ساخت . وحید و مادرش به همراه آیلین کوچولو از اون خونه جابجا شده و با مادرش کشور خانم همنشین شده اند ، سیمین پس از محاکمه و حبس کوتاهی با رضایت وحید آزاد شده و با خانواده اش زندگی میکند، کشور گفته بود سیمین از وحید جدا شده اند من برادرم را دوست دارم ، و با کسی دشمنی ندارم . ناگفته نماند که پارمیدا چند روز پیش با یکی از همکاران خود نامزد شده و چند ماه دیگه عقد کرده به ماه عسل میروند، از تحمل شما تشکر میکنم .....پایان