وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

چل درجه زیر پوست شب ، قسمت پانزدهم

حمیدرضا رشیدی سه شنبه نهم بهمن ۱۴۰۳، 17:1

وجود توده ای سرد و بارانهای مداوم ، سبب شد تا از دیدن کمال ، آن دوست شفیق و محبوب محروم شوم ، که پس از مساعد شدن هوا به سراغ او رفتم ، قبل از رسیدن، به همراه او تماس گرفتم و خوشبختانه در حوالی و چند صد متری همدیگر را زیارت نمودیم . پرسیدم همچنان در محل خانه قبلی هستید ، یا اینکه : حرفم را قطع کرد و گفت از دادگاه به من ابلاغ گردید ، شما که از یکدیگر طلاق نگرفته بودید و اینکه ، یک زندگی مشترک داشته و فرزندان هردو مربوط به شما و آن مرحومه میباشند ، بدون فوت وقت ، می‌توانید به منزل خود برگردید ، و از نظر دادگاه این یک قهر موقت بین زوجین تلقی گردیده ، لذا مینا ، بعدا از شکایت خود صرف نظر نموده است ، و جز خودش مستاجر جدیدی در آن سکنی ندارد ، اگر هم کسی موقت در آن زندگی داشته است ، آن واحد را در زمان حیات مرحومه ترک نموده است . که من ضمن تشکر از حاج ربیع به منزل خودمان نقل مکان نمودیم .

اینک مانند سابق روزگار می‌گذرانیم، بچه ها را سرگرم مینمایم ، در روزهای تعطیل و بیکاری به پارک و شهر بازی میبرم ، تا حادثه مادرشان ، فرزندانم را درگیر و افسرده نگرداند .

امروز خبر رسید که غلام آخرین مهلت جدایی آرام و عقیل را به آنها اعلام نموده است ، در نظر دارد امشب به نیت پلید خود برسد ، لذا آن دو نگون‌بخت از ترس جان جرأت، بازگفت مورد و گزارش به مقامات قضایی را ندارند . این را شنیدم و به لحاظ ظیق وقت و گرفتاری هر دو نفرمان ، موقتا خداحافظی نموده و محل را ترک نمودیم .

سه روز بعد ، تلفن من به صدا در آمد ، صدای کمال در گوشم پیچید ، که ضمن سلام به من گفت که ساعت دو بعد از ظهر در محل شهرداری کار مهمی دارد و باید مرا ببیند ، من قول این دیدار را پذیرفتم ، درست یکساعت قبل از حرکت من ، مجددا ، کمال به گوش من رساند که : امیرجان سلام _ سلام کمال حالت چطوره _ ، خوبم ، بفرما _ من می‌خواهم به تشییع جنازه میلاد برادر زنم بروم ، از تو میخواهم ، آنجا کنارم باشی و مرا همراهی بکنی _ پرسیدم میلاد که جوان و سالم بود ، علت مرگش چه بوده ، که گفت امیر جان گویا توسط آرام خانم، همسر عقیل به قتل رسیده است ،_ بسیار خوب حتما خدمت میرسم ، راستی از غلام چه خبر او هم در مراسم حضور دارد ؟ _ خیر ، غلام فعلا در بازداشتگاه میباشد ، وقت ندارم بعدا همه چیز را برایت توضیح خواهم داد .

یکساعت بعد به مراسم رسیدم ، اقوام و بستگان غلام و همسرش زینب همگی حضور داشتند ، زینب مادر داغدیده اش ، شیون کنان بر سر میزد وفریاد می‌کشید این سایه ی شوم ، این نحوست و بدبختی چی بود که بر زندگی من لنگر انداخته و خارج نمی‌شود، نمی‌دانم کدام نفرین ، چون غده ای بدخیم در کالبد زندگی ما ریشه دوانده و تا نابودی کامل دست برنمی‌دارد، میثاق فرزند کوچک خانواده که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده و در سربازی به سر می‌برد در کنار کمال از مردم تشکر و قدردانی می‌کرد.

پس از مراسم دفن میلاد از کمال خداحافظی نمودم و قرار گذاشتیم تا در فرصتی مناسب در چگونگی قتل و بازداشت غلام ، همگی را از کمال باخبر گردم .

سه روز پس از فوت میلاد ، من و کمال در محیطی آرام نشستیم که کمال می‌گفت: آن روز غلام با همسرش مشورت می‌کند، که زینب پس از ناسزاگویی و شماتت به غلام می‌گوید: شک ندارم که دیر یا زود در باتلاقی گرفتار خواهی شد ، که نه راه پیش داری و نه راه بازگشت و هیچکس به فریادت نخواهد رسید ، و اینکه در این گرداب و طوفان دلم به حال خودم و بچه هایم می‌سوزد و بس . راهی که تو می‌روی، گورستان که سهل است ، باید در زباله دان ترا یافت .

در اینجا و این جر و بحث ، اگر چه میلاد سکوت می‌کند، اما خوب می‌داند که پدرش قرارست امشب به سروقت آرام برود ، لذا فکری خبیث و یک نقشه شیطانی در مغز و روح میلاد به جنبش افتاده تا گوی سبقت را از پدر برباید و خود توپ را وارد دروازه نماید .

اینک اول اسفند سال ۱۳۸۷ خورشیدی فرا رسیده است و بهاری زیبا در لرستان سوسو می‌کند و لاله ها خبر از ترنم قناریهای شاد و چهچه بلبل به ارمغان آورده است . میلاد اطراف منزل عقیل و همسایه ها را رصد کرده تا بتواند از نبودن عقیل در خانه مطمئن شود، سپس حرفه ای و حساب شده ، از دیواری خود را به پشت بام منزل عقیل می‌رساند، نور گیر را با فشار باز نموده و از آن محل خود را به داخل آویزان می‌کند تا با این کار خود آرام خانم را از دید پدرش بی اعتبار و خوار گرداند و به نحوی غلام را از تصمیم ، سرد و پشیمان نماید .در اینجا ، عین چگونگی حادثه را که آرام خانم در کلانتری محل و دادگاه گزارش نموده است را مرور می‌کنیم .

آرام همسر عقیل گفت : به اجبار عقیل را به بیرون فرستادم و دلم شور میزد که چگونه با غلام رو در رو شوم و با چه ترفند و نقشه ای از شر این دیو سپید خلاص شوم ، به فکرم رسید که با شروع حادثه ، دزدانه از او عکس ، فیلم یا مطلب تهیه کرده تا بتوانم به وقت از آن استفاده نمایم ، لذا کلید ضبط صدا را آماده در دسترس گذاشتم ، در حالی که درگیر استرس و تشویش بودم ، سایه ای از سقف نور گیر به پانسیون توجهم را جلب نمود ، گوشی را فعال و چادرم را بر سر کردم ، که خیلی سریع و در لحظه شخصی در نورگیر را گشود و خود را آویزان و پایین انداخت ، در نگاه اول و با این فکر که شاید غلام باشد ، اما در دل گفتم گچکار این جست و خیز را ندارد ، هنگ کردم ، فرار و جیغ زدن را فراموش کرده بودم .خدای من او را شناختم ، این میلاد پسر غلام است ، چند روز پیش که با عقیل نزد مادرش رفته بودیم ، این شلوار و تی شرت را به تن داشت ، فورا یک مشت خاک از کیسه سجاده برداشتم ، شاید به کارم بیاید ، با یک جست خود را به پشت دیوار اوپن آشپزخانه رساندم و با صدایی لرزان گفتم : میلاد جان خوش آمدی ، عشق من چرا از نورگیر آمدی ، کاش زنگ میزدی تا در خانه را باز بکنم ، احساس کردم با این بیان آهنش نرم می‌شود، که خیلی بیشرمانه گفت آمدم تا قبل از پدرم با تو حالی کرده باشم ، گفتم فعلا بنشین روی صندلی تا خستگی شما برطرف شود ، آنوقت در خدمت شما هستم ، به یکباره و بدون هر مقدمه ای دستان خشن و زمختش را به طرفم دراز نمود تا در آغوشم کشد ، با دست چپ اشاره نمودم ، به این گل زیبا نگاه کن ، هنوز سرش در چرخش بود که با سرعت تمام با دست راستم خاک را به صورتش پاشیدم ، که فریاد کشید و گفت : لعنتی این چی بود ، کور شدم ، سپس گلدان سنگین سرامیکی را با قدرت روی سرش کوبیدم ، با تقلا خواست به من حمله نماید که با دسته ی هاون ، چندین ضربه بر سرش کوبیدم ، هر حرکتی که می‌کرد ، من ضربه ای فرود آوردم ، تا به زمین افتاد ، خون سر و صورتش را پوشانده بود . فورا خود را به بیرون رساندم و ضمن اینکه چند قطعه عکس از پایین آمدنش تهیه نموده و صدایش را در گوشی خود داشتم ، با اطمینان از آوردن گوشی به خانه ی عمه که در صد متری خانه ما بود خودم را رساندم . اگر چه در دل خود را مرتکب قتل می‌دانستم اما از اینکه صدای پدر و پسر را ذخیره نموده ام ، خود روزنه ای از امید و آرزو به رویم گشوده می‌شد .

کمال گفت آرام خانم ، هراسان و پریشان به خانه جعفر خان شوهر عمه رسیده بود و حادثه را به آنها گزارش می‌نماید، جعفر شوهر عمه اش به عقیل تلفن می‌زند که او متاسفانه گوشی را خاموش کرده است ، به مغازه پاتوق عقیل زنگ می‌زند و عقیل خود را به خانه جعفر می‌رساند. غلام که با ماشین خود از آنجا عبور می‌کند، یک لحظه عقیل را می بیند که وارد خانه جعفر می‌شود، لذا غلام توجه نداشته و به سمت منزل عقیل می پیچد تا با خیال خود با آرام خلوت نماید ، ماشین را خاموش کرده و وارد حیاط عقیل می‌شود، از طرفی میلاد با تقلا خود را به حیاط می‌رساند، شاید کسی او را ببیند و به بیمارستان برساند ، درست در وسط حیاط خانه آخرین نفس را کشیده و جان می‌دهد، غلام پس از وارد شدن به محیط خانه با جسد بی جان میلاد روبرو می‌شود.

گچکار با توجه به اینکه چند لحظه پیش عقیل را دیده که سراسیمه وارد منزل جعفر شده است ، خیال می‌کند که عقیل میلاد را کشته است ، اسلحه را خشاب گذاری کرده ، هوا نیز اندکی تاریک شده است ، با کلید چند ضربه به در می‌زند و پشت تیر برق پناه میگیرد در این هنگام جعفر و همسرش، عمه آرام برای دیدن صحنه و گزارش قصد خروج از منزل می‌نمایند، جعفر درب را باز نموده تا از حیاط خارج شود ، غلام به لحاظ دید ناکافی و در خیال عقیل ، به سمت جعفر شلیک می‌نماید ، خوشبختانه ، تیر به بازو و شانه جعفر وارد شده بود .

عقیل و عمه ی همسرش به کمک همسایه ها ، جعفر را به بیمارستان می‌رسانند. در خصوص تیر اندازی غلام ، به مقامات مسئول گزارش نموده و تیراندازی گچکار مورد پیگرد قانونی واقع می‌شود.

آرام خانم به همراه همسرش به کلانتری در خصوص قتل میلاد معرفی می‌شود، مستندات خود را به دادگاه گزارش می‌نماید، موارد ذخیره شده در گوشی خود اعم از عکس و صحبت‌های پدر و فرزند مقتول را به دادگاه تقدیم می‌دارند

شمه ی دیگری از گزارش آرام خانم بدین شرح میباشد . من با همسرم عقیل زندگی فقیرانه ای داشتیم ، بر حسب نیاز همسرم راننده غلام گچکارشد ، این مرد نابکار همسرم را روانه مناطق دور می‌کرد و در حضور اهل محل ، در طول هفته چند بار ناخوانده به منزل من می آمد ، هر بار با چرب زبانی از من درخواست نامشروع می‌نمود، که هر بار با زحمت او را نهیب می‌دادم، تا اینکه چند ماه پیش طبق مدرک موجود ، بی شرمی را به حد اعلا رسانده و از من می‌خواهد تا از همسرم جدا شده و به عقد او دربیایم ، من چندین بار مورد را به گوش همسرش رسانده ام ، اما گوش شنوا نداشت .

فرزند ناخلف این پدر نابخرد از پدر تقلید نموده و قصد تجاوز به ناموس مرا نمود . در اینجا جای شکی نیست ، پدری که با داشتن زن و فرزند قصد تجاوز به حقوق کارگرش را دارد ، جای تردید ندارد اگر فرزندش از دیوار آن خانه بالا رود و از نورگیر پانسیون آویزان گردد .

روز بعد اهالی محل با گزارش و استشهاد مبنی بر پاکی و خلوص و شخصیت آرام خانم واکنش نموده و اقدام درست و به موقع این شیرزن را تایید نموده واز دادگستری آزادی بی قید و شرط این ذلاور زن لرستانی را طلب می‌نمایند، که آرام خانم پس از اولین ساعات حضور در آن مرکز ، از نظر قانون آزاد می‌گردد.

غلام گچکار که با این عمل آبروی خود و خانواده را به باد فنا سپرده و در این فعل کثیف فرزندی را قمار می‌زند، با سپرده وثیقه بطور موقت آزاد می‌گردد ‌.

من که از پاکی و نجابت، بزرگواری و وقار آرام خانم لذت برده بودم ، پیشانی کمال را بوسه زدم و به او گفتم که در حقیقت از جسارت و شجاعت این بانو مشعوف و خرسند گردیدم که کمال گفت :

آرام خانم در حضور رئیس کلانتری و پرستل که شجاعت او را تاریخی ارزیابی نموده بودند گفت بدون شک شما عزیزان بزرگوار درمنزل خود ، همسر زیبارو دارید ، دختر طناز و خوشگل پرورده و بزرگ نموده اید ، آیا در مقام یک همسر و یا یک پدر اجازه می‌دهید ناموس و شرف شما مورد تعرض بیگانه واقع شود ، شما برادران عزیز جهت خدمت رسانی و انجام کار بدون شک از شاگرد ، راننده ، کارگر ، آبدارچی ، نگهبان برای انجام پروژه خود استفاده می‌نمایید، آیا شایسته است در مقام استاد و صاحب کار با شرف و آبروی عوامل خود بازی نمایید و از آنها فعلی عبث و ناصواب درخواست نمایید ؟ که مسلما جواب شما منفی میباشد و کسی از شما حاضر نیست عملی غیر اخلاقی انجام نماید .

یک سال بعد : غلام گچکار در پی این شکست سنگین و داغ از دست دادن فرزندان، گوشه گیر و در دام اعتیاد به مواد مخدر گرفتار گردید ‌. و کمتر در کوچه و برزن آفتابی میشد ،

اینک میثاق تنها فرزند باقیمانده مدیر زندگی او شده و کارها را به انجام می‌رساند، میثاق که پس از لیسانس شیمی به سربازی رفته بود چندی پیش ، خدمت را به پایان رسانده و مسئول امورات پدر شده است ، بر خلاف دیگر فرزندان ، جوانی بزرگ و با شخصیت است که دوست و آشنا از خصوصیات اخلاقی او تعریف نموده و زبانزد همه شده است .

شبی غلام گچکار که با داشتن توان مادی ، مواد افیونی او تمام شده بود ، بر اثر خماری از خیابان عبور می‌نماید تا به محله مواد فروشان برود ، راننده یک خود رو در حالی که مست و در عالم دیوانگی به رانندگی مشغول میباشد ، غلام گچکار را زیر چرخهای خود سفره نموده و از حادثه فرار کرده و متواری می‌گردد.

فردای روز بعد به خانواده اش خبر رسانی می‌کنند، پس از سه رور در حالی که کسی این حادثه را به عهده نگرفته بود ، با حضور خانواده و دوستان دفن می‌گردد، کمال و بچه هایش در مراسم حضور دارند ، پس از ختم زینب و میثاق ماری و نیما را در آغوش کشیده و از کمال می‌خواهند که آنها را تنها نگذارند ، زینب خانم مجددا صورت کمال را می‌بوسد و به او می‌گوید، من و میثاق کسی را نداریم ، نگذار تنها بمانیم .

پایان . هرگونه اشکال دستوری و تایپ را به بزرگی خودتان ببخشید .

چل درجه زیر پوست شب ، قسمت چهاردهم

حمیدرضا رشیدی جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳، 16:18

کمال می‌گفت: آن روز عصر به سمت ترمینال می‌روند تا بلیط مسافرت تهیه نمایند ، از بخت بد ، غلام که با اتوبوس خودش در حال دور زدن از بلوار ترمینال است ، آنها را می بیند ، فورا ماشین را به دست راننده میسپارد وآنها را تعقیب می‌کند، که در نهایت در باجه تعاونی ، سر راه آندو سبز می‌شود، دست روی شانه عقیل گذاشته و می‌گوید: رفیق ، قرار ما این بود ؟ حالا به سلامتی کجا؟_ قصد داشتیم قبل از جدایی ، زیارتی رفته باشیم ، غلام عقیل را خطاب کرده و می‌گوید، اگر قدم بردارید ، نخست ، به عنوان جعل اسناد، چک را به بانک اعلام می‌کنم، سپس هر دو نفر شما را به سزای اعمالتان می‌رسانم، و دیه را می پردازم ،

آرام خانم ، به غلام التماس می‌کند، که بیا به خاطر خدا از ما بگذر ، هر کوچه و برزن دهها دختر مجرد و صدها زن بیوه پرسه می‌زنند، برو و انتخاب گن ، و اینگونه آشیانه ما را به آتش نکش ، اما غلام گچکار که مجنون و دیوانه ی یک عشق ممنوعه شده است ، دست بردار نبوده و ادامه می‌دهد، به روحم فشار وارد گردد ، شما را میکشم . که همان لحظه آن زن و مرد نگون‌بخت به خانه باز می‌گردند.

غلام آنها را تا درب منزل تعقیب می‌کند و مجددا تکرار می‌کند، آنچه قول داده ام ، پول کمی نیست ، به بخت خودتان پشت نکنید .عقیل دست به جیب شد و دو دستی چک را به غلام تحویل نمود و گفت ، چک خدمت خودت باشد ، زیرا من به قانون و نحوه استفاده از چک آشنایی ندارم ، به موقع ، آنرا نقدا از شما دریافت خواهم کرد . آرام خانم به غلام گفت ، دو روز به ما فرصت بدهید تا مقداری وسیله که به رسم امانت نگهداری نموده ام ، به صاحبش تقدیم کنم و ملزم میشوم ، که از عقیل جدا گردم .

عقیل و همسرش دل شکسته به منزل باز می‌گردند، هر دو حیران از اینکه چگونه از این کلاف سر در گم خارج شوند ، گریان از این سرنوشت تلخ ، ناله ی بی کسی سر داده و هر یک در خلوت خود دست به دعا می‌شوند

آرام خانم ، در حالی که با خدای خود راز و نیاز می‌کند، با صدای بلند ، بانگ می آورد ، ای خدای جهانیان کجایی ، تا گریبان این ظالم را بگیری ، پروردگارا ، این درست است که ، هرکس قدرتی یافت ، غیر قانونی و غیر شرعی بر جان و نان و ناموس دیگران دست بکشد و بگوید ، من می‌خواهم، زیرا قدرت دارم ، ای خالق جهانیان ، اگر حق مظلوم را باز نستانی، هر جا که ترا ببینم و احساست کنم ، گریبانت را خواهم گرفت .

آرام خانم در حالی که همسرش را روحیه و دلداری می‌داد، افزود ، غلام گچکار چشم بصیرت و شعور ندارد ، این مرد هفتاد و چند ساله خیال می‌کند، اگر با من زوج شود ، قالیچه سلیمان را فتح کرده و روی اریکه خوشبختی ، بر لبه حوض کوثر می نشیند ، بیچاره خبر ندارد که من همانم که زن او دارد ، در چشمان کور و گمگشته اش ، من منحصر به فرد هستم ، مرد درمانده که شهوت و قدرت پول چشمانش را بسته است ، در دامنه دید خود ، مرا حوری می‌بیند، اما بدان شاید آن مرد به زور بر جسم من غالب شود ، که باز من آنرا غیر ممکن پیش بینی کرده ام ، لذا به جز عقیل همسرم، کسی در خانه دل من جای ندارد .

ببین همسرم ، ما باید وانمود کنیم که اوضاع به نفع غلام رقم خواهد خورد ، و اینکه من از تو جدا میشوم ، و گرنه در وهله اول ترا به قتل می‌رساند، که عقیل می‌گوید: به نظرت من از زن و زندگی خودم در مقابل این زورگیر بگذرم ، که آرام می‌گوید فعلا غیر از این چاره ای نداریم .

عقیل گفت من درست نصف این مرد عمر کرده ام ، می‌توانم دست خالی هم که شده او را از پای درآورم ولی" که آرام در کلامش پریده و می‌گوید، آنگاه تو بازنده میشوی ، پس بدان حماقت ترا به منزلگه یار نمیرساند ، لذا باید صبوری پیشه کنی .

در پایان این بحث و جدل ، زن بی نوا می‌گوید تو از این خانه برو مطمئن باش که دست غلام به من نمی‌رسد حتی اگر در این ورطه جانم را از دست بدهم . تحمل داشته باش ، شاید خدا خواست و برای همیشه از شر این مستبد خلاص شدیم .

در اینجا امیر پریشان می‌شود و در حالی که دو دست خود را بر کف سر می‌گذارد، می‌گوید، آیا عقیل و همسر شرعی و قانونی تسلیم غلام می‌شوند، که کمال می‌گوید: عجله نکن ، هنوز عمق فاجعه را ندیدی ، فعلا آرام باش .

عقیل و آرام خانم بر خود مسلط شده ، با روحیه ای مضاعف هم پیمان می‌شوند تا آخرین قطره خون یکدیگر را تنها نگذارند . از روزنه درب حیاط نگاهی به خیابان کرده غلام را در حال پارک کردن ماشین مشاهده می‌کنند.

لحظه ی جدایی شتابزده می‌رسد، ناقوس بریدن دو قلب که تا کنون عاشقانه از جان و دل برای یکدیگر مایه گذاشته اند به صدا در می‌آید. گچکار ناجوانمردانه شصتی زنگ حیاط را می فشارد ، همزمان قلب عقیل به هم فشرده شده و از سر ناچاری سیگاری فندک می‌زند، همسرش آرام خانم ، چادر بر سر درب را می‌گشاید. آرام خانم با حالتی التماس گونه می‌خواهد دست غلام را ببوسد که از آنها بگذرد ، غلام مانند گرگ زوزه کشان ، خروشیده و گفت من مسخره شما شدم ؟

آرام خانم می‌گوید: حالا که اسرار میکنی ، به چندین شرط که باید بپذیری _ بگو_ پول را نقد ، بطوریکه نصف به من و نصف دیگر به غلام ، پس از شروع زندگی من و تو ، ملتزم شوی ، یک دختر خوب و باخانواده برای عقیل خواستگاری نمایی ، هزینه ازدواج او را قبول نمایی ، وگرنه من قلبا از تو خوشنود نخواهم شد . غلام گفت بدانید اگر حقه و نارو به من زده باشید ، با دو گلوله شما را به جهنم خواهم فرستاد .

آرام خانم به غلام می‌گوید: من به لحاظ شرم در خانه هستم ، تو خود وظیفه داری که مرا شرعی و هر طریق که جایز میدانی صیغه نمایی .

غلام گفت ، نخست ترا نکاح میکنم ،آنگاه پس از مدتی دیگر و اینکه مهلت قانونی تو و عقیل سپری شود ، بطور رسمی شما را عقد خواهم کرد ، غلام ناجوانمردانه به قول خود پشت پا زده و تنها ده میلیون به آرام خانم و بیست میلیون به عقیل میدهد و در واقع باید گفت مرد تبهکار ، عملی خلاف در خلاف انجام می‌دهد.

غلام به آرام خانم گفت : شما همینکه تصمیم به جدایی از عقیل گرفته باشی ، از نظر شرعی کفایت می‌کند، بقیه کار که ، آنرا قانون و سند نام گذاری نموده اند ، یک کاغذ بازی بیش نیست و آن تنها دست ساز انسانهاست ( منتفی کامل قانون و شرع مقدس به نفع خود) ، پس شما آمادگی داشته باشید ، به امید خدا غروب خدمت میرسم ، نیاز به پخت و پز ندارید ، تماس میگیرم تا غذای آماده برایت بفرستند ، چند روز دیگر یک منزل ویلایی برایت رهن میکنم ، تا در کمال آسایش در خانه خودمان باشیم ، آنگاه لوازم نو و پیشرفته برای تو ، همسر خوشگلم خریداری میکنم ، سپس کلیه لوازم فعلی و خانه را به عقیل مسترد مینماییم .

در فرصتی مناسب زنی بیوه و سازگار با عقیل برایش خواستگاری میکنم ، غلام به عقیل می‌گوید، چند روزی در هر جایی که مناسب میدانی سپری نمایید ، تا هفته آینده که منزل و کلیه لوازم شما را تحویل نماییم .

غلام خیلی راحت و آسان به نابود کردن یک زندگی و یک کلبه فقیرانه کمر همت بسته ، و خود بر خلاف خدا و شریعت قدم برمی‌دارد.

پس از رفتن غلام ، آرام خانم ، چادر را انداخت ، روسری را از سر کشید و دو دستش را دور گردن عقیل حلقه زد و گفت : محبوبم نیک بدان ، سر و گیسوانی که روی بازوی مردانه تو قرار نگیرد ، برای گور و همنشین با مور آفریده شده است ، عجب مرد احمقی ، خنده بلندی کرد و گفت : شتر در خواب بیند پنبه دانه . غلام احمق خیال می‌کند اگر با من هم آغوش شد ، فردا خورشید به طریق دیگری طلوع خواهد کرد، پول و قدرت چشم بصیرت را از او گرفته ، و نمی‌داند، من همان دارم که زن او نیز دارد ‌ ولی بدان آن احمق با جان خودش در بازی است و جز نابودی ثمری برایش ندارد .

غلام و مشورتی دیگر با خانواده : در حالی که از شوق و هوس ، ترانه ی عاشقانه ای زمزمه می‌کرد وارد خانه شد ، میلاد مشغول تماشای تلویزیون و زینب همسرش ، سجده پایانی نماز را به جا می آورد . حال همسر عزیز من چطوره ؟ زینب جان تو بهتر از هر کسی میدانی، در طول این زندگی هیچگاه از ترس به کسی سلام نکرده و جواب سلام کسی را با دلهره جواب نداده ام ، بلکه تنها به خدا پناه برده ام ، در طول هشت سال جنگ تحمیلی بیش از دیگران به جبهه کمک نموده ام ، اغلب سرداران خدمات مرا فراموش نکرده و به خاطر دارند ، می‌خواهم با اجازه شما دستی به سر آرام خانم ، زنی که همسر بی رحم او تنهایش گذاشته است بکشم .

زینب گفت ، خوبه به سلامتی ، تو میخواهی او را از تنهایی نجات بدهی ، آفرین چه مرد بزرگ و باصلابتی. مرد ناحسابی ، از هر چه که بگذریم ، هنوز چهلم دختر خودت مینا نرسیده ، تو چگونه وجدانی داری ، داماد که هیچ ، از نوه هایت ماری و نیما شرم نداری ، تو خدا شناسی ؟ کدام خدا را میشناسی ؟ تصمیم به نابودی زندگی کارگری ملهوف و زنی رنج دیده را گرفته ای ،اسم خودت را انسان میگذاری؟ وجود تو انبوهی از باروت است که با رعد کوچکی ، شهری از نحوست وجودت به آتش کشیده می‌شود، فقرا و ضعفا را تهدید میکنی و به ناموس آنها تجاوز میکنی و برای تضاهر خود را خدمتگزار جبهه و جنگ به رخ مردم میکشی و خود را وارسته به مردم ساده لوح قالب میگردانی ، فکر نمی‌کنم خاک ترا تحویل بگیرد و آتش هم که از تو شرم دارد ، مطمئن باش هر که باد کاشت ، روزی طوفان درو خواهد کرد .نگاهی به اطرافت بینداز ، چی داری ، کدام خانواده آبرومند ، من زینب که همسر تو هستم ، روزانه به پدر و مادرم دشنام میدهم که مرا به تو سپردند و روزگارم را تباه کردند ، زمانی که آن دختر کورد زبان با صلابت را دیدم ، آن شهناز زیبایی که با چشمانم دیدم ، یک زن خوش خلق ، باشخصیت ، پزشک بزرگوار ، در دل گفتم ، خدا به این زن رحم کرده که از چنگال تو نجات یافته است .

مراسم ختم دخترمون تمام نشده است که پدرش حجله بسته و امشب می‌خواهد مرد هفتادو سه ساله داماد شود .

غلام گچکار که بیش از این تحمل حرف حق و واقعیت را نداشت ، فریاد کشید بسه دیگه بی شعور ، این همه روضه خواندی خسته نشدی ؟ من چه گناهی کرده ام ، اجازه زندگی خودم را ندارم ؟ به زن بی سرپرستی رحم کردن جریمه دارد ؟ مگر که بساط ساز و ضرب راه اندازی کرده ام ، انگاری که خانم جمیله می‌رقصد و خوانندگان ترانه می‌خوانند، گناه بزرگ من این است که دست بی نوایی را گرفته ام و شکمی گرسنه را سیر میکنم ، این تمام شد و در حیاط روی صندلی مشغول سیگار کشیدن شد . ادامه دارد ......

چل درجه زیر پوست شب ، قسمت سیزدهم

حمیدرضا رشیدی چهارشنبه سوم بهمن ۱۴۰۳، 10:24

قریب یک ماه از کندو کاو و اخبار زندگی کمال و سرنوشت غم انگیز عقیل و همسر مظلومش دور مانده ام ، و علت تاخیر طولانی من ، این بود که چون گذشته، تنها به خودم تعلق ندارم ، بلکه من دختر و پسر جوانی دارم که دخترم در دانشگاه آبادان و در رشته پزشکی تحصیل می‌کند و پسرم نیز در شهر مرزی زاهدان سریاز میباشد که با توجه به جریان مواد مخدر و اینکه پسرم در آن شهرستان غریب میباشد و اینکه اشرار فرزندم را تهدید نکنند ، افکارم آزاد نیست و برای سلامتیش آرامش ندارم ، این بود که من و همسرم با ماشین خودم ، نخست به دخترم سرکشی نمودم ، سپس برای دیدن پسرم و آرامش هرچه بهتر ، من و مادرش به زاهدان رفتیم .

از این گذشته مادرم که از چندی قبل به بیماری سوء هاضمه مبطلا بود ، به انسداد روده گرفتار شده بود که در این مدت مادرم تحت جراحی قرار گرفته بود که خوشبختانه بهبود یافته است ، موارد فوق بطورکلی دست و پای مرا زنجیر کرده بود .ملاقات با کمال : پس از کلی بیقراری از دیدن این مرد مهربان ، سرانجام ، در محل شهرداری که چار چشمی اطراف را نگاه میکردم ، خوشبختانه حلال زاده را دیدم که از یک خودروی سواری پیاده میشد ، در لحظه ، عاشقانه به طرف یکدیگر آمدیم و با هم روبوسی و احوالپرسی گرمی نمودیم.

برخلاف انتظار من کمال را شادتر از تصورم مشاهده کردم که تا اندازه ای ، تعجب برانگیز بود .

پرسیدم : کمال جان حالت چطوره ، بچه ها چطورند؟ _ به سلامتی شما امیر جان ، بچه ها تندرست و خودم هم در سلامتی کامل به سر میبرم ،راستی کمال جان ، پیراهن مشکی را به چه مناسبتی پوشیدی ؟ که او با حالتی متعادل گفت : چیزی مانند حادثه و آزادی ، در کلامش پریدم و پرسیدم : لطفا نخست حادثه را بگو

کمال گفت : بیش از ده روز پیش ، مینا مادر بچه هایم با جمیل ، آن بی شرف ، که نامردمانه وارد رابطه با زن شوهر دار شده است ، نقشه ی یک مسافرت کثیف را طرح ریزی می‌نمایند، جمیل که از مدتها یک اتومبیل ون ، که از لحاظ فیزیک به آمبولانس شبیه میباشد و در جلو به سه صندلی و در پشت دستگاه یک تختخواب دو نفره مجهز میباشد،که اساس این عمل ، منوط به استخدام یک راننده که ملزم شود در طول این عیاشی ، حدود دو ساعت در یک اتوبان رانندگی نماید تا جمیل شرف نداشته ی خود را با یک زن هرزه ، به اشتراک گذارند و ، آن زن و مرد نابکار در بستر مغضوب خداوند قرار گرفته باشند ، راننده که تا خرخره مشروب خورده بود ، استارت زده و وارد اتوبان می‌شوند. دقایقی نگذشته که اتوموبیل جنایت از خط منحرف و در لحظه طعمه ی ، کامیون هیجده چرخ می‌شود، خودروی جمیل آتش گرفته و جاده از دو طرف بسته می‌شود راننده درجا کشته می‌شود، جمیل و آن زن هرزه ، عریان در میان شعله به خود می پیچند ، آمبولانس می‌رسد و به بیمارستان منتقل می‌شوند که هر دو قبل از ورود به اورژانس، جان خود را از دست می‌دهند.

پرسیدم کمال جان چه کسی ترا در جریان حادثه گذاشت : جواب داد ، من هنوز مینا را تلاق نداده بودم ، لذا مشخصات من در دفترچه و حافظه گوشی او موجود بوده است ، که همزمان این خبر به من و غلام داده شد ، آن روز اگر چه من به چهره کثیف غلام نگاه نمیکردم اما او را دیدم . من همان لحظه آنچه در خصوص زندگی با این بانو بر من حادث شده بود را به نیروی انتظامی و دادگستری شهرستان تسلیم نمودم ، تا موردی ناخواسته، گریبانگیر ما نشود .

دو روز اجساد نیمه سوخته ی این دو نابکار در سردخانه بیمارستان بودند ، پزشک قانونی کالبد شکافی در خصوص آنها انجام داد ، در پی حادثه مرا بازجویی نمودند ، از بچه ها سؤالاتی پرسیده که ماری به خوبی و بی طرفانه توضیح داده بود ، پس از مراحل قانونی مراسم تشییع جنازه انجام شد ، ماری و نیما ، همراه من بودند ، که دخترم ماری ، یکباره جیغ می‌کشید و می‌گفت: ای مادر بی شعور من ، تو خیلی بدی ، گریه میکرد و می‌گفت مامان از بس بی ارزشی ، کسی برایت سیاه نمی پوشد ، مامان اول خیلی دوستت داشتم ، اما تو بدی ، پدر بیمار مرا از خانه بیرون کردی ، بدبخت کسی برایت پیراهن عزا نمیپوشد ، من با دیدن حال و روز ماری ، به گریه افتادم ، دو دستم را بر گردن ماری و نیما حلقه زدم و گفتم عزیزم خودم برایش مشکی میپوشم ، دخترم لب‌هایش را روی گردنم گذاشت و این طفل بی گناه مانند زنهای بزرگ شیون سر می‌داد، نیما لب‌هایش را روی گردنم گذاشت و با گریه می‌گفت بابا مامان منو دوست داری: گفتم آره عزیزم ، او مادر بچه های من بوده است ، اشتباه کرده ، که حالا دیگه راحت شد و رفت پیش خدا ،

نیما پرسید ، مگه خدا هم آدمهای بد را دوست دارد؟ گفتم آره عزیزم ، ما برای او دعا میکنیم تا خدا او را ببخشد .

ماری گریه میکرد و می‌گفت بابا واقعا که تو مرد خوبی هستی ، مامان مرا هم میبخشی ؟ گفتم آره عزیزم ، من به نیما هم گفتم ، .

در پایان من و بچه ها به خانه برگشتیم ، که در بین راه زینب مادر مینا ، با گریه مرا بوس کرد و گفت تا زنده هستم تو پسر خوب من هستی ، به هر حال مینا به خودش بد کرد ، و همه ی ما تقاص جنایات غلام را پس می‌دهیم، .

چند روز پیش در جهت ادامه روند بهبودی خودم به پزشک مراجعه نمودم که پزشک با معاینه و آزمایش از روند درمان راضی بود و برایم داروهایی تجویز نمود و اطمینان داد که با مصرف دارو سنگهای کوچک از بدنم خارج می‌شوند، اطمینان دارم با حذف مینا از روی زمین ، آرامش به وجود ما برمی‌گردد. امیرجان قاطعانه به شما می‌گویم که غلام تا پایان زندگی چند ماهی بیشتر از عمرش باقی نمانده است ، خداوند عمر اشرار را کوتاه می‌گرداند،

امیر گفت پس بگو شمارش معکوس شکست غلام گچکار شروع شده است ، که گفتم امیرجان ، درست ده سال پیش من شاهد شمارش معکوس شکست غلام بوده ام _ اینو از کجا میدونی کمال جان . _ پس لطفا گوش کن تا برایت تعریف بکنم . _ بفرما گوش می‌کنم

درست یک دهه پیش که ماری دختر من تقریبا یکساله بود ، زینب مادر زن مهربانم که هنوز هم او را دوست دارم به یک بیماری زنانه مبطلا گشته بود و زندگی به کام خود و بچه هایش تلخ و ناگوار شده بود ، من به همراه غلام و زینب که بیمار بود به چندین پزشک زنان و زایمان مراجعه نمودیم که متاسفانه نتیجه ای نگرفتیم .یکی از دوستان زینب ، پزشکی متخصص در اراک به ما معرفی نمودند ، واین راه طولانی را من و غلام به نوبت رانندگی می‌کردیم، تا به اراک رسیدیم ، پس از مراجعه به ساختمان پزشکان ، مردی از دفتر مدیریت ساختمان پزشکان به ما توضیح دادند که دکتر توکلیان چند ماه پیش به کرمانشاه منتقل شده است

ناچار همان راه را برگشتیم و به کرمانشاه رفتیم ، پس از رسیدن در مطب آن پزشک ، برایش نوبت گرفتیم ، در سالن انتظار ، غلام به من گفت کمال جان من کمردرد دارم ، لذا نمیتوانم به مطب دکتر بیایم ، خواهشا تو با زینب برو ، تا پزشک او را ویزیت نماید ، در ضمن منشی دکتر هم گفت که تنها یک نفر به عنوان همراه به مطب وارد شود ، من و مادر زنم به مطب وارد شدیم ، که نخست یک پرسشنامه را طبق دستور پزشک به جای او تکمیل نمودم .

پزشک توکلیان ، زنی زیبا ، سفید رو ، قدی بلند ، موهای بور و چشمانی رنگی و زیبا ما را پذیرفت ، که پس از معاینه برایش یک سری عکس و آزمایش دستور داده شد ، بی‌درنگ از مطب خارج شدیم و طبق دستور پزشک مراحل را به انجام رساندیم ، سپس روز دیگر به مطب به حضور پزشک رساندیم ، دکتر پس از مطالعه گفت ، خانم نام همسرتون کی بود ، من زودتر از زینب جواب دادم ، خانم دکتر ، اسم همسرش غلام داوری ، که پزشک لبخندی زد و گفت شما همسر غلام گچکار هستی ؟ که زینب با حالتی مشمئز کننده پرسید چطور مگه خانم ؟ پزشک گفت بله این آقا یکی از کارگران پدرم حاج قاسم بوده ، که به دنبال ساده لوحی و خوش قلبی بیش از حد پدرم ، به مدت سه سال همسر آن مرد شدم ، اخلاق و رفتار عجیبی داشت ، من و زینب خانم خشکمان زد و از تعجب دهانمان باز ماند ، خدایا این خانم دکتر کجا ، غلام کجا ، که زینب با اصرار و خواهش دست دکتر را بوسید و گفت شما خواهر عزیز من هستید ، ترا به خدا اگر از آن مرد به دل گرفته ای ، مواظب درمان من باش، که پزشک گفت من وظیفه ای که بر گردن دارم ، نهایت دقت و تلاش را خواهم کرد ، آن مورد پنجاه سال پیش بود و گذشت .

پزشک گفت اگر به موقع تشخیص داده می‌شد، نیاز به جراحی و قطع رحم نمی شدید ، اما برای سلامتی و ادامه حیات باید رحم شما برداشته شود ، که هیچگونه عوارض بعدی هم ندارد . من از مطب خارج شدم که دکتر اینگونه برای زینب تعریف می‌کند.

همانگونه که به شما گفتم ، بنا به خواست و سلیقه پدرم ، سه سال همسر غلام بودم ، خدا را شاهد در آن زمان ، من نهایت شوهر داری را در خصوص آن مرد انجام می‌دادم، پس از فوت ناگهانی پدرم ، به مرور ناسازگار شد ، در نهایت از او جدا شدم ، در خانه ماندم ، پس از سه سال درس و مطالعه ، آماده ی شرکت در کنکور شدم ، سال پنجاه شمسی در رشته پزشکی قبول شدم ، چند سالی پزشک عمومی بودم ، که در نهایت ، تخصص گرفتم

لذا از شما خانم مهربان تقاضا دارم تا خارج شدن از کرمانشاه در این مورد با غلام خان صحبتی نکنید . موفق باشید .

زینب در محوطه مطب مرا کنار کشید و گفت : به هیچ وجه نامی از خانم دکتر ، در حضور غلام برده نشود ، که در حقیقت این سفارش خانم دکتر میباشد ، که من نیز قبول کردم .

ما حدود سه هفته در کرمانشاه بودیم ، در این مدت زینب از بیمارستان مرخص شد ، دوره نقاهت را تا حدودی گذراند و از آن دیار خارج شدیم . دو ماه بعد زینب خانم با حضور من ، جریان دیدن دکتر را برای غلام تعریف کرد . که گچکار با شنیدن نام دکتر و تازه شدن داغ بزرگش ، رنگش پرید ، اشک از چشمانش جاری شد و به یکباره ، سر را بین دستهایش گرفت و روی زانو گذاشت .

من و زینب خانم او را نصیحت می‌کردیم، با این بیان که ، گذشته و اینکه قسمت شما نبوده ، که با تلاش بسیار ، مرد متوحش و رنگ پریده را آرام نمودیم .

در دل گفتم بدبختی تو زمانی شروع شد که با دست خود ، تیشه به ریشه ات زدی و آن جواهر را از خود دور نمودی _ که اینطور _ آره امیر جان ، بخت ، تنها یک بار در هر خانه ای را می‌زند، اگر به هوش نبودی ، مرحله تجدید شدن ندارد ، من به لحاظ کارهایی که امروز می‌بایست انجام دهم از کمال خدا حافظی گرفتم و آنجا را ترک نمودم ‌.

دو هفته بعد کمال را در پارک شهرداری دیدم ، هر دوی ما بر روی نیمکتی آرام گرفتیم . پرسیدم : راستی کمال جون از عقیل و همسرش ، چی داری ، ولی من شکر خدا را میکنم که از چنگال این کفتار نجات یافتند ،که کمال با لبخندی عجیب و سرد گفت : کی برای تو تعریف نمود که نجات یافتند ، تورو خدا این حرفای نسنجیده را از کی شنیدی؟ _ بابا خودت برایم تعریف میکردی _ عزیزم ، من گفتم که می‌خواهند به سمت مشهد بروند ، اما آن حرف رسوب کرد ، عزیزم آن سبو بشکست و پیمانه بریخت _ خندیدم و گفتم متوجه نشدم ، آخر چطوری : پس گوش کن امیر جان تا روشن شوی . _ بفرما گوش می‌کنم:

از صبوری و گذشت خوانندگان عزیز تشکر میکنم ، ادامه دارد ...

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها