دلشدگان ستمدیده قسمت هشتم ، خواستگاری از نازی
به مادرم گفتم داغ پدر نه تنها بر روی تو ، بلکه همه ی ما را درگیر کرده است ، باید بگویم پدرم مردی بود با محبت ، قلبی رئوف و عاری از بخل و کینه بود ، مردی دوست داشتنی که شاگردانش به او از نیکی به یاد میکردند، من که فرزند ارشد پدر میباشم، تا بوده از بابایم لبخند و عاطفه احساس کرده ام ، برخلاف خیلی از مردان هیچگاه خود را رئیس خانه نمیدانست و ما فرزندان در این کلبه فقیرانه جبر و زور پدرسالاری از آقای شایسته ندیدیم ، بلکه هر زمان کاری داشت و یا ایده ای به ما تفهیم نماید ، تحمیل نکرده بلکه با مهربانی اصل قضیه را نقل میکرد و تصمیم را به عهده خودمان میگذاشت، پس مادر نازنینم ، جهت شادی روح آن سفر کرده لازم میدانم بگویم ترتیبی اتخاد نماییم که در شان و اخلاق او بوده باشد ، ازت میخوام مانند سالهای گذشته آنچه در وسع و توان داری ، اولین عید بدون پدرم را شاد باشیم ، آجیل و شیرینی و خوراکی روی سفره بذار تا بابا نگران اوضاع ما نباشد ، زیرا بدون شک روح آن فرهنگی شریف در همه حال ناظر ماست . مامان به آرش ، مهتاب و نازی بگو خوش باشند و جهت شادی پدرم غمگین نباشند ، به رسم پدر ، دست کم واسه خواهر کوچکم لباس نو بخر ، تا بابا ، با مشاهده نازی نگران نباشد ، آن بهار زیبا و عاری از پدر طبق توصیه و خواهش من به مادرم ، بهتر از گذشته برما سپری شد ، به خونه عمو و دیدن مادر بزرگ رفتیم ، مادر بزرگ رو به خونه خودمون دعوت کردیم ، تا اینکه این پیرزن داغدیده و سالخورده ، جای خالی فرزند مرحوم و ارشد خود را احساس نکند ، بلکه دلخوش به این باشد که فرزندان و نوه ها چراغ پدر را همیشه روشن خواهند داشت ، در آن ایام ما عید دیدنی به خونه اقوام و دوستان پد ر رفتیم ، ما تنها نگران آرش بودیم که چگونه میخواهد به یک شهر غریب برود و اینکه آیا کار مناسبی در نظر و طراحی کرده و یا اینکه ، چش و گوش بسته و بی گدار میخواهد به آب بزند ، که آرش به من و مادرم گفت مطمئن باشید دارا جوان خوب و سالمی است ، من به طور مرتب با او تماس دارم ، به یاری خدا تا دو ماه دیگه مغازه را تحویل عمویم خواهم داد و به اصفهان رفته ودر کار جدیدم مشغول خواهم شد ، من به دارا گفته ام که هر روزی مغازه آپاراتی را تحویل نمایم ، فردای آن روز پول نان خالی هم نداریم ، پس خیالتان را راحت کرده باشم که آرش بی گدار به آب نمیزند، روزی مادرم به من گفت افق جان میخوام چیزی بهت بگم ، امیدوارم که بد تعبیر نکرده باشی _ باشه مادر بفرما گوش میکنم، _ حدود دوسال است که از رفتن مسعود میگذرد و خودت کاملا میدانی که با گذشت این مدت هنوز پیامی و نشانی از این خانواده دریافت نکرده ایم ، عزیزم نکنه واقعا مورد و یا گرد بادی او را از تصمیم باز دارد و برای تو دیر شود . به نظرم اگه خودت هم موافق باشی ، به یکی از این همه خواستگار ، دست کم فکر نمایی ، این حرف مادرم از جهتی منو امیدوار کرد که مادری با شعور و دلسوز دارم ، لذا از جهت دیگه من از قلب و چشمان عزیز مسعود شک و شبهه ای ندارم و به دلم الهام شده که چنانچه مسعود مشکل و گرفتاری نداشته باشد ، درنگ نخواهد کرد ، به مادرم گفتم از اینا گذشته من هنوز ۲۳ سالمه و خیلی دیر نشده است و به خدای خود توکل کرده ام ،و از اینکه به فکر منی ، جانم فدای مامان گلم ، من با مسعود قراری بسته و ایمانی دارم که هیچگونه خللی در آن نیست ، و بدان روزی تصمیم من عوض خواهد شد که قبر مسعود را به چشم دیده باشم . نیمسال دوم نیز در حال اتمام است و در پایان آن فارغ التحصیل خواهم شد . من قبل از سرنوشت خودم بیشتر در فکر منیژه آن دختر یتیم و بی مادر هستم که درصدد هستم در مقابل آن مرد از او دفاع نمایم ، و به او تفهیم کرده باشم که افق تا سرحد زندگی و مرگ از او دفاع خواهم کرد، . روزگار بر ریل عادی خود مسیر زندگی را می پیمود و من سوار بر موجی از آن دوران خود را سپری میکردم . خیلی طبیعی و بدون تردید هرکس وظیفه دارد بر چرخ امواج سوار شود و کائنات در جهت نیات آدمی پازل را تکمیل و نتیجه را به صاحب افکار تقدیم میدارد . شکی نیست که این تنها بستگی به اراده و خواست عقلانی فرد دارد ، زیرا ملکوت و کائنات با کسی دشمنی ندارند .. رویداد عجیب و دور از انتظار : در یکی از همین روزهای بهاری بود که روزی مادر بزرگ و عمویم به خونه ما آمدند ، احوالپرسی کرده و خوشحال شدیم ، اما خدایا این آمدن بی خبر و غیر مترقبه بود . لذا مادر بزرگم با روحیه ای خوب به نظرم آمد و خوشحال بودم . مادرم ضمن پذیرایی با چای و میوه ،گفت : خوشحال شدیم ، امیدوارم که خیر باشه . عمویم گفت به امید خدا خیره ، راستش رو به شما بگم که برادر زن جوانم که ته تغاری خونه پدرشه از ما خواسته که دختر شما نازی خانم را براش خواستگاری کنیم . در وحله اول بگم اون در آموزش و پرورش شغل داره و یک خونه خوب هم داره ، پسر خوش اخلاق و سالمه، دیگه تصمیم با خودتونه . شما هم با دخترتون مشورت کنید و نتیجه رو به ما بگین ، لحظاتی بعد عمو و مادر بزرگ خونه ما رو ترک کردند . عمویم در حین خروج از منزل گفت عمو جان اجباری در کا ر نیست هر چه خواست خداست . لذا اون جوون اصرار کرده که من این دختر رو میخوام و به همه دخترا ترجیحش دادم و از هر دختری برام زیباتر و عزیزتره ، که مادرم گفت هرچه خواست و اراده خداست . شاید باورتان نشود ، یک لحظه من و مادرم هنگ کردیم ، که نازی هنوز سه سال داره تا دیپلم بگیره و اینکه اون پسر ۲۴ سالشه و هشت سال با نازی فاصله سنی داره ، اگر چه قیافه و چهره نازی واسه مراجع قابل قبول باشه اما آنچه باید گفت اینه که در این روزگار و دنیای مدرن و پیشرفته این همه فاصله چیز کمی نیست . مادرم نیز با من هم عقیده و نظر هر دویمان یکی هست . ولی باور کنید نازی همه حرفهای عمو را شنید اما هیچگونه عکس العمل منفی از او مشاهده نمیشد ، لذا با روی باز به کمک مادر میوه و چای روی میز گذاشت ، من و مادر یک لحظه به هم نگاه کرده و همزمان خنده مان گرفت ، خدایا عاقبت بخیرمون کن . اینک باید گفت علاوه بر مشکل و غم دوری مسعود ، مشکل منیژه و فکر جدید به نازی ، مشکلی دیگر را باید بر این گرده رنجدیده بکشم . زیرا به راستی هرگونه اشتباه و عجله بر بخت این دختر جوان ، ما را با خطر و تهدید روبرو میسازد. آن روز به پایان رسید ، اما من همه چیز را فراموش کرده و این پیشنهاد عمو چون یک بازی سخت شطرنج مرا مات کرده بود . آنشب مادرم تلفنی مهتاب را نیز در جریان گذاشت ، لحظاتی بعد که آرش به خونه اومد ، به او نیز گفت ، که آرش نیز انگشت اشاره را بر گوشه لب گذاشته و در فکر فرو رفت ، فردای آنروز به دانشگاه رفتم که پس از انجام امتحان به خانه برگشتم ، در میانه راه منیژه را دیدم ، پس از احوالپرسی گفتم تو باید آستانه تحمل را بالا برده و از سیگار فاصله بگیری . ازش خواستم که پاتوق آن پسر را به من بگوید و خیلی آرام آنچنان که متوجه نگردد او را به من نشان دهد ، که منیژه گفت افق عزیز تو خواهر منی ، با کمال میل هرچه بگی ، تو عقل کل منی ، سپس به خانه آمدم ، مادرم در آشپزخانه مشغول طبخ غذا بود ، بهش گفتم مامان جون در مورد نازی ، نباید جا بخوریم ، عجله کنیم و از مسئله وحشت داشته باشیم ، به حوصله مشورت میکنیم نتیجه با خدا . ادامه دارد ...