وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

صخره های زاگرس هم گریستند . قسمت دوم

حمیدرضا رشیدی یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴، 11:27

در این افق زیبا ، بزرگ و کوچک ، پیر و جوان ، دست در دست هم ، طلیعه ی سال نو را به هم تبریک می‌گویند.

درکنار سفره هفت سین ناکامیها را به بباد فراموشی سپرده و در ژرفای عمیق مودت و دوستی ، در این روزگار عشق ، ساعت صفر سال جدید ،برای همه سلامتی و موفقیت آرزو میکنند . اما در کرانه این دنیای آبی و بهار دوستی ها ، کسی از قلب غمبار پروین و چشم گریان نوزاد تازه چشم گشوده، کیوان خبر ندارد .

باقر راننده وانت به اشاره عباس ترمز کرد و ارسلان لوازم را در پشت ماشین میگذارد . و در جلو ، کنار عباس جای می‌گیرد، خودرو به حرکت در می آید پس از ساعتی به آخرین مقصد سواره رو می‌رسند، عباس با باقر قرار میگذارد که ده صبح روز بعد در همین محل منتظر او باشد ، سپس خداحافظی میکنند ، که عباس و دوستش ارسلان به آرامی ساعتی از کوه بالا کشیده و به محل مورد نظر می‌رسند، بار و بنه را گذاشته و مشغول صرف صبحانه می‌شوند.

عباس که قبلا به این محل آمده بود ، جلودار است و ارسلان به دنبال او به جلو گام برمی‌دارد ، در جاهایی که شیب چشمگیر و خطرناک است ، دست یکدیگر را گرفته تا در محل غار قرار گرفته باشند .

عباس سال گذشته ، در یک پیک نیک دوستانه که به این محل آمده بود ، سوژه را شناسایی کرده و به ذهن می سپارد ، که در فرصتی مناسب ، در این محل مورد نظر را جستجویی کرده باشد ‌

چنانچه بعدا برای برادر بزرگش تعریف می‌کند، درست زمانی که دوستانش همه مست و نشه" روی صخره دراز کشیده بودند ، او جهت انجام قضای حاجت ( دستشویی ) چند متر پایین تر در کنار درختی می‌نشیند، درست در حالی که مشغول انجام نیاز است ، سنگ چین پازل مانند را مشاهده می‌کند، و در آن حال تصمیم میگیرد تا به کسی چیزی نگوید و در فرصتی مناسب با یک شخص مطمئن، محل را جستجو نماید .

ارسلان و عباس که تا حدودی رفع خستگی نموده بودند ، با مدیریت عباس ، نخست درخت پیری که در آنجا ،طی سالیان دراز رشد کرده و سد راه آنها بود را با ضربات تیشه و آره از پیش پا برداشته ، و محل ورود به سنگ چین را از خار و خاشاک پاک میکنند، و خیلی زود مشغول انهدام دیوار حفره می‌شوند ، کاملا عیان و آشکار بود که این سازه ، زمانی دست ساز انسان بوده است ، ارسلان به لحاظ قدرت بدنی برتر ، با بیل موانع را بیرون انداخت ، که چشمش به خمره افتاد ، سنگ نازک درب خمره را کنار زده ، که فریاد بلندی از سر شوق برمی آورد ، صورت دوستش عباس را بوسید ، در ادامه ، چیزی حدود بیست مجسمه و ظروف زمان ، را دیدند ، آن دو به کندو کاو ادامه دادند ، که چیز دیگری نیافتند ، لذا عباس با خود گفت ، این برای امروز کافیست ، اگر به فروش رفتند ، در همین حدود نقاط دیگری را جستجو میکنم .

اولین شب اوتراق: عباس و ارسلان روی خمره و اشیا را پوشانده و ناهار خوردند ، هردو چندین ساعت به خواب رفتند ، با خیال راحت اجاق گذشته و دم به دم ، چای درست می‌کردند، به دنبال آن شب فرا رسید که خیلی ریلکس بر روی صخره ها دراز کشیده و به خواب رفتند .

صبح روز بعد بیدار شدند ، اجاق را برقرار و صبحانه ای نوش جان کردند ، عباس گفت ، ارسلان عزیز ، ما نمی‌توانیم حساب نشده و سرزده ، گنج را جابجا نماییم ، خوراکی به اندازه کافی داریم ، در محل بمان از خمره مواظبت کن تا من چشم و گوشی آب بدهم ، با آفتابی شدن در منطقه ، هر گونه فکر و شایعه ی احتمالی را خنثی کنم و روز بعد به دیار می آیم و سوژه را جهت فروش و هر گونه تصمیم جابجا مینماییم ، که ارسلان گفت ، فکر درست و به جایی است ، نباید شتابزده عمل نماییم .

ساعت ده صبح روز بعد عباس به محل قرار رفت ، که باقر دقایقی قبل به محل رسیده بود و روی صندلی ماشین برای خودش چرت میزد . که عباس سر رسید ، سوار شد و به سمت شهر رفتند .

ارسلان دست به جیب شلوار برد ، عکس کیوان و همسرش را بیرون کشید ، می بوسید ، بر روی چشمانش مالید و بر روی قلبش مالش می‌داد، در سایه ای به خواب رفت که پس از آن با روشن کردن اجاق ، چای تازه دم کرد و مشغول خوردن شد

آفتاب کم کم به بالای کوههای غرب نزدیک میشد ، هوا رو به سردی میرفت و متعاقب آن تاریکی بر محیط حادث میشد .

اوخر شب ارسلان سفره را گسترده، نان‌ها تا حدودی مانده و بیات بود ، آن را کنار اجاق گرم کرد و فقیرانه صرف نمود ، اگر چه پلک‌هایش سنگین شده بود اما فکر زن و فرزند روحش را می آزرد و با خود گفت صدای گریه و دست و پا زدن‌های کیوان به این همه سکه می ارزد،

عباس بعد از دوساعت به خانه رسیده بود ، پس از خوردن غذا میخوابد، سپس ، بیدار می‌شود، بیرون میرود گشتی می‌زند، و به سراغ برادر بزرگش می‌رود، او تمام جریان و پیدا کردن گنج را به مظفر اطلاع می‌دهد و از برادرش می‌خواهد تا ضمن رعایت امنیت ، مشتری پیدا کرده تا بتواند در کمال آرامش آنها را جابجا نمایند ،که مظفر می‌گوید، کار را به من بسپار خیالت را راحت کن .

عباس پس از دیدار با مظفر به خانه برگشته ، شام می‌خورد و دوباره به خواب می‌رود.

صبح روز بعد پس از صرف صبحانه به سراغ باقر می‌رود. دست او را کشیده و می‌گوید: باید به من قول بدهی آنچه را مشاهده میکنی ، حفظ نمایی ، تا ضمن سلامتی اوضاع و تامین امنیت از این نعمت خدادادی به خوبی استفاده نماییم .

باقر دست در دست عباس میگذارد ، آنرا با گرمی می‌فشارد که در این تراژدی جز صداقت و درستی ، خیانتی در کار نباشد .

پروین ، طفل کوچک خود را در آغوش گرفته ، سرگرم او می‌شود، برای کیوان سرود می‌خواند، به عشق همسر گاه به گاهی در برابر آینه قرار می‌گیرد، در میان شعرهای عاشقانه اش ارسلان را زمزمه می‌کند.

کیوان را بر روی تشک گذاشت و در حالی که اشک دور چشمانش حلقه زده بود و عصمت خانم مادرش نیز روی بالش دراز کشیده بود ، می‌گفت: خدایا ارسلان کجاست ، این مرد چرا به من توضیحی نداد ، حالا گرسنه نیست ؟ آب خوردن دارد ، مسموم نشود ، از کوه سقوط نکند ، مار و عقرب نیشش نزند ، اینها مجموعه افکار و سئوالی بود که پروین از خودش می‌پرسید ‌. گاهی هم می‌گفت کسی چه می‌داند، شاید ماه آینده من در بهترین جای کشور روی کاناپه خوابیده باشم ، چه میدانم ، شاید سرنوشت برای یک بار هم که شده ، مرا خوشبخت نماید.

دو روز از باز گشت عباس به منزل می‌گذرد، با خیال راحت در فکر نقد کردن اشیا، اتیغه است ، اما از ارسلان چه خبر ؟ پاسخ این پرسش با کیست ؟ فقط خدا میداند .

ارسلان جوانی با قد کشیده ، سفید پوست ، سر و روی بلوند ، استیل منظم و چارشانه ، که هر چشمی با دیدنش مجذوب جمال و کمالش می‌شود، کفش‌های کتانی را بالش کرده و بر روی گونی خوابیده است ، امشب شام دارد ؟ مریض نیست ؟ جواب این همه سئوال با کیست ؟

در رؤیاهای جور واجور می‌رود، هر لحظه به خمره نگاهی می اندازد ، می‌توانست تعدادی از آنها را در جایی مناسب پنهان نماید ، دو تا از آن مجسمه ها را در جای مطمئنی، دفن نماید ، تا به دلخواه روزی به سراغشان رود ، اما او جوانمرد است و اهل خنجر زدن به پشت رفیق نیست ، او در مقابل افکار پلید و شیطانی واکسینه است .

عباس با موتور به سراغ باقر رفته و به او اعلام کرده که امشب راس ساعت دوازده به سمت ارسلان براه می افتند .

اولین حرکت مرموز عباس : شب هنگام حوالی ساعت ۹ شب به سمت خانه ی ارسلان می‌رود، چندین ضربه با کلید به درب حیاط می‌زند، که پروین در پشت در می‌گوید، کیه ، کیه ؟ _ منم عباس دوست ارسلان ، همسرتون تشریف دارن ؟

پروین درشک و تردید مانده که چه جوابی بدهد ، یک لحظه مکث کرده ، زن بیچاره هنگ می‌کند، تا می‌خواهد جواب او را بدهد ، عباس گاز موتور را گرفته و به راه می افتد .

زن جوان با خود می‌گوید، مگر سه روز پیش با ارسلان نرفتی ؟ اینجا چه میکنی ؟ ارسلان کجاست ، می‌بایست چند دقیقه بایستی ، تا من و مادرم در را باز کنیم و از چگونگی این رفتار لوث و دور از عقل تو قرار بگیریم .

خدایا معنی این رفتار چه بود ؟ تفاسیر گوناگونی دارد ، حرف چند پهلویی است ‌. شاید برای کاری آمده و به ما بگوید که من به کسی چیزی نگفته ام ، شما هم مواظب باشید ، و شاید اینکه به من بفهماند که من از ارسلان خبر ندارم ، نمی‌دانم، نمی‌دانم، در ذات این مرد چه نقشه ای نهفته است ؟ ...................ادامه دارد

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها