وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

صخره های زاگرس هم گریستند ، قسمت یازدهم

حمیدرضا رشیدی چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵، 18:51

اینک سالهاست که بخت آن روی سکه را به پروین نشان داده ، وزندگیش را چون تیک تاکهای منظم یک ساعت نفیس و گرانبها ساخته است ، به راستی اگر چرخ زمانه به کامش باشد ، و فلک سرنوشتش را به بازی نگرفته باشد و طالع و اقبال هر روز یک بهانه برای این مادر و فرزند ، دو سر یتیم دبه درنیاورد ؟؟ حال تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ..

مادر بزرگ کیوان که گپ حادثه مظفر را نقل می‌کرد، اضافه نمود که : طلب مرگ و واقعه غیر منتظره برای دیگری ؛ کاری زشت ، و در عین حال بدشگون و ناپسند است ، اما او و برادرش کارما و تقاص اعمال خود را در این دنیا تسویه خواهند کرد .

پروین که بچه گرمسیر و جنوب کشور است از مدتها پیش خود را با سرما ، یخبندان و سوز این منطقه سرد کوهستانی وفق داده است ، این زن ستمدیده نقطه قوت زندگیش در وجود بچه ها و عشق به همسرش جمشید ، زندگی را در نظرش زیبا و او را در میان بازوان گرم و مردانه شوهر گرم نگه داشته است .

پروین به مادرش گفت اگرچه وجود جمشید باعث تجدید حیات و عشق است اما هنوز از خاطرم نرفته که زمانی در گرما و سرما ، پاهایم روی سیمان و موزائیک بی روح سر میشد و به خواب میرفت ، نگاه‌های ترحم برخی زنها و بعضا آزار و دست انداختن توسط افراد مریض ، تار و پود و غرورم را جریحه دار می‌نمود، خدا را هزاران بار شکر میگویم که اقبال گوشه چشمی به طرفم گشود و اینک به لطف حق بر کرسی خوشبختی چنبره زده ام .

به هر حال خانم خوراکی فروش کنار خیابان و دست فروش چشم به راه مشتری قدیم ، آن ایام را پشت سر نهاده ، ضمن اینکه از خورد و خوراک مشکلی ندارد ، هیچگاه موجودی حساب شخصی او نقصان نداشته بلکه روز به روز ، افزوده تر می‌گردد، درسته که سختی و گرسنگی کشیده بود ،لذا این زن بزرگ با هیچ قیمتی زیر بار قهقهه های کاذب و عیاشی نرفته و نجابت را سرلوحه زندگی و حفظ آبرو در بلند افکارش سو سو زده است . پسرش کیوان با گرانترین دوچرخه، بازی می‌کرد و گلی دختر زیبایش نیز ، انواع اسباب بازی و عروسک و ‌.... سرگرمی دارد ‌.

کالسکه ی زیبای گلی به هنگام تردد از کوچه برزن و نسیم دلنواز که گیسوان او را پیچ و تاب می‌داد، چشمها را به خود خیره می‌ساخت. تمام این امکانات و دستی که جمشید به‌سر پروین بی نوا کشیده خود باعث طراوت و شادابی زن جوان شده است .

جمشید پروژه ها را یکی پس از دیگری به پایان میرسانید و تحویل میداد . مناطق تازه ساخت که مملو از صداهای زوزه گرگ ، سوت و کور بود را چراغانی و نورانی ساخت و به دست صاحب می‌سپرد و دستمزد خود را بدون فوت وقت دریافت می‌کرد. خانواده مدتهاست که چندین زمستان سرد و بهار ، تابستان روح افزا را سپری نموده است . کیوان دو سال پیش قدم به دبیرستان گذاشته و برای خودش مردی شده است و شبها فکر دیپلم و ادامه تحصیل و رؤیای فارغ التحصیل در یک رشته او را خسته نموده و با آرزوهای شیرین به رختخواب می‌رود.

گلی دختر زیبای جمشید که با پوست روشن و چشمانی زیبا ، یک سر و گردن از مادر خوشگلتر بود ، توسط مادرش در پیش دبستانی ، یک شور وشعف وصف ناشدنی به پدرش هدیه می‌داد و با نوازش این گل خوشبو ، خستگی ناشی از کار روزانه از وجودش رخت می بست . جمشید که خاطره آن سانحه در زندگی قبل بار سنگینی را یدک می‌کشید، در این سال‌ها وجود پروین و دخترش گلی ، آن خاطرات سخت را از او زدوده ، و همسر و دختر خود را که برایش شادی به ارمغان آورده را تا حد پرستش دوست می‌داشت.

بارها به پروین سفارش می‌کرد که در خصوص کیوان و گلی از نظر هزینه، قصوری نورزد و اضافه نمود ، عزیزم بدان که من تلاش می‌کنم و پشت تو هستم ، بچه ها را در عالی ترین سطح آرامش و رفاه ساپورت نمایی .

آنچنان که پروین در خاطراتش نقل می‌کند امسال عید ۸۵ و تعطیلات نوروزی در جریان است ، در راستای تعطیل شدن دانش آموزان جمشید نیز ، تابلو تعطیل است را بر دفتر کارش نصب کرده است ، او هر ساله با فرا رسیدن سال نو به همراه خانواده ، قریب بیست روز به مسافرت می‌روند، معمولا مادر بزرگ را با خود می‌برند، با توجه به بهار زیبای خوزستان، به شهرهای آبادان ، خرمشهر و به جزایر استان هرمزگان رفته و برخی لوازم را از آنجا خریداری می‌نمایند، جمشید پس از هر دو ساعت رانندگی ، در مناطق و سبزه زارهای زیبای خوزستان توقف کرده چای و غذا صرف کرده و به راه می افتند . حال سه روز دیگر سیزده بدر در تمام اقصی و نقاط وطن و فارسی زبانان سراسر دنیا برگزار می‌شود، خانواده جمشید نیز ، گشت و گدار را به پایان رسانده و به سمت شهر خود حرکت می‌نمایند.

روزی پروین ضمن اینکه اشک در چشمان زیبایش جمع شده و روی گونه اش می افتاد گفت : یا اینکه اشکم در آمده ولی خوشحالم که منصور برادرم زنگ زد و گفت : خواهر جان : من تو و مادرم را بی نهایت دوست دارم ، علت سکوت من و عدم رابطه از سر بی میلی و سرد مزاجی نیست ، چنانچه میدانی، همسرم سه بار دوقلوی دختر وضع حمل نموده و نتیجتا ، هفت دختر دارم ، البته ناشکر نیستم ، هر آنچه خدا دهد شکر گزارم که این خود بار مسئولیت مرا دشوار ساخته است ، به یاری خدا ، کوچکترین آنها در پیش دبستانی است .خیلی دوست دارم جمشید و بچه ها را ببینم ، از تو میخواهم در اولین فرصت همراه مادرم به ایلام بیایید و مرا مشعوف و مورد عنایت قرار دهید . که جمشید نیز از این خبر و دعوت منصور خوشحال شد ، از پروین خواست بعد از تعطیلی مدارس به ایلام بروند .

کیوان ، خواهرش گلی را به مدرسه می‌رساند، هنگام بازگشت ، با دوچرخه به سراغ گلی رفته و او را به خانه می آورد ، این برادر عاطفی و خونگرم ، روزانه خواهر را به بازار برده ، برایش تنقلات و خوراکی می‌خرید، به حدی گلی را دوست دارد ، که ناتنی بودن، در تصورلتش جایی ندارد . مادرش می‌گفت عزیزم ، تنقلات و خوراکی خشک و در حد امکان بسته بندی شده استفاده نمایید ، زبانم لال ، مسموم نشوید _ باشه مامان جون ، حرف شما کاملا درسته .

کیوان خندید و گفت : مادر جان ، فراموش کردی ، خودمان چقدر خوراکی و دلمه ، باقلی به بچه های مردم می‌فروختم، درسته پسرم قبول دارم ، به هر حال این وظیفه هر مادر است که تمام جوانب را در نظر گرفته باشد ‌‌.

چرخ زمان ، گردش ایام ، دست در دست نهاده و گلی دوران کودکستان را طی نموده و اینک دوران ابتدایی را سپری می‌کند، تا اقبال از او چه سازد ، ببینم می‌تواند دست پدر را بگیرد یا نه ، همه چیز نیاز به زمان دارد . نوشته های رو جلد کتاب را به خوبی می‌خواند، تابلو راهنمایی و رانندگی را برای پدر قرائت می‌کند و ...‌ کیوان بزرگ شده و پشت لب‌هایش سبز گشته ، اندک موهای پراکنده در جای جای صورتش خبر از بلوغ می‌دهد.

سالهاست که پروین هر ساله در کنار همسر و دو فرزندش به نقاط دیدنی شمال مسافرت می‌کنند و ایام به کامشان می‌چرخد.

سعادت و خوشبختی هر کسی بسته به تلاش و پشتکار اوست ، بیشتر شهروندان برای کار جمشید و ابتکار عمل و ظرافت دقت او در صف نوبت قرار می‌گیرند، دوست و آشنا از نحوه خدمت رسانی ، صداقت و وجدان کاری او تعریف می‌کنند، که روزگار بر وفق مراد پروین می‌چرخد و کمبودی احساس نمی‌کنند .

روزگار و ایام پاییز که می‌رسد، بار و بنه غذا و چای را تدارک دیده و ساعتی به جنوب شهر خرم آباد رفته و زیر اندازها را کنار درختان بلوط در جایی صاف پهن می‌کنند، کیوان و گلی کوچولو در شعاع چند متری خانواده قدم می‌زنند و بلوط تازه از درخت افتاده را در کیسه می‌ریزند، جمشید ساز گیتارش را با خود آورده ، در حالی که پروین سرش را روی پای جمشید گذاشته ، هوای تازه استنشاق می‌کند، جمشید با ساز یکی از آهنگهای فرامرز اصلانی را نواخته و همراه ساز زمزمه می‌کند، در حالی که پروین همراه جمشید می‌خواند از همسرش درخواست می‌کند که ، جمشید جان لطفا من نیز آهنگی از دوران کودکی که منصور از کلوپ ویدیو کرایه می‌گرفت را بنواز تا بخوانم ، جمشید در حالی که گونه همسر را می‌بوسد می‌گوید حالا آن آهنگ را حفظ هستی _ آره عزیزم سلطان قلبها _ به به ، آفرین ، مرحبا به تو ، من هم ترا کمک میکنم ،

دوتایی خیلی عاشقانه می‌خوانند، یه دل میگه برم برم ، یه دلم میگه نرم نرم ، سلطان قلبم تو هستی ، دروازه ...... که در پایان هر کدام یک بوسه از گونه ی عشق خود هدیه می‌گیرد.

جمشید و پروین با فرزندان خود هرسال چندین بار زیر درختان بلوط خرم آباد می‌رفتند ، روزی که مادر بزرگ هم به جمعشان پیوسته بود ، اجاقی برقرار نموده و چلو کباب طبخ می‌کردند، زن و مرد عاشق دو تایی دست در دست یکدیگر نهاده و عاشقانه قدم می‌زدند، گاهی یکی دست بر شانه دیگر می‌گذاشت و ترانه ای را می‌خواندند. جمشید که علاوه بر خوش استیل بودن ، به شیک پوشی هم معروف بود ، زیر یکی از درختان بلوط چرخی زد و دستهایش را دور کمر پروین حلقه زد وگفت : عشق منی ، تو آن عزیزی که بر شبهای تار زندگی من تابیده و روزگار سیاه گذشته مرا با وجود نازنینت نورانی کردی ، پروین که موهای بلوند و زیبایش در دو طرف صورتش آویزان بود بر گونه شوهرش بوسه ای عاشقانه ، حرفش را تابید نمود ، ، در حالی که قدمهای عاشقانه می‌زدند، پروین به هر درخت که می‌رسید ، با صدای بلند می‌گفت به اندازه ی برگهایت فدای جمشید نازنینم . ........

ادامه دارد .....

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها