وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

دلشدگان ستمدیده قسمت دوازدهم .آخرین قسمت .

حمیدرضا رشیدی جمعه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲، 16:58

احساس میکنم آنچه در دل پرورده و برای عزیزانم آرزو کرده بودم را خداوند در دامنم گذاشته است ، نازی خواهر کوچکم در خوشبختی به سر می برد ، او با همسرش توافق نموده که فعلا بچه دار نشوند . مهتاب با همسرش زندگی عاشقانه ای دارند که چند ماه پیش صاحب پسری شده اند . آرش برادرم از کارش راضی و اربابش اونو بیمه نموده است ، مادرم اگر چه با دارو زندگی می‌کند لذا به لطف خدا حالش مساعد است ، مادر بزرگم اگر چه چشمانش کم سو شده ، لذا هیچگونه بیماری دیگری ندارد ، اقوام همگی سالم و مشکلی ندارند ، اما در خصوص خودم به حق و سرنوشت اعتراض و اصراری ندارم ، زیرا شاید در سرنوشت من ، خوشبختی و شادکامی نباشد و در نهایت جوانمرگ شوم . زیرا رویهم رفته چهار سال از آشنایی و نخستین جرقه عشق من به مسعود می‌گذرد، و در خصوص او اطلاعی در دست ندارم که بدانم زنده است و یا اینکه به دیار حق رفته . روزی به مادرم گفتم که خیلی دلم هوای بابامو کرده که در جوابم گفت خیر باشه ، قسمت اینگونه براش رقم زده بود ، جای شکرش باقی که بچه های خوبی به یادگار گذاشته است ، فردا پنجشنبه ، عمری باشه من و تو و مهتاب سر خاکش می‌رویم، که مادرم با مهتاب تماس گرفت و اون نیز قول داد که فردا باهامون بیاد. که مهتاب نیز رسید ، مادرم پرسید ، دخترم پسرت رو کجا گذاشتی ، که در جواب گفت اونو خوابوندم پیش پدرش _ باشه ساعتی دیگه برمیگردیم ، فراموش نکنم که شب قبل پس از مدتها مسعود رو در خواب دیدم ، پیراهن سفید بلندی به تن کرده بود و دسته گل قشنگی به من هدیه کرد ، پس از بیدار شدن پیش خود گفتم ای پدر سوخته ، کفن پوشیدی و میخوای منو به جمع اموات اضافه کنی ، جونت دراد ، من تا حلوای تو رو نخورم از جام تکون نمی‌خورم، که اینو واسه مادرم تعریف کرده بودم و اون گفت : دختر از بسکه همه جور فکری میکنی ، این چیزارو تو خواب می بینی ، اصن فکرشم نکن ، خدا بزرگه ، البته بگم حالا دیگه همه قصه این عشق نافرجامو شنیدن ، مادر بزرگ به عمویم نیز گفته است ، که در جواب عمو گفته بود ، بگو دختر به این جوونا اعتماد نکن ، به اولین مرد دلخواهت خوشامد بگو ، این بچه بازیا چیه ، به هر حال من ، مهتاب و مامان سه تایی به گورستان رسیدیم ، پس از قرائت فاتحه نشستیم ، از آنجایی که حال خوبی نداشتم شیون و گریه سر دادم ، مادر مرتب می‌گفت بسه دختر ، تو این بیابون هلاک میشی ، اما من دست خودم نبود ، که یکباره احساس کردم ، جلو چشمام مات و سیاهی گرفته ، مادرم و مهتاب شونه هامو گرفتن ، لذا از اینجا به بعد خبر ندارم . افق ، افق ، چته مگه ، چرا حرف نمیزنی ، خدایا چکار کنم ، مهتاب ، بینم ماشین پیدا میکنی که اونو به بیمارستان برسونیم ، خدایا این دخترو به من برگردون ، در این لحظه مسعود به گورستان می‌رسد و پرسون پرسون مزار آقای شایسته را پیدا می‌کند، که بعدها گفت : من ساعت پیش با اتوبوس رسیدم و شک کردم که شاید افق و خانواده امروز سر خاک آمده باشن ،از چند نفر مزار شایسته را پرسیدم ، که مرد میانسالی که خانواده را می‌شناخت، اونو به من نشون داد ، مهتاب و مادرش رو شناختم ، آنجا پس از تسلیت ، مهتاب به مادرش گفت : می بینی مامان ، مسعود رو ، سلام کردم ، که مهتاب جوابم را به سردی داد و گفت شما رو به خدا این انصاف بود که در حق این دختر بی گناه کردی ؟ به اونها گفتم فعلا وقت این حرفا نیس ، بعدا همه چیز روشن خواهد شد ، صبر کن من ماشین خبر کنم و سریع اونو به بیمارستان برسونیم ، از آنجا که خودم کارمند بیمارستان بودم میدونستم که چکار باید کرد ، دریافتم که خطری نیست زیرا افق نفس می‌کشید و شکر خدا نبض اون کار می‌کرد، یک تاکسی که در آنجا حضور داشت ، خبرکردم ، به کمک مهتاب و راننده اونو روی صندلی خواباندیم و اون ما رو به بیمارستان رسوند ، پس از مراجعه به اورژانس ، توضیح دادم که این خانم نامزد من است و به دلایلی مدتهاست همدیگه را ندیدیم ، خواهشا و عاجزانه آنچه مقدور است در حق اون لطف فرمایید ، اونو روی تخت خوابندن ، من پزشک و مسئول بخش را در جریان موضوع قرار دادم ، و گفتم افتخار دارم که همکار کوچک شما در شیراز هستم ، لطفا بیمار پس از احیا وجود مرا متوجه نشود تا به حال عادی خود برگردد ، پزشک پس از معاینه و کار مربوط به خود سرم برایش تجویز نمود و گفت چیزی نیست ، شیون و بی قراری نموده ، چند لحظه دیگه به هوش میاد و خوب میشه . من با اجازه پزشک اونیفورم که در کیف داشتم پوشیدم تا به نحوی در برابر افق خود رو عادی جلوه داده باشم و اینکه خدای نخواسته موردی پیش نیاید . من یک آب میوه تهیه نمودم تا به طریقی که خودم فکرشو کرده بودم به افق بدهم ، افق داشت کم کم به هوش می آمد ، من با فاصله ایستاده بودم و خود را سرگرم مطالعه چند ورق کاغذ کردم ، مادرش پرسید ، دخترم خوبی _ آره مادر خوبم _ دکتر به او گفت برای رفتن عجله نکنی ، بذار سرم تموم بشه ، شمارو معاینه کنم ، بعدش مرخص میشی، پزشک به من نزدیک شد و گفت ، چند سال اونو ندیدی ؟ _ سه سال _ پس عجله نکن ، چند دقیقه دیگه که من اومدم _ باشه جناب دکتر هر چی شما بفرمایید ، من همچنان مشغول مطالعه بودم که پزشک و مسئول بخش رسیدن ، حال عمومی بیمار رضایت بخش تشخیص داده شد . دکتر به من اشاره کرد که سمت دیگر تخت بایستم ، پزشک نبض بیمار رو گرفت ، با گوشی معاینه کرد ، فشار رو گرفت ، به من اشاره داد که کار درسته ، من به حالت نیمرخ آبمیوه رو به طرف افق گرفته و گفتم بفرمایید ، که گفت ممنون آقا ، با یک چرخش نود درجه ای خودم را به افق نشان دادم و پرسیدم افق جون خوبی ؟ که نگاه بهت زده ای کرد و گفت ؟ تو ؟ دکتر حرفشو قطع کرد و گفت آره خانم ، شکر خدا شما دو تا به هم رسیدین ، خونسردی خودتو حفظ کن ، آقای سپهری در محوطه رو نیمکت هر آنچه لازم باشد برای شما توضیح خواهند داد . این لحظه ای بزرگ و فراموش نشدنی است که دو دلداده با حضور خواهر و مادر افق پس از مدتها ، مسعود پرده دل می‌گشاید و راز چندین ساله را برای دلدارش بیان می‌کند.. گفتنی است افق و مسعود حیرت زده و پریشان ، چون مستها تلو تلو کنان سالن بیمارستان را تا محوطه طی می‌کنند، دلها با آمیخته ای از شوق و شوک و ابهام لحظه ای پر از هیجان و اضطراب را برایشان رقم می‌زند. مسعود با دیدن افق از سویی خوشحال و از سوی دیگر مردد از اینکه ، نکنه تاریخ مصرفش به سر رسیده باشد و او را جواب کنند ، افق نیز با دیدن مسعود ، هاج و واج مانده که نکنه مسعود برایش پیام عکس عاشقی داشته باشد ، لذا افق به تلی از فریاد تبدیل شده و در دل فریاد می‌زد، عشق ابدی من خوش آمدی ، باید قول بدی که مال من باشی و دیگه از من جدا نشوی ، که من بدون تو می میرم ، . اینها همه افکاری بود که دو دلداده به هم رد وبدل می‌کردند در واقع شادی و شوق وصال با سردرگمی عجین شده و ماحصل آن رنگ پریدگی دو دلداده بود ، شور و هیجانی وصف ناشدنی فضای محیط را اشغال کرده بود و ایندو نمی‌دانستند که پس این پرده پر درد چه خواهد بود . مسعود در حالی که رنگش چون گچ گشته بود دست مادر افق را بوسید ، از مهتاب تشکر کرد ، و در حالی که میلرزید گفت با اجازه مادر ، دستش را به سوی افق دراز کرد و دو دست افق را گرفت و پی در پی اشک می‌ریخت و گفت محبوبم ، عشق ابدی من ، کی گفته که ما محرم نیستیم ، اتفاقا با اجازه مادر بزرگوارت ما چهار سال پیش با صداقت و نجابت تو قلبا محرم شده ایم ، افق عزیز فقط خدا میداند که طی این سه سال چه عذابی کشیده ام و برای دیدنت چه زجری متحمل شده ام در این حال افق نفس عمیقی کشید که خود نشان از رضایت باطنی بود . مسعود گفت ما به شیراز رفتیم ، همان سال در رشته علوم آزمایشگاهی قبول شده بودم ، لذا پدرم اصرار نمود مرخصی بگیر و برو سربازی شاید برایت معافی بگیرم ، حرف پدر را قبول کردم ، ناچار و نا امید به سربازی رفتم ، راستش را بخواهی شماره شما گویا عوض شده بود و کسی جوابگو نبود ، باید قبول کنی که من دوستان و همکلاسی بسیار داشتم ، ولی به کسی اعتماد نداشتم ، زیرا همه مجرد و بسا عده ای فضول ، به نظرت چه باید میکردم ، من می‌توانستم برای دیدنت بیام ولی به خانواده شما چه حرفی داشتم که بزنم ، من دوست نداشتم کسی از روی فضولی و با چشمان ناپاک چهره محبوبم را ببیند ، این بود که چند ماه خدمت کردم، که از بخت بد خبر رسید که پدرم در یک انفجار گاز جانش را از دست داده است از طرفی خواهرم که چند وقت پیش عقد کرده بود ، قرار بود عروسی کند ، که من و مادرم ناچار با پیراهن مشکی که در تن داشتیم خواهرم را بدون مراسم به خانه بخت فرستادیم ، بعد از جریان فوت پدر من معاف مادرم شدم و به درسم ادامه دادم . چند بار خواستم در طول دوران دانشجویی برای دیدنت به اندیمشک بیایم لذا گفتم با جیب خالی و بیکار برم در خونه مردم و بگم من عاشق دختر شما شدم ، تازه حدود یکسال پیش درس من تموم شده و مشغول گذراندن طرح هستم که به لحاظ نیاز قول استخدامی به من داده اند ، حالا ریش و قیچی دست شما ، واقعا اگه قصور کردم منو بکشید . لذا باید بگم بعد از فوت پدرم ، مادر بیچاره بر اثر بیماری روی ویلچر راه می‌رود. مادر افق حرفش را قطع کرد و گفت حالا بریم خونه ، زیرا هم شما خسته هستی و هم اینکه مهتاب بچه شیرخواری دارد ، شما در آنجا معذب نیستی بلکه عموی افق هم اونجاست ، که در اینجا همراه مسعود به صدا در آمد و گفت لطفا اجازه گوشی رو جواب بدم . در اینجا مسعود با مادر صحبت میکنه و اوضاع رو براش تعریف میکنه که مادرش میگه گوشی رو بده خانم شایسته . که مسعود میگه مادر جون لطفا ، مامانم با شما کار دارن ، خانم سپهری ضمن احوالپرسی هردو متقابلا فوت همسرها را به هم تسلیت می‌گویند، در ضمن مادر مسعود می‌گوید، خانم شایسته دیگه صلاح نیست این دو جوان را بیشتر منتظر گذاشت ، از لحاظ جهاز همه وسایلی واسشون گرفتم ، من به دایی مسعود که در همدان است تماس میگیرم شما نیز عموی افق را به عنوان شاهد آماده کنید تا هرچه سریعتر مقدمات عقد این دو را مهیا و در اسرع وقت به امید خدا به هم برسانیم ، آنها به دستور مادر افق نخست صیغه محرمیت را انجام می‌دهند، مسعود نیز تلفنی مرخصی خود را تمدید می‌کند، فردای آن روز دایی مسعود از همدان می‌رسد، عموی افق میزبان اصلی به او خوشامد می‌گوید، در طول یکی دو روز خون آزمایش و غیره صورت می‌گیرد و به سفارش مادر مسعود مقدمات سفره عقد فراهم می‌شود، روز سوم خواهر و مادر مسعود می‌رسند، در اینجا افق و مسعود دو دلداده یک لحظه از هم جدا نمی‌گردند، بطوریکه هر کدام برای خوردن آب از جا بلند می‌شود، دیگری نیز به دنبالش میرود ، حالا این دو مرتب خاطرات را برای هم تعریف کرده و لذت می‌برند، نازی و همسرش نیز به جمع خانواده اضافه می‌شوند، مهتاب و همسرش نیز در اولین روز به کمک مادرشون کار پذیرایی را به عهده دارند ، مسعود به افق قول می‌دهد در جایی که خود مشغول به کار است با توجه به رشته تحصیلی به عنوان حسابدار مشغول می‌شود، مسعود گفت چنانچه اون کار رو به راه نشود کسانی دارد که در دیگر مراکز افق را استخدام می نمایند ، سرانجام با همکاری عموی افق و دایی مسعود سفره عقد برقرار و با حضور خانواده به عقد رسمی هم در می آیند ، در این مراسم منیژه و همسرش که ماه قبل به ماه عسل رفته بودند در این مراسم حضوری گرم دارند ، سرگرد شاکر با همسرش نیز در جشن دعوت می‌شوند، مادر افق در غیاب افق هر شب تا استخدام کسی دیگر آن بانوی سالمند را تنها نمی‌گذارد، یک ماه بعد با حضور اقوام و خانواده دو طرف مراسم عروسی برگذار می‌گردد و دو دلداده دست در دست هم یه آرزویشان می‌رسند اینک چهار سال از آن تاریخ می‌گذرد، افق و مسعود یک زندگی گرم دارند و صاحب دوبچه پسر و دختر شده که دختر سه ساله و پسرشان دو ساله میباشد ، در اینجا از نازی تشکر کردم که طی یک شبانه روز این رمان واقعی را برایم تعریف کرده است ، روز بعد من ( شهناز ) منزل نازی را ترک کردم اینک چند روز مرخصی را در کنار مادر و برادرم اکبر می‌گذرانم. تمام قصه زندگی افق و مسعود را برای مادرم و برادرم اکبر تعریف نمودم لذا مادرم تحت شرایط و فراز و نشیب های این زندگی اشک شوق ریخت . در ضمن من پیشتر از نازی قول گرفتم که هر وقت افق و همسرش به اهواز اومدن ، خیلی دوست دارم که اونارو از نزدیک دیده باشم که نازی گفت اتفاقا قراره که دو هفته دیگه جهت سرکشی به خونه ما بیایند، خیلی از این بابت شوق داشتم که افق این قهرمان روزهای سخت را دیده باشم ، تعطیلی من داشت به پایان نزدیک میشد ، روز بعد من به مقصد آبادان حرکت کردم که شنبه در کلاس درس حاضر باشم . در این فاصله نازی کنجکاوی مرا تلفنی برای افق تعریف می‌کند، بلاخره روز موعود رسید نازی به من زنگ زد که این هفته افق و مسعود واسه سرکشی میان ، من هفته درسی را به اتمام رساندم و روز بعد به مقصد اهواز به راه افتادم ،ساعت ۱ بعد از ظهر من به اهواز رسیدم و بی قرار زنگ خونه نازی را به صدا در آوردم ، این خانم خوب با خوشروئی در را باز کرد و ضمن صورت بوسی گفت که تا نیم ساعت دیگه خواهرم می‌رسد، او ناهار رو آماده کرده بود ، به خونه وارد شدم با چای تازه دم و میوه از من پذیرایی شد ، من در دلم واسه یک لحظه اضطراب داشتم ، که نکنه افق و همسرش منو تحویل نگیرن و جوری فضولی حساب بشه . که زنگ در به صدا در آمد ، نازی به سمت درب حرکت کرد ، من هم با او بیرون رفتم و به درب خیره شدم ، ضربانم بالا رفت و بی قرار از نوع برخورد آنها بودم ، که ماشین یخچالی شاسی بلند مسعود به داخل حیاط اومد ، بچه های افق هورا می کشیدن ، سلام خاله نازی ، روز جالبی بود افق با پیراهن بلند و خوش رنگش از ماشین پیاده شد ، موهای لخت و زیبایش در دوطرف چهره آویزان و بوی عطر ملایم او فضای حیاط را جذاب‌تر از هر نوع زیبایی چشم و دل آدمی را می‌ربود من خود را عقب کشیدم که افق با لبخندی گفت نازی نکنه این همون دختری باشه که منو کندوکاو کرده ، بذار بیام ، باید گوشاشو ببرم ، جلو رفتم و اون هم به طرف من آمد و گفت خوش اومدی ، من صورت چون ماهشو بوسیدم ، گفتم ببخشید مزاحم شدم ، که افق گفت اتفاقا منو خوشحال کردی ، همسرش آن مسعود افسانه ای نیز با من احوالپرسی و خوشامد گفت ، بچه های خوبشو بوسیدم ، به نازی گفتم تورو خدا مادرتون چطوره ، گفت اتفاقا اون و مادر بزرگ ساعت پیش با عمو و زن عمو حرکت کردن و ساعتی دیگه می‌رسند، آنها هم رسیدند مادر بزرگشون رو بالا نشوندن ، همگی دوستانه و خندان ناهار خوردیم ، من به مقصد شهرک مادری از آنها خدا حافظی کردم و بیرون آمدم . پایان . از عزیزان خواننده میخواهم اگر در خصوص ویرایش و تایپ مشکلی باشد عاجزانه مرا عفو نمایند .

دلشدگان ستمدیده ، آرش برای افق نامه می نویسد .قسمت یازدهم

حمیدرضا رشیدی پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۲، 0:46

من و مادربزرگ یک هفته در خانه نازی بودیم و باید بگویم که پس از سالها زندانی شدن در خانه ، من و مادر بزرگ تفریح و تنوع جالبی داشتیم ، چنان خوش گذشت که گمان کنم برای همیشه در ذائقه من یادگار خواهد شد ، البته سالها پیش که کودک بودم با پدر و مادرم سفرهای زیارتی و سیاحتی بیشماری رفته ام ، پس از بازگشت ، دست و صورت مادرم را بوسه زدم و کادویی که نازی فرستاده بود تقدیمش کردم ، به چشمانش ظل زدم و گفتم مادر خوبم ، تو تنها دلخوشی و پشت گرمی ما هستی وگرنه فشار و بار سنگین این زندگی تلخ و طاقت فرسا ما را به زانو درمی‌آورد. یک روز استراحت کردم و در ادامه کارم غروب‌هاجهت موانست و دلگرمی آن بانو ادای وظیفه نمودم ، در این روزها بود که به دانشگاه مراجعه نموده و مدرک کاردانی خود را دریافت نمودم ، جهت کاریابی و استخدام به چندین سازمان مراجعه کرده و اعلام آمادگی نمودم و بطور مرتب جراید و آگهی‌ها را مطالعه میکردم ، شاید در این کره خاکی به وجودم نیاز باشد اگرچه من هم شب را به امید روزی خوب سحر میکردم ، لذا هیچگونه چشم اندازی که امیدوارم سازد احساس نمیکردم . شبها در این اندیشه بودم که حدود سه سال است که عشق و امید من نقل مکان کرده ، و می بایست تاکنون نشانی از او به دستم می‌رسید، ولی انگار وجود مسعود تنها یک خواب بیش نبوده است . بعضی اوقات واسه این بدبختی و اقبال خودم در تنهایی و خلوت خانه ذجه میزنم و صدای حق حق گریه هایم گوش فلک را می‌لرزاند. من برخلاف دیگر دوستان که خانه خلوت را غنیمت شمرده و دوستان صمیمی خود را دعوت کرده و در آن خونه آهنگ و رقص برقرار کرده و خوش می‌گذرانند من به روزگار بد خود می اندیشم و سر را بین زانوان گذاشته و ناله سر میدهم زیرا در عنفوان نوجوانی کسی بر دلم چتر انداخت و روحم را به گروگان گرفت که بی خبر از روزگارم سالهاست که مرا ترک کرده ، اما باید اعتراف کنم که در اوج ذجه هام ، موجی از نور و امید در گوشم زمزمه می‌کند که روزگار این چنین نخواهد ماند بلکه مسعود نیز بی صبرانه منتظر نگاه مهربان تست . لذا مانند دیوانگان باز به خود میگویم ، پس کی ، کجا ، چگونه او برمی‌گردد، پس چون دیوانه ، گاهی گریه و گاهی خنده ، اینها تماما افکاری است که گه وجودم را غمگین و گه امیدوار می‌سازد. آرش برادرم چندین ماه است که به اصفهان رفته و در یک مجموعه‌ تجاری مشغول به کار میباشد ، دیروز به او زنگ زدم و گفتم که قرار بود از حال و روز خود برایم بنویسی ، پس چی شد دروغگو ، آرش گفت درست میگی من کوتاهی کردم ، بدان در اسرع وقت برایت مینویسم و پست میکنم ، فراموش نشود که آرش تا کنون سه بار واسه مادرم پول فرستاده است ، من بطور مرتب هر شب همدم آن بانوی سالمند هستم ، از آنجا که شبها دیر به خواب میروم ، خیام ، حافظ و رمان‌هایی که از قدیم خریداری کرده با خود میبرم و با توجه به حال و روز هر شب یکی را می‌خوانم، در یکی از همین روزها بود که نامه آرش به دستم رسید ، سلام و احوالپرسی کرده بود و ماجرای کار و همکار ، که من عین نامه آرش را برایتان می‌خوانم. افق جان من به توصیه دوست خوبم دارا به اصفهان رفتم و در یک مجموعه‌ تجاری در مرکز شهر مشغول به کار گردیدم که یک سمت آن فروشگاه لوازم خانگی و طرف دیگر سوپر مارکت و لوازم یک بار مصرف و در وسط آن یک گاراژ بزرگ که در دوضلع آن دو انبار وجود دارد ، ضلع دیگر دو اتاق نگهبان و راننده و همچنین یک مهاجر قدیمی اهل شوروی قدیم که از مدتها نگهبان گاراژ است زندگی می‌کنند، دوستم دارا یک وانت بار دارد که اجناس خریداری شده را به مشتری می‌رساند و من هم مسئول انبار تشریف دارم ، عمو اسمیت روزانه چند ساعت صبح و عصر بسات کفاشی خود را درب سوپرمارکت برقرار می‌کند و کارهای مختصری چون واکس زنی و تعمیرات مختصری انجام می‌دهد، از قدیم بطور کامل کفاشی می‌کرد لذا حالا که توانش ضعیف و چشمانش کم سو است تنها واکس و کار جزئی انجام می‌دهد، غرفه لوازم خانگی تا پایان روز چهارشنبه خدمات انجام می‌دهد لذا ، پنجشنبه و جمعه تعطیل میباشد ، اما غرفه سوپرمارکت تمام روزهای هفته باز است ، من و دارا تا ظهر پنجشنبه سر کا هستیم ، عصر آن روز و جمعه با وانت دارا با عمو اسمیت به تفریح و سینما می‌رویم، شهر بازی ، استخر و پارک با عمو جان روزگار می‌گذرانیم، دارا جوانی بلند قد چارشونه با موهای لخت و کمی طاس ، من نیز لاغر و مردنی ، عمو اسمیت مردی ۹۰ ساله ، قدی متوسط ، چشمانی آبی و موهایی بور و کم پشت که معرف حضورتان باشند ، اتاق عمو اسمیت جدا از ما میباشد اما صاحب مغازه به دارا گفته در هر حال مواظب اسمیت باشد ، چون هرچه باشه اینجا غریب است . اسمیت شوخ طبع است و بعضی اوقات بی حوصله و عصبی می‌شود، اسمیت قبل از سلسله پهلوی به ایران آمده و در حالی که ده سال بیشتر نداشته در همان سال‌های اولیه بر اثر شیوع بیماری‌های واگیردار پدرش را از دست می‌دهد که اسمیت در بازار دستفروشی کرده و سالها بعد با زنی ازدواج می‌کند که در این زندگی بچه دار نمی‌شود، این وصلت بیست سال به طول می انجامد که آن بانو به دلایلی که اسمیت توضیحی نداده از هم جدا می‌شوند، در نتیجه عمو اسمیت با شروع انقلاب اسلامی در ایران به اصفهان مهاجرت می‌کند، صاحب فروشگاه به لحاظ انسان دوستی واینکه اسمیت مرد سالم و حلالی است ، او را در پیش خود نگاه داشته است ، دارا چند سالی است که در این مجموعه مشغول به کار است و لذا به سفارش ارباب از همه جهت مراقب اسمیت بوده و چون یک بچه او را تر و خشک و مواظبت می‌نماید، عمو اسمیت نیز و صیت کرده که پس از مرگ ، آنچه بماند را به ارباب و دارا بدهد ، دارا گاهی مواقع با اسمیت شوخی و سربه سرش میگذارد که اسمیت عصبی شده و میگه ، خفه ، خفه ، دارا خفه شو ، لذا خیلی زود خنده بر لبانش جاری می‌گردد، و دارا نیز صورت او را می‌بوسد، دارا می‌گفت عمو اسمیت یک صندلی چوبی قدیمی دارد و گویی دلش نمیاد اونو عوض کنه ، زیرا زوال صندلی در رفته و پایه هایش لرزان است ، روزی که اوج تردد بازار است و عمو اسمیت هم بسات خود را گسترده زنی با دختر بچه سه ساله اش جهت خرید اجناس مراجعه نموده و پشت پنجره لوازمی مختصر سفارش داده و داخل نمی‌رود در این حالدختر بچه که مشغول خوردن بستنی است در کنار مادر ایستاده ، هر دو در کنار اسمیت سر پا ایستاده اند ، اسمیت با بروس مشغول واکس زدن است ، در این حال سرفه اش می‌گیرد، صندلی لرزان به عقب و جلو کشیده می‌شود، گوشت باسن عمو اسمیت بین دو تخته گیر می افتد ، سرفه هم که امانش را بریده ، بر اثر فشار تخته و درد پا ، بادی بزرگ و صدا دار از اسمیت خارج شده بطوری که دختربچه می‌ترسد و فریاد می‌کشد، مامان ، مامان ، اون خانم برمیگرده و میگه عمو جان چه خبرت شد بچمو ترسوندی، آخه تو که نفخ شکم داری کمتر حبوبات بخور ، دارا که متوجه می‌شود از خنده روده بر شده و صاحب مغازه هم به خنده می‌افتد، اسمیت عصبی و سکوت می‌کند که در این حال میگه دارا خفه ، خفه ، تو دیگه خفه شو ، اون زن جوان برمیگرده و از اسمیت عذرخواهی نموده و عنوان میکنه که پدر من هم درست همسن و سال شماست ، بیشتر مواقع اونو هم نصیحت میکنم ، چون شما در این سن باید بیشتر مواظب تغذیه و سلامتی خود باشید ، آرش برام نوشت که من و دارا هردو تحت پوشش بیمه هستیم ، امیدوارم در فکر و نگران ما نباشید . خداحافظ . من نامه آرش را در حضور مادرم خواندم ، خوشحال شد و پس از مدتها امروز نزدیک بود که من و مادرم از خنده روده بر شویم ، روزگار بسرعت برق و باد طی شد ، من دوباره به جاهای جدیدی در طلب کار رفتم ، اما انگار نه انگار باید شغل پرستاری از این بانوی سالخورده را دو دستی بچسبم ، اینک یکسال از پرستاری آن بانو می‌گذرد، در دل دعا میکنم کاش مسعود پیدا شود و اینکه هنوز عاشقانه مرا بخواهد ، و خانواده ام نیز در سلامتی کامل باشند ، مادر و مادر بزرگم نیز در جشن خوشبختی من شرکت داشته باشند ، واقعا نمی‌دانم چه خواهد شد . در هر صورت زندگی و سرنوشت خود را همان پاکباخته می بینم که تا تومان آخر می‌بازد و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد ، علا هوس آخرین سکه ، که در اینجا ، ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست گذاشته ، ورق برمی‌گردد و پاکباز دست در کیسه می‌برد و اینبار برگی زرین و تمام کننده زندگی را به او برمی‌گرداند اما دوباره مثل دیوانه ها باز میگم این که خیاله اگه دنیای واقعی من طلوع نمود آنگاه باور میکنم ، نمی‌دانم، نمی‌دانم شاید هم دیوانه باشم، بعضی مواقع احساس میکنم که کارد به استخوانم رسیده و چارطرف عبورم بسته شده ، اما باز به خودم می‌گویم جا نزن ، تو که سنگ صبور همه بوده ای و امیدوار باشی تا خوشبختی خودش زنگ را به صدا درآورد . ای نسیم جانبخش ، حال و روز مرا به آن نازنین پسر برسان و بگو که افق خواب ندارد ، ای عشق ابدی من ، اسب سفید خوشبختی را بتازون و بیا تا مرا نیز با خود ببری . بدان مسعود خوش قلب من ، دست کم باید باشی تا من بمیرم ، بدون تو اجازه ندارم . ادامه دارد ....

دلشدگان ستمدیده ، قسمت دهم ، عروس شدن نازی و آشتی منیژه

حمیدرضا رشیدی جمعه چهاردهم مهر ۱۴۰۲، 13:44

آن روز پس از رسیدن به خانه ، بصورت تلفنی از جناب سرگرد تشکر و قدردانی کردم و از اینکه فرامرز جا خورده و ترسیده بود احساسی خوب و عالی داشتم لذا به منیژه تذکر دادم ، چنانچه از طرف فرامرز مراجعه شود بطور کامل بی اعتنا و همچنان طاقچه بالا گذاشته و رام نشود تا آن جوان چموش برای همیشه ادب شده باشد ، لذا گفتم که از چیزی واهمه نداشته باشد و خونسردی خود را حفظ نماید .در این حال مادرم به کمک نازی خونه رو گرد گیری می‌کرد و چیدمان لوازمی چون مبلها را به سلیقه خود جابجا می‌کرد، زیرا قرار بود خانواده داماد به همراهی زن عمو مراسم رسمی خواستگاری را انجام نمایند ، به مادرم گفتم از آنجا که ما از لحاظ مادی پشت گرمی جالبی نداریم از خرجهای اضافی خود داری نماید ، تا در خصوص جهاز نازی به مشکل برنخورده، اگر چه زن عمو گفته که نیازی به خرید آنچنانی ندارید و نیما با کمک خانواده اش تمام وسایل زندگی را دارد ، به هرحال باید تا رو به راه شدن نان آور خانه برادرم آرش ، رعایت حال خودمان را کرده باشیم .من با موفقیت امتحانات را پشت سر گذاشته و منتظر اعلام نتایج بودم . خانواده داماد به خانه ما آمدند ، پس از توافق ، تاریخ عقد نیز مشخص گردید ، آرش برادرم مغازه را به عمو تحویل داد و بابت لطف چندین ساله از او تشکر نمود . آرش با مادرم به حوزه نظام وظیفه معرفی و ریاست اعلام نمود که برابر قانون آرش شایسته از خدمت زیر پرچم معاف میباشد که متعاقبا کارت معافیت صادر و ارسال خواهد شد ، من در خونه نشسته و تلویزیون تماشا میکردم که تلفن به صدا درآمد ، منیژه با من حال و احوال نمود و گفت افق جون لطفا گوشی ؛ مادر بزرگ منیژه بود ، ضمن احوالپرسی گرم جویای حال مادرم شد و در خصوص حادثه پدرم اظهار همدردی نمود ، من نیز تشکر کردم ، گفت از اینکه منیژه را کمک و ساپورت نموده ای ممنونم و لطفا از جناب سرگرد که مانند یک برادر دخترم را کمک نموده سلام گرم برسانید ، مادر بزرگ منیژه گفت که پدر و مادر فرامرز به خونه ما اومدند و ضمن پوزش به لحاظ قصور ، از ما خواستن که در خصوص منیژه جواب مثبت بدهیم که من و دایی به اونا گفتیم که در وحله اول منیژه خودش باید راضی باشد . در ضمن پدر و مادر فرامرز کلی از شما تعریف و تمجید کرده اند، فرامرز که در آن جلسه حضور داشته عنوان کرده که وجود و شخصیت افق خانم باعث افتخار همه ماست و از اینکه دلسوزانه از منیژه حمایت نموده ، همه ما را دلخوش و امیدوار ساخته است .من که یک مرد هستم ، اعتراف میکنم که این دختر جوان به صلابت و قداست پنج برادر غیرت و تعصب دارد ، او خیلی با شجاعت و شهامت با خشونت سیستماتیک تلنگری بود تا ما را در جهت یک زندگی بهتر رهنمون و توصیه نماید . فرامرز اضافه نموده که اگر لازم باشد من بابت برخورد آن روز از افق خانم عذرخواهی و تشکر مینمایم ، مادر بزرگ منیژه اضافه نمودن که بابت این بزرگواری و ایثار جمع ما از شما قدردان و متشکر هستیم ، چنانچه افتخار بدهید از نزدیک شما را زیارت خواهیم کرد . من متقابلا تشکر کردم و گفتم که من کار مهمی واسه منیژه انجام نداده ام ، لذا حرص این را داشتم که چرا یک مرد از محبت و بزرگواری یک زن سؤ استفاده نماید وگر نه من خودم کلی مصائب و مشکل دارم و هیچگاه راضی نیستم که از جهت من خاری به دست همنوعی برود ، در ضمن مادر جان هروقت تشریف آوردید قدمتون رو چشم ما . آرش برادرم پس از مراسم خواستگاری و روشن شدن خدمت و اعلام معافی ، از خانواده خدا حافظی نمود و به مقصد اصفهان سفر نمود ، او قبلا با دوستش دارا هماهنگ نموده و دارا در ترمینال اصفهان جهت استقبال منتظر بود . خانواده نیما جهت برگزاری مراسم عقد از هر نظر آماده و ما منتظر حضورشان بودیم ، آن روز سر رسید و این دو جوان به عقد هم درآمده و ما همگی برایشان خوشبختی و سعادت آرزو نمودیم ، از آن روز به بعد مادرم هفته ای دو بار به دزفول میرفت ، تا لوازمی که خود در نظر داشت برای نازی تهیه نماید ، مهتاب و شوهرش از مادرم خواستند که هر گونه مشکل و کمبود را پذیرا و کمک می‌نمایند که مادرم تشکر نمود و گفت به لطف خدا مشکلی ندارم ، اگه پیش بیاید حتما به شما خواهم گفت . روزی سرزده و غیر مترقبه خانواده فرامرز و منیژه با دو ماشین زنگ خانه ما را به صدا در آورده و به خانه آمدند ، من و مادرم به آنها خوشامد گفتیم ، فرامرز در برابر من تعظیم نموده و خاضعانه عذرخواهی نمود ، من خطاب به او گفتم شما هم چون آرش برادرم هستید ، چنانچه کاری که موجب ناراحتی گردیده به بزرگی خود ببخشید و من قلبا جز خوبی ، چیزی در دل نداشته ام و از خداوند بزرگ موفقیت و سعادت شما را آرزومندم ، که فرامرز با صدای آرام به من گفت که من از سیگار دود کردن منیژه در حضور انظار ناراحت و گله مند بوده ام و گرنه از اولین لحظه آشنایی ، عاشقانه اونو دوست دارم ، که پس از صرف چای مرخص شدند ، من و مادرم از حضور آنها تشکر و به خدا سپردیم . من از اینکه آرش برادرم مشغول به کار است و سعادتی که مهتاب و نازی دارند و اینکه منیژه عاقبت به خیر شده احساس سبکی خاطر دارم و گویی پروردگار سعادت هر دو جهان را در دامنم گذاشته است . درست در همین ایام بود که یکی از دوستان قدیمی که با اوضاع من آشنا بود ، پیشنهاد نمود که چنانچه مایل باشم ، شبها از زنی سالمند ولی سالم هنگام خواب حضور داشته باشم حقوق خوبی خواند داد . دوستم گفت این زن سالم و از لحاظ حرکتی مشکلی نخواهد داشت فقط به خاطر دلگرمی و قرار به کسی نیاز خواهد داشت ، زنی است که هفت پسر و دختر دارد و غذایش را به موقع تهیه و در دسترس او قرار خواهند داد ، مادرشان از مدتها پیش زندگی در خانه خود را به لحاظ خاطرات جوانی و زندگی با همسرش را اینگونه انتخاب کرده و زندگی تنهایی را به زیستن در جمع ترجیح داده و اینگونه بهتر در آرامش میباشد که فرزندانش رضایت مادر را ارج می‌گذارند، در نتیجه کسی را می‌خواهند که شبها مادر تنها نباشد ، من نیز گفتم با مادرم مشورت میکنم و در صورت رضایت مادرم ، من این را به عهده میگیرم ، که پس از مشورت با مادرم ، او گفت چنانچه اذیت نباشی از نظر من مانعی ندارد ، من بطور مرتب قبل از تاریک شدن هوا به خانه آن زن میرفتم و صبحها ساعت هشت به خانه خودمون برمیگشتم ، هفته گذشته نازی خواهرم طی مراسمی زیبا به خانه بخت رفت ، اینک مدتهاست من و مادرم با هم زندگی می‌کنیم، آرش تا کنون چندین بار به من و مادر زنگ زده است . نازی و همسرش نیما یک زندگی خوب و عاشقانه دارند ، اینک چندین ماه از از پرستاری من و عروسی نازی می‌گذرد، هفته گذشته با توافق خانواده آن بانو یک هفته مرخصی گرفتم که در غیاب من مادرم هرشب از آن خانم مواظبت می نمود ، در این مرخصی من و مادر بزرگ دو تایی برای دیدن نازی به اهواز رفتیم ، در طول این یک هفته همسرش نیما نهایت محبت و خدمت را به من و مادر بزرگ لطف نمود . روزها همسرش تا ساعت ۲ در اداره مشغول بود ، شبها من ، مادر بزرگ و نازی را به شهر بازی و جاهای دیدنی اهواز می‌برد و تا پاسی از شب می‌گذشت با تفریح و شادی اوقات را سپری می‌کردیم، آرش به من زنگ زد و گفت من و دارا و عمو پتین در یک مجموعه‌ به صورت خدمات ، رانندگی و نگهبانی ایام را به خوبی می‌گذرانیم. که در این خصوص نامه ای برایت تهیه و پست مینمایم ، مادر بزرگ به رسم دوران کودکیم مرتب ماه پیشونی صدا میزد ، او می‌گفت هر وقت ماه پیشونی رو به زبون میارم ، گویی پسر ارشدم اون بابای ناکامت هنوز در قید حیات است . من یک لحظه به یاد پدر زحمتکش و فداکارم افتادم ، مردی که بیست سال از بهترین روزهای زندگیش معلم بود و با خوبی و بزرگواری درس عشق و ایثار در دلها میکاشت،. * من در روزگاری می زیم که خورشید به فکر غروب و شب تیره در خیال طلوع ، درخت در هوس سایه بخشیدن ، گل به فکر شکوفه کردن ، ابر در خیال دلتنگی و زمین خشک به فکر سیراب شدن ، دره به فکر رود روان ، قله ها در خیال برف و من در آرزوی دیدار عاشقانه ی مسعود شبها به زحمت میخوابم ، در کار خوشبختی دوست و آشنا ، خواهر و برادر ، نقشی هرچند ناچیز داشته ام و خود یک سایه بانم که فرق سرم بر اثر تابش سوزناک تیر می‌کشد اما تا به حال فجر زندگیم ندمیده، توکل برخدا دارم . ادامه دارد ...

دلشدگان ستمدیده قسمت نهم ، افق کارآگاه میشود  

حمیدرضا رشیدی یکشنبه دوم مهر ۱۴۰۲، 13:37

آن روز تمام شد ، پس از صرف شام ساعتی را به مطالعه پرداختم تا واسه امتحان بعدی آماده باشم ، سپس نازی خواهرم رو صدا زدم ، که گفت شنیدم آجی جان دارم میام . در این میان به یاد منیژه افتادم که امروز به لحاظ حجم کاری به دیدنش نرفته بودم . که با تماسی کوتاه عذرخواهی نمودم ، نازی آمد و کنارم نشست ، بهش گفتم خواهر عزیز اگر چه خیلی زود است که در خصوص تشکیل زندگی و ازدواج با تو بحثی داشته باشم اما یک وقتایی در زندگی مسائلی بدون هرگونه پیش بینی پا به عرصه میگذارد که باید آنرا با یک تفکر بکر و همگانی و نتیجه برآیند همه دیدگاه‌ها به انجام رساند ، غرض از صدا کردن شما اینه که عمو و مادر بزرگ تو رو واسه برادر زن عمو خواستگاری کردن ، که گویا یک جوان فرهنگی و شاغلی است ، در واقع تو خود اصل قضیه هستی ، خواستم نظر نهایی تو رو بپرسم ، نازی گفت : چندین ماه پیش که پدرم فوت کرد ، در مراسم ختم او ، این مرد در کنار عمو روی صندلی نشسته ، که عمویم منو صدا زدن ، که فورا به آنجا رفتم ، این آقا ضمن تسلیت گفت لطفا یک لیوان آب سرد به من بدین ، که من یک پارچ با دو تا لیوان گذاشتم جلوشون ، اتفاقا روز بعد منو صدا زدن ، که اگه زحمتی نیست چند تا چای بیارین ، که اونو نیز انجام دادم ، بعدش بگم که من نه مخالف هستم ونه اینکه بدون اجازه بزرگتر تصمیمی گرفته باشم ، خانواده اجازه دارن هرگونه پیامی به عمو بدهند ، بسیار خوب نازی جون ، هرچی خدا بخواد همون میشه ، من و مادر با بقیه مشورت کردیم که نباید عجله و بی گدار به آب بزنیم . روز بعد به دانشگاه رفتم ، پس از جلسه امتحان در جستجوی منیژه بودم که اونو ندیدم ، با همراه او تماس گرفتم و بهش گفتم امروز در مرکز شهر ۵ عصر باید تو رو ببینم _ باشه افق جان حتما خدمت میرسم .عصر آن روز ضمن هماهنگ شدن با منیژه به محل رفتیم هر دوی ما قدم میزدیم به او گفتم که خودتو استتار کن عینک دودی منو بزن فرامرز تو رو با من نبینه ، که او این کارو انجام داد ، تا من اونو ببینم دز ذهن ضبط کنم که به موقع بتونم اونو به حرف بکشونم _ باشه افق جان ، هر جور که صلاح بدونی در خدمتم ، که منیژه گفت بغل کیوس رو داشته باش . اون دو تا پسر رو دیدی ؟ _ آره دیدم _ فرامرز اون قد بلنده که تیشرت آبی پوشیده و عینک دودی رو بالا زده _ بسیار خوب کاملا دید زدم و به حافظه سپردمش ، واسه امروز کارمون رو انجام دادیم ، همانطور که بهت گفتم مواظب سلامتی خودت باش و در حضور انظار سیگار دود نکنی ، اصن این چیز مزخرف رو به زور هم که شده ترکش کن . تا سر فرصت که بتونم اونو تله کنم و به حرف بکشونم . من از منیژه خدا حافظی کردم و هر کدام جداگانه با تاکسی به خونه رفتیم . امتحانات من به پایان رسیده بود ، شب هنگام پس از صرف شام به اتاق خودم رفتم ، مادرم و آرش رو صدا زدم ، گفتم ببین مامان خواستگار واسه نازی اومده ، اگر چه فاصله سنی یک مورد مهم است لذا آبشن های دیگری هست که نادیده گرفتنشان عاقلانه نیست و چه بسا خیلی راحت دلی را پس زده و فرصت سوزی ایجاد کرد ، من آنچنان که نازی شانزده ساله را وارسی کرده ام ، بنده خدا مخالف این وصلت نیست ، باید در نظر داشت که نیما یک جوان فرهنگی تحصیل کرده و شاغل هست ، حالا اگه این دختر رو میخواد گناهی که نکرده ، دارای حقوق خوب ، شغل دائم، خونه شیک و مستقل در کیانپارس اهواز ، که این همه امتیاز قابل اغماض و چشم پوشی نیست . به نظرم شماها که اختیار خود من را هم دارید ، راضی باشین به اون خانواده جواب مثبت بدهیم ، که قبل از همه ما آرش گفت آجی جان از طرف من مبارکش باشه ، که مادرم نیز لبخند رضایتمندی زد و گفت مبارکه ، که تلفنی مهتاب رو در جریان قرار دادیم که او نیز گفت خوشبخت بشن ، در این میان مادرم به اتاق دیگه رفت و پس از گفتگوی کوتاهی که با نازی داشت ، برگشت و گفت : به سلامتی خوشبخت بشن الهی . صبح روز بعد من از طرف خانواده بخصوص مادرم به عمویم زنگ زدم و گفتم ، همه ما عموی عزیز و مادر بزرگمون رو دوست داریم ، شما نازی رو خواستید ، ما هم این سوگلی پدر و گل سرسبد خانواده پدری رو تقدیم شما کردیم ، مبارکتون باشه ، که عمویم تشکر کرد و گفت اگه من شناخت درستی از نیما نداشتم ، هیچگاه اجازه مطرح شدن یادگاری برادرم رو نمی‌دادم، تشکر میکنم مبارک باشه . خانواده ما از اینکه عمویم مسبب این کار خیر بوده ، احساس موفقیت و غرور می‌کردیم. آرش برادرم مشغول جمع و جور لوازم سفر به اصفهان بود ، او از مادرم خواست که در خصوص کفالت و معاف شدنش از خدمت در جریان باشد . آرش گفت من در خصوص مهتاب و نازی دارای باطنی راحت و آسوده ام ، امیدوارم که افق خواهر عزیز و خوشگلم بر ریل خوشبختی و سعادت زندگی خود را شروع نماید . روز بعد من خود به تنهایی به مرکز شهر رفتم و همانجا که پاتوق فرامرز بود پرسه زدم ، چندین بار در آن پاساژ دور زدم و فرامرز را به خوبی رصد و شناسایی نمودم ، تا اینکه تصمیم بگیرم در ساعتی معین با همکاری جناب سرگرد حمید شاکر که از قبل برنامه ریزی نموده ام او را در تله انداخته و ماجرای منیژه را از هسته باز نموده و جراحی نمایم ، به لحاظ اطمینان از شناسایی چهره دو بار به مرکز شهر و پاتوق آمده و در لباسهای متنوع او را شناسایی کرده ام تا در لحظه عمل با کس دیگری اشتباه نگرفته باشم . زن عمو به مادرم زنگ زده که طی هفته آینده خانواده نیما رسما از نازی مراسم خواستگاری را انجام بدهند ، لذا سعی ما در این است که قبل از آنکه آرش به اصفهان برود با حضور او اولین مرحله از کار نازی انجام گرفته باشد . زن عمو و نیما به مادرم قول داده که هیچ موردی در خصوص ادامه تحصیل نازی وجود نخواهد داشت بلکه در هر شرایط او منوط به ادامه تحصیل میباشد . آن شب مهتاب کامل و شاید ماه شب چهارده بود ، به تنهایی بر روی یک صندلی در حیاط نشسته و زیبایی شب را نگاه میکردم ، سرم را به طرف آسمان گرفتم ، با اینکه همه جا روشن بود لذا ستارگان به خوبی دیده می‌شدند، در آن لحظه بود که اشک در چشمانم حلقه زد ، در دل گفتم خدایا ستارگان از کوچک و بزرگ و این منظومه چشم نواز همگی چون چیدمان یک پازل دست ساز رخشان و دیدنی با نظم خاص در انظار خودنمایی می‌کنند، در روشنایی روز و این بهار دل انگیز پرندگان و حشرات کوچک از قانون نظم برخوردار و زنبورهای عسل خودکار زیر نظر ملکه به کندوها تغذیه رسانی می‌کنند، پدر هر خانواده دقیق وظیفه خود را انجام می‌دهد پس چرا از مسعود من خبری نمی‌رسد، پسر خوب تو که چشم در چشم من دوختی و با ابروان مشکی و کشیده و آن مژگان جادویی دلم را به انحصار کشیدی و ربودی ، بی وفا کجایی ، در کجای این کره خاکی بی خیال از دل رنجدیده افق آرمیده ای ، اگه از من دل بریده ای به من بگو ، کسی را بفرست ، دست کم در گوش نسیم سحرگاهان زمزمه کن ، و بگو تا بدانم که لیاقت تو رو نداشتم ، پس چرا سکوت کرده ای ، این سکوت و بی خبری دل ظریف یک دختر بی پناه را داغون می‌کند. اما نمی‌دانم چرا به دلم برات شده که مسعود بد نمی‌شود و بی وفا نخواهد شد ، خدایا این زنجیر اسارت و گرفتاری مسعود را بگسل و آنرا از هم بازکن ، زیرا تنها خودت گره گشایی آمین . صبح روز بعد به منیژه پیام دادم که امروز با توکل به خدا ماموریتم را استارت خواهم زد ابتدا با سرگرد شاکر تماس گرفتم ، سرگرد سلام شایسته هستم _ سلام خانم شایسته ، شمارو به خدا مادرتون چطوره ، حالش خوبه _ به سلامتی شما ، به لطف محبتهای شما همه ما در سلامتی کامل به سر می‌بریم _ امری باشه در خدمتم _ ببین جناب سرگرد شما برادر ارشد من هستید ، جهت کمک به یک دختر بی پناه که شخصیت او دستخوش رفتار یک جوان بی وجدان جریحه دار گردیده در حد یک قدم زنی و حرکتی آرام نیاز مبرم دارم با عنایت به اینکه به امید خدا آن مقام و شخصیت عزیز لحظاتی مرا ساپورت نماید _ روی چشم خانم شایسته ، اگه هم میدونی لازم باشه رئیس کلانتری یکی از دوستان و همکلاسی منه ، میتونم زنگ بزنم و مورد را گزارش نمایم _ نه جناب سرگرد ، من فقط در حد یک پیچاندن گوش و تلنگری میخوام به او حالی کرده باشم که این دختر بی کس نیست ، بعد اینکه شما لطف نموده با هر وسیله اعم از ماشین و یا موتور ، هوشمندانه آنچنان که سوژه متوجه نباشد مرا از هتل اقبال تا خوابگاه دانشجویی در دویست متری تالار مارال ساپورت نمایید و با دیدن من در چند قدمی مراقب اوضاع باشید ._ به روی چشم چه ساعتی ؟ _ فردا شش عصر _ باشه در خدمتم . روز بعد من جهت شروع و انجام هرچه بهتر کار ، ساعت ۵ و سی دقیقه به مرکز شهر رسیدم ، بازار داشت رفته رفته شلوغ میشد ، جناب سرگرد نیز سررسید ، یک لحظه به او ندا دادم ، کنار روزنامه فروشی روبروی هتل مراقب من باشد .یک آن فرامرز را کنار کیوسک شیشه ای دیدم ، چهره ای غریب به خود گرفته و جلو رفتم و در کنار او ایستادم _ سلام _ سلام خانم بفرمایید _ آقا من اینجا غریب و دانشجو هستم ، لطفا پاساژ کوثر ، غرفه لوازم صوتی و لب تاب کجاس ؟ _ دویست متر بالاتر اولین کوچه سمت چپ _ ببخشید من اینجا رو درست بلد نیستم ، میشه بیشتر راهنمایی بفرمایید _ پرسید بچه کجایی؟ _ همدان _ بسیار خوب مقصدتون کجاست _ من دانشجو هستم ، پس از خرید یک وسیله باید برم خوابگاه دانشجویی ، خیابان تالار مارال _ بسیار خوب ، ماشین دارم شما رو میرسونم ، _ شما چقد بزرگ و مهربون هستین ، به داخل پاساژ رفتم ، پس از توقف کوتاهی برگشتم ، با یک لبخند ملیح از او تشکر کردم ، در ماشین رو باز کرد و گفت بفرمایید خانم ، _ لطفا یک لحظه . من به هوای آب خوردن به سمت آبسردکن پیش رفتم ، تا خودم را به جناب سرگرد نشون داده باشم ، که او نیز متوجه شد ، سپس برگشتم و سوار ماشین فرامرز شدم ، پرسید خانم چی میخونی به سلامتی ؟_ به دروغ گفتم روانشناسی ، تا اینکه یک وقت منو تعقیب نکنه و موفق بشه ،_ موفق باشی ، شما واقعا یک دختر زیبا و مهربان هستین _ خواهش میکنم ، در دل گفتم ای پدر سوخته ، میخواد منو هم شکار کنه و به تله بندازه ، ، دقایقی بعد به تقاطع خیابان تالار مارال رسیدیم ، گفتم لطفا بزنید اون سمت خیابون ، که جنب درب خوابگاه ایستاد ، جناب سرگرد چند قدم جلوتر با لباس شخصی که پوشیده بود ، خیلی ریلکس سرگرم بازدید موتورش مراقب ایستاده بود ، پیاده شدم و تشکر کردم ، که گفت لطفا میشه شام در خدمت باشیم _ شما لطف دارین آخه درب خوابگاه زود بسته میشه ، ممنونم ، _ میتونی بی خیال خوابگاه باشین ، تو خیابون که نمی مونید بالأخره کلبه ای پیدا میشه که شب رو سحر کرده باشین _ مگه متأهل نیستید _ نه _ نامزدی ، پایبندی به کسی _ نه دختر خانم من راحتم ، موردی هم ندارم ، به آرامی روی بلوک بلوار نشستم ، او نیز نشست ، بطور کامل در دید سرگرد بودیم ، بهش گفتم من زیبا به نظرتون اومدم _ چطور مگه ، آره ، خیلی هم عالی . شما خیلی هم زیبا ، مهربان و یک تیپ و چهره جادویی و منحصر به فرد دارین . حالتی جدی به خود گرفتم و گفتم پس منیژه سلماس زیبا نبود ، اون که از من زیباتره ، با این حرف رنگش شد گچ سفید و جا خورد و گفت نکنه این همش نقشه بوده واسه سرکشیدن در زندگی و تعقیب من ، پس امروز شما کارآگاه شدی _ شما رو به خدا اون دختر چه نقصی داشت ، کدام کمبود ؟ یک دختر زیبا و تحصیل کرده ، از من زیباتر ، کسی که به خاطر شما و به دعوت شما از جعبه سیگارتون سیگار دود کرد و ادامه این کار اعتیاد به دخانیات در او رقم زده شد ، کسی که به خاطر بی وفایی شما افسرده و ژولیده شده ، حالا این دفعه نوبت منه ؟_ صدایش را بلند کرد و گفت شما خبر دارین از یک دختر که بی خیال در برابر مردم سیگار دود میکنه و هوس عیاشی در سر داره _ شما مقصرین ، اونو معتاد کردین و حالا نوبت کسی دیگه است ،_ بسه ، صداتو بالاتر نبر ، در این حال جناب سرگرد جلوتر آمد و گفت مواظب دهنت باش جوجه ، زنگ بزنم همکارا بیان ببرند ، سلام کرد و گفت خانم شایسته موردی پیش اومده ، _ نه این آقا نامزد دوست منه ، با اون خانم اختلاف دارن ، که فرامرز زمزمه کرد و گفت کارآگاه بازیه اینجا . بهش گفتم شما با چه جراتی منو به شام دعوت میکنی و میخوای منو به اتاق خواب ببری _ یعنی بد کردم شما رو رسوندم ، حالا بدهکار هم شدم ، _ نیکی و خدمت درست رو قبول دارم ولی سو استفاده کار درستی نیست ، شما اون دختر بی پناه رو از لحاظ عاطفی شکست دادی و معتاد کردی ، ولذا حرف آخر ، بدان و آگاه باش اگه به اون دختر آسیبی برسونید ، تعقیب و محاکمه خواهید شد ، بدون به من میگن افق ، به جای افق ، روزنه زندگی رو در صورت آزار اون دختر از دست خواهید داد ، به عنوان شاهد من و جناب سرگرد از منیژه دفاع خواهیم کرد ، من چیزی ندارم که از دست بدم ، ولی مواظب رفتارتون با دخترای مردم باشید ، برو به سلامت ، رفتم جلو و از سرگرد تشکر کردم ، او لبخند رضایت و موفقی زد و با یک تاکسی که خبر کرد به خونه رسیدم . ادامه دارد ...

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها