دلشدگان ستمدیده قسمت دوازدهم .آخرین قسمت .
احساس میکنم آنچه در دل پرورده و برای عزیزانم آرزو کرده بودم را خداوند در دامنم گذاشته است ، نازی خواهر کوچکم در خوشبختی به سر می برد ، او با همسرش توافق نموده که فعلا بچه دار نشوند . مهتاب با همسرش زندگی عاشقانه ای دارند که چند ماه پیش صاحب پسری شده اند . آرش برادرم از کارش راضی و اربابش اونو بیمه نموده است ، مادرم اگر چه با دارو زندگی میکند لذا به لطف خدا حالش مساعد است ، مادر بزرگم اگر چه چشمانش کم سو شده ، لذا هیچگونه بیماری دیگری ندارد ، اقوام همگی سالم و مشکلی ندارند ، اما در خصوص خودم به حق و سرنوشت اعتراض و اصراری ندارم ، زیرا شاید در سرنوشت من ، خوشبختی و شادکامی نباشد و در نهایت جوانمرگ شوم . زیرا رویهم رفته چهار سال از آشنایی و نخستین جرقه عشق من به مسعود میگذرد، و در خصوص او اطلاعی در دست ندارم که بدانم زنده است و یا اینکه به دیار حق رفته . روزی به مادرم گفتم که خیلی دلم هوای بابامو کرده که در جوابم گفت خیر باشه ، قسمت اینگونه براش رقم زده بود ، جای شکرش باقی که بچه های خوبی به یادگار گذاشته است ، فردا پنجشنبه ، عمری باشه من و تو و مهتاب سر خاکش میرویم، که مادرم با مهتاب تماس گرفت و اون نیز قول داد که فردا باهامون بیاد. که مهتاب نیز رسید ، مادرم پرسید ، دخترم پسرت رو کجا گذاشتی ، که در جواب گفت اونو خوابوندم پیش پدرش _ باشه ساعتی دیگه برمیگردیم ، فراموش نکنم که شب قبل پس از مدتها مسعود رو در خواب دیدم ، پیراهن سفید بلندی به تن کرده بود و دسته گل قشنگی به من هدیه کرد ، پس از بیدار شدن پیش خود گفتم ای پدر سوخته ، کفن پوشیدی و میخوای منو به جمع اموات اضافه کنی ، جونت دراد ، من تا حلوای تو رو نخورم از جام تکون نمیخورم، که اینو واسه مادرم تعریف کرده بودم و اون گفت : دختر از بسکه همه جور فکری میکنی ، این چیزارو تو خواب می بینی ، اصن فکرشم نکن ، خدا بزرگه ، البته بگم حالا دیگه همه قصه این عشق نافرجامو شنیدن ، مادر بزرگ به عمویم نیز گفته است ، که در جواب عمو گفته بود ، بگو دختر به این جوونا اعتماد نکن ، به اولین مرد دلخواهت خوشامد بگو ، این بچه بازیا چیه ، به هر حال من ، مهتاب و مامان سه تایی به گورستان رسیدیم ، پس از قرائت فاتحه نشستیم ، از آنجایی که حال خوبی نداشتم شیون و گریه سر دادم ، مادر مرتب میگفت بسه دختر ، تو این بیابون هلاک میشی ، اما من دست خودم نبود ، که یکباره احساس کردم ، جلو چشمام مات و سیاهی گرفته ، مادرم و مهتاب شونه هامو گرفتن ، لذا از اینجا به بعد خبر ندارم . افق ، افق ، چته مگه ، چرا حرف نمیزنی ، خدایا چکار کنم ، مهتاب ، بینم ماشین پیدا میکنی که اونو به بیمارستان برسونیم ، خدایا این دخترو به من برگردون ، در این لحظه مسعود به گورستان میرسد و پرسون پرسون مزار آقای شایسته را پیدا میکند، که بعدها گفت : من ساعت پیش با اتوبوس رسیدم و شک کردم که شاید افق و خانواده امروز سر خاک آمده باشن ،از چند نفر مزار شایسته را پرسیدم ، که مرد میانسالی که خانواده را میشناخت، اونو به من نشون داد ، مهتاب و مادرش رو شناختم ، آنجا پس از تسلیت ، مهتاب به مادرش گفت : می بینی مامان ، مسعود رو ، سلام کردم ، که مهتاب جوابم را به سردی داد و گفت شما رو به خدا این انصاف بود که در حق این دختر بی گناه کردی ؟ به اونها گفتم فعلا وقت این حرفا نیس ، بعدا همه چیز روشن خواهد شد ، صبر کن من ماشین خبر کنم و سریع اونو به بیمارستان برسونیم ، از آنجا که خودم کارمند بیمارستان بودم میدونستم که چکار باید کرد ، دریافتم که خطری نیست زیرا افق نفس میکشید و شکر خدا نبض اون کار میکرد، یک تاکسی که در آنجا حضور داشت ، خبرکردم ، به کمک مهتاب و راننده اونو روی صندلی خواباندیم و اون ما رو به بیمارستان رسوند ، پس از مراجعه به اورژانس ، توضیح دادم که این خانم نامزد من است و به دلایلی مدتهاست همدیگه را ندیدیم ، خواهشا و عاجزانه آنچه مقدور است در حق اون لطف فرمایید ، اونو روی تخت خوابندن ، من پزشک و مسئول بخش را در جریان موضوع قرار دادم ، و گفتم افتخار دارم که همکار کوچک شما در شیراز هستم ، لطفا بیمار پس از احیا وجود مرا متوجه نشود تا به حال عادی خود برگردد ، پزشک پس از معاینه و کار مربوط به خود سرم برایش تجویز نمود و گفت چیزی نیست ، شیون و بی قراری نموده ، چند لحظه دیگه به هوش میاد و خوب میشه . من با اجازه پزشک اونیفورم که در کیف داشتم پوشیدم تا به نحوی در برابر افق خود رو عادی جلوه داده باشم و اینکه خدای نخواسته موردی پیش نیاید . من یک آب میوه تهیه نمودم تا به طریقی که خودم فکرشو کرده بودم به افق بدهم ، افق داشت کم کم به هوش می آمد ، من با فاصله ایستاده بودم و خود را سرگرم مطالعه چند ورق کاغذ کردم ، مادرش پرسید ، دخترم خوبی _ آره مادر خوبم _ دکتر به او گفت برای رفتن عجله نکنی ، بذار سرم تموم بشه ، شمارو معاینه کنم ، بعدش مرخص میشی، پزشک به من نزدیک شد و گفت ، چند سال اونو ندیدی ؟ _ سه سال _ پس عجله نکن ، چند دقیقه دیگه که من اومدم _ باشه جناب دکتر هر چی شما بفرمایید ، من همچنان مشغول مطالعه بودم که پزشک و مسئول بخش رسیدن ، حال عمومی بیمار رضایت بخش تشخیص داده شد . دکتر به من اشاره کرد که سمت دیگر تخت بایستم ، پزشک نبض بیمار رو گرفت ، با گوشی معاینه کرد ، فشار رو گرفت ، به من اشاره داد که کار درسته ، من به حالت نیمرخ آبمیوه رو به طرف افق گرفته و گفتم بفرمایید ، که گفت ممنون آقا ، با یک چرخش نود درجه ای خودم را به افق نشان دادم و پرسیدم افق جون خوبی ؟ که نگاه بهت زده ای کرد و گفت ؟ تو ؟ دکتر حرفشو قطع کرد و گفت آره خانم ، شکر خدا شما دو تا به هم رسیدین ، خونسردی خودتو حفظ کن ، آقای سپهری در محوطه رو نیمکت هر آنچه لازم باشد برای شما توضیح خواهند داد . این لحظه ای بزرگ و فراموش نشدنی است که دو دلداده با حضور خواهر و مادر افق پس از مدتها ، مسعود پرده دل میگشاید و راز چندین ساله را برای دلدارش بیان میکند.. گفتنی است افق و مسعود حیرت زده و پریشان ، چون مستها تلو تلو کنان سالن بیمارستان را تا محوطه طی میکنند، دلها با آمیخته ای از شوق و شوک و ابهام لحظه ای پر از هیجان و اضطراب را برایشان رقم میزند. مسعود با دیدن افق از سویی خوشحال و از سوی دیگر مردد از اینکه ، نکنه تاریخ مصرفش به سر رسیده باشد و او را جواب کنند ، افق نیز با دیدن مسعود ، هاج و واج مانده که نکنه مسعود برایش پیام عکس عاشقی داشته باشد ، لذا افق به تلی از فریاد تبدیل شده و در دل فریاد میزد، عشق ابدی من خوش آمدی ، باید قول بدی که مال من باشی و دیگه از من جدا نشوی ، که من بدون تو می میرم ، . اینها همه افکاری بود که دو دلداده به هم رد وبدل میکردند در واقع شادی و شوق وصال با سردرگمی عجین شده و ماحصل آن رنگ پریدگی دو دلداده بود ، شور و هیجانی وصف ناشدنی فضای محیط را اشغال کرده بود و ایندو نمیدانستند که پس این پرده پر درد چه خواهد بود . مسعود در حالی که رنگش چون گچ گشته بود دست مادر افق را بوسید ، از مهتاب تشکر کرد ، و در حالی که میلرزید گفت با اجازه مادر ، دستش را به سوی افق دراز کرد و دو دست افق را گرفت و پی در پی اشک میریخت و گفت محبوبم ، عشق ابدی من ، کی گفته که ما محرم نیستیم ، اتفاقا با اجازه مادر بزرگوارت ما چهار سال پیش با صداقت و نجابت تو قلبا محرم شده ایم ، افق عزیز فقط خدا میداند که طی این سه سال چه عذابی کشیده ام و برای دیدنت چه زجری متحمل شده ام در این حال افق نفس عمیقی کشید که خود نشان از رضایت باطنی بود . مسعود گفت ما به شیراز رفتیم ، همان سال در رشته علوم آزمایشگاهی قبول شده بودم ، لذا پدرم اصرار نمود مرخصی بگیر و برو سربازی شاید برایت معافی بگیرم ، حرف پدر را قبول کردم ، ناچار و نا امید به سربازی رفتم ، راستش را بخواهی شماره شما گویا عوض شده بود و کسی جوابگو نبود ، باید قبول کنی که من دوستان و همکلاسی بسیار داشتم ، ولی به کسی اعتماد نداشتم ، زیرا همه مجرد و بسا عده ای فضول ، به نظرت چه باید میکردم ، من میتوانستم برای دیدنت بیام ولی به خانواده شما چه حرفی داشتم که بزنم ، من دوست نداشتم کسی از روی فضولی و با چشمان ناپاک چهره محبوبم را ببیند ، این بود که چند ماه خدمت کردم، که از بخت بد خبر رسید که پدرم در یک انفجار گاز جانش را از دست داده است از طرفی خواهرم که چند وقت پیش عقد کرده بود ، قرار بود عروسی کند ، که من و مادرم ناچار با پیراهن مشکی که در تن داشتیم خواهرم را بدون مراسم به خانه بخت فرستادیم ، بعد از جریان فوت پدر من معاف مادرم شدم و به درسم ادامه دادم . چند بار خواستم در طول دوران دانشجویی برای دیدنت به اندیمشک بیایم لذا گفتم با جیب خالی و بیکار برم در خونه مردم و بگم من عاشق دختر شما شدم ، تازه حدود یکسال پیش درس من تموم شده و مشغول گذراندن طرح هستم که به لحاظ نیاز قول استخدامی به من داده اند ، حالا ریش و قیچی دست شما ، واقعا اگه قصور کردم منو بکشید . لذا باید بگم بعد از فوت پدرم ، مادر بیچاره بر اثر بیماری روی ویلچر راه میرود. مادر افق حرفش را قطع کرد و گفت حالا بریم خونه ، زیرا هم شما خسته هستی و هم اینکه مهتاب بچه شیرخواری دارد ، شما در آنجا معذب نیستی بلکه عموی افق هم اونجاست ، که در اینجا همراه مسعود به صدا در آمد و گفت لطفا اجازه گوشی رو جواب بدم . در اینجا مسعود با مادر صحبت میکنه و اوضاع رو براش تعریف میکنه که مادرش میگه گوشی رو بده خانم شایسته . که مسعود میگه مادر جون لطفا ، مامانم با شما کار دارن ، خانم سپهری ضمن احوالپرسی هردو متقابلا فوت همسرها را به هم تسلیت میگویند، در ضمن مادر مسعود میگوید، خانم شایسته دیگه صلاح نیست این دو جوان را بیشتر منتظر گذاشت ، از لحاظ جهاز همه وسایلی واسشون گرفتم ، من به دایی مسعود که در همدان است تماس میگیرم شما نیز عموی افق را به عنوان شاهد آماده کنید تا هرچه سریعتر مقدمات عقد این دو را مهیا و در اسرع وقت به امید خدا به هم برسانیم ، آنها به دستور مادر افق نخست صیغه محرمیت را انجام میدهند، مسعود نیز تلفنی مرخصی خود را تمدید میکند، فردای آن روز دایی مسعود از همدان میرسد، عموی افق میزبان اصلی به او خوشامد میگوید، در طول یکی دو روز خون آزمایش و غیره صورت میگیرد و به سفارش مادر مسعود مقدمات سفره عقد فراهم میشود، روز سوم خواهر و مادر مسعود میرسند، در اینجا افق و مسعود دو دلداده یک لحظه از هم جدا نمیگردند، بطوریکه هر کدام برای خوردن آب از جا بلند میشود، دیگری نیز به دنبالش میرود ، حالا این دو مرتب خاطرات را برای هم تعریف کرده و لذت میبرند، نازی و همسرش نیز به جمع خانواده اضافه میشوند، مهتاب و همسرش نیز در اولین روز به کمک مادرشون کار پذیرایی را به عهده دارند ، مسعود به افق قول میدهد در جایی که خود مشغول به کار است با توجه به رشته تحصیلی به عنوان حسابدار مشغول میشود، مسعود گفت چنانچه اون کار رو به راه نشود کسانی دارد که در دیگر مراکز افق را استخدام می نمایند ، سرانجام با همکاری عموی افق و دایی مسعود سفره عقد برقرار و با حضور خانواده به عقد رسمی هم در می آیند ، در این مراسم منیژه و همسرش که ماه قبل به ماه عسل رفته بودند در این مراسم حضوری گرم دارند ، سرگرد شاکر با همسرش نیز در جشن دعوت میشوند، مادر افق در غیاب افق هر شب تا استخدام کسی دیگر آن بانوی سالمند را تنها نمیگذارد، یک ماه بعد با حضور اقوام و خانواده دو طرف مراسم عروسی برگذار میگردد و دو دلداده دست در دست هم یه آرزویشان میرسند اینک چهار سال از آن تاریخ میگذرد، افق و مسعود یک زندگی گرم دارند و صاحب دوبچه پسر و دختر شده که دختر سه ساله و پسرشان دو ساله میباشد ، در اینجا از نازی تشکر کردم که طی یک شبانه روز این رمان واقعی را برایم تعریف کرده است ، روز بعد من ( شهناز ) منزل نازی را ترک کردم اینک چند روز مرخصی را در کنار مادر و برادرم اکبر میگذرانم. تمام قصه زندگی افق و مسعود را برای مادرم و برادرم اکبر تعریف نمودم لذا مادرم تحت شرایط و فراز و نشیب های این زندگی اشک شوق ریخت . در ضمن من پیشتر از نازی قول گرفتم که هر وقت افق و همسرش به اهواز اومدن ، خیلی دوست دارم که اونارو از نزدیک دیده باشم که نازی گفت اتفاقا قراره که دو هفته دیگه جهت سرکشی به خونه ما بیایند، خیلی از این بابت شوق داشتم که افق این قهرمان روزهای سخت را دیده باشم ، تعطیلی من داشت به پایان نزدیک میشد ، روز بعد من به مقصد آبادان حرکت کردم که شنبه در کلاس درس حاضر باشم . در این فاصله نازی کنجکاوی مرا تلفنی برای افق تعریف میکند، بلاخره روز موعود رسید نازی به من زنگ زد که این هفته افق و مسعود واسه سرکشی میان ، من هفته درسی را به اتمام رساندم و روز بعد به مقصد اهواز به راه افتادم ،ساعت ۱ بعد از ظهر من به اهواز رسیدم و بی قرار زنگ خونه نازی را به صدا در آوردم ، این خانم خوب با خوشروئی در را باز کرد و ضمن صورت بوسی گفت که تا نیم ساعت دیگه خواهرم میرسد، او ناهار رو آماده کرده بود ، به خونه وارد شدم با چای تازه دم و میوه از من پذیرایی شد ، من در دلم واسه یک لحظه اضطراب داشتم ، که نکنه افق و همسرش منو تحویل نگیرن و جوری فضولی حساب بشه . که زنگ در به صدا در آمد ، نازی به سمت درب حرکت کرد ، من هم با او بیرون رفتم و به درب خیره شدم ، ضربانم بالا رفت و بی قرار از نوع برخورد آنها بودم ، که ماشین یخچالی شاسی بلند مسعود به داخل حیاط اومد ، بچه های افق هورا می کشیدن ، سلام خاله نازی ، روز جالبی بود افق با پیراهن بلند و خوش رنگش از ماشین پیاده شد ، موهای لخت و زیبایش در دوطرف چهره آویزان و بوی عطر ملایم او فضای حیاط را جذابتر از هر نوع زیبایی چشم و دل آدمی را میربود من خود را عقب کشیدم که افق با لبخندی گفت نازی نکنه این همون دختری باشه که منو کندوکاو کرده ، بذار بیام ، باید گوشاشو ببرم ، جلو رفتم و اون هم به طرف من آمد و گفت خوش اومدی ، من صورت چون ماهشو بوسیدم ، گفتم ببخشید مزاحم شدم ، که افق گفت اتفاقا منو خوشحال کردی ، همسرش آن مسعود افسانه ای نیز با من احوالپرسی و خوشامد گفت ، بچه های خوبشو بوسیدم ، به نازی گفتم تورو خدا مادرتون چطوره ، گفت اتفاقا اون و مادر بزرگ ساعت پیش با عمو و زن عمو حرکت کردن و ساعتی دیگه میرسند، آنها هم رسیدند مادر بزرگشون رو بالا نشوندن ، همگی دوستانه و خندان ناهار خوردیم ، من به مقصد شهرک مادری از آنها خدا حافظی کردم و بیرون آمدم . پایان . از عزیزان خواننده میخواهم اگر در خصوص ویرایش و تایپ مشکلی باشد عاجزانه مرا عفو نمایند .