وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

صخره های زاگرس هم گریستند ، قسمت پنجم

حمیدرضا رشیدی چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴، 21:49

با صدای شاگرد ماشین که می گفت : مسافرین محترم ، نیم ساعت ناهار و نماز ، پروین از سلسله افکار و رؤیای حوادث گذشته ، بیدار شد و به لحاظ گرمی فضا ، کیوان کوچک هم به گریه افتاده بود ، او که پیشتر غذای مختصری از دستپخت مادر ، صرف کرده بود ، به رستوران نرفت ، بلکه در محوطه بیرون ، سر و صورتی تازه کرد و با جرعه آبی ، کام کیوان کوچولو را خنک نمود ، چندین اتوبوس در کنار هم ایستاده و پارک کرده بودند .

تمام کامیون و اتوبوس ها که از جنوب کشور به سمت شمال و دیگر سو عازم بودند ، از محور اندیمشک پلدختر عبور می‌کردند و هنوز سالها مانده تا آزاد راه احداث و عبور و مرور تسهیل گردد ، ضرورتا این استراحتگاه و محل عبور شلوغ و شور وحال خود را داشت .

پروین ، زخم خورده دوران تلخ خودش بود ، او که از بی‌کسی و دریوزگی، زندگانی را طی می‌کرد، این مهاجرت از سر ناچاری و زاییده افکار خود و مادرش بود که اینگونه استارت می‌خورد.

زمان غذا خوری و نماز به پایان رسید و در بلند گو ، سوار شدن مسافرین اهواز تهران اعلام گردید . که پروین به اتوبوس سوار و در جای خودش آرام گرفت

پس از حرکت ، چرت زدنهای همسفران پروین شروع شد و او مرور افکارش را ، خودکار شروع و در زمان گذشته غرق شد

عباس و مظفر که یکی در کامیون و دیگری در سواری بنز ، بیقرار گنج و عاقبت آن بودند به تهران رسیدند . به راهنمایی و مشاور خود به استراحتگاه رفته و منتظر چرخ فلک و روزگار چشم دوختند .صحرایی که دلال و رابط دفینه بود با تماس و بازدید چندین زرگر که همه دست در یک کاسه داشتند ، روی اجناس قیمت گذاشته و ظرف چند ساعت ، محموله جابجا و به دست مافیا و صاحب اصلی رسیدند ، دو برادر که تمام اموال آنها از نیم میلیون در اواخر دهه شصت تجاوز نمی‌کرد، هر قیمتی برایشان غنیمت و باد آورده بود .

دو برادر با مشاورت آقای صحرایی در مناطق گوناگون تهران صاحب چندین ملک و ویلا شدند ، جیبها مملو از سپه چک و افتتاح حساب ، روزگارشان با فنا شدن و با بهای جوانمرگ شدن ارسلان شیرین و قند و عسل شد .

مظفر و تصمیم تازه : دو برادر که حالا پولشان از پارو بالا نمی‌رفت ، از صحرایی خواستند تا با یک تصمیم بکر ، باقر راننده وانت را سر به نیست گردانند ، تا هر گونه سایه وحشت را از پیش پای خود برداشته باشند و به خیال خود شب را آسوده بخوابند .

صحرایی و روند مراحل قتل و اجرای آن : مرد شصت ساله پس از مشورت و کندوکاو دقیق ، موفق شد تا جوانی به نام امیر پادشا ، یک شهروند اهل افغانستان را به عنوان مجری قتل باقر، توجیه و معرفی نماید تا خواسته عباس و مظفر را جامه عمل پوشاند .

عباس جهت امنیت بیشتر در تهران متواری و به یک محل امن تغییر مکان داد بود، تا در مقابل هر گونه گزارش و اقدام امنیتی ، غیر منتظره و راحت به دام نیفتد ، وبا این خفا تا پس از اقدام عمل از دسترس دور بماند ،

پروین و مفقود شدن همسر : تاریخ از نیمه اردیبهشت گذشته و روزهاست که ارسلان به خانه نیامده است ، زیرا قرار بر این بوده که ارسلان پس از چهار روز به منزل برگردد ، که پروین خبر ناپدید شدن ارسلان را به خانواده اش می‌رساند.

پروین در مقابل این پرسش که ارسلان با چه کسی بیرون رفته است ، گفت : یک نفر به نام عباس ، چندین بار با موتور به سراغ ارسلان می آید ، که در نتیجه با شخص مذکور به کوه می‌رود، لذا او از من خواست تا خبر رفتنش مستور بماند ، که برادران همسرش در جواب به پروین گفتند : تا جایی که ما می‌دانیم، کسی با این مشخصات در محل و منطقه وجود ندارد ، این اسم مستعار اوست ، بدون شک آن شخص اسم دیگری دارد ، خانواده و دوستان ارسلان به همه جا سرکشی کرده و برایشان شناسایی نمی‌شود، که همگی در یک کلاف سر در گم گرفتار می‌گردند. خانواده ارسلان چندین روز است که شبانه روز تلاش می‌کنند اما، رد پایی از عباس و ارسلان وجود ندارد .

فصل زیبای بهار و کوچ ایلات و عشایر : هر ساله ایلات و عشایر، که تنها شغل آنها دامپروری و یافتن چراگاه است ، در دامنه کوههای زاگرس و پهنه خوزستان به دنبال سبزه زار بهتر هر چند روز در محل مورد پسند خود اتراق می‌کنند، .

جوانان هر روز از سپیده صبح تا غروب خورشید دامهای خود را به چراگاه می‌برند، پیرها و از کار افتادگان در زیر چادر استراحت می‌کنند و برای اهل خانواده غذا تهیه می نمایند .

چوپانها که اغلب هم طایفه و فامیل هستند ، احشام خود را در یک فضای چند صد متری آزاد کرده ، و با دوستان همکار خود در جایی دور هم نشسته و ضمن اینکه از گله چشم برنداشته ، مشغول‌ تعریف و تفسیر ، سفر و حماسه های خود و رشادت بزرگان خانواده مشغول می‌شوند، سگهای گله که مسئول نگهبانی را به عهده دارند ، در میان احشام رفت و آمد داشته ، تا گرگ و دیگر درندگان به احشام نزدیک نشوند .

چوپان و احساس بوی تعفن غیر معمول : یکی از چوپانها که اندکی با دوستان خود فاصله داشت و در محل صخره نگهبانی می‌داد، با شتاب خود را به بقیه ملحق نمود و ابراز نمود که بچه ها در بالای صخره بویی تند و آزار دهنده مرا فراری نمود و گفت حشرات زیادی گرد محلی را گرفته و بعضا پرندگانی نشسته ، که به گمانم مقداری بد بو در محل باشد .

همگی از جا برخاسته و به بالای صخره رفتند ، یکی از چوپانها که از بقیه بزرگتر و با تجربه تر بود ، با احساس آن گفت : من تا کنون بوی مردار جانور حلال گوشت و حیواناتی چون سگ و الاغ تجربه داشته ام که این تعفن با همگی فرق دارد ، به گمانم بوی مردار انسان باشد ، که دیگران با تمسخر و خنده ، نظر او را بچه گانه و اشتباه پنداشته و تکذیب می‌کردند.

ناصر و رفتن به محل تعفن : ناصر که از همه بزرگتر بود از آنها خواست تا همان جا بنشینند تا او برگردد . مرد با تجربه با شتاب بیشتر خود را به محل وقوع و نقطه اوج احساس بو رساند ، بی‌درنگ پس از کنار زدن خار و خاشاک ، پیکر غلطان به خود ارسلان را دید که قسمتی از صورت او را جانوران نشخوار زده به طوری که چهره او به راحتی قابل شناسایی نمیشد ، بقیه چوپانها به محل رسیدند ، اگر چه بوی تعفن آنها را آزار می‌داد لذا همگی به حال آن نگون‌بخت اشک ریختند .

گزارش ناصر به مقامات قضایی : از آنجا که بیشتر ایلات به داشتن ماشین و وسایل موتوری مجهز هستند ، ساعتی بعد به محل اسکان رسیده و با ماشین به پاسگاه محل گزارش دادند ، ساعاتی بعد نیروی انتظامی به محل اعزام گردید که پس از بازدید به سردخانه منتقل شد ، پس از بازدید ، عکس همسر و طفل چند ماهه از جیب مقتول رؤیت و جهت تحقیق و تفحص ، پروند تشکیل و به مدار ارجاع گردید .

پس از اعلام و بازدید اهالی ، مورد به سمع خانواده ارسلان رسید ، که پروین همسرش و خانواده او ارسلان را شناختند ، که عکس همسر و فرزندش صحت و سقم شناسایی را روشن‌تر نمود

خانواده اظهار نمودند که مقتول همراه شخصی به نام عباس به کوه رفته است ، متاسفانه این نام و مشخصات برای هیچکس قابل تمیز و شناسایی نبود

پیش بینی عصمت خانم از وقوع حادثه: مادر زن ارسلان که در تمام رفت و آمدها دخترش را همراهی می‌کرد، روزی در حالی که خسته و کوفته به خانه رسیدند ، می‌گفت: من می‌دانستم که حادثه ای در راه است و گریبان شما را می‌گیرد، پروین پرسید چگونه مادر ، چرا از اول به ما نگفتی ؟ مادرش گفت : من چیزی نمی‌دانستم که به شما بگویم ، تنها برخی اوقات که کیوان را بر روی تشک میگذاشتی ، تا آزادنه دست و پا بزند و بازی بکند ، این طفل مکرر شانه ها را به عقب کشیده ، جناغ سینه را به بالا می‌گرفت، خود را خشک کرده و پاهایش را جفت می‌کرد، من با تجربه ای که از پیشینیان دارم ، دریافتم که این حرکت خبر از مرگ ناگهانی پدر و یا مادر را به آدمی برات می‌کند، یا به عبارتی الهام می‌نماید، که من اهمیتی نداده و پنداشتم که شاید خرافات باشد . و بیشتر اینکه اعلام آن ، صدمه روحی به شما باشد .

چند روز بعد ، با رضایت برادران و خانواده ارسلان ، جوان بیچاره در میان حضور اقوام و دوستان دفن گردید .

راننده وانت اغفال شده از لحظه دیدن قتل تا کنون آرامش نداشت ، هر دم فکری به سرش میزد ، او و بانو سهیلا ، عفریت مرگ را در یک قدمی خود می‌دیدند. باقر بیچاره که سردرد و استرس دمی از او دور نمیشد به میان محوطه رفت . که چشمش به یک بسته اسکناس و چندین برگه سپه چک افتاد ، او و همسرش خوشحال شدند و همدیگر را در آغوش .گرفته و هورا سر دادند وبا خود می‌گفت اگر :مظفر و برادرش تصمیم به سر به نیست کردن مرا داشتند ، خود را به زخمت نینداخته و ولخرجی نمی‌کردند، به سهیلا می‌گفت پول را نزد خودت نگهدار و در این مورد به سروناز چیزی نگو ، بلکه سایه مرگ و نیستی از سر ما حذف شود .

باقر در حالی که روی یک صندلی کنار باغچه نشسته و سیگار می‌کشید، با خود می‌گفت، نمی‌دانم شاید این پول اگر چه تا خرید اتوبوس صفر کیلومتر فاصله زیادی دارد ،لذا ، اگر خالصانه و از روی لطف باشد غنیمت است ، اما چه میدانم شاید یک سرخوشی کاذب و آرامش قبل از طوفان باشد ، باید منتظر ماند تا ببینم ، روی کدام طرف سکه به نفع ما رقم می‌خورد. در لحظاتی که احساس امنیت می‌کرد با خود می‌گفت این مقدار وجهه نقد شاید باران رحمت پروردگار باشد ، که دمی دیگر میگفت اگر رحمت است پس چرا مصیبت و عزا درب منزل ارسلان را زد ، این همه افکار جور واجور، دوچرخه ساز بیچاره را دست بردار نبود ، بلکه مدام از بخت بد چهره اش در هم و آینه ی صورتش نامیزان میشد .

مظفر حرامزاده از این بذل و بخش‌ها ریالی به خانواده ارسلان نمی‌داد، با این تفسیر که کنشگران و کارآگاه پلیس را پیچانده و سایه ی انتقام او را دنبال نکند .

قتل باقر راننده وانت : صحرایی که مسئول اجرای قتل باقر شده بود ، بنا به خواست عباس و برادرش که در انجام این مهم بی قرارتر از روزهای گذشته بودند ، و جهت اجرای آن بی تاب گشته و از او خواستند تا کار را تمام کند ، زیرا دو برادر به این باور رسیده که تعلل در این روند ، احتمال بازگویی کردن قتل ارسلان و برملا شدن آن جنایت ، آنها را در تله فرو برده و در این گلوگاه گرفتار خواهند شد .

صحرایی که در جابجایی و فروش اجناس و سوژه مناسب جهت اجرای قتل دوم و همچنین خرید املاک مورد پسند آنها و متواری ساختن عباس و کار انتقال عباس به خارج از کشور ، خدمات شایانی به آن دو تقدیم داشته است ، در قبال آن پول خوبی به جیب زده است ، از آنجا که دو برادر را از این همه پول باد آورده دوشیده است ، با جان و دل روزهای اقدام قتل دوم را به خواست مظفر و عباس به جلو انداخته تا دست کم اوضاع را به نفع خودش هم که شده امن نماید.

چنانکه پیشتر گفته شد ، او مردی شصت ساله یا بیشتر ، با قدی متوسط ، ابروهای گنده و مشکی ، موهای پر پشت ، بیشتر مایل به خاکستری ، صورتی کشیده ، چارشانه با پوستی روشن که انواع خدمات را به صاحب گنج غصبی اعمال داشته و به راحتی او نیز نانی در خون ارسلان جوانمرگ زده و بدون شک با قتل باقر ، جنایت خود به بشریت را در کارنامه سیاه خود دارد .

اینک عباس در شمال تهران در یک ویلای شیک در کنار بانویی زیبا و صیغه ای خود سوار بر اسب مراد به عیش و نوش مشغول است ، سالاد محفل او مشروب و منقل وافور برقرار است ، سیگار خارجی ماربرو او دمی از لبانش خارج نمی‌شود.

با این توضیح که روزگار بر وفق قاتل و جنایتکار تا ابد بر روی پاشنه نخواهد چرخید و ساعت زوال این گنج یاب قاتل نیز خواهد رسید .

چگونگی اجرای قتل ، باقر بی گناه : درست اواخر اردیبهشت ۱۳۶۹ نقشه معدوم راننده بی گناه به جریان افتاد ، به دستور صحرایی مظفر و امیرپادشا ، مامور کشتن باقر از طریق همدان، کرمانشاه به ایلام رسیدند ، امیر به همراه مظفر در ایلام یک موتور سیکلت سوزوکی کهنه و مدل قدیم خریداری کردند تا زمان اجرا استفاده شود ، مظفر امیر پادشا را به محل کار باقر برده ، او که در اتومبیل مجهز به شیشه دودی کنار مظفر نشسته ، در جریان محل مغازه و شناخت آدرس قرار گرفته تا ساعت عمل ، روشن و دقیق به موقع عمل نماید . ........ادامه دارد ، از توجه خوانندگان محترم تشکر می‌شود.

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها