صخره های زاگرس هم گریستند . قسمت دهم
پروین که از خانه مستر آرپیا خدا حافظی کرده و گونه هایش خیس اشک شده بود در کنار باغچه نشسته و با خود زمزمه میکرد که:
خداوندا از اینکه به من و فرزند بی پناهم گوشه چشمی گشودی ، به درگاهت شکر گزارم ، قریب دو سال است که زیر چتر بزرگ مردی به نام جمشید ، زندگی آرام و بی دغدغه ای را استارت زده ام ، از تمام جوانب تامین و گویی به آرامشی ژرف و خدایی ، چون لمس آغوش مادر آرام گرفته ام . لذا با اینکه سالها از جوانمرگ و سلاخی شدن ارسلان میگذرد . شکم گرسنه و جان کندن همسر فقیرم از میان صخره های بی آب و علف را فراموش نکرده ام . شاید اگر روزی علم و دانش بشری ارتقا یابد ، ناله ی ارسلان از آن وادی، گویای واقعیت جنایت ابراهیم و مظفر به گوش همه خواهد رسید .
نمیدانم شاید تقدیر این بوده تا عمر این زندگی فقیرانه و عجین شده با عشق کوتاه باشد . شاید اگر پشتگرمی آنچنانی داشتم ، یقه ابراهیم و مظفر را تا احقاق حق همسرم رها نمیکردم .
در حالی که به میان اتاق آمد و مقابل آینه ابروهای خود را آرایش میداد با خود گفت : به راستی چه زیباست ، چقدر شاعرانه است ، پنجه در پنجه ی مردی بگذاری و او در گوشت نجوا کند ، نترس ، از بلندیها نهراس ، از هزینه واهمه نداشته باش ، فکر هیچ فردایی نباش ، زیرا من هوای ترا دارم ، گونه ات را ببوسد و بگوید من برای همیشه در کنارت میمانم.
صبح روز بعد پروین به همراه مادرش به خانه تعدادی از همسایگان رفت ، آنهایی که در این مدت مراوده داشت و کمک گرفته بود ، حلالیت گرفته و برایشان سلامتی و طول عمر آرزو نمود ، آنها متقابلا از صداقت و خلوص نیت این بانو به نیکی یاد کرده و به پاس کارهایی که برای آنها انجام داده بود ، پروین و مادرش را دعا نمودند .
آقای وفایی که از مدتها از رسانه همراه استفاده میکرد از دوستان و آشنایان خود خداحافظی نمود .
خواهران جمشید به همراه امین تنها برادرش به منزل آنها آمده تا در بسته بندی لوازم ، برادر را یاری نمایند ، اینک سه روز است که جمشید به بروجرد آمده و قرار است که دو روز دیگر که پانزده تیر هزار و سیصد و هشتاد است به مقصد دورود عازم شوند .
روز موعد رسید ، کلیه لوازم را در کامیون گذاشتند و آن نیز به سمت مقصد حرکت نمود .پروین و کیوان به همراه همسرش جمشید با بدرقه مستر آرپیا با خود رو شخصی به مقصد جدید حرکت نمودند .
پروین در حالی که در جلو ماشین در کنار همسرش نشسته بود دوباره به گذشته رفت و حرف یکی از همسران باقر که میگفت:
عزیزم خوب گوش کن : به شما سفارش و وصیت میکنم ؛ از آنجا که قتل ارسلان و باقر همسرم یک فاجعه ی حساب شده و زنجیری بوده است و بدون شک یک قدرت مافیایی در پشت قضیه میباشد ، ما نمیتوانیم در مقابل این افراد تنجیس و رزل قد علم نماییم ، بدان اگر کسی سر راه آنها بایستد ، ثعبان وار نعره میکشند و خون خود و فرزندان بی پناه ما را چون جام شراب سر میکشند. در حالی که اشک از چشمش سرازیر شد ، به دور از توجه جمشید همسرش ، گونه هایش را پاک کرد .
جمشید از کامیون حامل اثاثیه سبقت گرفت و با شتاب بیشتری ساعتی زودتر به منزل جدید رسید . پروین و مادرش درب خانه را گشوده و وارد حیاط شدند ، جمشید درب هال را باز نمود و با شیلنگ آب آنجا را آب پاشی و جارو زدند ، لحظاتی بعد کامیون رسید ، امین به میدان رفت و سه کارگر با خود آورد ، کامیون رسید ، آنها با راهنمایی جمشید و طبق نظر بانوی خانه پروین خانم ، وسایل سنگین و سبک را در جای مناسب گذاشتند ، پروین و مادرش کارتنها را گشوده و لوازم کوچکتر را در کابینت و کمد چیدند .
شب فرا رسید ، پس از صرف شام مختصری همگی اعضای خانه به خوابی عمیق فرو رفته و تا ده صبح روز بعد از فرط خستگی خوابیدند .
شب بعد هنگام خواب در حالی که موهای جمشید را نوازش میداد گفت جمشید جان خبر خوشی دارم ، جمشید گفت بگو عزیزم ، سراپا گوش میکنم _ نه نمیگم _ خودت گفتی میخواهم خبر خوشی به تو بدهم _ درسته ، ولی اول مژدگانی بده، تا من هم بگویم ، _ باشه به روی چشم ، جمشید دست به جیب شد و یک تراول پنجاه تومانی به پروین داد ، دستان خود را به دور گردن جمشید پیچانده و گفت حامله شدم ، جمشید دست پروین را بوسه زد و یک تراول دیگر به او هدیه نمود ، پروین آنها را بوسید و روی پیشانی گذاشت .
عصمت خانم دو هفته دیگر در کنارش ماند و به او سفارش نمود که در خصوص جابجایی وسایل سنگین مواظب خودش باشد ، که جمشید حرفش را برید و گفت مادر جان ببخشید ، پروین حق ندارد وسیله سنگین جابجا نماید ، مگر من نیست شدم ، که پروین گفت خدا نکنه ، باشه رعایت میکنم ، در ضمن من کار سختی ندارم .
مادر بزرگ گفت سفرهایم را به طوری تنظیم میکنم که زمان وضع حمل پروین ، اینجا باشم . به جمشید گفت من با اجازه شما چند روز دیگر به ولایت میروم تا به منصور و بچه هایش سرکشی نمایم . کیوان کوچولوی سالهای قبل ، امسال دوران ابتدایی را با معدل خوب گذرانده و وارد دوران راهنمایی میشود.
جمشید دست مادر زنش را بوسید و گفت من که دوست ندارم ساعتی از ما جدا شوی ، اما این حق را به شما میدهم زیرا منصور نیز فرزند شماست و به مهر و محبت مادر نیاز دارد ، بدون شک والدین چون شمع فروزانی هستند که بچه ها را پوشش میدهند و کانونی است تا فرزندان در آن محل به یکدیگر عشق بورزند .جمشید کیف پولش را به پروین داد و گفت به شما ماموریت میدهم که علاوه بر پول جیب و هزینه سفر ، هر آنچه مادری سوغات نیاز داشتند او را ساپورت نمایی ، پروین گفت ، ضمن تشکر از حضرت عالی ، هر آنچه لازم بود انجام میدهم.
پاییز زیبا نیز سر رسید کیوان امتحانات نوبت اول را با معدل عالی طی نمود، پروین روز به روز سنگین و به زایمان نزدیکتر میشود، در این مدت مادر بزرگ دو بار به ولایت رفته و این دفعه منتظر وضع حمل پروین میباشد و دمی او را ترک نمیکند، سرانجام پس از مدت مقرر پروین با همراهی عصمت خانم در بیمارستان دختری زیبا به دنیا آورد که پدرش نام او را گلی نهاد .
جمشید مردی خوش رو ، گندمگون ، قد متوسط ، موهای مشکی ، چارشانه که دوران نوجوانی کشتی گیر بوده است
مردی عاشق موسیقی که به ساز علاقه وافری داشت او فلوت و گیتار را به خوبی مینواخت، در مسافرتها، آنها را با خود همراه داشت و در اوقات فراغت ساز میزد .
عشق و نجابت و محبتهای دو طرفه بین پروین و جمشید ، بارقه ای از امید و آرزو در قلب این زن جوان پرورش داده بود که در پرتو آن یک زندگی زیبا به نمایش گذاشته و حاصلش جاذبه ای از باران بهاری و طلوع خورشید، رنگین کمانی وازغ و بی نظیر را در کرانه روزهای شاد آتی ملهم میداد.
عصمت خانم مادر بچه ها به تدریج در گود کهنسالی قدم میگذاشت، با امید و آرزو به هر دو سرکشی میکرد، این بار خبر زایمان پروین به منصور برادرش رسید ، اگر چه منصور سرد مزاج و از نظر عاطفه چراغ خاموش در حرکت بود ، لذا خبر زایمان تنها خواهر، برادر را مشعوف و خوشحال نمود
مادر بزرگ که از پسر و نوه ها دیدن میکرد، به وسیله همسایگان قدیم باخبر شد که مظفر تنها برادر ابراهیم ، قاتل دو مرد بی گناه و ویران کننده چندین زندگی در جاده سلفچگان اراک تصادف میکند و قبل از رسیدن به بیمارستان جان می سپارد . ادامه دارد .......