وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

صخره های زاگرس هم گریستند . قسمت دهم

حمیدرضا رشیدی پنجشنبه چهارم تیر ۱۴۰۵، 22:41

پروین که از خانه مستر آرپیا خدا حافظی کرده و گونه هایش خیس اشک شده بود در کنار باغچه نشسته و با خود زمزمه می‌کرد که:

خداوندا از اینکه به من و فرزند بی پناهم گوشه چشمی گشودی ، به درگاهت شکر گزارم ، قریب دو سال است که زیر چتر بزرگ مردی به نام جمشید ، زندگی آرام و بی دغدغه ای را استارت زده ام ، از تمام جوانب تامین و گویی به آرامشی ژرف و خدایی ، چون لمس آغوش مادر آرام گرفته ام . لذا با اینکه سالها از جوانمرگ و سلاخی شدن ارسلان می‌گذرد . شکم گرسنه و جان کندن همسر فقیرم از میان صخره های بی آب و علف را فراموش نکرده ام . شاید اگر روزی علم و دانش بشری ارتقا یابد ، ناله ی ارسلان از آن وادی، گویای واقعیت جنایت ابراهیم و مظفر به گوش همه خواهد رسید .

نمیدانم شاید تقدیر این بوده تا عمر این زندگی فقیرانه و عجین شده با عشق کوتاه باشد . شاید اگر پشتگرمی آنچنانی داشتم ، یقه ابراهیم و مظفر را تا احقاق حق همسرم رها نمیکردم .

در حالی که به میان اتاق آمد و مقابل آینه ابروهای خود را آرایش می‌داد با خود گفت : به راستی چه زیباست ، چقدر شاعرانه است ، پنجه در پنجه ی مردی بگذاری و او در گوشت نجوا کند ، نترس ، از بلندی‌ها نهراس ، از هزینه واهمه نداشته باش ، فکر هیچ فردایی نباش ، زیرا من هوای ترا دارم ، گونه ات را ببوسد و بگوید من برای همیشه در کنارت می‌مانم.

صبح روز بعد پروین به همراه مادرش به خانه تعدادی از همسایگان رفت ، آنهایی که در این مدت مراوده داشت و کمک گرفته بود ، حلالیت گرفته و برایشان سلامتی و طول عمر آرزو نمود ، آنها متقابلا از صداقت و خلوص نیت این بانو به نیکی یاد کرده و به پاس کارهایی که برای آنها انجام داده بود ، پروین و مادرش را دعا نمودند .

آقای وفایی که از مدتها از رسانه همراه استفاده می‌کرد از دوستان و آشنایان خود خداحافظی نمود .

خواهران جمشید به همراه امین تنها برادرش به منزل آنها آمده تا در بسته بندی لوازم ، برادر را یاری نمایند ، اینک سه روز است که جمشید به بروجرد آمده و قرار است که دو روز دیگر که پانزده تیر هزار و سیصد و هشتاد است به مقصد دورود عازم شوند .

روز موعد رسید ، کلیه لوازم را در کامیون گذاشتند و آن نیز به سمت مقصد حرکت نمود .پروین و کیوان به همراه همسرش جمشید با بدرقه مستر آرپیا با خود رو شخصی به مقصد جدید حرکت نمودند .

پروین در حالی که در جلو ماشین در کنار همسرش نشسته بود دوباره به گذشته رفت و حرف یکی از همسران باقر که می‌گفت:

عزیزم خوب گوش کن : به شما سفارش و وصیت میکنم ؛ از آنجا که قتل ارسلان و باقر همسرم یک فاجعه ی حساب شده و زنجیری بوده است و بدون شک یک قدرت مافیایی در پشت قضیه میباشد ، ما نمی‌توانیم در مقابل این افراد تنجیس و رزل قد علم نماییم ، بدان اگر کسی سر راه آنها بایستد ، ثعبان وار نعره می‌کشند و خون خود و فرزندان بی پناه ما را چون جام شراب سر می‌کشند. در حالی که اشک از چشمش سرازیر شد ، به دور از توجه جمشید همسرش ، گونه هایش را پاک کرد .

جمشید از کامیون حامل اثاثیه سبقت گرفت و با شتاب بیشتری ساعتی زودتر به منزل جدید رسید . پروین و مادرش درب خانه را گشوده و وارد حیاط شدند ، جمشید درب هال را باز نمود و با شیلنگ آب آنجا را آب پاشی و جارو زدند ، لحظاتی بعد کامیون رسید ، امین به میدان رفت و سه کارگر با خود آورد ، کامیون رسید ، آنها با راهنمایی جمشید و طبق نظر بانوی خانه پروین خانم ، وسایل سنگین و سبک را در جای مناسب گذاشتند ، پروین و مادرش کارتنها را گشوده و لوازم کوچکتر را در کابینت و کمد چیدند .

شب فرا رسید ، پس از صرف شام مختصری همگی اعضای خانه به خوابی عمیق فرو رفته و تا ده صبح روز بعد از فرط خستگی خوابیدند .

شب بعد هنگام خواب در حالی که موهای جمشید را نوازش میداد گفت جمشید جان خبر خوشی دارم ، جمشید گفت بگو عزیزم ، سراپا گوش می‌کنم _ نه نمیگم _ خودت گفتی می‌خواهم خبر خوشی به تو بدهم _ درسته ، ولی اول مژدگانی بده، تا من هم بگویم ، _ باشه به روی چشم ، جمشید دست به جیب شد و یک تراول پنجاه تومانی به پروین داد ، دستان خود را به دور گردن جمشید پیچانده و گفت حامله شدم ، جمشید دست پروین را بوسه زد و یک تراول دیگر به او هدیه نمود ، پروین آنها را بوسید و روی پیشانی گذاشت .

عصمت خانم دو هفته دیگر در کنارش ماند و به او سفارش نمود که در خصوص جابجایی وسایل سنگین مواظب خودش باشد ، که جمشید حرفش را برید و گفت مادر جان ببخشید ، پروین حق ندارد وسیله سنگین جابجا نماید ، مگر من نیست شدم ، که پروین گفت خدا نکنه ، باشه رعایت میکنم ، در ضمن من کار سختی ندارم‌ .

مادر بزرگ گفت سفرهایم را به طوری تنظیم میکنم که زمان وضع حمل پروین ، اینجا باشم . به جمشید گفت من با اجازه شما چند روز دیگر به ولایت میروم تا به منصور و بچه هایش سرکشی نمایم . کیوان کوچولوی سال‌های قبل ، امسال دوران ابتدایی را با معدل خوب گذرانده و وارد دوران راهنمایی می‌شود.

جمشید دست مادر زنش را بوسید و گفت من که دوست ندارم ساعتی از ما جدا شوی ، اما این حق را به شما میدهم زیرا منصور نیز فرزند شماست و به مهر و محبت مادر نیاز دارد ، بدون شک والدین چون شمع فروزانی هستند که بچه ها را پوشش میدهند و کانونی است تا فرزندان در آن محل به یکدیگر عشق بورزند .جمشید کیف پولش را به پروین داد و گفت به شما ماموریت میدهم که علاوه بر پول جیب و هزینه سفر ، هر آنچه مادری سوغات نیاز داشتند او را ساپورت نمایی ، پروین گفت ، ضمن تشکر از حضرت عالی ، هر آنچه لازم بود انجام می‌دهم.

پاییز زیبا نیز سر رسید کیوان امتحانات نوبت اول را با معدل عالی طی نمود، پروین روز به روز سنگین و به زایمان نزدیکتر می‌شود، در این مدت مادر بزرگ دو بار به ولایت رفته و این دفعه منتظر وضع حمل پروین میباشد و دمی او را ترک نمی‌کند، سرانجام پس از مدت مقرر پروین با همراهی عصمت خانم در بیمارستان دختری زیبا به دنیا آورد که پدرش نام او را گلی نهاد .

جمشید مردی خوش رو ، گندمگون ، قد متوسط ، موهای مشکی ، چارشانه که دوران نوجوانی کشتی گیر بوده است

مردی عاشق موسیقی که به ساز علاقه وافری داشت او فلوت و گیتار را به خوبی می‌نواخت، در مسافرت‌ها، آنها را با خود همراه داشت و در اوقات فراغت ساز میزد .

عشق و نجابت و محبتهای دو طرفه بین پروین و جمشید ، بارقه ای از امید و آرزو در قلب این زن جوان پرورش داده بود که در پرتو آن یک زندگی زیبا به نمایش گذاشته و حاصلش جاذبه ای از باران بهاری و طلوع خورشید، رنگین کمانی وازغ و بی نظیر را در کرانه روزهای شاد آتی ملهم می‌داد.

عصمت خانم مادر بچه ها به تدریج در گود کهنسالی قدم می‌گذاشت، با امید و آرزو به هر دو سرکشی می‌کرد، این بار خبر زایمان پروین به منصور برادرش رسید ، اگر چه منصور سرد مزاج و از نظر عاطفه چراغ خاموش در حرکت بود ، لذا خبر زایمان تنها خواهر، برادر را مشعوف و خوشحال نمود

مادر بزرگ که از پسر و نوه ها دیدن می‌کرد، به وسیله همسایگان قدیم باخبر شد که مظفر تنها برادر ابراهیم ، قاتل دو مرد بی گناه و ویران کننده چندین زندگی در جاده سلفچگان اراک تصادف می‌کند و قبل از رسیدن به بیمارستان جان می سپارد . ادامه دارد .......

صخره های زاگرس هم گریستند ، قسمت نهم

حمیدرضا رشیدی دوشنبه یکم تیر ۱۴۰۵، 19:38

سخنی کوتاه با خوانندگان محترم : ضمن تشکر از لطف و محبت عزیزانی که این وبلاگ را می بینند ، به عرض برسانم که از این وقفه طولانی و قطع اینترنت که باعث گردید نتوانم رمان را ادامه دهم ، از طرف خودم پوزش می‌خواهم، امید است با گیرایی و پویایی در نشر این رمان ، روزهای تلخ و حالگیر گذشته را در کام عزیزان شیرین کرده باشم .

دنباله مطالب گذشته : امسال که پاییز سال ۱۳۷۵ خورشیدی است ، کیوان کوچولو شش ساله شده و به مدرسه می‌رود. اگر چه از دست نوازش و پشتگرمی پدر برخوردار نگردید لذا مادرش پروین جوان از مراقبت و پرورش او سنگ تمام گذاشت و بی شک حاصل زحمات یک زن جوان است که طراوت و شادابی خود را فدای زندگی فرزندش نمود.

در تمام سال تحصیلی ، مادر ضمن کار و مشقت در پی لقمه ای نان حلال ، از اوضاع درسی و سرکشی به محل تحصیل او قصور نورزیده و با تمام وجود کیوان را همراهی و مراقبت می‌نمود.

عصمت خانم مادر پروین سالانه ، سه الی چهار بار به بروجرد می آمد و هر بار بیش از یک ماه در کنار دخترش می‌ماند.

روزی کیوان در حالی که مشغول انجام تکالیفش بود از مادر بزرگ پرسید : راستی مادری ، چرا چشمان عمو آرپیا مثل چشمان گربه رنگی هست؟ مادری خندید و گفت پسرم ، چشمان عمو آرپیا رنگی ست ، خیلی افراد هستند که چشمان رنگی دارند ، عمو را به گربه تشبیه نکن ، خوبیت ندارد ، زیرا گربه یک حیوان است .

چنانکه پیشتر ذکر گردید ، مستر آرپیا مردی قد بلند ،با پوستی روشن و موهای پرپشت سفیدی که مرتب آنها را به بالا شانه می‌کرد، همسرش زنی سبز گونه ، قد متوسط با چشمانی مشکی ، که فرزندان از تمام زوایا به هر دوی والدین شباهت داشتند .

آنها خانواده ای با محبت بودند که پروین خانم در طول این سال‌ها در کنار آنها ، مستقل زندگی می‌کرد. مادر کیوان زنی زیبا و قد بلند بود که زیر غبار تنهایی و سختکوشی ، چون ستاره ای در دل تاریکی می‌درخشید. پروین و مادرش به حدی با هم شباهت دارند ، گویی ، این مادر و دختر به مانند سیبی است که از وسط دو نیم شده است .

کیوان دیگر آن کودک خرد سال نیست ، عصرها با پسر همسایه دوچرخه سواری می‌کند، بسی دانا و به بزرگ شده است، حمام زنانه او را نمی پذیرند ، مادرش او را در خانه و بعضا در حمام خصوصی خانواده آرپیا حمام می‌کند.کار به جایی رسیده که تا به حال چندین بار ، احوال پدرش را پرسیده ، که هر بار پروین و عصمت خانم از پاسخ باز مانده و به هر طریق موضوع را عوض کرده و طفره می‌روند ‌

پروین و خوش اقبالی : اینک مدتهاست که در منزل مستر آرپیا زندگی می‌کنند، در این سال‌ها پروین از جلد زنی ساده و روستایی به یک خانم شهری و با سلیقه بدل شده است ، او از خانه داری و خوراک پزی تا مغازه داری زنانه به یک آچار فرانسه بدل شده که از هر انگشت او سلایق جورواجور نورافشانی می‌کند.

روزی توسط مستر آرپیا مردی جا افتاده و خوش پوش به عصمت خانم معرفی گردید که آن مرد به واسطه آرپیا خواستگار پروین معرفی گردید .

آن مرد چند سال پیش طی یک حادثه رانندگی زن و فرزندش را از دست داده بود ، با اینکه خانواده داشت لذا به تنهایی و مستقل زندگی می‌کرد، او از قبل، پروین خانم را در نظر داشته و گویا در خصوص او تحقیقات خود را انجام داده است ، که به واسطه مستر آرپیا گمشده دلش را یافته بود .

پروین با رضایت مادر و سقم و صحت مستر آرپیا به آقای وفایی جواب مثبت داد ، مراسم عقد در منزل آرپیا انجام شد و پروین خانم در حضور هر دو خانواده به عقد جمشید درآمد و خیلی مختصر با حضور تعدادی از زنان همسایه وصلت به انجام رسید .

عصمت خانم و شوکت خاله پروین به مرور کیوان را توجیه نموده تا جمشید را بابا خطاب نماید و این نوجوان کوچک را نصیحت و راهنمایی کرده تا بتواند زندگی جدید مادرش را پذیرفته و برایش قابل هضم باشد .

جمشید جهت شادی و امنیت روانی کیوان، برایش اسباب بازی و دوچرخه خریداری نمود ، تا شادی و آرامش و عشقی پدرانه در وجودش به تدریج رخنه و حضور نماید .

جمشید به طور منظم کار می‌کرد و هر پروژه را تحویل داده و کار دیگری را تحویل می‌گرفت. او از مدتها جوانی را به عنوان شاگرد پذیرفته که با تقلید از استاد، کار را طبق دستور او به خوبی انجام می‌داد، به طوری که در آن شهر مشهور شده و جهت برق کشی منزل کار را به استاد وفایی واگذار نموده و جمشید نیز با درایت انجام وظیفه می‌کرد.

پروین و همسرش دست کیوان را گرفته و عصرها به پارک و شهر بازی می‌برد، برایش خوراکی میخرید ، بیشتر اوقات پس از گشت و گدار و خرید ، در رستوران شام می‌خوردند و با ماشین از جاهای دیدنی شهر لذت میبردند. پروین پس از سالها تنهایی و مشقت از ته دل خدا را شکر گزار بود ، کیوان پس از فراغت کار جمشید، به استقبالش میرفت و او را میبوسید، جمشید نیز آن کودک رنج کشیده را محبت می‌کرد، علاوه بر کیوان دستان پروین را به گرمی می‌فشرد . گفتنی است که برخی پروژه ها که زودتر به پایان می‌رسید، به شهرهای اطراف رفته و عصمت خانم را همانند مادرش نوازش می‌کرد، مکرر در کیف آن بانو پول می‌گذاشت، هربار که مادر بزرگ به دیدن منصور میرفت ، برای دخترانش خوراکی فاسد نشدنی می‌گذاشت، طبق سلیقه پروین برای بچه هایش پارچه و لباس میخرید و در بار و بنه مادری می‌گذاشت، جمشید آنچنان در قلب آنها جای گرفته که کیوان او را بابا خطاب نموده و به جانش قسم می‌خوردند ‌

جمشید و مهاجرت به شهرستان دورود : زوج خوشبخت یکسال دیگر در منزل مستر آرپیا زندگی خود را ادامه دادند که آقای وفایی به پروین گفت چنانچه خانم رخصت فرمایند به دورود مهاجرت نماییم ، در آن شهر پیشتر زندگی کرده ام ، دوستانی دارم که می‌توانند پروژه های بزرگتری به من واگذار نمایند ، لذا از نظر دستمزد اوضاع بهتری نصیب ما می‌شود، حال همه چیز به رای و نظر شما همسر عزیزم بستگی دارد ، در جواب پروین گفت بدون شک شما از من بیشتر محیط را می‌شناسید، هر طور که بخواهی من هم در کنارت هستم ، پیشانی پروین را بوسید و گفت از فردا به دورود میروم و در جایی مطمئن و خوب ، یک منزل ویلایی اجاره خواهم کرد ، تا اینکه در یک فرصت مناسب نسبت به خرید خانه اقدام نماییم _ باشه به امید خدا ، جمشید یک بار دیگر دستانش را به دور کمر همسرش زنجیر کرد و او را بوسید ‌.

روز بعد جمشید به دورود رفت و در خیابان منوچهری یک حیاط ویلایی اجاره نمود پس از عقد قرار داد و سپردن رهن به بروجرد برگشت تا اثاثیه منزل را جمع آوری کرده و به منزل جدید اسباب کشی نمایند .

شب قبل پروین در عالم خواب گرفتار کابوسی تلخ گردید و ساعت دو بعد از نصف شب بود که وحشت زده برخاست و همسرش را بغل نمود و به گریه افتاد ، جمشید که از این عمل بیدار شده بود متقابلا پروین را بوسید و علت را جویا شد ، زن ستمدیده گفت کابوس وحشتناکی دیدم که از بس ترسیده بودم ، چیزی از محتوا را به یاد ندارم ، جمشید او را دلداری می‌داد و می‌گفت چیزی نیست عزیزم ، خودت را به خدا بسپار ، شاید ، غذا سنگین بوده و مشکل معده روحت را تحت تاثیر گذاشته باشد ، که هر کدام سر را روی باش گذاشته و خوابیدند .

درست پس از این لحظه خواب به چشمان پروین نمی‌رفت. با خود اندیشید ، خدایا این روزهای خوش را از من نگیر ، دیگر تحمل غم و درد را ندارم ، من که شکر گزار، این لطف و عنایت خدایی هستم ، نمی‌دانم شاید این آرامش قبل از طوفان باشد و شاید دوباره به دست انداز بیفتم و این همه خوشی و آسایش از زندگی من رخت بربندد. نمی‌دانم شاید این سعادت و خوشبختی رؤیایی بیش نباشد و این زندگی یک خواب باشد و با واقعیت فاصله داشته باشد ، نا خودآگاه دستش را روی بازوان جمشید گذاشت و خیلی آهسته همسرش را بوسید .

پروین از زندگی خود لذت می‌برد، دیگر آن بانوی سابق نبود ، یک دهه پیش بود که خود را در چادری مندرس می‌پیچید و فقیرانه زندگی می‌کرد او از پروین خانم فقیر قبل به خانم وفایی تبدیل شده بود ، این روزها ، لباسهای مجلسی و مانتوهای او قابل شمارش نیست ، مدلهای گوناگون لباس در کمد دارد ، که هر کدام را یک الی دو بار بیشتر نپوشیده است .

هنگام بیرون رفتن ، ضمن رعایت شئونات زمانه ، با آرایش و رایحه های گوناگون و زیورآلات خود را تیمار و مزین کرده ، که برخی حسادت ورزیده و غبطه روزگار خود می‌خوردند.

پروین بعضی روزها در حالی که از آینده می‌ترسید به یاد آورد آن زمانی که : دست فروشی ، لبو پزی ، باقلی پزی و نشستن بر روی سیمان سرد تا محصلی از راه برسد و نان شب خود را کاسبی کرده باشد ، دلمه پزی و لیف بافی از دیدگانش دور نمیشد .

از آنجائیکه خوش استیل و زیبا بود ، هر نوع لباسی می‌پوشید، تیپی منحصر به فرد نثار بیننده می‌کرد، در چشمان جمشید به حدی زیبا و خوشگل می‌درخشید که پس از پایان کار ، با عجله به خانه می آمد ، تا پروین را در آغوش بکشد .

پیشتر عصمت خود را به بروجرد رساند تا پروین را در جمع آوری اسباب و اثاثیه کمک کرده باشد ، به کمک مادر تمام وسایل را در کارتن و جعبه گذاشتند تا ساعت حرکت برسد .

پروین و حلالیت خواستن از مستر آرپیا و همسرش : شب آخر پروین همراه مادرش به منزل آرپیا رفتند ، در حالی که نتوانست جلو اشکهایش را بگیرد چنین گفت : عمو آرپیا ، خاله ی عزیز ؛ من در طول ده سال زندگی ، مفهوم مهر و محبت برایم به خوبی تفسیر شد ، شما خانم عزیز بارها کیوان مرا در آغوش میگرفتی و در حقم مادری میکردی ، من که نمی‌توانم شما را فراموش کنم و از شما دل بکنم .

مستر آرپیا در حالی که به سختی جلو حق حق گریه اش را می‌گرفت گفت من برای شما کاری نکرده ام ، شما به اندازه ای سختی و زجر کشیده ای که ، این خوشبختی و آسایش حق شماست و شما قبلا بهای آنها را با داغ ارسلان پرداخت نموده اید و افسوس میخورم که در محل نبودم تا شما را کمک کرده باشم و اندک کوچکي از رنج و تعب شما را کاسته باشم، پروین گفت عاجزانه می‌خواهم که مرا خانم وفایی خطاب نفرمایید ، من همان پروین بی کس و کار هستم که شما با محبتهای بی شائبه خود مرا بال و پر دادید تا پرواز را از شما در کارنامه زندگی خود داشته باشم . ادامه دارد ........

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها