وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

صخره های زاگرس هم گریستند . قسمت چهارم

حمیدرضا رشیدی یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴، 18:51

خدایا ، واقعا چه سریست، وقتی ناقوس گنج و مکنت به صدا درمی آید ، اغلب بندگانت ، عقل خود را از دست می‌دهند، به سر و سینه می‌زنند، دیوانه می‌گردند، که نکنه سهم آنها کم باشد ، از برادر عقب‌تر بمانند ، مگر تمام این دنیا چند سال است و چه‌قدر می ارزد ‌. پدری در بستر می افتد ، هنوز جان در بدن دارد که وارثین نقشه می‌کشند تا گوی سبقت را از یکدیگر بربایند .

کسی درست نمی اندیشد اگر دنیا وفا داشت و جاودانگی در کار بود ،آن توشه به صاحب خود پشت نمی‌کرد، مگر پیشینیان که این همه اتیغه را در عمق کوه و صخره دفن نمودند در این کره خاکی زنده هستند ، واقعا اگر جواب منفی است ، این همه بخل ، حرص و طمع به چه درد آدمی می‌خورد، این همه قتل و کشتار به چه دردمان می‌خورد، برای بازماندگان است ؟ اگر فرزندی نتواند نان شب خود را تهیه نماید ، قدرت نگهداری این به جا مانده را نیز ندارد !!!!!!

عباس آقا نفس عمیقی کشید و گفت : باقر جان لطفا نصیحت نکنید ، من آدم شناسم ، همین ارسلان لعنتی مرد سست عنصر و زبانی بی در و پیکر دارد ، توان نگهداری راز را ندارد ، باور کن کارم درست بود ، بعدا که آبها از آسیاب افتاد و محله امن و آرام به نظر رسید ، فکری به حال زن و فرزندش خواهم کرد .

_ اما فکر می‌کنم، جوانمرگ شدن این مرد ، بیش از این دفینه ها می ارزد ، واقعا کار شما درست نبود .

_ ببین باقرجان ، دوستانه به تو هشدار میدهم بیش از این ، شکر ریزی نفرمایید ، مردانه به تو قول می‌دهم، در اولین فرصت یک اتوبوس صفر کیلومتر از شرکت برایت میخرم ، تا دیگر نیاز نداشته باشی در مغازه دوچرخه فروشی ، وقت کشی نمایی .

باقر یک لحظه با خود گفت : من بی جهت با این مرد ، جر و بحث میکنم ، او یک قاتل نجس است ، چه بسا به راحتی خون مرا هم بر زمین می ریزد ، که در جواب به عباس گفت : من تا آنجا که بتوانم با شما همراهی و همکاری خواهم کرد ، تا دفینه ها را به سلامت به فروش برسانید ، در خصوص خرید اتوبوس هم از شما تشکر میکنم ، هرچه از دوست آید ، خوش آید ‌

پس باقر جان بیا کمک کن تا این جسد لعنتی را در گودالی که پیشتر در نظر گرفته ام دفن نماییم .

_ در حالی که از درون می سوختم و قلبم پاره پاره شده بود ، به کمک آن رذل او را در آن گودال رها کردیم ، نایلون بزرگی از کیف بیرون کشید و روی جسد را پوشاند ، دورادور آنرا سنگ چین کرد و با شاخ و برگ درختان آنرا استتار نمود .

سپس گفت مطمئنم، کسی به این محل رفت و آمد نخواهد داشت، روستا و شهرک‌های اطراف ، بیش از ده کیلومتر با آن فاصله دارند ، منبعد آفتاب سوزان است و کمتر از چند ماه ، تجزیه و ناشناس خواهد شد ، من و شما ، حتما از این راز محافظت خواهیم کرد ‌.

صبح همان روز ، پروین همسر ارسلان با نعره ی بلندی از کابوس از رختخواب برمی‌خیزد، به گونه ای که علاوه بر مادر ، کیوان شیرخوار ، وحشت زده شده و به گریه می افتد .

عصمت مادر پروین، با شنیدن این شیون از خواب بلند می‌شود و می‌گوید، خدایا به دادم برس ، چه خبر شده دخترم ؟

_ دخترم چرا اینگونه نعره کشیدی ، به خیالم که دزد به خانه دستبرد زده است ، عزیزم خودتو کنترل کن ، این طفل بی زبان می میرد . پروین گریه را سر می‌دهد و به مادرش میگوید : در عالم خواب عده ای مسلح به ما حمله کردند ، همه ما را زنده زنده دفن کردند ، مادرجان ، دلم برای ارسلان می‌سوزد، معلوم نیست چه بلایی سرش آمده باشد . که عصمت خانم پروین را در آغوش می‌گیرد، یک استکان آب قند به او می‌دهد و دختر را تا حدودی آرام می‌کند.

عصمت خانم به پروین می‌گوید، فکرهای بیهوده میکنی ، با استرس میخوابی که دچار کابوس میشوی ، همه خواب می بینند ، کاری از ما ساخته نیست ، خود و همسرت را به خدا بسپار .

عباس آقا و حرکت به سمت شهرک : پس از دفن ارسلان ، عباس آقا به کمک باقر ، خمره سکه و اشیای یافت شده را در کف وانت ریخته و چادر را جهت اطمینان به روی آنها انداخته و به راه می افتند ، عباس قبل از حرکت ، در جهت محکم کاری ، همه جای غار و اطراف را وارسی نمود ، از تمام لوازم آمار گرفته ، تا اثری از او بر جای نمانده باشد .

در طول راه باقر با خود گفت ، خیلی ساده و راحت در جهنمی گرفتار شده ام که پایان آنرا خدا میداند ، این مرد با چنان قساوت قلبی جنایت می‌کند که قتل صد نفر ، برایش از آب خوردن راحت‌تر است ، کاش می‌توانستم جنایت او را به مقامات مسئول گزارش نمایم ، اما، جان خود و خانواده ام به خطر می افتد .

بار خدایا این زندگی چند ساله به این آدم کشی می ارزد ؟ نمی‌دانم شاید نفر بعدی خودم باشم ، زیرا این مرد خیلی فاسد است .

چند ساعت پیش که که یک لحظه به چشمانش نگاه کردم با خود گفتم این لوله آهنی در این صبح صادق چه ماموریتی دارد ؟ که لحظه ای بعد ، با یک حرکت ددمنشانه یک جوان بیگناه را از نفس انداخت ‌ .

وقتی انسان می‌داند که عاقبت مرگ و فانی شدن است و تمام زرق و برقهای عالم به یک جان دادن نمی ارزد ، چرا دست از نیرنگ و خباثت برنمی‌دارد، بدون تردید در دنیایی که به سر می‌بریم افراد زیادی وجود دارند که در سلول‌ها جان می‌دهند هزاران نفر کشته می‌شوند، صدها تن گرفتار و در حبس به سر می‌برند، ، صدها زن و کودک بی گناه آواره می‌شوند، در حوادثی چون سیل و زلزله میلیونها نفر سر به نیست می‌گردند. اگر از سانحه و حوادث فاکتورگیری نماییم ، قتل و جنایت و معدوم شدن در چه ازایی، با چه بهایی ؟

به خاطر چی ؟ به کدامین جرم و گناه ، انسان درمانده و گرفتاری را حلق آویز یا تیر باران می‌کنند . مگر ما انسان نیستیم ، تمام انبیا سفارش نموده که مال مردم را نخورید و خون دیگران را به نا حق نریزید ، پس جواب خدا را چگونه باید داد ؟

دلم برای ارسلان سوخت ، جوانی زیبا، قدی کشیده قامتی نازنین ، چشمانی رنگین ، پوستی روشن ، چشمان زیبایی که تا چند ساعت پیش قدرت بینایی داشت . بدون شک گرسنه خوابیده بود و شاید در رؤیای در آغوش کشیدن کیوان پسر نو رسیده اش .

در نهایت باقر و عباس ساعت دوازده ظهر به منزل رسیدند ، که یکسر به منزل مظفر می‌روند، زنگ منزل به صدا در می آید ، مظفر که لحظه شماری کرده بود درب حیاط را باز می‌کند، خمره و اشیا را به خانه می‌برند، دقایقی عباس و برادرش خلوت دیدار می‌کنند. مظفر دست به جیب شده کرایه باقر را پرداخت می‌کند، عباس با چشمکی به باقر ، آهسته در گوش او نجوا می‌کند که اولین فرصت به قولم وفا خواهم کرد ، و می‌گوید مواظب زبانت باشی ، باقر نیز با چشمکی ، جواب احساس او را می‌دهد.

عباس حادثه سر به نیست کردن ارسلان را به مظفر می‌دهد، که در جوابش آن نابکار سیگنال می‌دهد که کارت عالی بود ، در اولین روز پیروزی ترا به اروپا میفرستم .

مظفر که از قبل با افرادی در تهران مراوده دارد ، پس از چند تماس در کمتر از دو ساعت مشتری مناسب را صید کرده که به او قول می‌دهند که کمتر از ده ساعت به دره شهر می‌رسند.

مظفر مردی چهل ساله یا بیشتر ، موهای خاکستری ، قدی متوسط ، چارشانه ، چشمانی مشکی که مردی جنتلمن و شیک پوش بود ، به عباس توصیه می‌کند بعد از جابجایی محموله باید فکری به حال باقر بکنیم تا در دراز مدت دلشوره نداشته و با آغوشی امن ، کارها را به مراتب انجام دهیم .

آن روز ساعت یک بعد از ظهر باقر به خانه می‌رسد، در برابر سؤال همسرش که امروز مغازه بوده است یا سرویس ، جواب می‌دهد که امروز دربستی مظفر و برادرش بوده ام ، که هزینه آن سرویس را به همسرش می‌دهد.

امروز هفتمین روز دوری ارسلان از زن و فرزندش میباشد ، عصمت خانم مادر بزرگ کیوان و دخترش پروین هاج و واج مانده و نمی‌دانند از که بپرسند ، چگونه سر نخی به دست آورند .

آن روز به پایان می‌رسد، حوالی ده شب مردی شصت ساله که دو جوان سی تا چهل ساله او را همراهی می‌کردند به خانه مظفر می‌رسند. مرد اتیغه خر که آقای صحرایی خطابش می‌کنند پس از صرف شام به همراه عباس و مظفر به شهرک هلوش از توابع لرستان می‌روند شب را می‌خوابند، صبح روز بعد به وسیله یک کامیون سبزی که به سفارش صحرایی از خوزستان سبزی بار زده بود ، قبل از ظهر به آنجا می‌رسد، خمره و دیگر محموله را در متن بار جا سازی نموده و به مقصد تهران حرکت می‌کنند. عباس به همراه راننده کامیون سوار شده و مظفر و بقیه با سواری بنز آنها را ساپورت می‌نمایند.

فروش خمره و اشیا : ادامه دارد ...... از تحمل شماسپاسگزارم

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها