وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

چرا محبت را از دیگران دریغ میکنیم

حمیدرضا رشیدی جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۱، 17:17

کس نمی‌داند که یک لبخند چقدر اهمیت دارد، چه معجزه ای می‌کند، کسی چه میداند ، شاید به محض بیرون رفتن از خانه و رو در رو شدن با همسایه دردمندی ، با لبخندی ، سلامی صاحب چنان سعادتی شویم که ملائک هم به پای عمل نرسند چنانکه روایت شده و کارهای نیک نوشته می‌شوند. مقربین درگاه خدا قلمشان از نوشتن قاصر باشد واز نوشتن کرامات این برخورد عاجز شوند ،و واقعا باید پرسید این غرور کاذب و بد چیست که حاضر نیستیم به اقوام و همسایه و حتی خانواده خود سلامی و احوالی بگیریم ، از کجای ما کاسته می‌شود، میگن خوک کثیف است ، سگ نجس است ، با دیدن موش چشمها را می بندیم ، راستی قلب بیمارمان چی ، نیت پلیدمان چی ؟ آیا سگ و موش کثیفند یا ما انسانهای بد فکر ، و گرفتار بخل و کینه ؟ خوب است کلاه خود را به قضاوت بگیریم ،مصیبت از این بالاتر که به خویشان و بزرگتر از خود بی احترامی می‌کنیم، واقعا جای شرمندگی و مصیبت است ، بارها برایمان نقل کرده اند ، که فلان شخص در فلان شهر تصمیم به خودکشی گرفته ، و قبل از عمل نیت کرده که چنانچه در طول مسیر کسی به او سلام کند و یا لبخند بزند از فکر و عمل پلیدش صرف نظر کند ، واقعا بذار بهانه ای باشیم برای نفس کشیدن و زنده ماندن کسی ، نه وسیله ای برای جراحت قلبی و یا عدم خلقی از خالق خدا ، ما که در مقام اشرف مخلوقات جا خوش کرده ایم بگذار این القابی را که یدک میکشیم شایسته مان باشد . اما متاسفانه محبت را از همه دریغ می‌کنیم، پیروزی جوان همسایه را تبریک بگوییم ، خرید خانه خواهر و برادر را تبریک بگوییم و آرزوی بهترینها را برای فامیل و غیر آرزو داشته باشیم ، نه شکست و خجل بودن را ، نه اینکه گرانترین لباس را بپوشیم و خود را به زیورآلات تزئین کنیم بطوری که ضعیفی آهی بکشد ، یادمان باشد ما انسانیم ، نه وحشی و درنده ،چرا چشم خود را از موفق بودن عزیزان می بندیم و گوش شنیدن نوای خوش از کلبه وامانده ای نداریم و مدام منتظر شکست عزیزی باشیم و در غمش اشک تمساح بریزیم ، متاسفانه عادت داریم معرکه ای باشد و خلقی از خالق دربند ، و ما با دوربین فیلمش رو اشتراک گذاری کنیم ، بدترین خصلت قرن نحوث ، بیست و یک است ، به جای یاری رسانی ، فیلمبرداری ، واقعا متاسفم ، سر و سینه ای که قلب کثیفی را حمل می‌کند نیاز به عطر و بوی خوش ندارد ، قبل از رسیدن ، بوی گندش فضا را درنوردیده و قهرش اشخاص را خبردار کرده است ، فکر بد و دل کثیف را باید غبار رویی و آبکشی کرد ، چه بسا اشخاصی با لباس مندرس و پاره از کنار ما عبور می‌کنند و ما آنها را به دیده زلت و بدبختی نظاره می‌کنیم، اما کجا خبر داریم که ممکن است همان فرد عزیز خدا و بوی ناب انسانیتش به مشام افراد خوشبین و دوست داشتنی رسیده باشد ، روزی دوستی برایم اینچنین تعریف می‌کرد: پنجاه سال پیش با شخصی که به تازگی همسایه ما شده بود آشنا شدم ، چند بار که از خانه به در میزدم باهاش رو در رو شدم ، بدون مقدمه با لبخندی و نگاهی حاکی از محبت به من سلام می‌کرد و حالمو پرسید ، او غریبه ای بود لذا ، چنان گرم حالمو جویا میشد که انگار سی سال همسایه ایم ، مدتها از شهر ما هجرت کرده بود ، چندین سال بعد باخبر شدم که از دنیا رفته آست ، اینک من به خوشی او را در دل یاد میکنم و هرهفته برایش خیرات میدهم ، باور کن مرتب او را در خواب می بینم ، و در روزهایی که مشکل سخت دارم ، او را در خواب می بینم ، ودر آن عالم مر راهنمایی می‌کند و گره از کارم باز می‌شود، آری خیلی از اشخاص بوی ناب انسانیت می‌دهند، راه شناخت این افراد ، مهربانی و خیرخواهی است لذا هزینه سختی ندارد ، موفق باشید

داستان مردی که دو بار زندگی کرد

حمیدرضا رشیدی دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱، 19:13

در سال‌های اواخر خدمتم ، روزی که در کلاس مطابق روال مشغول تدریس بودم ، خبر مرگ مادر یکی از بچه ها را شنیدم که بسیار متاثر و متالم شدم ، وقتی علت را پرسیدم ، فرزندش گفت که مادرم حامله بوده و به لحاظ فشار خون بالا جانش را از دست داده است ، بهش تسلیت گفتم و اونو دلداری دادم و اینکه تو باید قوی باشی ، تا بتوانی به خواهر یا برادر کوچکتر کمک نمایی ، و بدون شک روح مادرت از استقامت تو شاد و خشنود خواهد شد ، که برخی دانش آموزان پرسیدند که ؛ روح از افعال و رفتار زندگان خبر دارد ؟ من نیز جوابهایی با توجه به درک و فهم بچه ها ایراد نمودم ، در ضمن با توجه به ضرافت روح کودک من بیشتر مورد را ادامه ندادم بلکه مختصر توضیحی را بیان کردم ، در این هنگام یکی از بچه ها گفت آقا اجازه میدی تا داستان زنده شدن عمویم را تعریف کنم ؟ گفتم باشه عزیزم بفرما ، همگی گوش می‌کنیم، پدرم گفت چند سال قبل از انقلاب در یکی از روستاهای لرستان زندگی می‌کردیم، یکی از عموهایم که اندکی از پدرم بزرگتر بود به هنگام شب گفت فردا میخواهم کوهنوردی کنم ، مدتهاست که کار روزانه روحم را خسته کرده و مشکلات زندگی وجودم را خسته نموده است ، هرطور شده فردا باید عازم کوهستان شوم و تا بلندترین قله قصوری نورزم بلکه مداوم و مستدام گام بردارم تا به مقصد برسم ، اسفند ماه بود و محیط زندگی و آبشخور ما پوشیده از برف بود ، اما عموی من به لحاظ مغرور و چموش بودن حاضر نشد که درنگ نماید و با کسی مشورتی داشته باشد ، مسافت طوری بود که می‌توانست قبل از شام به خانه برگردد ، صبح پس از بیدارشدن ، مختصری خوراکی و آب در کوله خود گذاشته و عازم کوهستان شد ، شب فرا رسید ، اما از عموی ما خبری نشد ، گویی انگار نه انگار که به کو رفته است ، اهل خانواده تا صبح بیدار و منتظرش چشم به راه ماندند و تا طلوع خورشید نگران احوالش شدند ، پدرم و اقوام نزدیک به راه افتادند ، همه جا را گشتند ، اما گویی از مادر متولد نشده است ، پدرم گفت تا ده روز ما تمام نقاط دور و نزدیک را گشتیم ، لیکن گویی آب شده و در زمین فرو رفته است ، خانواده به این نتیجه رسیدن که شاید جانوری او را دریده و طعمه کرده است ، مراسم ختم برگِزار کردند و تا پایان چهلم را نیز انجام دادند هفته به هفته برایش خیرات انجام شد و سردر منازل پرچم سیاه نصب کردند ، در واقع عید آن سال مصادف شده بود با عزاداری طایفه و اقوام ، قریب یک ماه یا بیشتر به عبارتی بهار سال جدید چند نفر از جوانان اقوام برای تفریح و سرگرمی عازم کوهستان می‌شوند در چند قدمی قله توده ای خاشاک و اجزا پوسیده درختان نظرشان را جلب نموده ، که شاید زیر این تپه کوچک چیزی باشد ، نزدیکتر می‌شوند، آری این عموی بیچاره است که در زیر این تپه مدفون شده است ، و این مورد نشانگر سقوط بهمن است که در آن روز اتفاق افتاده است ، پس از وارسی احساس می‌کنند که بدنش کمی گرم و حرارت دارد ، بلافاصله او را به دوش گرفته و به بیمارستان می‌رسانند، که کادر درمان او را احیا و به هوش می آورند ، پدرم گفت وقتی از او گذشت آن مدت را پرسیدم می‌گفت؛ مرتب نور شمعی را احساس می‌کردم و بوی خوراکی و خیرات را احساس نمودم که باعث شده بود زنده بمانم ، دانش آموز ادامه داد که تا ده سال پیش زندگی می‌کرد و بعد از آن واقعه حدود سی سال به سلامت زندگی می‌کرده است ، پس از پایان احساس کردم که به جای کلاس درس در سالن سینما فیلم تماشا کرده ام ، امیدوارم لذت برده باشید .

نگاهی شبیه نگاه مسمر و صدایی چون نغمه آرامبخشش

حمیدرضا رشیدی پنجشنبه سوم شهریور ۱۴۰۱، 1:31

کاملا پیداست که هیچ نویسنده ای و یا اهل ذوقی نمی‌تواند یک ریز در خانه بماند ، بنویسد و خلق اثر نماید ، قطعا لازم است میان مردم بود ، در اجتماع پرسه زد ، شاید اگر گرهی بود ، افتاده ای را کمک و دست گرفتاری را گرفت با این امید که اگر خانواده ای در پرتگاه و فروپاشی قرار گرفت او را توجیه و نجات داد زیرا زندگی فراز و نشیب دارد و چون دریا ، جذر و مد دارد ، خنده دارد و نیز بدون گریه نمی‌باشد و باید تحمل نمود ، و به قانون جذب باور داشت ، زیرا هیچ حالتی پایدار و ثابت نیست و ما محکوم به ستم و زجر کشیدن نمیباشیم و با عقل سلیم خود و دیگران را از ورطه نجات دهیم . من به شخصه دوست ندارم مدام پشت میز کارم باشم و ، ندیده موردی را قلم فرسایی نمایم ، پس باید با مردم بود و در اجتماع گشت . یک روز که به قصد کار با اسنپ ، این ناوگان موفق مسافربری کار می‌کردم، در حالی که خیلی ملایم رانندگی میکردم از کنار دادگاه عبور میکردم ، زن جوانی با دستش و داشتن شمایلی مضطرب اشاره نمود که برایش بایستم ، من که خدا خواسته منتظر مسافر بودم ، بلادرنگ توقف نمودم خیلی سریع خانم جوان سوار ماشین شد ، لحظه ای بعد با التماس گفت : آقای راننده لطفا سریعتر بروید ، لطفا اون پدال رو بیشتر فشار دهید ، بهش گفتم دخترم ، در جلو من سرعتگیر هست ، ترافیک هست و از اینها که بگذریم تا پایان این خیابان دو تا چراغ قرمز هست ، واگر دو مورد زکر شده رو رعایت نکنم ، دست کم چراغ قرمز را باید بایستم وگر نه به عنوان خاطی تحت تعقیب قرار میگیرم و ماشین توقیف می‌شود، ادامه دادم حالا دخترم ، چی شده چرا پریشونی ؟ او گفت : پنج سال پیش علیرغم میل پدر و مادرم با جوانی آشنا شدم و خیلی زود کارمان به ازدواج کشید ، متاسفانه از همان اوایل به اعتیادش پی بردم و اینکه روزها تا ظهر می‌خوابید و از کار خبری نبود و هزینه اعتیادش را از خانواده اش با فشار تهیه می‌کرد، هرزمان که اعتراض میکردم به شدت کتکم میزد ، از آنجایی که خودم اصرار به ازدواج کرده بودم خانواده ام حمایتم نمیکردن و میگن خودت کردی ، حال باید خودت بسازی یا مورد رو خودت جمع کنی ، اونو نصیحت کردم که اگه میشه زندگیتو ادامه بده ، و بهش محبت کن به امید خدا درست میشه ، با حالتی خشمگین گفت آقا این حرفو نزن ، کار ما از نصیحت گذشته ، اگه جونمو از دست دادم با این مرد زندگی نخواهم کرد ، لطفا شما گاز بدین و منو به کلانتری برسونید ، چون ممکنه شوهرم که موتور زیر پاشه ، هر لحظه برسه و منو مورد حمله قرار بده ، من که دیدم فایده نداره ، پس از رسیدن به مقصد بهش گفتم دخترم ، یک لحظه به چشم من نگاه کن ، فراموش نکنی تو مثل دختر خودمی ، پس از اینکه نگاهش کردم ، گفتم مطمئن باش طولی نمی‌کشه که راحت میشوی ، از من تشکر نمود و پس از پرداخت کرایه از ماشین پیاده شد ،آن روز گذشت ، شاید شش ماه بعد که قضیه را کاملا فراموش کرده بودم ، بدون دقت از همانجا عبور میکردم ، که مجددا زنی با اشاره از من خواست که توقف نمایم ، که پس از توقف سوار ماشین شد ، عمو جان سلام ، _ سلام دخترم بفرمایید ،_ یادت میاد چند ماه پیش واسم دعا کردی ، فورا یادم آمد خیلی خوشحال شدم ، پرسیدم کارت چی شد ، گفت عمو جان کار جدایی ما تموم شد و با دعای خیر شما موفق شدم ، من نیز قلبا خوشحال شدم که این زن به آرامش رسیده بود ، درب گاراژ پیاده شد و عازم شهرستان شد ، برایم ثابت شد که دکتر مسمر با نگاه و صدای خود قدرت مانیه تیسمی را به جهان عرضه نمود ، و ما همیشه به روح این مرد بزرگ که پایه گذار علم هیبنوتیزم و روان درمان و دیگر مشتقات سلامتی روح و جسم است درود می‌فرستیم، خسته نباشید

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها