صخره های زاگرس هم گریستند ، قسمت ششم
وقت ترور باقر استارت میخورد: مظفر و امیر موتور سیکلت را در کامیون گذاشته و قرار میگذارند که دروازه دره شهر آنرا از کامیون پایین بیاورند، درست یازده صبح میرسند، مظفر که با سواری پشت سر کامیون به راه افتاده ، کنار میزند، موتور را تحویل امیر میدهد، امیر پادشا مجهز به کلاه و دستکش به محل مغازه میرسد، باقر که مشغول تعمیر دوچرخه حضور دارد ، با صدای نه چندان بلند امیر که او را صدا میزند از مغازه خارج میشود، مرد افغانی با شلیک چهار گلوله باقر را نقش زمین میگرداند و با سرعت هرچه تمامتر از خروجی شهر به سمت شهرک هلوش خارج میشود، مظفر او را دنبال کرده و صد متر جلوتر میایستد، امیر با یک بطری بنزین که پیشتر به همراه دارد ، موتور را طعمه حریق میسازد.
آن دو به مقصد تهران از محور خرم آباد به راه می افتند و پس از شش ساعت به مقصد میرسند.
پس از انجام ماموریت صحرایی مزد امیر را پرداخت کرده و از مرز او را راهی ترکیه می نماید . ضمنا به او توصیه میکند که هیچگاه به تهران و خصوصا شهرستان ایلام سفر نکند که احتمال آن دارد شناسایی و به قتل برسد که او نیز پند را آویزه گوشش میکند.
خیلی راحت راننده وانت بیچاره به قتل میرسد، شوربختانه این مرد در زندگی کمبود مادی نداشت و بطورکلی نیازی به بارکشی نداشت ، اگر چه دو خانواده در کفالت او بود ، اما پس از مرگ برادر جوانش .زن برادر را به عقد خود درمی آورد و، وارد یک ویلای جذاب و یک زندگی آماده میشود .
سرو ناز بارها به او میگفت: خودت را به خاطر من به زحمت نینداز ، همینکه سایه سرم هستی کفایت میکند .
ویلای سروناز دارای یک استخر شنا بود که باقر بیشتر روزهای ماه را به ایلام میرفت و پس از اینکه پسر برادرش به مدرسه میرفت ، او و سروناز در آب شنا میکردند،
او یک خواهر در قطر داشت که او را توجیه نموده و جهت خوش بودن با همسر تعدادی وسایل عیش و خوشگذرانی برای او پست کرده بود ، تا بتواند همسر را جذب و همیشه در چنگال عاطفی خود داشته باشد .
روزهای تعطیل و یا وقتی پسرش در مدرسه و با همسالان خود مشغول بازی میشد باقر و سروناز عریان در کنار استخر به شوخی و بازی مشغول میشدند، بانوی شیطان قلاده و یا افسار به گردن باقر میزد ، سوارش میشد و شلاق به پشتش ضربه میزد و او چون الاغ چهاردست وپا راه میرفت که سروناز میخندید و هر دو به میان آب پریده و ساعت خوشی را رقم میزدند. که در نهایت این ترور جانکاه به خوشی آنها پایان داد .
مظفر و عادی شدن اوضاع : پس از اجرای قتل باقر او و امیر به تهران باز میگردند، عباس کذایی از مخفیگاه آزاد میشود، طبق نقشه قبل امیر به مرز رسانده و از آنجا به ترکیه میرود.
عباس از برادر خدا حافظی کرده و به سفارش صحرایی ، همچون امیرپادشا از مرز ترکیه فرار میکند، تا از آنجا به یکی از کشورهای اروپایی برود .
مظفر ماشین قبل را که به وسیله آن امیر را به ایلام رسانده بود را تحویل داده و ماشین پیکان خود را سوار شده و به سمت خانه می رود.
مظفر به خانواده توصیه نموده ، چنانچه صحبت از او به میان آید ، جهت خرید و فروش بذر کشاورزی به زاهدان رفته بود .
غوغای قتل در استان ایلام : باقر که طی شلیکهای پی در پی به زمین میخورد، از شدت جراحت در دم جان میسپارد و تا روشن شدن ماجرا و بازجویی های لازم به سردخانه انتقال داده میشود. و تیتر بزرگ رسانه ها میشود.
در ایلام و دره شهر غوغایی شده بود که طی یک اتفاق نادر و کمیاب در مدت ده روز یک نفر در صخره و یکی در مغازه توسط افراد ناشناس ترور و صلاخی میگردند.
سهیلا همسر بزرگ و سروناز زن جوان باقر در بازجویی حاضر میشوند. که سهیلا اشعار میدارد باقر نان آور دو خانواده بود که ناجوانمردانه این مرد زحمت کش را ترور کردند ..
از سهیلا سؤال شد که در خصوص قتل همسر به چه کسی رشک میبرید: به حضور برسانم ، همسر من اهل ماجراجویی و مجادله نبوده است و در حقیقت نمیتوانم در این مورد حدسی زده باشم .
همسر من متاسفانه ، نحوه کارهایش همیشه پیچیدگی خاص خود را داشت ، دیر وقت از منزل خارج میشد و نصف شب به مسافرت میرفت ، البته باقر بیچاره سرپرستی دو خانواده را به عهده داشت که بیش از این در مورد او قضاوت درستی نیست زیرا دست کم از لحاظ عاطفی دو ماموریت داشت و من هیچگونه کار نادرستی از این مرد زحمت کش ندیده ام
او جهت خرید و سفارش لوازم دوچرخه به شهرهای بزرگی چون تهران اصفهان ، اراک مدام در سفر بود که اظهار نظر بی مورد ، ناسپاسی در حق آن مرحوم است .
اخیرا کدام کار و یا سفر او برایتان مبهم و بدون جواب مانده است ؟ چند شب پیش که کنارم خوابیده بود میگفت فردا باید زودتر به سفر بروم چون دربستی دارم و باید به موقع حرکت بکنیم .
پرسیدم آن یک نفر کیه که صبح به این زودی میخواهی حرکت کنی ، به من گفت عزیزم ، قرار نیست همه مشتریهای مرا بشناسی ، گفتم بگو کیه که دست کم آرام بگیرم و خیالم راحت باشد ، گفت دربست جوان خوش قول و با مرامی هستم که در پایان هر سفر ، چیزی بیشتر از کرایه قانونی به من پرداخت میکند، و نام او ابراهیم است که پیشتر هم او را رسانده ام ، در حالی که دستانش را دور کمرم پیچانده بود ، پیشانیم را بوسید و از من خدا حافظی نمود .
از بانو سروناز سؤال شد که در خصوص قتل به کسی مظنون هستید؟ و اینکه چگونه او را ارزیابی میکنید؟
سروناز گفت آنچه به نظرم لازم بود ، سهیلا خانم توضیح دادند ، به حضور شما برسانم که پیچیده و گنگ به نظر میرسید، مثلا شبهایی که در ایلام میخوابید، اول شب کنارم میخوابید و آنگاه کله سحر ماشین را از حیاط خارج میکرد و به جایی که من نمیدانستم میرفت ، تنها برخی موارد پیامی برایم روی طاقچه میگذاشت که امروز به اهواز ، خرم آباد و ....میروم .
سهیلا که خود را در دریای قتلهای پیچیده عریان میدید ، با توجه به ترسی که در وجودش بود و آن بسته پول پرتاب شده به میان حیاط گفت : آخرین شب زندگی باقر ، در حالی که موهایم را نوازش میداد ، گفت فردا مغازه کار بسیاری روی دستم مانده که باید تا غروب همه را به مشتری تحویل نمایم ، در ضمن بیشتر مواقع از کسادی بازار گله میکرد، روزی عنوان نمود که اگر بطور مرتب کار تعمیر و فروش گرم باشد ، با این اصطلاک بالا دربستی کار نمیکنم ، لذا ناچارم و مجبورم تا افت کرایه و این هزینه بالا را جبران نمایم .
بطور کلی سهیلا از آن پول در حضور سروناز و مظفر صحبتی به میان نیاورد ، زیرا دست کم میبایست سهم سروناز را پرداخت نماید ، و با حساب خودش، عنوان کردن این پول شاید به نحوی او را درگیر مشکلی پیش بینی نشده گرفتار نماید .
سروناز در قسمتی دیگر از بیاناتش در خصوص عشق و عاطفه باقر گفت : اگر چه این مورد، گستاخی و شاید دور از ادب یک خانم باشد اما من آنرا بی پروا نقل میکنم : شاید در طول آخرین هفته زندگی ما بود که پس از صرف شام و میوه و ساعتی تماشای تلویزیون به رختخواب رفتیم ، پسرم زودتر از ما به اتاق خودش رفته و خوابیده بود ، در حالی که مرا نوازش میکرد، عنوان نمود که امیدوارم در مقابل دو خانواده سربلند باشم و بتوانم با تیپ خاطر رضایت شما را جلب نمایم تا در پیشگاه خداوند شرمنده نشوم و آرزو دارم که به نسبت نیاز شبها کنارت باشم ، ولی زندگی سخت است و از وظیفه راه گریزی نیست که شما و خودم را به خدا میسپارم.
هیچوقت فراموش نمیکنم آن شب با اینکه سرشب مرا دیده بود ، درست نیمه شب ، وجود او را احساس نمودم ، وقتی به او گفتم که چند ساعت پیش مرا احساس کردی ، چرا دوباره دیر وقت مرا از خواب بیدار و خواب را از سرم پراندی ، میگفت ای زن ، دنیا ارزش ندارد ، باید تا جوانیم و انرژی داریم به یکدیگر مهر و الفت رد و بدل نماییم . انگار این مرد از قبل چیزی میدانست و به او الهام شده بود .
بازجویی مظفر : در پی این قتل و عنوان نام ابراهیم او نیز به کلانتری احضار شده بود ، میگفت: این درسته که ابراهیم نام برادر من است ، اما همه میدانند که اون برای کار از مدتها پیش به بندر عباس رفته است و من از او خبر ندارم ، شاید ابراهیم دیگری باشد
من یک پیرمرد معلول و معلوم الحال هستم که سالها پیش در یک شرکت انگشتانم را از دست داده ام که اینک با این پیکان شلخته خرید و فروش بذر کشاورزی میکنم ، اگر آن برادر به حرف من گوش میکرد، اینک در شهرها آواره نمیشد .
پروین و ماجرای قتل باقر: حکایت قتل باقر و شایع شدن نام ابراهیم ، ذهن آن بانوی جوان زجر کشیده را تلنگری شد تا به یاد بیاورد چندی پیش که از ارسلان پرسید ، با چه وسیله ای این همه مسافت را میروید؟ که ارسلان گفت تا کنار صخره با وانت میرویم، بقیه راه که ساعتی بیشتر نیست ، یک کوه پیمایی ساده ما را به مقصد میرساند، پروین دریافت که نام باقر راننده وانت چندان با ارسلان نامربوط نیست بلکه ارتباط تنگاتنگی دارد .
پروین به روشنی دریافت که عباس نام همسفر ارسلان نبوده ، بلکه ابراهیم اسم واقعی اوست ، که در اوایل زندگی به گوش او رسیده و این نام و شخص را در آلبوم دوستان همسرش دیده است .
ادامه دارد از صبر و شکیبایی خوانندگان محترم قدردانی میشود.