چشمانم هنوز تشنه دیدن توست ، قسمت نهم ،
قابل توجه خوانندگان محترم : کلیه مطالب بالاخص قسمت نهم مستند میباشد ، که تنها از نظر بیان و ادبیات اصلاح گردیده است ..
جوانی که همراه خانواده به گورستان آمده بود با مشاهده وضعیت ، با شتاب خود را به مصدوم میرساند، اظهار نموده ، از آنجا که جمیل بی هوش شده بود ، بنا به مصلحت و عدم تجربه کافی ، از هر گونه فعالیت و دست زدن به او خودداری نمودم که در اولین لحظه به مخاطبین گوشی وی دسترسی یافتم و این تراژدی تلخ را ابتدا به اورژانس سپس به زری خواهرش گزارش نمودم ، آنگاه تا رسیدن اورژانس و اعضای خانواده اش در محل منتظر ماندم و جهت احیای آن جوان از هر گونه خدمتی که بتواند او را به زندگی برگرداند کوتاهی نکردم
بهزاد پدر شوری با اعضای هر دو خانواده دقایقی پس از تماس عازم محل وقوع آن میشوند.
شهره خواهر شوری چنین گفت : آن روز کم کم به پایان خود نزدیک میشد ، خورشید دشت هموار خوزستان را ترک کرده ، و میرفت تا ناپدید گردد ، رنگ صورتی غروب زیبا بر محیط حادث شده بود و آخرین پرتو های زیبایش غروب غمگینی را نمایش داده و گویی هفت رنگ این سیاره حیاتی به پیوستن دو عاشق وفادار ، نیمی از چهره خود را حزن و سوگ و نیمی دیگرش به بزرگی عشق ، شاعرانه جلوه مینماید.
با اینکه هیچگونه مراسم رسمی دیگری در گورستان نبود ، افراد حاضر در بهشت زهرا همگی بر بالین جمیل گرد آمده و مادران دلسوخته، داغ عزیزان خود را به باد فراموشی سپرده و برای جمیل اشک میریختند.
عفت و زری شیون بلندی سر داده و بر سر و صورت خود میزدند، مادرم میگفت ترا به خدا شیون نکنید ، شاید رمقی جان در وجود جمیل باشد ، این شگون ندارد ، به نظرم دست کم تا آمدن پزشک ساکت باشیم ، شاید بتواند به زندگی برگردد .
پدرم با اورژانس ۱۱۵ تماس گرفت ، جوانی که زودتر به بالین جمیل رسیده بود ، میگفت حدود نیم ساعت پیش با اورژانس تماس گرفتم ام که میگفتند تا دقایقی دیگر آمبولانس خواهد رسید ، من چند قدم مانده بود تا به بالین جمیل برسم ، که آمبولانس رسید و هوا تا حدودی، آرام آرام تاریک میشد .
نوعی استرس و فشاری مشمئز کننده بر من مستولی شده بود ، این نوع توحش برایم غریب و دور از انتظار بود .
در حالی که به چهره ظاهر بی جان جمیل نگاه میکردم ، زنی با لباس سراسر سفید در حالی که روبانی مشکی بر پیشانی بسته بود را مشاهده نمودم ، از ترس زبانم بند آمد و به سختی نفس میکشیدم .
خدای من آن زن کسی نبود ، مگر شوری خواهرم ، که حدود هفت سال پیش بر اثر حادثه فوت کرده بود .
همچنانکه زیر بغل مادرم را گرفته بودم و به جلو قدم میگذاشتم ، یک لحظه به خود آمدم و به مادرم گفتم : شوری هم اینجاست ، که گفت ، آره دختر میدانم ،_ من که عقلم را از دست نداده ام ، مگر دیوانه شدی ، یعنی من فراموش کرده ام که مزار دخترم اینجاست _ دریافتم که این صحنه هر چه هست ، تنها من آنرا می بینم و کس دیگری شاهد این قضیه نیست،
عفت خانم و زری چند قدم جلوتر و مکرر ، بر سر و صورت خود میزدند.
حالا من تمام و کمال هوش و حواسم را به روح و یا بهتر بگویم شوری خواهرم داده و نمیتوانم به کسی چیزی بگویم .
شوری را میدیدم که با یک باد بزن ، جمیل غرق به خون را باد میزند، با دقت به شوری نگاه میکردم که اشک از دیدگانش سرازیر و روی یقه پیراهن سفیدش میافتاد.
کمی به خود آمدم ، سرم را به اطراف چرخاندم ، عوامل اورژانس را میدیدم که جمیل را بر روی برانکارد میگذارند، تقریبا هوا به طور کامل تاریک شده بود ، محیطی رعب انگیز و وحشت آور برایم رقم زده شده بود ، پزشک گوشی را بر قلب داماد بخت برگشته ما گذاشت و گفت بیست دقیقه پیش جانش را از دست داده است ،
پزشک و عوامل را که میدیدم و احساس دستان مادرم ، که نوعی آرامش را به من میداد، حالا بین زمین و آسمان معلق شده بودم ، اینکه ، شیون و سینه بزنم ، و یا به ترسم اعتنا کرده و فرار بکنم ، دستی به سر و روی خودم کشیدم ، اعضای بدنم را ماساژ میدادم ، تا مطمئن شوم ، ببینم زنده هستم و یا اینکه شاید مرده باشم ،
پسرم را عقبتر و پشت سر خودم مشاهده کردم ، دستی به سرش کشیدم و در دل گفتم خدا را شکر ، پس من هنوز زنده ام
عفت و زری یکسره شیون میکردند، پدرم دستمالی جلو صورتش گرفته و گریه میکرد .
به مزار و جمیل نگاه کردم ، شوری را میدیدم که مرتب جمیل را باد میزند، دوباره وحشت مرا گرفت ، نمیدانستم چه باید بکنم ، اگر فرار هم بکنم کار عاقلانه ای نیست و در ضمن پسرم را چگونه توجیه کنم و با خود ببرم ، مادرم نیز زنی سالمند و ناتوان است ، به خود گفتم تا زنده ام دیگر به قبرستان گذر نخواهم کرد ، اما مگر میشود، روز دیگر مراسم دفن و خاکسپاری جمیل است و حتما باید در کنار خانواده باشم .
درست قبل از اینکه جمیل را در آمبولانس بگذارند ، شوری را دیدم که قبل از همه بالا رفت و قسمت جلو برانکارد را در دست گرفته و سوار شد .
با خود گفتم دست محسن را بگیرم و با انقصام و آوردن بهانه به خانه خودم بروم و امشب که هیچ ، فردا را هم از آمدن خودداری نمایم ، اما غور در عقل ، این را کراهت و ناپسند میدانم ، چاره ای نیست ، به هر صورت باید کنار خانواده باشم .
آن شب به خانه پدری آمدیم ، چندی از همسایگان ما ، عفت خانم و مادرم را دلداری میدادند، و به کمک زری شام برایمان مهیا و همه را مورد عنایت قرار میدادند،
دو روز بعد به پیشنهاد مادر جمیل ، جنازه را جهت خاکسپاری به شهرستان شوش ، زادگاه و محل اقامت مادرش روانه ساختند .
به لحاظ گرمی هوا و نظر هر دو خانواده ، ساعت هفت غروب را جهت خاکسپاری اعلام نمودند
ما چند ساعت پیشتر از آمبولانس جنازه جمیل ، در خانه پدری آن مرحوم منتظر ماندیم ، تا ابتدا جنازه را در محل زندگی او به رسم وداع با خانواده آورده و در آن خداحافظی انجام گرفته باشد .
من و مادرم و عفت خاتم مادر داغدار بر روی صندلی نشسته بودیم، دوستان ، اقوام دور و نزدیک و همکاران شوری خواهرم در یک جا گرد آمده بودیم ، مردها هم جداگانه به میزبانی پدرم و اقوام مشرک در اتاق مردانه منتظر ماندند . عده کثیری که جوانتر بودند در خیابان گرد آمده بودند و لحظه شماری میکردند.
من با توجه به ماجرای روز قبل ، نخواستم که پسرم محسن در گورستان حاضر شود ، لذا در این خصوص همسرم را توجیه نمودم که اگر محسن در خانه بماند ، بهتر میتواند بازماندگان را یاری کرده باشد ، که او نیز قبول نمود .
یاد آور شوم که من در مورد روح به همسر و پدر و مادرم چیزی نگفته بودم ، زیرا شرایط برای صحبت در این خصوص مهیا نبوده و شرطی عاقلانه وجود ندارد .
در حالی که همه نشسته و مداح مویه و نوحه سرایی میکرد، از بلندگوی بیرون آمدن آمبولانس جنازه اعلام گردید ، دقایقی یعد جنازه جهت وداع آخر به محوطه خانه آورده شد ، شیون و زاری به حدی زیاد شده بود که صدای فرد بخصوصی ولو اینکه در بغل دست هم باشد به گوش نمیرسید.
تابوت جنازه توسط مردان به خانه وارد گردید ، خدایا تو میدانی که شوری و جمیل در حالی که تبسم به لب بودند پیشاپیش وارد محوطه شده و دست خود را بر تابوت گذاشته و جلودار بقیه بودند . حالا من مانده و یک دنیا حیرت و نگاه عمیق به خواهرم که دوشا دوش همسرش در مراسم شرکت میکردند، سرم را به سمت مادرم برگرداندم ، که جز مویه و زاری ، حالتی غیر عادی و یا ترس بی موردی را در او مشاهده نکردم ،
حالا دیگر باورم میشد که این جریان هرچه هست در دنیا و باور من وجود دارد .
سرم را به حالت قبل برگرداندم ، شوری و جمیل یک دست بر تابوت و در دست دیگر هر کدام دسته گلی زیبا در دست گرفته اند .
آمبولانس به مقصد گورستان از منزل خارج گردید . اینک من مانده بودم و یک دنیا فکر و اینکه چگونه شوری به زیبایی و ظرافت کامل در گورستان اهواز و شوش محل دفن جنازه در جمع حضور دارد و جمیل را تنها نمیگذارد، واقعا نمیدانم، شاید جمیل در میان این همه سال که تنها زندگی میکرد و هر زمان که او را میدیدی چشمانش خیس اشک بود ، چیزی دیده و یا به او الهام شده که خدا میداند و بس .
از آنجا که تشییع با تاخیر انجام میگرفت و خویشان دو خانواده با لحاظ گرمای طاقت فرسا ، خاکسپاری را به ساعات پایانی روز موکول کرده بودند ، آمدن تاریکی تلخ دیگری برای من رقم زده شد .
جنازه از خانه به سمت گورستان در حرکت بود که پس از دقایق کوتاهی به محل مورد نظر رسید ، جنازه را از ماشین خارج نمودند ، مجری همه را به خواندن و به جا آوردن نماز فرا خواند . شرکت کنندگان با تنسیق و انسجام هر چه بهتر به احترام مردی که به تازگی بتول و آماده پیوستن به آرمیدگان غسل داده شده بود در کنار هم صف بستند ومشغول نماز شدند .
سرم را اندکی برگردانده و چشمم به تابوت افتاد ، اموات را در مقابل نمازگزاران دیدم در حالی که لباس سفید بر تن دارند به ظرافت و نظم کامل مشغول به نماز شده اند ، مردان در جلو و زنها پشت سر آنها نماز میت را به جا می آورند .
من با اینکه سن و سال زیادی ندارم ، پدر جمیل را میدیدم، پدر بزرگ خودم را به یاد دارم ، در میان نماز گزاران به خوبی دیده میشدند، چندین خانواده را میشناختم که پیشتر بر اثر تصادف از دنیا رفته بودند را میدیدم که بر سر جنازه آمده و فاتحه قرائت میکردند،
روز فوق العاده و عجیبی بود ، شاید مشابه آنرا شنیده بودم اما هر گز بدین ظرافت ندیده ام . در حالی که میت را دفن میکردند، ارواحی را میدیدم که بیل در دست به افراد حاضر کمک میکردند، وحشت سراپایم را گرفته و از ترس حرفی نمیزدم . دقایقی بعد مجری از بازماندگان درخواست نمود که جهت پاسخ به ابراز احساسات تشییع کنندگان در صفی منظم که آنها شرفیاب میشوند مراتب سپاسگزاری را به جا آورند
حضار دسته دسته پس از فاتحه از مزار خارج میشدند، ارواح نیز از قافله عقب نمانده و پس از فاتحه در رفت و آمد بودند ، شوری خواهرم ، دست بر سینه گذاشته و به ارواح احترام میگذاشت
من به درخت تکیه زده و در حالی که دست در دست مادرم ایستاده بودم نمیدانستم به کجا پناه ببرم .
حالا بازماندگان هم در صفی منظم مزار جمیل را ترک میکردند، در حالی که مادرم را محکم گرفته بودم به سمت پارکینگ حرکت کردیم ، ارواح همچنان در میان مشایعت کنندگان به سمت خیابان در حرکت بودند ، شوری خواهرم نیز در میان جمعیت بود و گویی با برخی افراد در حال حرف زدن ، نمیدانستم چگونه از این ورطه خلاص شوم ، سرانجام به پارکینگ رسیدیم ، پدرم نیز سر رسید ، تصمیم گرفتم با ماشین او زودتر حرکت کنیم تا هرچه سریعتر از گورستان دور شوم ، که همسرم سبحان آمد و گفت شهره چرا عجله میکنی ، انگار فراموش کرده ای که من هم در مراسم بوده ام ، نمیدانستم چگونه به او بگویم که چه دیده و چه کشیده ام .
سه روز در مراسم ماندیم پس از آن من و خانواده از زری و عفت خانم خدا حافظی نموده و تا مراسم هفتم و چهلم که مجدد به شوش برگردیم . پس از رسیدن به اهواز، از همسرم خواستم که با محسن به خانه بروند ، من با مادرم کار دارم و ساعتی دیگر خودم با تاکسی به خانه می آیم .
من هر آنچه در اهواز و شوش دیده بودم را برای مادرم تعریف کرد . مادرم ضمن اینکه خنده اش گرفت ، صورتم را بوسید و گفت دختر بیچاره من ، چه تراژدی خفنی را مشاهده کرده ای . که گفت چند روز دیگر ترا پیش یک روحانی بزرگ خواهم برد تا ترا توجیه و کمک نماید تا بیش از این اذیت نشوی .
مدتی بعد و تقریبا پس از مراسم چهلم جمیل که به شوش رفته بودم ، آنچه را در اهواز و شوش دیده بودم را برای زری تعریف کردم ، از شوق صورتم را بوسید و گفت شهره جان خیر باشد ، امیدوارم ضمن تسلط بر خود همواره در مشکلات به خدا پناه برده باشی ، در ضمن این خود سعادتی است که همه کسی ندارد .
آن روز گذشت من به اهواز رفتم ، چند روز بعد تلفن من به صدا در آمد که زری گفت : پاکبانی هست که از قدیم با خانواده ما دوست میباشد ، او که از مرگ جمیل برادرم خبر نداشته است به دختر عمه ام میگوید : روزی که طبق برنامه کاری میبایست بلوار روبروی مدرسه دخترانه را نظافت نمایم ، در فضای سبز روبروی ضلع شرقی دبیرستان جمیل و همسرش را دیدم که بستنی میخورند و عاشقانه قاشق ها را به دهان یکدیگر میبردند با اینکه از این محبت دوطرفه لذت میبردم، به یاد جواتی خودم افتادم و آهی از ته دل کشیدم ، بعد اینکه به احترام این زوج ، جارو را نگه داشتم ، آن دو در حالی که مرا می شناختند از شرم سرشان را پایین انداختند و من فورا به خاطر اینکه راحت باشند ، نظافت را به دقایقی بعد موکول نمودم .
زری میگفت خاتون خانم همسایه مادرم زن بیچاره و تنهایی است که در انتهای بن بست در یک خانه نقلی هشتاد متری زندگی میکند. او به مادرم میگوید، در برخی شبها که برای خرید داروهای کمیاب خود به داروخانه میروم و بعضا به سوپر مارکت محله مراجعه میکنم ، در برگشت جمیل و همسرش را میبینم که دستها را در دست هم قفل کرده و از کنارم عبور میکنند.که این را تا به حال دو بار تجربه داشته ام .
جالب اینکه دیدن جمیل و همسرش توسط پاکبان و مشاهده آنها از زبان خاتون خانم درست ، دو هفته پیش اتفاق افتاده است ، در حالی که دو ماه از فوت جمیل گذشته است . پایان
خوانندگان عزیز هر گونه قصوری را به بزرگی خود بخشش نمایند .