چل درجه زیر پوست شب . قسمت دوازدهم
پیشتر و قبل از اینکه مشکل من و مینا شکل بگیرد از نظر مزاجی ، سالم بودم ، در خصوص هزینه های زندگی، مقدار قابل توجهی وجه نقد داشتم که به حساب مینا ریخته بودم ، در نتیجه او از لحاظ هزینه دانشگاه مشکلی نداشت ، اما بعد از آفتابی شدن ذات مینا ، مشکل کلیه نیز سربار دردهایم شد .
پس از اتراق در خانه حاج ربیع ، به جای پرداخت کرایه منزل ، ملزم به نظافت طویله شدیم ، این مورد نیز میبایست بعد از اینکه چوپان گاوها را به صحرا میبرد، تا بعد از ظهر تمیز ، طی کشی شده ، آنرا به ربیع خان تحویل دهم ، در مورد درد پهلو به پزشک رفتم که پس از عکس و آزمایش ، چند دانه میلیمتری سنگ ، این همه درد را حاصل نموده بود که یک نایلون پر از کپسول ، آمپول و ... جناب دکتر روی دوشم گذاشت ، از این گذشته برخی دوستان مرا به عطاری معرفی نموده و یک عالمه داروی گیاهی در منزل انبار نمودم ، کار من مصرف داروی شیمیایی و گیاهی بود ، به امید اینکه ، آنها را دفع نمایم ، به هر صورت مشکل درد خودم و هزینه خورد و خوراک ، مجبور بودم تا از دوست و آشنا کمک گرفته باشم و غیر از آن چاره ای نداشتم .
گریه های من ، ماری و نیما در تاریکی : نظافت و جارو کردن طویله را روزانه خودم انجام میدادم، پهن و مواد زائد را در فرقان میریختم و در بیرون از خانه جای معینی که حاج ربیع معین کرده بود روی هم میریختم ، هر وقت بچه ها به دیدن من به آنجا می آمدند ، آنها را نهیب میزدم ، مبادا اینکه بچه ها از راه تماس و یا بوی نامطبوع مریض شوند ، آنگاه با شیلنگ آب شستشو میکردم ، شبی درد پهلوی من اوج گرفت بطوریکه زمین را اگه امکان داشت گاز میگرفتم ، ماری و نیما به من نگاه میکردند و اطفال بی گناه به گریه می افتادند .یکشب که من درد داشتم .ماری و نیما تصمیم میگیرند که فردا بعد از رفتن چوپان ، زودتر از خواب برخيزند و پهن و غیره را از طویله بروبند و بیرون ببرند ، آن شب با درد و آه و فغان به خواب رفته بودم ، از اینکه دیر وقت ساکت شدم اندک خوابی به دیدگانم رفته بود ، بچه های معصوم به طویله رفته با دستان کوچک خود محتویات آن را در فرقان میریزند و بیرون می برند ، پاییز سرد هم لنگر انداخته و هوا ناجوانمردانه سرد شده است ، نیما با دو دست کوچک خود ، مایع ادرار و زهر آب حیوانها را با دو دست در سطل و فرقان میریزد، دستان ظریف طفل بی گناه زخم شده و سوز میزند، در اینجا ماری که بالغ و داناست ، با دیدن دستان نیما به گریه می افتد ، لذا هر دو کودک معصوم ، دست در گردن هم گریه را سر میدهند، که من بیدار شدم ، وقتی چشمم به بچه ها افتاد ، دو دستی بر سر کوبیدم ، و فریاد زدم بار خدایا تا کجا مرا میبری ، گناه من چه بود ، به ناموس کی تجاوز کردم ، مال کدام یتیم را خوردم ، من کفاره کدام معصیت را باید بپردازم ، در اینجا بچه ها هر دو دست خود را آبکشی کردند و مرا در آغوش گرفتند و هر سه باهم زار زار اشک ریختیم ، این درست زمانی بود که هنوز هوا روشن نشده بود، هر سه با صدای بلند گریه میکردیم ، هیچگاه صدای حق حق ماری را فراموش نمیکنم که میگفت، مامان مینا لعنت برتو ، پدر من چه گناهی داشت . آنها را بوسیدم و گفتم چرا این کار را کردید ، عزیزم من وقت کافی دارم ، این کار شما نیست مریض میشوید ، باید به من قول بدهید و بار آخرتان باشد .
اوج بی شرفی غلام گچکار : روزی که عقیل از تبریز آمده و قصد داشت دو روز در خانه بماند استراحت نماید و آنگاه به بندر برود ، غلام به دیدنش میرود و مقداری پول به آنها میدهد. غلام چند روز پیشتر به منزل عقیل میرود، خیلی راحت بحث را با آرام خانم همسر عقیل شروع میکند که من عقیل را راضی میکنم و تو از او طلاقت را بگیر ، به تو قول میدهم که بهترین زندگی را برایت روبراه نمایم ، همسر عقیل آشفته میشود و میگوید این نهایت بی رحمی است که در حق کارگر خودت انجام میدهی، ببینم واقعا در دنیای شما پولدارها ، یک مرد فقیر باید همسرش را طلاق دهد تا دنیای او جهنم و روزگار به کام شما رقم بخورد ، اما غلام گوش شنوا ندارد و میگوید اگر از عقیل جدا نشوی با هر ترتیبی که شده او را میکشم و دیه اش را پرداخت مینمایم که آرام خانم فریاد میکشد اگر از این خانه خارج نشوی ، جیغ میکشم و خودم را میکشم ، غلام میگوید پس فعلا چیزی به عقیل نگو ، باشه من میروم ، اما بدان کوتاه نمی آیم .
در اینجا عقیل خبر از جر و بحث غلام با همسرش را ندارد و مکرر به غلام تعارف میکند که داخل منزل شود و یک چای تازه دم با هم بخورند ، در این لحظه آرام خانم بیرون نمی آید و دایم در فکر آخر عاقبت این تقاضای شوم غلام بی قرار است تا همسرش هر چه زودتر به خانه بیاید .
غلام گچکار که از انسانیت بویی نبرده ، یک دست را گردن عقیل انداخته و نخست چند قدم میزنند و اظهار میدارد که رازی دارم و باید با تو جوان عزیز در میان بگذارم .
در حقیقت تو مرد زحمت کشی هستی و شب نخوابی در جاده ها ، آدمی را از پا در می آورد ، و من دلسوزانه به تو نصیحت میکنم که بدون سر و صدا این زن را از خودت جدا کن ، تا مجبور نشوی اینگونه در بیابانها زحمت بکشی ، باور کن خیلی از زنها به مرد زحمت کش خود وفا دار نیستند ، این زن برای تو هزینه دارد ، لذا باید هر شب خانه باشی .
عقیل در جواب میگوید این همسر با وفای من است ، در این دنیا دلخوشی من است چطور به خودت اجازه میدهی با ناموس کسی به این صورت معامله نمایی ، غلام دستش را روی شانه عقیل میگذارد و به او میگوید اگر او را طلاق ندهی هر دوی شما را از پا در می آورم ، عقیل اشک از چشمانش جاری میگردد و اظهار میدارد رانندگی نخواستم ، تمام زندگی مرا جارو بزن و ببر اما اینگونه پیشنهادی را به من نکن ، که غلام چاقورا از جیب درآورده و به عقیل میگوید اگر این حرف درز کند ، تو و آرام را میکشم . اما عاقل باش ، یک ماه فرصت داری که او را تلاق بدهی و یک چک پنجاه میلیونی از من هدیه بگیری ، که پس از لحظه ای از آنجا خارج میشود.
غلام گچکار و مشورت با فرزند و همسر : پس از طراحی این تراژدی دیوانه وار و این سناریوی نابود کننده ،غلام به خانه میرود، همسرش که چند روزی از درد مفاصل در عذاب است و میلاد در خانه هستند ، روی کاناپه نشسته و احوال همسر را می پرسد ، که در جواب میگوید به خوشی شما ، خوبم ،
غلام به همسرش میگوید، درحقیقت خانم جان ، میخواهم کاری را به امید خدا انجام بدهم ، ولی قبل از هر چیز شرط انسانی است که با تو مشورت کرده باشم ، که همسرش زینب با لبخندی میگوید، بگو ببینم ،تصمیم خراب کردن خانه چه بدبختی را در سر می پرورانی؟ ( همسر غلام بطور کامل میداند که این مرد هیچگاه انسان خیر خواهی نبوده است ) ،غلام پاسخ میدهد، همسر مهربانم ، درحقیقت مدتی است که دلم برای این راننده و زن سختگیراو به ستوه آمده است ، لذا از عقیل خواستم که از آن زن جدا شود ، واینکه در فکر هستم که عقیل را کمک بکنم تا همسری سازگار با خود در نظر گرفته و از دست آن زن خلاص گردد ، از طرفی چون زن فعلی غلام بدون سرپرست میماند و خود گناه محسوب میگردد، خودم آنرا عقد میکنم و لقمه نانی به او کمک خواهم کرد .
زینب میگوید: تیر خلاص به زندگی راننده نگونبخت میزنی ، بین آن زوج فاصله می اندازی ، آنوقت خود را نیکو کار به حساب می آوری ، راحت بگو من خاطرخواه زن مردم شده ام و به زور میخواهم کاخ آرزوی دیگری را آتش بزنم ، به نظرم اینطور حرف بزنی ، راحت مطلب را رسانده ای .
آخر مرد نا حسابی تو با این کار عالمی را به آتش میکشانی ، خدا تا کجا از تو انتقام بگیرد که متوجه اعمال کثیف خود بشوی ، مینا و کمال که مدتهاست اختلاف دارند و زندگیشان به لجن کشیده شده است ، دختر کوچکتر سرکار هم که دو سال پیش ، سفید و بدون عقد شرعی با جوانی، کولی وار زندگی میکند، از خودت خجالت نمیکشی که آبرویی برایمان نمانده است ، از خدا نمیترسی ، قیامتی در کار نیست ، شاید خدا را هم قبول نداشته باشی ، دست کم ما انسان هستیم و تا کی باید تقاص جنایت بپردازیم ،
غلام در جواب همسرش میگوید، اولا کمال و مینا بچه که نیستند که من نصیحت کنم ، تا کجا دنبال بچه ها بروم ، مگه گناه کردم ، در ضمن این همه روضه خوانی کردی که جلو مرا بگیری ، من که برای تو و بچه ها کم نگذاشته ام .
میلاد که از دقایقی پیش به خود می پیچید و چیزی نمیگوید ، به حرف آمد و گفت : تو رو به خدا بابا جون ، مادر من چه کمبودی دارد که میخواهی روی او زن بگیری ، چشم حسود کور بشه ، او که از همه زیباتره ، دست کم ، حیا کن و این فکر را از سر خودت دور کن ، که غلام با صدای بلند گفت خفه شو ، به تو مربوط نیست ، میلاد با صدای آهسته تری گفت : پدر جان من مجرد هستم ، بیا و آرام خانم را به مدت شش ماه به عقد من در بیاور ، آنگاه برای همیشه برای خودت ، به پای هم پیر شوید ، غلام که فشارش بالا رفته بود ، با عصای همسرش زینب چند ضربه وحشتناک به سر میلاد میزند ، خون از سر و گردن فرزندش فوران میکند، مادرش جیغ میکشد، همسایه بغلی از دیوار بالا آمده و میلاد را به همراه مادرش به بیمارستان میبرند ، آنها که از قضیه خبر نداشتند ، غلام را آرام میکردند و به میلاد میگفتند، اگر در مقابل پدرت بایستی ، نفرین میشوی ، در نتیجه این غائله، توسط همسایه ها خاموش و با ماشین، میلاد را تا بیمارستان همراهی میکنند ، واین شد عاقبت یک فکر کثیف و نادرست توسط پدری غرق در گناه و خلاف .
ساعاتی بعد ، میلاد پانسمان شد ، مادرش زینب از بیمارستان یکسره به خانه خواهرش لیلا رفتند ، تا این خشم سرد و فروکش نماید ، زینب با گریه نزد خواهرش میگفت من که زندگی ندارم ، کاش گدایی میکردم و کنار خیابان می خوابیدم ، دلم به هیچی خوش نیست ، زندگی خودم خراب ، دخترانم آواره و هم آغوش مردان هوسباز، هر لحظه مرگ را از خدا آرزو میکنم ، سالهاست در سایه این مرد ، غیر از جفا و شرمساری ندیده ام .
لیلا از زینب خواهرش پرسید حالا به من بگو علت این دعوا چی بوده است ، زینب پاسخ داد ، بگذار تا خلاصه جریان را به شما بگویم ، غلام کثیف و بوالهوس است و میلاد هم آماده به جواب و بی احترامی به پدر ، من بارها به میلاد میگویم به کار پدرت دخالت نکن ، بگذار به چوب اعمالش بسوزد ، چرا شریک جرم او میشوی ، مانند تمام بچه ها برو و کار درستی برای خودت پیدا و مشغول باش ، من که چهل سال است که در این خراب خانه زجر میکشم ، تو از اینجا برو و فکر خودت باش ، که متاسفانه میلاد گوش شنوا ندارد . در این هنگام زنگ در به صدا درمی آید .
لیلا خانم گفت شاید غلام پشت در باشد ، من میروم که اگر او باشد میگویم شما اینجا نیستید ، لیلا چند لحظه بعد در را باز کرد که عقیل راننده و همسرش وارد خانه شدند .
عقیل یکسره آمد و دست زینب را گرفت و گفت خانم جان شما را به خدا غلام را نصیحت کنید ، دست بردار نیست و میخواهد زندگی ما را به نابودی بکشاند .
همسر جوانش گفت از چند ماه پیش که همسرم راننده او شده بود ، بارها سرزده به خانه من می آمد ، لذا من نمیدانستم این مرد چه نقشه شومی در سر دارد .البته حقوق خوبی هم به شوهرم میداد. روزی پس از رفتن عقیل زنگ خانه مرا به صدا درآورد . من به رسم انسانیت به او تعارف نمودم ، داخل شد و پس از چرب زبانی از من رابطه نامشروع طلب نمود ، که در جواب گفتم غلام خان اگر شما به همسرتان تعهد ندارید ، من تا پای جان به همسر زحمتکش خود وفا دارم ، بدان جایی که تو تله گذاشتی ، مورچه هم عبور نمیکند، تا چه رسد به یک زن شوهردار ، به او هشدار دادم که چنانچه به من نزدیک شوی ، با این کارد خودم را میکشم . آن روز گذشت ، چند بار دیگر زنگ خانه مرا زد ، که به او گفتم ، گمان میکنم، از خیلی وقت پیش، آبروی مرا نزد دیگران جریحه دار کرده ای ، بدان که اگر بند از بندم جدا نمایند به همسرم خیانت نخواهم کرد .
حال که بیشرمی را به اوج رسانده و میخواهد زندگی ما را خراب نماید ، بر اثر فشار روحی ، دو روز تمام است که من و عقیل لب به غذا نزده ایم ، موهای همسرم به سرعت سفید و کمرمان را خم کرده است ، خواهش میکنم به فریاد ما برسید . در جواب این زن و مرد گفتم ، من که چاره ای نمیدانم، شما آزاد هستید ، به هر طریق که میدانید از حریم زندگی خودتان دفاع نمایید .
من ( امیر ) که خیلی عصبی و تحت فشار روحی از حرکات این جانور ، به هم ریخته شده بودم ، بر سرم کوبیدم و گفتم کمال ادامه این سرگذشت تلخ را به روز دیگر موکول نمایید .