وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

چل درجه زیر پوست شب . قسمت دوازدهم

حمیدرضا رشیدی چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳، 14:57

پیشتر و قبل از اینکه مشکل من و مینا شکل بگیرد از نظر مزاجی ، سالم بودم ، در خصوص هزینه های زندگی، مقدار قابل توجهی وجه نقد داشتم که به حساب مینا ریخته بودم ، در نتیجه او از لحاظ هزینه دانشگاه مشکلی نداشت ، اما بعد از آفتابی شدن ذات مینا ، مشکل کلیه نیز سربار دردهایم شد .

پس از اتراق در خانه حاج ربیع ، به جای پرداخت کرایه منزل ، ملزم به نظافت طویله شدیم ، این مورد نیز می‌بایست بعد از اینکه چوپان گاوها را به صحرا می‌برد، تا بعد از ظهر تمیز ، طی کشی شده ، آنرا به ربیع خان تحویل دهم ، در مورد درد پهلو به پزشک رفتم که پس از عکس و آزمایش ، چند دانه میلیمتری سنگ ، این همه درد را حاصل نموده بود که یک نایلون پر از کپسول ، آمپول و ... جناب دکتر روی دوشم گذاشت ، از این گذشته برخی دوستان مرا به عطاری معرفی نموده و یک عالمه داروی گیاهی در منزل انبار نمودم ، کار من مصرف داروی شیمیایی و گیاهی بود ، به امید اینکه ، آنها را دفع نمایم ، به هر صورت مشکل درد خودم و هزینه خورد و خوراک ، مجبور بودم تا از دوست و آشنا کمک گرفته باشم و غیر از آن چاره ای نداشتم .

گریه های من ، ماری و نیما در تاریکی : نظافت و جارو کردن طویله را روزانه خودم انجام می‌دادم، پهن و مواد زائد را در فرقان می‌ریختم و در بیرون از خانه جای معینی که حاج ربیع معین کرده بود روی هم می‌ریختم ، هر وقت بچه ها به دیدن من به آنجا می آمدند ، آنها را نهیب میزدم ، مبادا اینکه بچه ها از راه تماس و یا بوی نامطبوع مریض شوند ، آنگاه با شیلنگ آب شستشو میکردم ، شبی درد پهلوی من اوج گرفت بطوریکه زمین را اگه امکان داشت گاز میگرفتم ، ماری و نیما به من نگاه می‌کردند و اطفال بی گناه به گریه می افتادند .یکشب که من درد داشتم .ماری و نیما تصمیم می‌گیرند که فردا بعد از رفتن چوپان ، زودتر از خواب برخيزند و پهن و غیره را از طویله بروبند و بیرون ببرند ، آن شب با درد و آه و فغان به خواب رفته بودم ، از اینکه دیر وقت ساکت شدم اندک خوابی به دیدگانم رفته بود ، بچه های معصوم به طویله رفته با دستان کوچک خود محتویات آن را در فرقان می‌ریزند و بیرون می برند ، پاییز سرد هم لنگر انداخته و هوا ناجوانمردانه سرد شده است ، نیما با دو دست کوچک خود ، مایع ادرار و زهر آب حیوان‌ها را با دو دست در سطل و فرقان می‌ریزد، دستان ظریف طفل بی گناه زخم شده و سوز می‌زند، در اینجا ماری که بالغ و داناست ، با دیدن دستان نیما به گریه می افتد ، لذا هر دو کودک معصوم ، دست در گردن هم گریه را سر می‌دهند، که من بیدار شدم ، وقتی چشمم به بچه ها افتاد ، دو دستی بر سر کوبیدم ، و فریاد زدم بار خدایا تا کجا مرا میبری ، گناه من چه بود ، به ناموس کی تجاوز کردم ، مال کدام یتیم را خوردم ، من کفاره کدام معصیت را باید بپردازم ، در اینجا بچه ها هر دو دست خود را آبکشی کردند و مرا در آغوش گرفتند و هر سه باهم زار زار اشک ریختیم ، این درست زمانی بود که هنوز هوا روشن نشده بود، هر سه با صدای بلند گریه میکردیم ، هیچگاه صدای حق حق ماری را فراموش نمیکنم که می‌گفت، مامان مینا لعنت برتو ، پدر من چه گناهی داشت . آنها را بوسیدم و گفتم چرا این کار را کردید ، عزیزم من وقت کافی دارم ، این کار شما نیست مریض میشوید ، باید به من قول بدهید و بار آخرتان باشد .

اوج بی شرفی غلام گچکار : روزی که عقیل از تبریز آمده و قصد داشت دو روز در خانه بماند استراحت نماید و آنگاه به بندر برود ، غلام به دیدنش می‌رود و مقداری پول به آنها می‌دهد. غلام چند روز پیشتر به منزل عقیل می‌رود، خیلی راحت بحث را با آرام خانم همسر عقیل شروع می‌کند که من عقیل را راضی میکنم و تو از او طلاقت را بگیر ، به تو قول می‌دهم که بهترین زندگی را برایت روبراه نمایم ، همسر عقیل آشفته می‌شود و می‌گوید این نهایت بی رحمی است که در حق کارگر خودت انجام می‌دهی، ببینم واقعا در دنیای شما پولدارها ، یک مرد فقیر باید همسرش را طلاق دهد تا دنیای او جهنم و روزگار به کام شما رقم بخورد ، اما غلام گوش شنوا ندارد و می‌گوید اگر از عقیل جدا نشوی با هر ترتیبی که شده او را میکشم و دیه اش را پرداخت مینمایم که آرام خانم فریاد می‌کشد اگر از این خانه خارج نشوی ، جیغ میکشم و خودم را میکشم ، غلام می‌گوید پس فعلا چیزی به عقیل نگو ، باشه من میروم ، اما بدان کوتاه نمی آیم .

در اینجا عقیل خبر از جر و بحث غلام با همسرش را ندارد و مکرر به غلام تعارف می‌کند که داخل منزل شود و یک چای تازه دم با هم بخورند ، در این لحظه آرام خانم بیرون نمی آید و دایم در فکر آخر عاقبت این تقاضای شوم غلام بی قرار است تا همسرش هر چه زودتر به خانه بیاید .

غلام گچکار که از انسانیت بویی نبرده ، یک دست را گردن عقیل انداخته و نخست چند قدم می‌زنند و اظهار می‌دارد که رازی دارم و باید با تو جوان عزیز در میان بگذارم .

در حقیقت تو مرد زحمت کشی هستی و شب نخوابی در جاده ها ، آدمی را از پا در می آورد ، و من دلسوزانه به تو نصیحت میکنم که بدون سر و صدا این زن را از خودت جدا کن ، تا مجبور نشوی اینگونه در بیابانها زحمت بکشی ، باور کن خیلی از زنها به مرد زحمت کش خود وفا دار نیستند ، این زن برای تو هزینه دارد ، لذا باید هر شب خانه باشی .

عقیل در جواب می‌گوید این همسر با وفای من است ، در این دنیا دلخوشی من است چطور به خودت اجازه می‌دهی با ناموس کسی به این صورت معامله نمایی ، غلام دستش را روی شانه عقیل میگذارد و به او می‌گوید اگر او را طلاق ندهی هر دوی شما را از پا در می آورم ، عقیل اشک از چشمانش جاری می‌گردد و اظهار می‌دارد رانندگی نخواستم ، تمام زندگی مرا جارو بزن و ببر اما اینگونه پیشنهادی را به من نکن ، که غلام چاقورا از جیب درآورده و به عقیل می‌گوید اگر این حرف درز کند ، تو و آرام را میکشم . اما عاقل باش ، یک ماه فرصت داری که او را تلاق بدهی و یک چک پنجاه میلیونی از من هدیه بگیری ، که پس از لحظه ای از آنجا خارج می‌شود.

غلام گچکار و مشورت با فرزند و همسر : پس از طراحی این تراژدی دیوانه وار و این سناریوی نابود کننده ،غلام به خانه می‌رود، همسرش که چند روزی از درد مفاصل در عذاب است و میلاد در خانه هستند ، روی کاناپه نشسته و احوال همسر را می پرسد ، که در جواب می‌گوید به خوشی شما ، خوبم ،

غلام به همسرش می‌گوید، درحقیقت خانم جان ، می‌خواهم کاری را به امید خدا انجام بدهم ، ولی قبل از هر چیز شرط انسانی است که با تو مشورت کرده باشم ، که همسرش زینب با لبخندی می‌گوید، بگو ببینم ،تصمیم خراب کردن خانه چه بدبختی را در سر می پرورانی؟ ( همسر غلام بطور کامل می‌داند که این مرد هیچگاه انسان خیر خواهی نبوده است ) ،غلام پاسخ می‌دهد، همسر مهربانم ، درحقیقت مدتی است که دلم برای این راننده و زن سختگیراو به ستوه آمده است ، لذا از عقیل خواستم که از آن زن جدا شود ، واینکه در فکر هستم که عقیل را کمک بکنم تا همسری سازگار با خود در نظر گرفته و از دست آن زن خلاص گردد ، از طرفی چون زن فعلی غلام بدون سرپرست می‌ماند و خود گناه محسوب می‌گردد، خودم آنرا عقد میکنم و لقمه نانی به او کمک خواهم کرد .

زینب می‌گوید: تیر خلاص به زندگی راننده نگون‌بخت میزنی ، بین آن زوج فاصله می اندازی ، آنوقت خود را نیکو کار به حساب می آوری ، راحت بگو من خاطرخواه زن مردم شده ام و به زور میخواهم کاخ آرزوی دیگری را آتش بزنم ، به نظرم اینطور حرف بزنی ، راحت مطلب را رسانده ای ‌.

آخر مرد نا حسابی تو با این کار عالمی را به آتش می‌کشانی ، خدا تا کجا از تو انتقام بگیرد که متوجه اعمال کثیف خود بشوی ، مینا و کمال که مدتهاست اختلاف دارند و زندگی‌شان به لجن کشیده شده است ، دختر کوچکتر سرکار هم که دو سال پیش ، سفید و بدون عقد شرعی با جوانی، کولی وار زندگی می‌کند، از خودت خجالت نمیکشی که آبرویی برایمان نمانده است ، از خدا نمیترسی ، قیامتی در کار نیست ، شاید خدا را هم قبول نداشته باشی ، دست کم ما انسان هستیم و تا کی باید تقاص جنایت بپردازیم ،

غلام در جواب همسرش می‌گوید، اولا کمال و مینا بچه که نیستند که من نصیحت کنم ، تا کجا دنبال بچه ها بروم ، مگه گناه کردم ، در ضمن این همه روضه خوانی کردی که جلو مرا بگیری ، من که برای تو و بچه ها کم نگذاشته ام .

میلاد که از دقایقی پیش به خود می پیچید و چیزی نمی‌گوید ، به حرف آمد و گفت : تو رو به خدا بابا جون ، مادر من چه کمبودی دارد که می‌خواهی روی او زن بگیری ، چشم حسود کور بشه ، او که از همه زیباتره ، دست کم ، حیا کن و این فکر را از سر خودت دور کن ، که غلام با صدای بلند گفت خفه شو ، به تو مربوط نیست ، میلاد با صدای آهسته تری گفت : پدر جان من مجرد هستم ، بیا و آرام خانم را به مدت شش ماه به عقد من در بیاور ، آنگاه برای همیشه برای خودت ، به پای هم پیر شوید ، غلام که فشارش بالا رفته بود ، با عصای همسرش زینب چند ضربه وحشتناک به سر میلاد میزند ، خون از سر و گردن فرزندش فوران میکند، مادرش جیغ می‌کشد، همسایه بغلی از دیوار بالا آمده و میلاد را به همراه مادرش به بیمارستان میبرند ، آنها که از قضیه خبر نداشتند ، غلام را آرام می‌کردند و به میلاد می‌گفتند، اگر در مقابل پدرت بایستی ، نفرین میشوی ، در نتیجه این غائله، توسط همسایه ها خاموش و با ماشین، میلاد را تا بیمارستان همراهی می‌کنند ، واین شد عاقبت یک فکر کثیف و نادرست توسط پدری غرق در گناه و خلاف .

ساعاتی بعد ، میلاد پانسمان شد ، مادرش زینب از بیمارستان یکسره به خانه خواهرش لیلا رفتند ، تا این خشم سرد و فروکش نماید ، زینب با گریه نزد خواهرش می‌گفت من که زندگی ندارم ، کاش گدایی میکردم و کنار خیابان می خوابیدم ، دلم به هیچی خوش نیست ، زندگی خودم خراب ، دخترانم آواره و هم آغوش مردان هوسباز، هر لحظه مرگ را از خدا آرزو میکنم ، سالهاست در سایه این مرد ، غیر از جفا و شرمساری ندیده ام .

لیلا از زینب خواهرش پرسید حالا به من بگو علت این دعوا چی بوده است ، زینب پاسخ داد ، بگذار تا خلاصه جریان را به شما بگویم ، غلام کثیف و بوالهوس است و میلاد هم آماده به جواب و بی احترامی به پدر ، من بارها به میلاد میگویم به کار پدرت دخالت نکن ، بگذار به چوب اعمالش بسوزد ، چرا شریک جرم او میشوی ، مانند تمام بچه ها برو و کار درستی برای خودت پیدا و مشغول باش ، من که چهل سال است که در این خراب خانه زجر میکشم ، تو از اینجا برو و فکر خودت باش ، که متاسفانه میلاد گوش شنوا ندارد . در این هنگام زنگ در به صدا درمی آید .

لیلا خانم گفت شاید غلام پشت در باشد ، من میروم که اگر او باشد میگویم شما اینجا نیستید ، لیلا چند لحظه بعد در را باز کرد که عقیل راننده و همسرش وارد خانه شدند .

عقیل یکسره آمد و دست زینب را گرفت و گفت خانم جان شما را به خدا غلام را نصیحت کنید ، دست بردار نیست و می‌خواهد زندگی ما را به نابودی بکشاند .

همسر جوانش گفت از چند ماه پیش که همسرم راننده او شده بود ، بارها سرزده به خانه من می آمد ، لذا من نمی‌دانستم این مرد چه نقشه شومی در سر دارد .البته حقوق خوبی هم به شوهرم می‌داد. روزی پس از رفتن عقیل زنگ خانه مرا به صدا درآورد . من به رسم انسانیت به او تعارف نمودم ، داخل شد و پس از چرب زبانی از من رابطه نامشروع طلب نمود ، که در جواب گفتم غلام خان اگر شما به همسرتان تعهد ندارید ، من تا پای جان به همسر زحمتکش خود وفا دارم ، بدان جایی که تو تله گذاشتی ، مورچه هم عبور نمی‌کند، تا چه رسد به یک زن شوهردار ، به او هشدار دادم که چنانچه به من نزدیک شوی ، با این کارد خودم را میکشم . آن روز گذشت ، چند بار دیگر زنگ خانه مرا زد ، که به او گفتم ، گمان می‌کنم، از خیلی وقت پیش، آبروی مرا نزد دیگران جریحه دار کرده ای ، بدان که اگر بند از بندم جدا نمایند به همسرم خیانت نخواهم کرد .

حال که بیشرمی را به اوج رسانده و می‌خواهد زندگی ما را خراب نماید ، بر اثر فشار روحی ، دو روز تمام است که من و عقیل لب به غذا نزده ایم ، موهای همسرم به سرعت سفید و کمرمان را خم کرده است ، خواهش میکنم به فریاد ما برسید ‌. در جواب این زن و مرد گفتم ، من که چاره ای نمی‌دانم، شما آزاد هستید ، به هر طریق که می‌دانید از حریم زندگی خودتان دفاع نمایید .

من ( امیر ) که خیلی عصبی و تحت فشار روحی از حرکات این جانور ، به هم ریخته شده بودم ، بر سرم کوبیدم و گفتم کمال ادامه این سرگذشت تلخ را به روز دیگر موکول نمایید .

چل درجه زیر پوست شب . قسمت یازدهم

حمیدرضا رشیدی جمعه بیست و یکم دی ۱۴۰۳، 18:4

اینک یک ماه از آن دوران تلخ می‌گذرد، نمی‌دانستم چه باید بکنم ، دمی دعا میکردم و به خدا پناه می بردم ، لحظه ای دیگر آرزوی نیستی ، مدتهاست از مقاربت و همبستر شدن با همسرم دلسرد و بی تفاوت شده ام .

شبی مینا به من گفت ، انگار جور دیگری شده ای ، چی شد که یکباره افول کردی و اینگونه نسبت به زن و زندگی بی تفاوت شده ای ، خوبه که هنوز پیر نشدی . بی تعمل گفتم به گمانم یک نوع بیماری و شاید سرد مزاجی موقت گرفتار شده باشم ، که در اولین فرصت به یک پزشک مراجعه خواهم کرد .

مردی که احساس کند همسرش ، شریک زندگی و مادر فرزندانش

برای بی وفایی مقدمه چینی کرده و قدمهای نخست را برداشته و

سنگ بنای ساختمان خیانت را گذاشته است با چه روحیه ای به آن

همسر عشق بورزد ، اما در دلم تصمیم گرفته بودم که چنانچه آن

تیکه کاغذ سوءتفاهمی بیش نباشد و به زندگی ما ربطی نداشته

باشد ، آن حرکت را بی خیال شوم ، و با اینهمه رنج در ته دلم هنوز

امیدوار بودم . روزی که بچه ها مشغول درس و مشق بودند

ناخودآگاه دستی به موهایش کشیدم و گفتم تصمیم دارم از فردا

در جهت تقویت و مرمت قوای جنسی ، پزشک بروم ، که

پرسید ، کسالت برطرف نشد ؟ گفتم فردا پول دستم میاد و خود

را تقویت و درمان خواهم کرد ، که در جوابم گفت : سرت سلامت

هرچه شد بشه . که به نظر می آمد ، این یک واکنش امیدوار کننده

نبود ، اما به خود گفتم ، فعلا باید منتظر زمان بمانم .

ملاقات با یکی از دوستان قدیمی و خبری جدید : بسیاری از _

دانشجویانی که با همسرم در آن واحد تحصیل می‌کردند به نحوی

یا دوستان دوران دبیرستان خودم بودند و یا اینکه خانواده مرا

می‌شناختند و به نوعی بومی بودند .

هنوز چند ماه از این افتضاح تازه ، نگذشته بود که یکی از

دوستان قدیمی که محسن نام داشت ، در جایی که من پیاده آن

مسیر را ،

میرفتم ، با موتور کنارم ایستاد ، پس از احوالپرسی به من گفت :

کمال جان ، از چندی پیش تا کنون چند بارکه از کنارت رد میشدم

میخواستم مطلبی را به تو گوشزد کنم ، اما برایم سخت بود ، زیرا

در این اندیشه که شاید تحمل شنیدنش را نداشته باشی ، که من

فورا با یک معذرت خواهی ، گفتم ، دوست من ، وظیفه داشتی که

همان لحظه مرا در جریان قرار میدادی ، قرار نیست روزگار به ساز

ما بچرخد ، این ما هستیم که باید فراز و نشیب زندگی را بپذیریم

لطفا بفرمایید. محسن به من گفت ، حقیقتا دوست عزیزم ، از مدتها

پیش ، مرد جوانی که به گمانم دانشجو باشد همسرت مینا را سوار

ماشین می‌کند و در مسیری که نمی‌دانم، حرکت می‌نمایند، البته

کمال جان شما عجله نکنید ، شاید سوءتفاهمی بیش نباشد . با

عنایت به اینکه شجاعانه مورد را تحقیق نمایید ، من از او تشکر

نمودم و گفتم من هم امیدوارم مورد تلخی نباشد ، به هر حال شما

لطف نمودید . با خود گفتم سونامی به زندگی من قدم گذاشته و

باید دید تا کجا ادامه داشته باشد .

من همیشه سلاح سرد در جیب دارم ، می‌توانستم دیوانه وار سوژه را

جستجو و نابود نمایم ، اما ماری دختر نازنینم جلو چشمانم سبز

می‌شد و فکرم را عوض می‌کرد. واز انجام عمل منصرف میشدم.

مکرر با خودم زمزمه میکنم که ژنتیک و نطفه غلام گچکار باید خود

را نشان دهد ، مردی که ذاتش کثیف و نانش حرام باشد نتیجه اش

از این بهتر نخواهد شد .

گل کاری جدید غلام به موازات رفتار مینا : کمال در حالی که

اشکهایش را پاک می‌کرد گفت امیر جان ، هنجارشکنی ، هرزگی و

ناپاکی در وجود خانواده چون یک تومور سرطانی در حال

نفوذ و گسترش است و می‌رود تا شالوده و بنیان آنرا تباه سازد

میلاد که استعمال تفننی مواد مخدر را شروع کرده و مدام در

حال و هوای خودش روزگار می‌گذراند و تا کنون ازدواج نکرده است

چندی پیش غلام پدرش یک ولوو ده چرخ از شرکت خریداری کرده

و میلاد با آن مشغول می‌شود، بطوریکه طبق قرار داد آرد تمام

خبازان شهر را به آنها می‌رساند و پول خوبی هم به جیب می‌زند

البته غلام غیر از آن ،یک اتوبوس در ناوگان مسافربری دارد که

تحویل راننده دیگری میباشد ، اما در خصوص کامیون ، از آنجا که

پدر و فرزند رفتار و اخلاق درستی ندارند ، بین آنها اختلاف ایجاد

شده که در نتیجه میلاد را اخراج می‌کند و راننده دیگری را به

استخدام می‌گیرد، راننده مرد فقیر و آرامی که عقیل نام دارد

، از آنجا که صنف نانوایی‌ها از غلام راضی نیستند ، کار

جابجایی آرد را به ماشین دیگری واگذار می‌کنند، که غلام ناچار

می‌شود جهت حمل بار، ماشین را به بندر و مناطق دور بفرستد ،

عقیل طبق راهکار و برنامه ارباب به شهرهای دور می‌رود و هر

سفری نیز دست کم یک هفته به طول می انجامد.

در این میان شایع شده است که غلام گچکار راننده ساده لوح را به

مناطق دور و دراز روانه می‌کند و در غیاب آن مرد نگون‌بخت به

رفت و آمدهای غیر ضروری به خانه عقیل مبادرت ورزیده ، تا آنجا

که شایعاتی بس غیر واقع به همسر وفادار او نسبت می‌دهند، اگر

چه آن بانو نجیب و پاکدامن میباشد لذا آبروی او تحت اراجیف

افراد زیاده گو قرار می‌گیرد، و این الفاظ و تحمتهای ناروا به گوش

همسر غلام می‌رسد که او بی‌درنگ غلام را مؤاخذه نموده و اظهار

می‌دارد، رفت و آمدهای تو اگر به قصد خیرخواهی هم که باشد

کاری زشت و عبث بیش نیست زیرا آبروی زنی بیگناه بر باد می‌رود

در ضمن این حرفها و رفت و شدهای دیرهنگام غیر از اینکه نتیجه

_ ای شنیع و نادرست به دنبال دارد ، و با توجه به هفتاد سال سن ،

آبرو و حیثیت همه ی ما را به باد فنا و نیستی می‌دهی ثمر دیگری

ندارد . که غلام در جواب همسرش می‌گوید من به قصد خیر چند

بار به همسرش سرکشی نموده ام و غیر از این نمی‌تواند باشد در

ضمن ، این حرفهای بی مورد کار افراد بیکار است که دیگران را

ضایع و خراب می‌کنند.

مینا همسرم و رفتاری پلید : من و مینا قریب سه ماه یا بیشتر است

که با هم ارتباط زناشویی نداریم ، زیرا هر بار که قرار است دلم پاک

شود و تصورات قبلی ریزش نمایند ، دست تلخ روزگار فاصله را

بیشتر و چالش جدیدی میانه را خراب می‌کند، روزی در خانه بودم

و قرار بود که تا ساعتی دیگر مینا از دانشگاه برگردد ، بچه ها

تلویزیون تماشا می‌کردند و من نیز ناهار را آماده میکردم تا همگی

چون سابق گرد سفره نشسته و غذایمان را بخوریم .

اگرچه اندرون دلم خون بود و ته دلم سوخته بود اما خودم را

میگرفتم ، بیشتر اینکه نخواستم کمترین لطمه ای به روح ظریف

عزیزانم برسد . که صدای زنگ درب حیاط به صدا درآمد ، خودم

به سمت درب رفتم و آنرا گشودم ، در یک لحظه مامور ، مینا و

جمیل ، همان مردی که مینا را اغفال کرده بود ، مقابلم سبز شدند ، که مینا با حکم دادگاه به من ابلاغ نمود که این خانه متعلق

به اوست و من سهمی ندارم و اینکه طبق نامه دادگاه باید ظرف

مدت یک ماه خانه را تخلیه نمایم ، دخترم ماری قبل از من گفت ،

تف به تو مامان ، خیلی بدی ، تو بابای منو اذیت کردی و میخواهی

خانه را ببری ، پس ما کجا بخوابیم ، که مینا گفت عزیزم تو دختر

من هستی و نیما هم پسر من است ، اگر دوست دارید بیایید با

خودم زندگی کنید ، که هر دو کودک بیگناه با هم گفتند تو مادر

ما نیستی ، تو دختر غلام گچکار جنایتکار هستی .

اینجا در یک لحظه می‌توانستم مینا وجمیل را با یک حرکت از روی

زمین حذف نمایم ، اما به خود گفتم کمال آرام باش ، این یک بازی

دو سر باخت است و چه حبس شوم و چه بمیرم ، بچه های بی پناه

من کسی را ندارند ، اگر مادر سالم و یا کس و کار درستی داشتم

به راحتی هر دو را می کشتم تا دلم آرام گیرد اما جز سکوت و

تسلیم راهی نداشتم ، من حالا غیر از بچه ها همه چیز را باخته

بودم ، همسرم ، غرورم ، آبرویم ، همه از دست رفته اند ، و تنها

اشکهای پی در پی ماری و چشمان منتظر نیما ، جلو مرا سد کرده

و نمی‌توانستم از آنها عبور نمایم ، حال اگر با شقاوت و عصیان عمل

نمایم آنها را از دست خواهم داد .

در حالی که دو دست مرا ماری و پاهایم را نیما با چشمان اشکبار

محکم در بغل گرفته بودند ، به مینا گفتم من به تو باختم ، البته

نه حالا ، بلکه زمانی که به تو اعتماد کردم و خانه را به نام تو کردم

دوم زمانی که نامه عاشقانه از کیف تو پیدا کردم و به خاطر این

اطفال بیگناه لب فرو بستم ، در ضمن بدان که بازنده اصلی تو

هستی که هوس چشمانت را کور کرده است .

من طبق ابلاغیه باید در دادگاه حاضر شوم ، رای هرچه باشد ، برای

من مینا قابل بخشش و برگشت نیست و طبق قانون می‌تواند خانه

را ببرد و اما من باید به فکر سرپناه باشم ، در این زمان مشکل کلیه

هم امانم را بریده و اینک مفلوک و آواره شده ام .

تخلیه خانه و اسکان در طویله : بعد از آن روز ، برخی اوقات روانی

میشدم و چندین بار خواستم قید خود و بچه ها را بزنم و مینا را

از روی زمین جارو نمایم ، اما هر بار که چشمم به بچه ها می افتاد

از تصمیم دیوانه وار خودم پشیمان میشدم ، روزی مینا با چند نفر

مامور به خانه وارد و لوازم شیک و قیمتی را از خانه خارج نموده و

مختصر وسایلی برای من گذاشته بودند که برایم مهم نبود .

با مشورت یکی از دوستانم مردی سالمند که اوضاع خوب و متمکنی

داشت یک اتاق بیست و چهار متری در بخش خروجی ویلای بزرگ

خود را به من داد ، با این قرار که من روزانه طویله که جنب آن اتاق

بود را نظافت نمایم ، مرد سالمند چهار گاو و گوساله داشت که

چوپان روزانه به صحرا می‌برد، حاج ربیع ، هر روز شیر آنها را به

چندین مغازه میفروخت ، و مقداری هم برای بچه هایش میفرستاد

، من می‌بایست قبل از آمدن چوپان روزانه آن را تمیز میکردم .

من لوازم مختصر ، اعم از گلیم و تلویزیون سیاه سفید را گذاشتم ، یک یخچال قدیمی هم

از قبل داشتیم ، آنرا رو به راه نمودم ، یک گاز دو شعله را نصب

بخاری را نیز برقرارکردم.، من ماهانه مقداری از کار افتادگی میگرفتم

حال اگر مشکل دکتر و درمان خودم نبود ، با آن مقدار مقرری روزگار

را طی می‌کردیم، این بود که ، ناچار و علرغم غرور دخترم ماری از

دوست و آشنایان کمک میگرفتم و غیر از این چاره ای نداشتم .

ادامه دارد ناتمام

چل درجه زیر پوست شب ، قسمت دهم ،  سی سال بعد .

حمیدرضا رشیدی سه شنبه هجدهم دی ۱۴۰۳، 17:7

سی سال بعد: سال ۱۳۸۰ خورشیدی فرا رسیده بود ،بیش از سه دهه پیش بود که غلام از شهناز، آن بانوی با وقار، کرد زبان جدا شده بود ، اینک پرده دوم زندگی غلام گچکار نمایش دیگری از زندگی او را بر پرده اکران و به نمایش گذاشته است ، زندگی وگذر عمر ، چون سیاره ای ، به حرکت خود ادامه می‌دهد، هر کسی بر روی این کره خاکی نان عمل و کردار خود را می‌خورد، غلام هیچگاه مرد درست و حلال خوری نبوده بلکه از راه‌های گوناگونی چون کم فروشی ، گران‌فروشی، دزدی و جیب بری برای خود اندوخته است بطوریکه همیشه صداقت از راهی و غلام از مسیری دیگر در حرکت بوده است ، در سال ۱۳۵۰ با زنی بیوه از اقوام خود ازدواج کرده و صاحب چهار فرزند از او می‌گردد، که دو فرزند نخست دوقلو پسر و دختری به نام میلاد و مینا نامگذاری می‌شوند و ده سال بعد نخست دختری به نام شیوا و فرزند آخر پسری به نام فریدون متولد می‌شوند.

سالها پیش انقلاب اسلامی در کشور به وقوع پیوسته ، به موازات آن و به لحاظ بالا رفتن جمعیت و پیشرفت مردم شهرک ، برق و آب لوله کشی، چهره روستا را عوض کرده و مانند عروسی ، زیبا و با شکوه گشته است بطوریکه ورودی شهرک را یک پمپ بنزین دو منظوره و روبروی آن ، بلوار زیبایی که شهرک را به جاده سراسری ختم می‌نماید.ساخته شده است .

غلام گچکار خانه گلی قبل خود را تخریب کرده و بنایی زیبا با نمای سنگ و آجر سه سانت بنا نموده است

در بلوار منتهی به قبرستان بنای سفید و زیبایی ، وجود خود را به رخ طبیعت می‌کشد که آن غسالخانه شهرک است و خود جلوه ای از زیبایی هرچه تمامتر بر امتیازات شهرک می افزاید .

در طول این سال‌های پس از انقلاب، چندین بار همه پرسی و انتخابات برگزار گردیده است که غلام با چابکی و زرنگی هر بار سوار بر موجی میشد و هر که برنده می‌گشت خود را آویزان کرده و عکس او را به دیوار می چسباند و بدینصورت هواداری خود را وانمود میکرد ، هر حرکتی که شکل می‌گرفت، بنا به مصلحت خود پیش قراول میشد ، امروز به پشتیبانی یک گروه طومار به امضا رسانده و شب دیر هنگام به خانه دیگری میرفت و قسم دروغ برای او یاد می‌کرد، بسیاری از دوستان او را شاهکار دوم عزیز نسین می‌نامیدند، نسلهای بعد همگی به حقه و دورویی او پی برده و کسی تره برایش خورد نمی‌کند .

کندوکاو در زندگی میلاد و مینا فرزندان غلام : شبی در مراسم ختم عزیزی در مسجد محله شرکت کردیم ، که در پایان به اتفاق آن رفیق از مسجد به محوطه وارد شدیم که صدای ناله و گریه آرامی توجه ما را جلب نمود ، به عقب برگشتم تا صاحب صدا را تعقیب نمایم

مردی حدود چهل ساله توجهم را جلب نمود ، که خادم مسجد به او می‌گفت، ببین همه به خانه رفته اند و کسی نمانده ، فردا تشریف بیاورید تا به امام جماعت سفارش شما را بکنم ، چنانچه کسی بتواند حتما به شما کمک خواهد کرد ، که جوان پذیرفت و از آنجا خارج شد . مرد کمر خمیده با اینکه بیمار به نظر می‌رسید اما ظاهر جوانی داشت ، آنچنان خمیده و رنجور به نظر می آمد که دل هر رهگذری به حالش میسوخت .

از خادم پرسیدم ، آقا، تو رو به خدا ، این مرد کیه ؟ خادم خیلی مخلص و محترمانه گفت : این مرد آقا کمال نام دارد ، زمانی کارمند و حقوق بگیر بوده است ، دو فرزند دارد ، زنش به او نارو زده و خانه را از دستش خارج نموده و خود با مرد دیگری در ارتباط نامشروع زندگی می‌گذراند،

همسر این مرد دختر غلام گچکار است ، بر اثر بیماری و فقر شبها به این مسجد می آید و روزها در محل شهرداری می ایستد ، دوستان قدیمی خودش و افرادی دیگر به او کمک می‌کنند، پدر زن کثیف او مورد نفرت همه ی مردم است و کسی چشم دیدن او را ندارد ، از خادم تشکر نمودم و به خانه رفتم .

روز بعد جهت دیدن کمال و کندوکاو بیشتر در خصوص زندگی پدر خانمش به محل شهرداری رفتم .من غلام را از قدیم میشتاختم ، حتی جواتی او را به یاد دارم ، البته در آن دوران من طفل پنج الی شش ساله ای بیش نبودم . تنها طی ده سال گذشته که من در ولایت نبوده ام ، از حال و کار او بی خبر مانده ام ، به محل رسیدم در کنار درب ورودی کمال را دیدم که بر روی یک پتوی کهنه نشسته بود .

سلام کردم و گفتم جناب شما جوانتر از آن هستی که در این لباس مندرس ، ژولیده به سر می‌برید، نکنه خدای نخواسته مریض باشی و گر نه پیر نیستی ، که در جوابم گفت آره شما درست میفرمایید ، سن زیادی ندارم بلکه مشکل روحی و نابسامانی خانوادگی مرا به این روز انداخته است و فکر اوضاع دو بچه که بدون سر پناه درستی ، به نحوی در آوارگی روزگار می‌گذرانند ، بچه ها به خاطر دست تنگی من در خانه کسی کارگری می‌کنند، روزها دو کودک بی پناه من ساعتها ، پهن گاو و گوسفند ارباب را می روبند تا شبها در خیابان کارتون خواب نشویم ، پرسیدم امیدوارم فضولی نباشد _ نه بفرمایید درخدمتم_ همسرت فوت کرده ، یا _ حرفم را قطع کرد و گفت خیانت و باز هم خیانت زندگی را از من گرفت _ پرسیدم ، درست متوجه نشدم ، که گفت لطفا بنشین تا برایت تعریف کنم . که گفتم بفرمایید گوش می‌کنم، کمال چنین گفت : حدود دوازده سال پیش به پیشنهاد پدرم دختر غلام گچکار که تازه کلاس نهم خود را خوانده بود به عقد هم در آمدیم ، چند ماه بعد عروسی کردیم ، من سربازی نرفته و معاف شده بودم ، از همان اوایل در یک منزل گلی قدیمی که پدرم به من داد زندگی را شروع نمودیم . به سفارش پدرم در یک شرکت راه سازی مشغول شدم ، متوسط درآمدی داشتیم ، من و همسرم با هم خوب بودیم، چون شیر وشکر با هم خوب و مهربان بودیم . که پس از سه سال زندگی صاحب دو فرزند شدیم ، فاصله آنها چهارده ماه بیش نبود ، من در نگهداری بچه ها به او کمک میکردم و او نیز قدر دان من بود ،

روزی به من گفت کمال جون اگه موافقت بکنی درسم را ادامه بدهم ، من گفتم از طرف من ایرادی نیست ،لذا درس خواندن و بچه داری به نظرم مشکل باشد ، که گفت ، تو ، مادرم ، به هر حال من تلاش خودم را میکنم ، شاید خدا کمکی بکنه و بعد از تحصیل کمکی ، تو باشم تا در زندگی کمبود نداشته باشیم ، من حرفی نداشتم و او مشغول شد و در مدرسه بزرگسالان شبانه به درس خود ادامه داد .

بچه های کوچک را نزد مادرش می‌گذاشت و هر وقت خودم در خانه بودم آنها را مواظبت کردم و بعضی اوقات خواهر کوچکم مهری ما را در این انجام یاری می‌داد تا اینکه مینا دیپلم خود را گرفت و همان سال در کنکور امتحان داد و در رشته پرستاری دانشگاه آزاد قبول شد ، از هر چه بگذریم از لحاظ هوش و استعداد سرآمد بود .

سپس به فکر تخریب و نوسازی خانه قدیمی افتادم ، در بانک مسکن متقاضی وام شدیم ، اما پیدا کردن ضامن مشکل عمده ای شد که در حل آن عاجز ماندیم ، سرانجام به این نتیجه رسیدیم که خانه را به نام مینا بزنیم و خودم ضامن او بشوم ، که مینا می‌گفت ای مرد حسابی تو با من چه فرقی دارد ، مهم راه اندازی مورد میباشد .

در نتیجه خانه به نام مینا و من ضامن شدم ، که وام را دریافت نمودیم و خانه را ساختیم . در طول این مراحل تحصیل مینا و ساخت خانه و پرداخت قسط ، بچه ها بزرگ و یازده دوازده ساله شدند .

اولین فاز بی وفایی همسر : روند زندگی ما اینگونه بود که مینا همسرم در هفته سه روز پاره وقت به دانشگاه میرفت ، و من که از مدتها قبل به لحاظ آسیب دیدگی کمر مقداری حقوق از کار افتادگی دریافت میکردم نگهداری بچه ها را عهده دار بودم ، لذا در یک شرکت پخش مواد غذایی یکی از دوستان نزدیکم مقداری حقوق میگرفتم و رویهم رفته جوابگوی زندگی و هزینه دانشگاه همسرم نیز میشدم ، حال ، بچه ها هم به مدرسه می‌رفتند که دخترم کلاس هفتم و پسرم نیز کلاس پنجم ابتدایی بود ، من و مینا هر کدام زودتر به خانه می آمدیم ، خانه را مرتب و غذا برای بقیه آماده می‌کردیم. هر زمان تحت شرایط فشار واقع میشدم ، سلامتی بچه ها را از خدا آرزو و شکر گذار بودم .

من در طول زندگی همیشه شکر گذار خدا بوده ام . سر به زیر و با شرافت زندگی کرده ام و هیچگاه راضی به آزار کسی و در هوس قطع نان کسی نبوده ام بطوریکه هر زمان در فشار زندگی احساس سختی میکردم ، همان لحظه با خود نجوا میکردم که این هم بگذرد.

روزی مینا تازه از دانشگاه تعطیل شده بود ، به خانه آمد ، به من سلام کرد وپرسید بچه ها از مدرسه تعطیل نشده اند ، ضمن خسته نباشید به او گفتم نه ، حدود نیم ساعت دیگه تعطیل می‌کنند، کیف را در گوشه ای کنار لباسهای خود گذاشت و به من گفت ، کمال جون ، با اجازه شما تا بچه ها می رسند من دوشی گرفته باشم _ بفرمایید عزیزم اگه چیزی لازم داشتی منو صدا بزن ، که تشکر نمود و گفت باشه عزیزم .

من روی کاناپه نشستم و مشغول تماشای تلویزیون شدم ، در کنار دست چپم ، کیف مینا که روی مانتو شلوارش بود ، به نوعی توجهم را جلب نمود ، به عبارتی زیپ ناتمام کشیده کیف مرا برای دیدن محتوای آن ترغیب نمود ، راحت و بدون هدف دستم را به جیب کیف بردم ، تکه کاغذی تا شده به دستم رسید ، آنرا بیرون کشیدم

در یک نظر ، احساس نمودم باید یادداشت و یا یک برنامه امتحانی باشد ، و هرچه زودتر آنرا گشودم نا محتوای آنرا بخوانم .

چشمم روشن ، یک پیام عاشقانه بود ، یک لحظه روحم معذب و به هم ریختم ، نوشته با این مضمون شروع شده بود ،

مینای محبوبم ، وجود زیبا ، استیل مناسب و چشمان جادویی و شاعرانه ات زیباترین چهره یک کاراکتر منحصر به فرد را رقم زده است ، در عجبم با این همه امتیاز چگونه حاضر به زندگی با آن یارو شده ای ، امیدوارم هرچه زودتر ، این قیافه قناص غزل خداحافظی را بخواند و به هم برسیم .

آن روز برای اولین بار در زندگی طعم تلخ شکست را چشیدم ، در مدتی کوتاه ، پاهایم یخ زد و رخوتی بی سابقه وجودم را در برگرفت . اما به خاطر این بچه های بیگناه که در راه بودند ، یک نوار شاد بر ضبط صوت گذاشتم و خودم را به آن راه زدم ، تا دست کم ناهار بچه هایم برایشان گوارا باشد و طعم تلخ این فاجعه بر آرامش آنها اثر منفی نگذارد .

به میان حیاط خانه رفتم و از خداوند بزرگ طلب کمک کردم و خودم را به او سپردم ، اما احساس کردم ریزش کرده ام . و از درگاه خداوند به خاطر این درد بی درمان آرزوی مرگ میکردم . قبل از خارج شدن مینا از حمام ، نامه را سرجایش گذاشتم و سعی نمودم خیلی عادی و شناور با مینا روبرو شوم

قریب یک ماه ناراحتی روحی ، به کلیه ام آسیب زده بود و احساس مشکل کلیه، اولین ماحصل آن بی وفایی شد ، در واقع تصمیم خونسردی من به خاطر این بود که نخواستم آشیانه فرزندانم خراب شود ، حساب میکردم ، من که شکستم ، اما بچه های نوجوان ، نابود نشوند . شبی ....ادامه دارد

چل درجه زیر پوست شب ، قسمت نهم

حمیدرضا رشیدی پنجشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۳، 23:15

شهناز در گوشه ای از محوطه منزل برادر شوهرش مراد ، زیر یک درخت روی یک جعبه نشسته و در عالم خود ، غرق تفکر در فرجام سرنوشتش بود ، با خود گفت اگر چه پدرم ، بدون توجه به تبعات این وصلت ، خیلی ریلکس آنرا به پیش برده ، و سوگلی دخترانش را دو دستی به غلام گچکار تقدیم کرده بود ، آن هم به مردی که ، هنوز سالگرد ناجی و صاحب کارش نرسیده بود ، برای ارثیه کیسه دوخته بود ، پدری که دختر تحصیل کرده خود را در طبق اخلاص تقدیم مردی بیسواد نموده بود ، اما با این وجود ، من به آن پدر خوش قلب و رئوف، افتخار میکنم و به آن میبالم .

آن روز مادر غلام گفت بجه ها ناهار آماده است ، بیایید و کنار سفره بنشینید . همگی دوستانه کنار هم نشسته و غذایمان را خوردیم ، غلام رو گفتم چنانچه من فردا به شهر بروم و به مادرم زنگ بزنم ، کسی هست که در صورت نبودن شما ، همراه من باشد؟ که غلام به امین پسر برادرش گفت ، عزیزم اگر من فردا نبودم ، با زن عمو برو شهر ، تا شهناز کارش را انجام بدهد ، که امین نوجوان که بچه گرم و با محبتی است گفت باشه عموجان ، هر وقت خاله شهناز منو صدا کرد من ، لباس میپوشم و با او میروم . حال بین شهناز و همسرش به حدی محبت و فدایت شوم طنین انداز بود که بحث روز قبل ، موقتا به حاشیه رفته بود .

اما شرایط گواه است که حرص و طمع غلام به حد فوران رسیده است و از سویی دیگر شهناز گر چه با خلق نیکو ، جهت خاموش کردن این آتش ، عقل و درایت خود را به کار گرفته است ، اما گویی این تنها یک آرامش قبل از طوفانی بیش نیست ، و در زیر این خاکستر ، شعله های آتش به وقت خود زبانه می‌کشد ، که برای خاتمه عاقلانه آن باید از روزنه شعور و فهم استفاده گردد زیرا.شهناز خانم می‌دانست که چنانچه از مجاری پرخاشگری و نزاع وارد شوند برای آن خانواده بزرگ هزینه ای بس غیر قابل پیش بینی حائز می‌شود. اما باید سنجیده عمل نمود زیرا در عقدنامه ، در خصوص محل زندگی به اندازه لازم توضیح داده شده است که به وقت خود ، برگ برنده ای است که به امضا و انگشت نگاری غلام رسیده است. و شهناز می‌تواند به سلامت از آن گردنه عبور نماید و در جهت جدایی مشکل هزینه برداری نخواهد داشت .

امروز غلام طبق تصمیم جدیدش به همراه یکی از اقوام به شهرک همجوار رفته تا به تدریج وارد معامله دام شود و برابر این پارامتر جدید زندگی را ادامه دهد . شهناز نیز با امین نوجوان به مرکز شهر رفته تا اوضاع و احوال پیش آمده را به جمشید و مادرش گزارش دهد . او تمام آنچه بین او و غلام رد وبدل شده بود را به خانواده اش گزارش داد . جمشید شهناز را به آرامش و تسلط بر خود توصیه می‌نماید و قول می‌دهد که ضرف مدت یک هفته او و دایی کرم که مرد میانسالی است جهت برطرف کردن این مورد و در صورت امکان ، میانه خانواده با غلام را عادی و او را به حجره برگرداند.

آمدن جمشید و دایی کرم به ولایت غلام گچکار : ، سال ۱۳۴۶ خورشیدی میباشد ، جمشید برادر شهناز به همراه دایی کرم مردی سالمند به سفارش پروین خانم خواهرش جهت میانداری و برطرف سازی مشکل بین این زن و مرد به شهرک زندگی آنها می آیند ، غلام و برادرش به جای مهمان نوازی و خویشتنداری ، خیلی رسمی و به دور از خوش رویی آنها را پذیرفتند ، در هر صورت با توجه به وقت ناهار ، سفره را گسترده و در کنار هم غذایشان را صرف نمودند ، ساعتی بعد جمشید ضمن اینکه صورت غلام را بوسید و در حالی که یک دستش را به گردن غلام انداخته بود ، اظهار نمود که او به کار خود برگردد ، و به غلام قول داد که در آینده ای نه چندان دور ، اموال و دارایی پدر متوفی را لیست نموده و زیر نظر مقاماتی که او قبول دارد ، بدهی پدر را جدا کرده و مابقی دارایی را بین وارثین برابر شرع و قانون تقسیم و تحویل نماید ،

در این نشست و بحث پیش آمده ، غلام می‌گوید، حالا برای من دیر شده و نمیتوانم در آن غربت چشم به راه مقداری که پرداخت آن تاریخ معینی ندارد منتظر بمانم ، اگر شما در حضور دایی قول بدهید که در طول یک ماه ، سهم شهناز را به خودش تحویل نمایید ، من از همین فردا به کارم برمیگردم ، در غیر این صورت متاسفم ،

غلام اضافه نمود ، من ناچارم از این پس در زادگاه مادری ، چون دیگر عزیزانم به طریقی زندگی خود را ادامه دهم ، در اولین فرصت با شهناز ، برای جابجایی لوازم زندگی به این شهرک به آنجا بیاییم ، هر چند ماه که شهناز بخواهد ، او را برای دیدار با خانواده به کرمانشاه می آورم .

در این میان شهناز گفت : غلام جان من در صورتی در این روستا حاضر به ادامه زندگی با شما میشوم ، که خود مستقل باشم ، نه اینکه سربار خانواده ای شوم . غلام با حالی پریشان گفت مگر نه اینکه زن باید، دوست ، مطیع و یار همسر باشد ، شما چه طور زنی هستید که شرایط همسر را نمی‌پذیری؟

دایی کرم گفت من این دختر را با خودم به منزل پدرش میبرم ، شما طی چند روز بعد ، تشریف بیاورید ، به امید خدا که بین شماها صلح و صلاح خواهد شد ، در این حال ، شما دو طرف عصبانی هستید ، چند روز دیگر ، خشم فروکش کرده و با هم کنار خواهید آمد .

غلام که اهل عقل و منطق نیست و صاحب آن علم و دانشی نیست که از شعور و استدلال بهره بگیرد ، با خشونت پاسخ داد ، من مرد زندگی این زن هستم ، و برابر قانون اختیار زندگی خودم را دارم و نیازی به پر گویی کسی نیست ، جمشید که تا این لحظه جلو زبان و رفتار خود را گرفته است به غلام هشدار می‌دهد که مواظب زبان خود باشد ، زیرا دایی کرم مرد سالمندی است که کسب و کار خود را رها کرده تا مشکل این خانواده حل شود ، در اینجا غلام بی معرفت حرمت شکنی کرده و سیلی محکمی به صورت جمشید می‌زند، شهناز شیون می‌کند، مادر غلام ، آن پیرزن مهربان به غلام دشنام می‌دهد که ، اینها مهمان شما هستند ، بی احترامی کار درستی نیست ، دایی کرم از جایش بلند می‌شود تا خود را بین جمشید و غلام قرار داده تا درگیری ادامه نیابد ، مراد برادر غلام با برداشتی نادرست از این حرکت ، با چوبدستی خود ، چند ضربه بر شانه و گردن دایی کرم روانه می‌سازد، به ناگه پیرمرد غرق در خون و نقش زمین می‌گردد.

مادر غلام زاری کنان همسایه ها را به یاری می طلبد ، چندی از بزرگان و ریش سفیدان محلی به منزل مراد می آیند ، به غلام و برادرش بد و بیراه گفته و از پیرمرد مصدوم عذرخواهی نموده و آرامش را به خانه باز می‌گردانند، مادر غلام دست و پای دایی کرم را می‌بوسد، بزرگان ضمن نکوهش غلام و برادرش ، ابتدا آنها را آشتی می‌دهند و با میانداری و جلوگیری از گسترش نزاع ، قرار می‌گذارند که جمشید و دایی کرم و شهناز به کرمانشاه برگردند و هفته بعد غلام و برادرش به کرمانشاه رفته و ضمن اینکه از درگیری چشم پوشی نموده ، زیر نظر دادگاه قضیه را فیصله نمایند

ده روز بعد غلام و برادرش مراد به کرمانشاه می‌روند، شهناز از همسرش غلام شکایت می‌کند، شانه های کبود و آسیب دیده کرم مطرح می‌گردد، غلام محکوم می‌شود، شهناز آن بانوی خوش اندام و خوش اخلاق از غلام جدا می‌شود، دو برادر به لحاظ آسیب زدن به دایی کرم باز داشت و زندانی می‌شوند، که جمشید از طرف خانواده به غلام و برادرش رضایت می‌دهد و سرانجام غلام گچکار که لیاقت زندگی با این خانواده را ندارد ، دست خالی به زادگاه برمی‌گردد، و این پایان ناسپاسی مردی که یک شبه به جایی می‌رسد که لیاقت آنرا ندارد ، گواه ، هرگز نخورد آب زمینی که بلند است .

عذر خواهی خویشان غلام گچکار و درخواست از شهناز : چند روز پس از جدایی و پایان این زناشویی ، حدود ده نفر زن و مرد از اقوام نزدیک غلام به همراه مادرش که شهناز همگی آنها را می شناخت ، از مادر و برادر آن دختر دلجویی و اظهار پشیمانی نمودند و از آنها خواهش نموده که هر آنچه شهناز راضی می‌شود، این زن و مرد به زندگی خود برگردند ، پروین خانم گفت ، زمانی حاج قاسم به اندازه کافی از غلام پشتیبانی نمود و اگر چه شهناز راضی به این وصلت نبود اما به خاطر پدرش و اینکه غلام مرد زندگی باشد ، به خواسته پدرش رضایت داد ، اما بعدها این غلام بود که قدر آن همه لطف و محبت را پشت پا زد ، حال هم شهناز خود مختار به تصمیم میباشد ، که شهناز گفت : در اوایل زناشویی ، من به غلام گفتم که من سعی میکنم از مقدار پولی که خانواده به من می‌دهند، هزینه خود و خرج خانه را تامین نمایم ، به غلام میگفتم که حقوق و درآمد خود را جهت خرید خانه و ماشین پس انداز نماید که بتوانیم در آینده زندگی بهتری داشته باشیم .

من با خدا عهد بسته بودم ، کلبه ای که پدرم ساخته بود را خراب نکنم ، در خصوص زندگی و ادامه آن تصمیم داشتم که همانگونه که با لباس ساده و سفید این زندگی را شروع کرده بودم ، با کفن سفید آنرا وداع گفته باشم ، اما همه میدانید که غلام آنرا خراب کرد ، و در این مدت چنان رنجیده شده ام که با هیچ بهایی حاضر به بازگشت به آن نیستم ، مردی که ، سالگرد مرگ پدرم نرسیده ادعای ارثیه می‌کرد، شما حسابش را بکنید تمام لوازم زندگی از جیب پدر من هزینه شده بود ، در تمام این زندگی ، غلام فقط دندان‌هایش مربوط به خودش بود ، یعنی من به او کمک میکردم که درآمدش را خراب نکند بلکه پس انداز داشته باشد ، مردی که حرمت خانواده ام را شکست ، زندگی با او قابل برگشت نخواهد بود ، من از همه شما به خاطر آن همه محبت که بارها به من روا داشته اید تشکر میکنم و شما را به خدا می‌سپارم.

در اینجا پرونده زندگی شهناز با غلام گچکار برای همیشه بسته شد .

از صبوری شما تشکر میکنم . ادامه دارد .....

توضیح و اصلاح: در قسمت چهارم سطر اول ، خانواده حاج قاسم به جای غلام گچکار در ذهن عزیزتان اصلاح شود . با تشکر و معذرت از خوانندگان محترم .

چل درجه زیر پوست شب . قسمت هشتم

حمیدرضا رشیدی شنبه هشتم دی ۱۴۰۳، 17:17

غلام به حدی بین مادر و دختر سوژه شده بود که در هر فرصتی آدامس دهان آنها شده و در خصوص او راز و نیاز می‌کردند. شهناز در ادامه ی صحبت‌هایش به مادرش گفت ، ببین مادر جان ، ما سه خواهر و یک برادر بیشتر که نیستیم ، خوب توجه کن ، من به این مرد اعتماد ندارم ، بعد اینکه با این حرکات عجیب نمیتوانم به او دل ببندم ، زیرا حقیقتا او در شان و شخصیت من نیست ، و اینکه جای شکرش باقی که فرزندی از او ندارم ، از تو میخواهم که تسلیم خواسته های او نشوی ، حتی اگر کار به دعوی بین ما برسد ، در ضمن شکی نیست که اموال و دارایی‌های هر پدری به وارثین او می‌رسد، و اینکه اگر من سهمی از خانواده دریافت نمایم ، این جانور آنرا بالا می‌کشد و چه بسا ،بلایی سرم بیاورد .

دعوت جمشید از اهل خانه وگفتگو با غلام :

جمشید در یک اقدام منحصر اهل خانواده به همراه دایی بزرگشان را به شام دعوت می‌نماید پس از صرف شام و میوه ، جمشید دایی را خطاب قرار داده و اظهار می‌دارد که من سه خواهر دارم که یکی از آنها همسر غلام عزیز میباشد ، قبل از فوت پدر ، من در جریان وام و بدهی‌های پدرم بوده ام و اینکه آن مرحوم از چندین بانک وام و تسهیلات دریافت نموده است که باید پرداخت می‌شدند که پدر فوت می‌کند ، به حضور دایی عزیز می‌رسانم که طی ماه‌های آینده ، که فرصت داشته باشم ، آنها را تسویه مینمایم ، آنگاه در حضور اهل خانواده زیر نظر مراجع ذی‌صلاح، برابر شرع و قانون تقسیم مینمایم ، آنچنان که حق هیچکدام از عزیزان ضایع نشده باشد .

غلام در حالی که بی قراری بر او مستولی شده بود و رنگ رخسارش برگشته بود ، گفت جمشید جان من اینک سه سال است که ازدواج کرده ام و شما بهتر از هر کسی میدانید که همچنان مستاجر هستم و باید قبول داشته باشید که حقوق من برای زندگی کفاف نبوده است و بارها از پدرتان ، قبل از ماه مساعده دریافت نموده ام ، حال در حضور دایی محترم عرض میکنم شما لطف کنید سهم شهناز را پرداخت نمایید ، تا امورات ما بگذرد ، اگر مقداری هم از آن بماند در فرصتی دیگر به ما لطف میفرمایید ، تا چنانچه برایمان مقدور شود یک سر پناه ، حتی اگر کلنگی باشد تهیه نماییم تا این چنین مستاجر و سرگردان نباشیم .

در اینجا و میانه این بحث ، تحمل شهناز ستودنی است که در حالی که کاملا می‌داند همسرش چه جانوری موذی میباشد ، لذا به خاطر رعایت حال مادر و تنها برادرش سکوت اختیار کرده و لب نمی‌زند. پروین خانم مادر بچه ها رو به غلام کرد و گفت همه ی ما با هم هستیم و بدان که هیچکس نمی‌تواند ریالی اضافه برداشت نماید ، تو و شهناز به یک اندازه در نظر ما عزیز و محترم هستید ، میتوانی چون سابق در کنار جمشید به کارت ادامه دهی تا پس از تسویه بدهی مرحوم ، هر کدام به حق و حقوق خود برسید .

آن روز به پایان رسید ، بحث پایان یافت ، جمشید با ماشین، شهناز و غلام را به خانه رساند ، دایی را نیز به منزل خودش رساند .

غلام پس از رسیدن به خانه مجددا بحث را آغاز نمود ، که شهناز به او گفت ، مگر نه اینکه همچون سابق کار میکنی و حقوق هم دریافت می نمایی ، لازم نیست خون خودت را کثیف کنی و اعصاب مرا هم خراب کنی ، قطعا همه ما به سهم خودمان خواهیم رسید ، پس بهتره عجله نکنی ، حالا بیا فکر کن ، پدر من هنوز زنده است . که غلام گفت : اگر پدرت در حیات بود ، آن حسابی جدا گانه بود ، حالا که به رحمت خدا رفته ، جمشید باید صادقانه و سریع وظیفه خود را عمل نماید . در اینجا شهناز حرفی نزد و به رختخواب رفت و خوابید ‌ غلام که بیقراری وجود او را گرفته و آرام و قرار نداشت ، به میان حیاط رفت ، بر روی یک صندلی نشست و شروع به سیگار کشیدن کرد .

در اینجا لازم است منصفانه بگوییم ، غلام خان تو که تا سه سال پیش در راهرو ساختمان‌های نیمه تمام شب را سحر میکردی ، چرا ناراحتی ، شهناز خانم ، آن زن بیگناه وارث است ، تو چه کاره ای ، تو چرا حرص میخوری ، شاید این خانم ریالی به کسی نبخشد ، این وسط تو چرا عصبی میشوی ، تو باید زحمت بکشی و هزینه خانه را تامین نمایی .

صبح روز بعد غلام در خانه ماند ، برخلاف روزهای قبل که صبح زود حجره را باز می‌کرد و کامیون تره بار تخلیه می‌نمود، کارش را تعطیل می‌کند، پس از صرف صبحانه به شهناز گفت : حالا که جمشید دست ما را در حنا گذاشته و حق ما را نمی‌دهد، به ولایت برمیگردم و تو که همسر من هستی اجازه نداری در این شهر بمانی تا روزی که جمشید سر عقل بیاید ، و تصمیم درستی بگیرد ، شهناز گفت ، هر چی تو میگی ، من همسرم را با دنیا معاوضه نخواهم کرد ، من با تو هستم ، هر جا گفتی می‌پذیرم، غلام گفت پس عزیزم لباسهای خودمون را در کیف بگذار تا من بلیط برای خرم آباد تهیه نمایم ، شهناز در جواب گفت ، پس لطفا من به خانه میرم تا از مادرم خداحافظی گرفته باشم ، غلام به شهناز گفت عزیز دلم آنجا که رفتی به مادر و خواهرانت بی احترامی نکنی ، خواهش میکنم با جمشید نیز به دیده احترام و محبت رفتار نمایی ، که شهناز گفت به جان تو به هیچکس بی احترامی نخواهم کرد ، من فقط از مادرم خداحافظی میکنم و بس .

شهناز لحظاتی بعد به مقصد خانه پدرش حرکت کرد و در دل گفت ، عجب احمقی هستی ، من چگونه با مادر و خانواده ام ژاژگویی و بی احترامی میکنم . پس از دقایقی به خانه پدرش رسید ، داخل شد و در را از پشت بست ، تا به راحتی مادرش را ببیند ، جمشید خندید و گفت ، خدای من ، هنوز کفن پدر من خشک نشده است ، شاه داماد به جای دلداری خواهرم ، کیسه ای آماده کرده تا سهم خواهر مرا به یغما ببرد و شهناز ما را آواره نماید ، مادرش گفت من آدمی به این پر رویی ندیدم ، بگو آخر مرد احمق این حق دختر من است ، اگر رفتار درستی داشته باشی ، شاید در این زندگی ترا یاری نماید . پروین خانم اضافه کرد ، حالا که با او به دیار غربت می‌روی، به او پرخاش نکنی ، که از داغ دل با تو درگیر شود و مانند گرگ درنده ناقصت نماید ، شهناز گفت مادر جان ، خیالت راحت باشه ، من قصد دارم که خود عامل این جدایی نشوم ، وگر نه میدانم با او چگونه رفتار نمایم ، جمشید گفت خواهر جان ، خونسردی خودت را حفظ کن ، اگر دیدی اذیت میشوی به هر طریق مرا در جریان بگذار تا کمتر از سه ساعت به سراغت بیایم .

شهناز گفت من در این مدت از راه سازگاری و حد اکثر مماشات و مدارا با او رفتار کرده ام ، که شاید از چموشگری دست بردارد و در ضمن باعث گسستن زنجیره این زندگی نباشم ، اما در نهایت بختی نیست که به آن امیدوار باشم ، حال تا ببینم خدا چه خواهد ، تا کنون، نهایت دقت و تلاش خود را نمودم تا با نرمش این خر در گل مانده را به راه درست سوق نمایم ، فعلا باید منتظر زمان ماند .

غلام و شهناز ساعت هفت غروب به زادگاه مادری همسرش رسیدند .خانواده غلام به گرمی از آنها استقبال و پذیرایی نمودند ، شام خوردند و به علت خستگی راه خوابیدند صبح روز بعد اقوام نزدیک غلام به دیدنشان آمدند ، چهره زیبای شهناز و تیپ منحصر به فردش همراه لبخند همیشگی، محبوبیت او را بیشتر کرده بود و بیشتر خویشان اعتراف نمودند که دیدن شهناز هر بار از قبل پر بهاتر است و برای هر کس می‌تواند خریدی تازه تر باشد ، چیزی که باعث محبوبیت شهناز شده است ، روی باز ، خنده بر لبها و احترام به دیگران است ، بسیاری از آنها از شهناز قول گرفتند که حتما یه خانه آنها برود ، که شهناز متقابلا تشکر نمود و گفت ، من سعی خودم را خواهم کرد ، شما به من لطف و محبت دارید .

غلام در حضور برادر و مادرش گفت احتمالا برای همیشه در محل بمانم و برای ادامه زندگی ، خود را با شغلی سرگرم نمایم ، زیرا در غربت شاید نتوانم به آرزویم جامه عمل بپوشانم . در اینجا شهناز گوش می‌کند و حضور دارد ، اما خیلی مؤدبانه، آنچنان که در ذات و اخلاق او تحمل و اخلاص وجود دارد ، سکوت را به پر گویی و گزاف ترجیح می‌دهد، غلام محرمانه به برادرش می‌گوید به حالت قهر و اعتراض به اینجا آمده و زیر بار ، آنچه او نامش را زور می‌نامد نمی‌رود، مراد به غلام گفت چنانچه بخواهد می‌تواند با پسر همسایه که کارش خرید و فروش دام است شریک شود و بدون شک ، اموراتش را تامین می‌نماید، که غلام اضافه می‌کند در صورتیکه آن کار نتیجه ندهد ، در همان روستا مغازه ای دست و پا خواهد کرد .

استارت نابسامانی مستقیم بین غلام و شهناز : اینک که غلام حجره را رها کرده و به زادگاه مادری آمده است ، باید مسئله، بین زن و شوهر نباشد تا هر یک بتوانند ، زندگی در روستا را تحمل نمایند .

غلام به آرامی کنار همسرش نشسته و به او می‌گوید با اجازه شما می‌خواهم در این شهرک به نوعی کاسبی روبراه کرده و فعلا در ولایت زندگی بکنیم ، شهناز می‌گوید میل با شماست ، هر طور صلاح میدانی ، اما به نظرم می‌توانستی در حجره سرگرم باشی ، تا در فرصتی مناسب به حق خودمان برسیم ، که متاسفانه تو دوام نیاوردی و خیلی شتابزده کارت را رها نمودی ، هنوز کفن پدر من خیس بود ، میخواستی با عجله سهم مرا اعاده نمایی ، به هر حال این تصمیم بیجایی بود که خودت گرفتی ، اینک باید جوابگوی نیازهای خودت باشی ، حالا بگو ببینم اینجا خونه پیدا میشه تا دست کم مزاحم آرامش کسی نباشیم ؟ همسرش گفت نه خونه کجا ، ما هم در جمع خانواده ، با آنها کنار آمده و امورات خود را می‌گذرانیم، تا زمانی که چیزی دستمون بیاید و بتوانیم برای خودمان سر پناهی بسازیم .

شهناز گفت عزیزم ، خانواده شما خیلی هم خوب و همگی مهربان هستند ، زن برادرت ، زیبا خانم ، خیلی گرم و با محبت است ، مادرت که جای حرف ندارد ، اما من به هیچ وجه همنشینی را قبول نخواهم کرد ، زیرا در دراز مدت باعث اختلاف و کدورت می‌شود، باز هم تکرار میکنم از خر شیطون پایین بیا ، تا برویم کرمانشاه کارت رو ادامه بدهی ، که این به نفع همه ی ماست .

در این میان غلام شتاب می‌گیرد و صدایش کم تا بیش بلند می‌شود و به شهناز می‌گوید، همین که گفتم ، سنگ در جای خودش سنگین است ، من آمدم و از جایم هم تکان نخواهم خورد . شهناز خیلی آرام می‌گوید عزیزم ، زندگی یک روز ، دو ، روز نیست ، من ضمن اینکه خواستار ادامه زندگی با تو هستم ، هر گز نمیتوانم همنشینی را هضم نمایم ، غلام با حالتی مشمئز گونه می‌گوید، اینه که هست ، پس باید بپذیری ، شهناز خیلی آرام و رعایت شده به غلام می‌گوید. واقعا اگر نتوانیم با هم کنار بیاییم ، ناچار باید روی قلبمان پا گذاریم و از یکدیگر جدا شویم . که مادر غلام با آوردن بساط چای ، این جر و بحث موقتا قطع می‌شود. ........ ادامه دارد .

چل درجه زیر پوست شب . قسمت هفتم

حمیدرضا رشیدی جمعه هفتم دی ۱۴۰۳، 15:48

یک سال از زندگی زناشویی شهناز و غلام می‌گذرد. هر روز کارگران به سرپرستی غلام ، زیر نظر مدیریت قاسم و حسابرسی جمشید ، کامیونهای تره بار را می‌پذیرند و به فروش می‌رسانند که در پایان روز، مزد خود را دریافت می نمایند .

روزی غلام و شهناز با تاکسی به منزل پدر رسیدند ، شهناز به خانه رفت و غلام با همان وسیله راهی حجره شد ، شهناز پس از برداشتن یک سیب روی میز ، برای خودش یک استکان قهوه ریخت و کنار مادرش نشست ، خیلی زود وارد بحث شدند ، شهناز گفت مادر جان

من حدث میزنم ، غلام منتظر اوضاعی ، همچون پیش آمدی و یا آبی گل آلود باشد ، تا با میل و سلیقه خود ماهی بگیرد . مادرش گفت : متوجه نشدم ، بهتر بگو ، شهناز می‌گفت غلام نقش بازی می‌کند، به عبارتی خودش را به موش مردگی زده ، تا روشنایی از پشت ابر نمایان شود و این نابکار به مراد دل برسد ، فعلا در لاک مهربانی و صداقت مشغول نشخوار زدن است ، تا به وقت خود مانند گرگ به گله بزند ، چیزی مثل بزن ، در برو ، شاید هم باور نکنی ، ولی همه خواهند دید ، که چه روباه مکاری وارد زندگی پدر من شده است ،

اما مادر بدان من نیت ، ریشه کن کردن این مرد را ندارم ، تنها آرزو دارم تمام رفتار و نیات قلبی او ، با خلوص نیت باشد و اینکه او را بهتر بشناسم ، وگرنه من قصد جدایی از او را ندارم ، مگر خود عمل ناپسندی انجام دهد و بانی جدایی گردد .

شبی بعد از شام شهناز و غلام مشغول گوش دادن به ترانه ای از حسن زیرک که از رادیو گرامافون پخش می‌شد لحظه ای شاد عجین با آرامش را می‌گذراندند، که زنگ در به صدا درآمد ، شهناز متوحش و حیران از این لحظه زنگ زدن ، به غلام گفت تو رو خدا من نای ندارم ، برو ببینم ، این صدای دیر موقع چه پیامی می‌تواند داشته باشد ، غلام درب حیاط را گشود ، خدای من ، این جمشید برادر شهناز بود ، که غلام پرسید ، سلام چه خبر ، خیر باشه ، جمشید با پریشانی گفت پدر حالش به هم خورده ، اوضاع مناسبی نداره ، اومدم تو و شهناز را به بیمارستان ببرم ، غلام و شهناز با عجله لباس پوشیدند ، که جمشید آهسته به غلام گفت ، پدرم سکته کرده ، چیزی به شهناز نگو ، حالا در طول راه شهناز مرتب می‌پرسید، ترا به خدا حال بابام چطوره ، که جمشید به او گفت چیز مهمی نیست ، شاید فشارش ، بالا و پایین رفته باشد . آن شب اهل خانه همگی در بیمارستان بودند و منتظر سلمتی حال قاسم بودند ، که پزشک به جمشید می‌گوید، پدر شما دچار فلج مغزی گردیده است ، که به نظر ، اوضاع خوبی ندارد و بدون شک در ساعت‌های آینده به کما خواهد رفت ، قاسم هنوز می‌توانست صحبت نماید ، اهل خانه با پدر ملاقات می‌کردند، و گویی آخرین مکالمات بین پدر و اهل خانه بود ، به دستور پزشک خانواده از بیمارستان خارج شدند و دست به دعا و برخی زاری می‌کردند. در نهایت پس از سه روز فوت می‌کند، جمشید مشغول مراحل مجوز دفن و خاکسپاری را انجام می‌داد ، غلام نیز حجره را به دست کارگرها و سرپرستی یکی از همسایگان میدان بار میسپارد ، مراسم پس از یک هفته خاتمه یافت ، جمشید و غلام مانند سابق حجره را کنترل می نمودند. حالا دیگر اهل خانه سیاه پوش به سوگ قاسم نشسته است ، چندی بعد مراسم چهلم برگزار گردید و اعضای خانه می‌بایست برای گذران امورات زندگی هر کدام می بایست به حال عادی خود برگشته و ادامه کار دهند. شهناز که اولین فرزند مسقل شده زمان حیات پدر بود ، احساس می‌کرد که پشتش شکسته و سد نفوذ ناپذیری که به آن دلگرم بود در کوران حوادث از دست داده است . با دلی شکسته و محزون ، همراه همسر راه خانه خود را در پیش می‌گیرد و روزگار عادی خود را رقم می‌زند.

ایام سپری میشد ، حالا دیگر دوران خلا وجود قاسم مدتهاست که آغاز شده است ، جمشید فرزند نان آور خانه به کمک غلام حجره را به خوبی اداره می‌کنند، غم پدر خانواده به حدی سنگین و دردناک بود که مدتها پرچم عزا بر در و دیوار نصب شده است . چندی بعد بزرگان و خویشان خانواده به همراهی همسایگان قدیمی ، اعضای خانواده را به آرامش دعوت نموده و از آنها می‌خواهند تا لباس سیاه را از تن خود خارج سازند .

مراسم سالگرد حاج قاسم نیز با حضور خانواده و خویشان ، همچنین خانواده غلام برگزار می‌شود و آنچنان که درخور و شایسته قاسم بود ، با صلابت برگزار و به پایان می‌رسد.

چندی بعد به توصیه مادر شهناز غلام و همسرش جهت پالایش روح و کاهش افسردگی شهناز از مرگ حاج قاسم ، به ولایت و زادگاه مادری غلام می‌روند تا روح این خانم جوان تسلی و اوقات خوشی برایشان مهیا شود ، زن و مرد جوان پس از مشایعت خانواده و استقبال از طرف خانواده شوهر ، مورد لطف قرار گرفته و همگی آنها را به شام و ناهار دعوت نموده و برخی روزها به کنار رودخانه برده ، مشغول ماهیگیری می‌شوند و یا اینکه ناهار خود را به در و دشت و کنار مزارع صرف می نمایند تا موجبات خنده و شادی شهناز جوان را به عمل آورده باشند .

از آنجا که روستای غلام مخابرات نداشت آنها جهت تماس با خانواده چندین بار به مرکز بخش می‌روند تا احوال خانواده را جویا گردند . پس از چندین روز گشت و گدار تصمیم گرفتند که به کرمانشاه باز گردند .

آنها به موطن خود باز گشتند و کار غلام در حجره چون سابق بر ریل عادی خود در حرکت بود . شبی غلام در منزل پدر همسرش شام را میل نموده و سرگرم میوه خوردن شد ، در آنها لحظه که سیبی را در دست داشت قسمتی از آنرا به مادر شهناز تعارف نمود و آهسته گفت : مادر جان ، من افتخار دارم که داماد شما محسوب میشوم و خدا را شاهدم ، جز محبت صادقانه از این خانواده ندیده ام ، در حقیقت پیشنهادی دارم که امیدوارم شما و جمشید خان بپذیری ، پروین خانم مادر شهناز گفت ، بفرما پسرم گوش می‌کنم ، غلام گفت مادر جان ، بیش از یکسال از مرگ حاج قاسم عزیز می‌گذرد، من مفتخرم علیرغم این مصیبت جانکاه که روح همه ما را غمگین ساخت برادر محترم من ، جمشید عزیز عقد نموده و به یاری خدا در آینده ای نزدیک عروسی خواهد کرد ، ضمنا .شما کاملا توجه دارید که من و شهناز مستاجر هستیم ، از آنجا که بیش از سه سال از زندگی ما گذشته و همچنان توان خرید خانه را نداریم ، به نظرم شما مادر عزیز پا در میانی نمایید تا جمشید سهم فرزندان را آنچنان که قانون و ضوابط حکم نماید ، مشخص کند تا ما هم بتوانیم ، دست کم ، خانه به دوش نباشیم ، آنگاه سرش را به سمت شهناز برگرداند و گفت ، خانم جان اگه دور از واقعیت عرض نموده ام ، شما قضاوت نمایید ، که شهناز خیلی سریع به مادر چشمکی زد و گفت اتفاقا درست میفرمایید . مادرش که متوجه حرفهای غلام و حرکت شهناز شده بود گفت اتفاقا پیشنهاد درستی است ، در اولین فرصت جمشید را توجیه میکنم که برابر قانون و شرع کار را دنبال نماید ، لحظاتی بعد غلام و شهناز از خانواده خداحافظی نموده و به سمت منزل به راه افتادند . چند روز بعد غلام و شهناز با تاکسی به خانه پدری رسیدند که شهناز پیاده می‌شود و غلام با همان وسیله به سمت میدان بار می‌رود ‌ شهناز پس از احوالپرسی با خانواده به مادرش گفت من به عمد ، این چند روز نیامدم ، تا غلام آسوده باشد و فکر نکند من با خانواده نقشه و یا حرفی خلاف میل او دارم ،

او ادامه داد مادر جان من می‌دانم که این حرف غلام درست و حقیقت دارد ، اما از آنجا که من هنوز فرزندی ندارم و این مرد تا کنون در شرایطی قرار نگرفته ، تا بدانم چه در چنته دارد ، عجله ای برای این برنامه ندارم تا او در این کوران مورد آزمایش واقع نشده باشد من ادعاهای او را کنسل میکنم ، در ضمن تامین مخارج یک زندگی به عهده همسر میباشد ، لازم نمیبینم به جای من تصمیم گیری نماید .

راستی مادرجان به یاد داری ، قبل از فوت پدر ، گفتم که من هنوز هم این مرد را نشناخته ام و شاید ، اعمالش تماما نقشه و آب زیر کاه باشد ، که مادرش گفت ، درسته دخترم ، خودم حدسش را میزدم .

دنباله زندگی کاظم و طلا :

در ادامه گفتگو با دوستم و چگونگی زندگی و اوضاع و احوال مارال ، به یاد چندین سال قبل افتادم ، آن همه شب و روزهایی که شهرام با زن عمو خلوت می‌کرد. ماحصل آن خلوت کردن‌های ممنوعه ، حال و روز متشنج مارال بود ، که در بطن وجودی این جوان بی گناه به جریان می افتاد. صحبت ما به پایان رسید ، زیرا گرم تماشای برنامه جشن بودیم ، طلا خانم که امروز بهترین لحظه، عمرش بود ، با قدرت هر چه تمامتر ، هیکل پیر و فرسوده خود را حرکت می‌داد، تا به خاطر عزیزش دستی بر آتش این سور و سوت داشته باشد و باعث ایجاد شوق و رغبت تماشا در شرکت کنندگان باشد ، در این احوال چشمم به شهرام افتاد ، او نیز خندان و شاد به طرفم آمد ، در آغوشم کشید و بوسید ، او و من متقابلا احوال کار و زندگی یکدیگر را جویا شدیم ، که گفت امیر جان افتخار بده ناهار و شام این مراسم در کنارت باشم ، من نیز قبول کردم ،کادویی که از قبل تهیه نموده بودم را به شهرام و طلا که نزدیک هم بودند تقدیم کردم و برای مارال خوشبختی و سعادت را آرزو کردم ، که آنها ضمن معرفی من به مارال تشکر و قدردانی نمودند . از آنجا که احساس خستگی داشتم پس از صرف ناهار به خانه برگشتم .

مارال روی ریل زندگی امور می‌گذراند. و هرچند ماه یک بار همسرش را جهت دیدار با پدر و مادرش به خرم آباد می‌برد، در یکی از این سفرها که به قصد بازگشت به شهرک حرکت می‌کند، قبل از خارج شدن از فضای شهر مقداری لباس در سایز و مدل‌های مختلف جهت مغازه اش خریداری می‌نماید و صندوق عقب ماشین و صندلی‌های پشت را همگی از پارچه و لباس پر می‌نماید بطوریکه جای سوزن انداختن در آن اتوموبیل به چشم نمی آید و به نحویکه دید راننده از این ازدحام ناکافی می‌گردد.

مارال که به قصد خروج در آزادراه قرار می‌گیرد، ناگهانی عکس خروج را وارد می‌شود، رانندگانی که از روبرو در حرکت هستند ، با چراغ زدن این خلاف را یاد آور می‌شوند، مارال در معرض یک اشتباه قرار می‌گیرد، ناگهان بیماری و استرس عود می‌کند، استفاده از دارو برایش سخت و ناگوار می‌گردد، به فکر گردش به عقب می افتد ، با انجام این عمل و نداشتن دید کافی طعمه ی برخورد با کامیونی که گویا راننده اش در حال استعمال مواد مخدر است می‌گردد، که در لحظه خود و همسرش در زیر چرخهای عظیم هیجده چرخ متلاشی میگردند ، خبر این حادثه تلخ در شهرک می پیچد ، زن و شوهر جوان که هنوز شش ماه از پیوندشان نگذشته است ، غم عظمایی را در ولایت خود کربلایی می‌کنند ، که در این عزا ، طایفه ای به ماتم می نشیند ، طلا آن زن جوان دو دهه پیش از داغ حادثه موهای سر خود را می تراشد و پیراهن را از یخه تا زانو پاره می‌کند، بطوریکه سنگ خارا یارای تحمل این درد گران را ندارد هنوز مراسم چهلم مارال و همسرش نرسیده بود که طلا در یک غروب غم انگیز به روی زمین می افتد و تا روز بعد کسی خبر از مرگش ندارد ، پسر همسایه که با برادرش در حال بازی هستند ، توپ را به پشت بام شوت می‌کنند، که یکی از این دو بچه بازیگوش که قصد رفتن به پشت بام دارد ، جسم بی کس طلا را بر روی زمین کف حیاط می بیند آن کودک هراسان پایین می آید و به مادر خودش و همسایه ها این خبر جانسوز را جار می‌زند، و اینچنین پرونده خانواده کاظم جوشکار بسته می‌شود. از توجه شما سپاسگزارم ادامه دارد ....

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها