صخره های زاگرس هم گریستند ، قسمت هفتم
اتوبوس همچنان با نعره های خشمناکش ، گردنه های نفس گیر را می پیمود ، پروین ، هر چند دقایقی ، پای بی حس شده خود را که کیوان روی آن خوابیده بود را ، جابجا میکرد.
به یاد آورد روزی که ارسلان، ساعتی زودتر از کار روزانه فارغ شده بود و برای ، صفای وجود ، دوش آبی گرفت و سرو صورتی صفا داده و موهایش را خشک میکرد.
در حالی که با رایحه ای خوش بو ، خودش را ، شاداب مینمود در کنار م نشست و عاجزانه میگفت: پروین جان شاید خداوند پنجرهای گشوده و بخواهد مرا از این کارگری نفس گیر نجات دهد ،اخم هایت را باز کن و مرا از این سفر منع نکن ، زیرا چاره ای ندارم ، در حالی که در برابرم زانو زده و با نوازش موهایم التماس میکرد، دست و پایم را بوسید و گفت : تا رضایت ندهی از این منزل قدمی برنمیدارد، در حقیقت ارسلان با هر ترتیبی میخواست که از من رضایت باطنی و زبانی بگیرد که در نهایت ، لبخندی زدم و گفتم ، برو ، خدا به همراهت .
تعطیلات نوروز ، من و این طفل بیگناه که در انتظار پدرش روزهای سیاهی را شروع و استارت زده ایم .
علیرغم همسایگان که بهار گل سرخ و رقص صنوبران مست از بوی طبیعت ، سر بر شانه همسر ، روزهای نخستین بهار را جشن میگیرند، هفت سین سفره من ، مرثیه خوانی، شده است ،
در حالی که طفل خود را روی تشک خواباند ، پستانک در دهانش گذاشته و مشغول کارهای روزانه میشد ، کیوان دستانش را حرکت میداد، پا میزد و گهگاهی گریه سر میداد، کسی چه میداند، شاید بهانه پدرش را میگیرد، مادر با نگاه به یادگار همسرش، اشک از چشمانش سرازیر میشد ، به جای سرود ، پسر پسر قند و عسل ، مویه میخواند.
در این ماه زیبای سال ، تمام موجودات حال و هوای خاص خود را داشتند و هر کدام به سلیقه خود ، نغمه شادی سر میدادند .
طلوع زیبای خورشید بر گیاهان و درختان تابیده و لاشه آنها را از شبنم آبستن کرده و باعث طراوت و شادابی طبیعت میشد ، حشرات گرده افشانی میکردند، زنبور عسل به فرمان ملکه ، شهد ، مفیدترین گیاهان را به کندو میرساند، بزرگترها به کودکان و همسران خود عیدی میدادند، کسی از همسر ارسلان و بازماندگان باقر خبر ندارد ، در کمتر از ده روز دو جوان سلاخی و ترور میشوند .
هیچکس از اشکهای زلال و فقیرانه، کیوان خبر ندارد ، در واقع شاید کیوان، آن طفل یتیم تمام این مصیبت را خبر دارد و احساس میکند، زبان بازگفت را ندارد ، اما بدون شک در نهانخانه دلش ، جا گرفته است .
ارسلان و باقر در دو گورستان به خاک سپرده شده اند ، از آنجا که منطقه بومی هستند ، هر کدام در مراسم پایان هفته آن دو جوان شرکت میکنند و همسران هر دو مقتول یا یکدیگر آشنا شده و با هم ابراز احساسات میکنند، سروناز به لحاظ مسیر طولانی ، یک هفته در میان به مراسم میرسد.
پروین بر مزار همسر با سوز دل فریاد میکشید ، خدایا کدام روزنه و پنچره از کلبه فقیرانه ام باز بود که این چنین سیه روزی و مصیبت وارد زندگیم شد . کفاره کدام گناه را پس میدهم ، من دختری پانزده ساله و یتیم بودم ، دامنم در تمام عمر از پلیدی و خیانت دور بوده است ، این قهر مهیب و صاعقه تلخ از کجا دمید که من را که بیشتر شبها نان خالی میخوردم را به کام سیه روزی کشاند و در آتش سوخت .
سهیلا همسر داغدار باقر ، که به احترام پروین به آن گورستان آمده بود به او چنین گفت : شبی که ارسلان و ابراهیم قرار گذاشته بودند ، از قبل به باقر پیشنهاد دربستی داده که او نیز بدون اینکه مقصد را بداند پذیرفته بود ، بدان اگر آن مرد را میشناختم به باقر اجازه آن سفر را نمیدادم، زیرا بعدها ، فهمیدم که این خانواده پلید و خائن هستند .
سفر بعد که همسر شما در غار منتظر ابراهیم به انتظار مانده بود را باقر این چنین بیان کرد : او به همسرم گفته بود ، تو که از قبل مرا میشناسی ، من در این سفر به همه گفته ، که نام من عباس است لطفا مرا عباس خطاب کنید و به جایی نگویید . فردا من و شما به سر وقت، ارسلان میرویم، باید به من قول بدهی آنچه مشاهده نمودی را در سینه خود حفظ نمایی .
همسرم باقر میگفت من فکرش را نمیکردم که این مرد نقشه قتل و آدم کشی دارد ، که پس از رسیدن ، لحظاتی بعد دست مرا گرفت و از صخره بالا برد و با جسد غلطان به خون ارسلان هنگ کردم و زبانم بند آمد و در حقیقت به لحاظ خوفی که داشتم، بر آن شدم که زبان در کام نگه دارم تا ببینم این ابر سیه فام تا کجای منطقه را زیر قهر و غضب خود سر به نیست خواهد کرد .
در نتیجه ، از کشتار کوتاه نیامدن و پا را فراتر گذاشته و باقر بیچاره را ترور نمودند .
من به شما خواهر عزیز سفارش میکنم و عاجزانه طلب مینمایم، از آنجا که فرزندان من و شما کسی را نداریم تا بر آنها فائق آید ، این موضوع را در چاه دفن نماییم .
لازم به توضیح است از آنجا که برخی با قدرت پول ، حقایق را تحریف میکنند و مافیایی ترور و سلاخی مینمایند و آن دجالان مدارک را امحا نموده اند زبان در کام خفه نماییم .
پروین گفت فرمایش شما را قبول دارم ، از شما خواهر عزیزم میخواهم که در فرصتی دیگر مادرم را توجیه نمایید ، زیرا من هم چون شما حامی مطمئنی ندارم ، یک برادر دارم که به خاطر مادرم او را در این دام گرفتار نمیکنم و برادران ارسلان در چنگال اعتیاد دست و پا میزنند و بدون شک تحمل یک شب بازداشت را ندارند که من ناگزیرم در مقابل این بازیگردان مافیایی سکوت نمایم .
روزگار چون برق سپری شد ، هفته قبل مراسم چهلم ارسلان برگزار گردید، سرنوشت به جای وعده های ارسلان که زندگی در شمال و سفر مکه را در سبد آرزوهایم گذاشته بود و رؤیاهای طلایی را در گوشم زمزمه کرده بود ، یک شبه به تاراج رفت ، با مرگ همسر محبوبم ، تار و پودم بر باد رفت و میرود تا جوانیم را در آوارگی رقم بزند .
شاید اگر کوچکترین تکیه گاه امنی داشتم و به برادران و خانواده همسرم امیدی می بود ، چرا یک زن جوان به تاریکی و غربت پر خطر و حادثه خیز مهاجرت نماید .
اگر در پس این شب تار و خاک نفرین شده و گور آرزوهایم چشم اندازی روشن و دست نوازشگر ی کودک یتیم مرا پناهی بود ، سرزمین مادری را وداع نمیکردم .
هنوز هم در گوشم نجوا میشود که پایان شب سیه ، سفید است ، اما بگویم که در این زندگی گذشته ، سیاه پشت سیاه ، برایم جلوه میکرد و دریغا که این شعر زیبا در خصوص من صدق نداشته و گویی ، سفیدی با من پدرکشتگی مطلق دارد ، زیرا ، ارسلان برایم نه یک همسر ، او زیباترین تصنیف و در کنارش چایم سرد میشد و گرمای وجودش پس از ماهها کوچ ابدی ، هنوز هم بدنم تشعشعات سینه و بازوان آن نازنین را دارد ، و دیگر هیچ .......
ادامه دارد .........