وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

چل درجه زیر پوست شب . قسمت ششم

حمیدرضا رشیدی جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳، 14:14

ادامه غلام گچکار: مادر شهناز اضافه نمود ، دخترم خوب کاری میکنی که منو در جریان می‌گذاری، ولی باعث می‌شود تا احساس نا امنی مداومی در وجودم ریشه نماید ، کاش زودتر منو در جریان میگذاشتی تا با پدرت صحبت می‌کردم و تا وقت داریم از این باتلاق خارج میشدیم .

راستش را بخواهی مادر جان ، در خانه پدری ، ما سه دختر بودیم و هر سه به سن بلوغ رسیده بودیم ، و اینکه نخواستم سدی مانع خواهرانم باشم ، وانگهی پدر من مرد خوش قلب و مهربانی هست ، دلم نیومد ، غرور پدرم جریحه دار شود ، اضافه بر این غلام ظاهرا خوش تیپ و سر به راه بود احساس نمودم میتوانم با این مرد زندگی آرامی داشته باشم ، حال هم به فکر جدایی نیستم ، همچنان امید دارم که زندگیم را بسازم .

این انتخاب خودم نبود ، بلکه اتفاق و سرنوشت او را به من نزدیک کرد ، باور کن با این فرهنگی که غلام دارد ، از برخورد با دوستان قدیمی خودم دوری میکنم ، جایی هم که مهمانی برویم حرفی واسه گفتن ندارد ، زوج زندگی باید حرف واسه گفتن داشته باشند و مکمل هم باشند ، تا ببینم سرنوشت ما را تا کجا بکشاند .

دیداری با شهرام : اواخر بهار ۶۳ خورشیدی در خانه نشسته و رادیو گوش میدادم ، راحت و ریلکس به آینده خودم فکر میکردم که به یکباره ، یاد شهرام افتادم ، اگر چه از آن چند بازدید قبل خاطره خوشی نداشتم ، اما حسی در من ایجاد شد که جلو دارش نبودم ، ده روز قبل در مغازه شهرک او را دیده بودم که برای خانه عمویش خرید می‌کرد، ضمن احوالپرسی از من خواست که به دیدنش بروم

من شهرام را به خاطر خون گرمی و محبتی که نثارم می‌کرد دوست داشتم ، اما از روزنه ای دیگر ، او را شماتت میکردم ، زیرا من از تجاوز و خدشه دار کردن آبروی دیگران در تضاد بودم ، ولی از حمایت و خدمت به حقوق افراد و انجام خدمات شایسته و مجاب احساس آرامش و غرور میکردم . به هر حال تصمیم گرفتم که حدود عصر او را ببینم و قبل از شام به خانه برگردم .

متاسفانه کاری برایم پیش آمد و مادرم مرا فرمان داد که جایی نروم و امروز به کمک پدر تختخوابهای تابستانی را از انبار بیرون کشیده و در جای هر ساله قرار دهیم ، زیرا در اواخر بهار و فصل تابستان نمی‌توانیم در خانه بخوابیم ، ما در منطقه ای زندگی می‌کنیم که شبها باید در فضای آزاد و یا پشت بام بخوابیم ، مضاف بر اینکه در آن زمان برقی در کار نبود که به راحتی از وسایل خنک کننده استفاده کرده باشیم ، به گوشمان رسیده بود که طی دو سال آینده به شهرک ما هم برق داده می‌شود، کار انجام گرفت و می بایست جهت دیدن شهرام وقت را تغییر دهم .

من در خصوص انجام کارهای شخصی وقت شناس بودم و دقت میکردم که وظیفه شناس باشم ، اما زمانی که مادرم فرمانی صادر می‌کرد و یا پدرم دستوری داشته باشد ، بدون معطلی کار خودم را کنسل میکردم ، تا پدر و مادرم را نگران و به عبارتی دلشان نشکند .

شب فرا رسید با عجله شام خوردم تا به دیدار شهرام بروم ، کفش هایم را پوشیدم و به راه افتادم ، دقایقی بعد به منزل عمو کاظم رسیدم ، کلید را از جیب بیرون کشیدم تا با ضربه زدن به شیشه یکی از اعضای منزل خبر دار شود و در را برایم باز نمایند ، اما به نظر می آمد که درب حیاط باز است ، لذا من اجازه نداشتم که بی خبر وارد شوم ، از روزنه در، تختخواب یکنفره شهرام را دیدم که از سر شب رختخواب بر روی آن پهن شده بود ، به نظرم ، تا خنک شود و برای خوابی دلچسب مساعد باشد ، قدری عقب کشیدم و اینکه پنجره پشت توجهم را جلب نمود و نشان می‌داد که داخل اتاق نورانی است و کسانی نشسته باشند ، یک لحظه در فکر رفتم ، پس چرا درب حیاط نیمه بسته است ، من از پشت دیوار که سطحی نا هموار بود ، بطوریکه پستی ، بلندی کنار دیوار مشهود و نمایان بود ، من در نقطه ای بلند قرار گرفتم تا به پنجره مسلط شده و ضرباتی به شیشه بزنم و آمدن خود را به شهرام برسانم ، با کلید چند ضربه به شیشه وارد نمودم ، خبری نشد ، اما در خصوص درب نیمه بسته ، حدس زدم عمو کاظم با موتور بیرون باشد ، برای خرید و شاید هم پمپ بنزین رفته باشد ، و اما چرا در این شب و جاده شلوغ و چشمان کم سو آن پیرمرد ، اینها همه افکاری بود که به ترتیب از ذهن من می‌گذشت، حال با این قد بلند من و در سطحی مناسب پایم را گذاشتم و چند سانت خود را بالا بردم تا اتاق را ورانداز کنم و دست کم علت تاخیر را بدانم که با صحنه ی بهت زده و نامطلوبی که از عقل و شرف به دور است روبرو شدم ، سایه شهرام و طلا بر روی دیوار سفید افتاده بود که ایستاده ، از کمر همدیگر را در آغوش گرفته بودند ، بطوریکه گویی یک صحنه از سینمای هالیوود را تماشا میکنم .

خیلی سریع پایین آمدم ، حالا دیگر جای شک و شبهه نبود ، بر من مشهود شد که شهرام و طلا بطور حتم رابطه جنسی و تنگاتنگ دارند ، و ایراد کار از آنجاست که عمو کاظم آگاه و یا ناخودآگاه دست آنها را باز گذاشته، تا کار به اینجا رسیده است ، به نظر می آمد عمو کاظم برای انجام کاری و یا خرید چیزی بیرون رفته باشد ، بسته نشدن درب هم نشان این است که بیرون بودن کاظم طولانی نیست و فورا بر می‌گردد، و این زن و مرد نابکار ارتباط نزدیکی دارند و شک ندارم رفتار در این ساعت نیز یک تنوع میان برنامه باشد ، من از آن لحظه پایم را برای همیشه از ارتباط با شهرام قطع نمودم و جدآ، هیچ رغبتی برای ادامه دوستی با این انسان نداشتم.

در آن روزگار بنا به دعوت یکی از دوستانم به تهران رفتم و در یک شرکت راه سازی مشغول به کار شدم . چندی بعد که به عنوان مرخصی و سرکشی به پدر و مادرم به زادگاه مادری به ولایت آمدم ، که به گوشم رسید شهرام در ذوب آهن اصفهان مشغول به کار شده است .

اینک قابل نقد است که کاظم از همسر اول خود که زن جوان و میانسالی بوده صاحب فرزندی نشده است ، که چندی بعد با طلا خانم ازدواج می‌کند و حدود دوازده سال از او نیز صاحب فرزندی نشده است ، در اوایل دهه شصت پای شهرام به خانه کاظم باز می‌شود و قریب دو سال به خانه عمویش در رفت و آمد است ، به بهانه کمک به عمو ، سالانه سه بار به این خانه می‌آید و هر بار دو ماه در منزل عمو جا خوش می‌کند، با زن عمو دوست و مانند عسل به هم مهر می ورزند ، چندی پیش خبر حامله شدن طلا زن کاظم در شهرک ظنین انداز می‌شود، که چندی بعد صاحب فرزند پسری می‌شود که نام مارال را بر روی او می‌گذارند.

چند سالی گذشت ، پروژه ای که در آن مشغول به کار بودم به پایان رسید ، دوست مهندس من گفت به یاری خدا ، کار جدید را که پیمان نمودم و مراحل عمده آنرا عبور کردم حتما شما یکی از عوامل من خواهی بود و به موقع ترا در جریان شروع آن قرار میدهم ، طلب خود را وصول نمودم و به سرزمین اجدادی باز گشتم .

روزی خواهرم که در نزدیکی ما زندگی می‌کرد گفت امیر جان امروز کار دارم ، لطف کنید و به جای من به مدرسه برو و پیمان را به خانه بیاور ، قبول کردم و چند دقیقه مانده به وقت تعطیل ، به دبستان رفتم و چشم به راه خواهرزاده ام پیمان شدم ، زنگ به صدا درآمد و او با چند نفر همکلاسی از دبستان خارج شدند ، به یاد دوران مدرسه خودم افتادم و در حقیقت دلم برای آن دوران شیرین کودکی تنگ شد ، که پیمان با دایی گفتن زنجیره افکارم را برید و داخل شد ، به من سلام کرد و می‌گفت دایی امیر ، این پسر دوست من است ، به او هم دست دادم و به هر دو آفرین گفتم ، نام آن پسر را پرسیدم که پیمان گفت ، دایی امیر این پسر اسمش مارال هست ‌. با پیمان به خانه خواهرم رسیدم ، که پیمان گفت مامان ، مارال را به دایی امیر معرفی کردم ، از خواهرم پرسیدم ، دوست پیمان پسر ، کی بود که خواهرم گفت آن پسر کاظم است که بعد از انجام دو زندگی خدا این بچه رو به او داده ، برای کاظم خوشحال شدم ، در آن لحظه یاد شهرام و آن شبها و شوخیهای بی‌جای او با طلا افتادم و آن دوران برایم تداعی شد .

چندی بعد از طرف مهندس پیام رسید که کار جدید شروع شده است ، من به تهران رفتم و مشغول به کار شدم ، چند ماه گذشت که به اولین مرخصی پس از شروع کار جدیدم آمدم ، با انتخاب خودم و توصیه پدر و مادرم ازدواج نمودم و صاحب سه فرزند شدم . پیمان پسر خواهرم بزرگ شده بود و قد می‌کشید، چندی بعد خبر فوت کاظم راشنیدم ، برایش ناراحت شدم .

چرخ زمان در حرکت و روز از پی روز دیگر ، موهایم داشت خاکستری میشد ، دوستان می‌گفتند مارال در حال کوبیدن خانه ی قدیمی پدر است و در اطراف آن مصالح تهیه نموده و خانه را از نو می‌سازد، که این کار نیز به سرعت انجام گرفت و خبر آن در شهرک پیچید و حالا چند سالی است که برق به روستا رسیده و گویی محله ما پیراهن عید خود را به تن کرده است .

خبر عروسی مارال از کوچه و برزن در گوشها پیچید ، از آنجا که مردم شهرک همگی با هم فامیل و نسبت خویشاوندی دارند و یک محیط نامحدود نیست به راحتی اخبار بومی در دسترس همگان قرار می‌گیرد، به محله عمو کاظم رفتم ، خانه و کوچه را چراغانی نموده بودند ، نوازندگان محلی مشغول نواختن ساز و دهل بودند ، قرار بود که تا ساعاتی دیگر عروس را به خانه داماد بیاورند ، اقوام همگی در صفی بزرگ و منظم مشغول رقص محلی بودند ، در یک چشم شهرام را پس از سالها مشاهده نمودم ، موهایش خاکستری شده و به رسم طبیعت دوران میانسالی خود را استارت زده بود ، شهرام در راس صف قرار گرفته و سر چوبی گرفته بود ، طلا به شوق عروسی مارال در صف واقع شده و در حالی که دست راست خود را بر روی شانه شهرام قرار داده بود به رسم رقص محلی جثه چاق شده اش را به حرکت در می آورد ، تماشاگران ، شهرام را که سرکوبی می‌گرفت مورد تشویق قرار داده و برایش کف می‌زدند، طلا که از مدتها مسلول بود زودتر خسته میشد و به سرفه می افتاد ، یکی از تماشاگران می‌گفت طلا به لحاظ بیماری ریوی تا کنون چندین بار در بیمارستان بستری بوده است .

من در حالی که به دیوار تکیه داده و مراسم جشن را تماشا میکردم صدای سلام یکی از دوستان هم ولایتی تمرکزم را به هم زده و با من روبوسی نمود ‌. با من گرم صحبت شد و گفت طلا با اینکه سن و سال زیادی ندارد از مدتها پیش مسلول شده است بطوریکه ، پنجاه متر پیاده روی او را از حال عادی خارج می‌سازد.

و اینکه مارال نیز ضمن اینکه جوان محبوب و خوش برخوردی است مقداری متوحش و نوعی بیماری ترس گونه او را در بر گرفته است که تا کنون چندین بار به متخصص اعصاب و روان مراجعه داشته است . اما چون مشغول به کار و فعلا جوان است بیماری کم اثر ، و پزشک به مارال گفته که بیماری تو چیز بسیار مهمی نیست لذا باید مواظب خودت باشی .

این حرف دوستم مرا به یاد سالهایی انداخت که به واسطه دوستی شهرام با خانواده عمو کاظم در رفت و آمد بودم ، بدون شک نطفه مارال حرام و نا بجا است ، طلا درخت بیماری بود که میوه ی ممنوعه تولید کرده است و مارال یک نتیجه ی بی گناه است که از یک عمل ممنوعه و ناپسند حاصل شده است . ادامه دارد .... از تحمل شما سپاسگزارم .

چل درجه زیر پوست شب .قسمت پنجم

حمیدرضا رشیدی پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳، 0:53

من و شهرام توافقی کوهنوردی را به روز بعد موکول نمودیم ، از شهرام خداحافظی گرفتم و از اتاق خارج شدم ، در حالی که هنوز در آستانه در اتاق بودم ، طلا خانم سر رسید و گفت امیر جان ، این چه موقع رفتنه ، لطفا افتخار بده و تشریف داشته باش ، ناهار درست میکنم ، امروز در خدمت باشیم ، که من تشکر نمودم و گفتم : این ساعت کار دارم و باید برسم که مجدد خداحافظی گرفتم و از آنجا خارج شدم .

همچنان که گام برمی‌داشتم، بطور طبیعی یک حس ابراز انزجار بر من غالب شد که در لحظه برچهره ام اثر گذاشت وسگرمه هایم درگیرشدند ، در حین قدم گذاشتن بر پیاده رو، نخست کاظم را محاکمه کردم ، که عمو کاظم خانه خراب بشوی ، این دیگه چه جور زندگی کردن است ، این زن هوایی شده و کار دستت می‌دهد، این عدم مسئولیت تو و وجود یک جوان با طراوت در کنار بستر تو ، غوغای جنسی به همراه دارد ، آخر مرد حسابی این جوان زندگی دارد ، آینده دارد ، پدر و مادری بی فکر دارد ، حتی اگر کار تو درست و از روی خوش قلبی باشد و نخواهی از قدرت خودت استفاده نمایی ، فردا مهار هر کدام از طرفین برایت غیر ممکن خواهد شد ، آخر مگه میشه یک جوان مجرد زن جوانی را احساس کند و تحریک نشود ، شهرام و این زن جوان و شیطان تو ، هر دو باهم یک انبار باروت و هر لبخندی نیز یک مواد آتش‌زا است که دودمانت را بر باد میدهد مرد ناحسابی از خواب غفلت برخیز که وقت تنگ است و گرگ بیدار . و اما شهرام بدان ، این پیرمرد عموی توست ، برادر پدرت ، همخون پدرت ، چگونه به خودت اجازه می‌دهی و خیلی محکم ، رانهای او را در میان ، بازوانت می فشاری ، مگه میشه متعاقب آن این زن تحریک نگردد و در دل آنرا به یاد نیاورد ... وقتی به خود آمدم که به خانه رسیده بودم .

روز بعد به دنبال قولی که داده بودم به سراغ شهرام رفتم ، هر دو بار و بنه کوهنوردی را به دوش گرفتیم و روانه کوه شدیم ، تلخی هر دو خاطره هنوز در زاعقه ام بود هر دم تصمیم گرفتم که لب به اعتراض بگشایم و از شهرام بپرسم تاکی میخواهی در خانه عمو بمانی ، این پیرمرد را به کجا میخواهی بکشانی ، این رفتار فرجامی ندارد . بعد اینکه ، این خانم مادرت که نیست ، خواهرت هم نیست ، اگر چه هیچ گبری با خواهر و مادر خود این شوخی و برخورد را نخواهد کرد ، اما هر بار که شتاب میگرفتم و دور ورمیداشتم ، خود را کنترل میکردم ، به هرحال به قله رسیدیم .

با لذت از رسیدن به قله ، در همان اطراف هیزم های خشک آنجا را تهیه نموده ، آتش مناسبی برقرار کردیم ، چای را رو به راه نمودیم ، غذا را گرم کردیم و از دست‌پخت طلا خانم که گویی برای عزیزترین عزیزش مهیا کرده بود تناول نمودیم ، چای خوردیم ، با یک دوربین عکاسی که شهرام به همراه داشت چندین قطعه عکس گرفتیم ، در نهایت غروب شاد و سرحال به خانه برگشتیم .

دنباله سرگذشت غلام گچکار : اردیبهشت سال ۱۳۴۳ خورشیدی از راه رسید غلام همچنان در حجره مشغول بود ، محصولات بهاری روز، به میدان میوه و تره بار وارد می‌شد، ارباب در پشت میز حساب و کارگران مشغول تخلیه و خریداران با دقت و وسواسی میوه ها را نگاه می‌کردند غلام نیز با صدای نکره ی خود ، تره بار تازه لرستان را جار میزد . مشتریها هر کدام به فراخور خرید می‌کردند و با وانت ، گاری و غیره به محل مطلوب خود می‌رساندند.

درست در این زمان بود که قاسم شیفته زرنگی و چابکی غلام شده بود ، در اینجا با همسر و فرزندان خود مشورت نمود که هر کدام از دخترانه راضی باشد بنا به خواست خود با غلام که جوان پاک و سالمی است ازدواج نماید . اینک شانس به غلام رو کرده و او سوار بر اسب مراد دوران را سپری می‌کند کسی که تا دیروز در کنج ساختمان‌های نیمه کاره می‌خوابید، حالا عزیز مصر شده است شانس و اقبال مختارش می نمود که به سلیقه ی خود دختری تحصیل کرده انتخاب نماید . قاسم به غلام گفت تو هم چون فرزندم عزیز هستی ، هرکدام از این سه دختر که چشم ترا گرفته باشد به ازدواج با تو در می آورم . غلام در حالی که دست ارباب خود را بوسید گفت من توان انتخاب دختران تو که هر یک از دیگری زیباتر است را ندارم ، به طور کلی من آن جسارت را ندارم و این برای من سخت و جانکاه است که انگشت انتخاب به سمت فرزند ارباب و ولینعمت خودم بگیرم ، در ضمن من نه قدرتی و نه پولی و نه اینکه ماوایی دارم ، پس چگونه این اجازه را به خود داده باشم . حاج قاسم گفت غلام جان من چیزی از تو نمی‌خواهم و بدون انتظار به تو کمک خواهم کرد ، تنها یک خواسته دارم و آن اینکه ، دست پاک و به دخترم وفادار باشی ، در اینجا غلام دو دست خود را روی هر دو چشم میگذارد و می‌گوید اگر جانم را بخواهی از تو دریغ نخواهم کرد ، سلوک و رفتار درست وظیفه ی هر مردی است که آن هم سعادت می‌خواهد ‌. که حاج قاسم با اعتماد به نفسی ستودنی به غلام گفت ، من با شهناز صحبت میکنم و به امید خدا او را راضی خواهم کرد ‌ که در اینجا غلام یک بار دیگر با اصرار دست ارباب را بوسه می‌زند. قاسم یک بار دیگر با اهل خانه به مشورت می‌پردازد و در نهایت شهناز دختر بزرگش را جهت ازدواج با غلام قانع می‌کند.

حاج قاسم در یک روز تعطیل مراسم عقد را در منل خود مهیا می‌کند و با حضور خانواده و برادر بزرگ غلام و مادرش آن دو را به عقد هم در می آورد ، در طول یک ماه جهیزیه شهناز را آماده می‌کند، دو ماه بعد با حضور اقوام و خویشان دو خانواده جشن عروسی برقرار و زوج جوان را روی ریل خوشبختی روانه می‌سازد ‌

برادر غلام، او را نصیحت می‌کند که قدر خوشبختی خود را بداند که بخت تنها یک بار در هر خانه ای را می‌زند، لذا بار دومی در کار نخواهد بود ، که غلام در جواب برادرش می‌گوید مگر دیوانه باشم که به محبتهای حاج قاسم پشت نمایم ، من خدا را هزاران بار شاکرم ، که اگر چه در کودکی طعم محبت پدر را ندیدم ، اما خدای بزرگ در این زمان حساس دستم را گرفت .

غلام پس از عروسی در طول دو سال چندین بار شهناز را به ولایت برد ، خیلی از خویشان به دیدنش آمدند و او را دعوت می‌کردند. جوانان محل غلام را خوش شانس می‌دانستند که هر کدام آرزوی چنین بختی را از خدا آرزو می‌کردند ‌ زن و مرد جوان دست در دست یکدیگر روزهای تعطیل شاد و خندان به همه جا سر می‌زدند،.

اقوام قاسم و همسرش ، زوج جوان را احترام و دعوت می‌کردند، شهناز هفته ای دو بار به خانه پدرش می آمد ، پس از صرف شام یا ناهار ، جمشید برادر شهناز با ماشین خودش آنها رامیرساند ، آنها با تعامل و مماشات روزگار را به خوبی سپری می‌کردند این دو در همان روزهای اول به هزینه حاج قاسم ، یک ساختمان ویلایی در شعاع یک کیلومتری خانه پدری رهن و اجاره نمودند بطوریکه از همان ماه‌های نخست زندگی ، طعم شیرین مستقل بودن را احساس می‌کردند. برخی روزها غلام و شهناز با تاکسی به منزل قاسم می آمدند که خانم از ماشین پیاده میشد و غلام با همان وسیله به حجره میرفت .

اولین درد دل مادر و دختر : روزی شهناز و مادرش گرم صحبت شدند ، که مادر پرسید راستی شهناز از بخت و همسرت راضی هستی ؟ که شهناز آهی کشید و گفت چی کنم ، می‌سازم _ یعنی چی دختر ، بگو بینم غلام با تو دعوا میکنه ؟ نه مادر ، چه دعوایی _ پس چی ، مادر عزیز من خودت میدونی من تا مرز دیپلم تحصیل کردم ، در حالی که ، این مرد اسم خودش را نمی‌تواند بنویسد . من در یک شهر بزرگ و مطرح رشد کردم ، یک عالمه فاصله فرهنگی داریم ، مادر عزیزم ، پدرمون ساده و خوش باور و من هم بی تجربه و نادان ، مادر جونم من کسی را میخواستم که با من بحث کند و از همسر یاد بگیرم ، _ پس چرا قبول کردی . ادامه دارد ، از تحمل شما سپاسگزارم .

چل درجه زیر پوست شب . قسمت چهارم

حمیدرضا رشیدی شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳، 0:16

اسفند سال ۱۳۴۳ شمسی از راه رسید ، خانواده غلام گچکار چون سایر هموطنان در شوق نوروز و مقدمات سفره هفت سین ، کلیه لوازم خانه را در حیاط ویلایی خود ریخته بودند ، مادر و سه دخترش مشغول شست و شو و تغییر دکور اتاقها با وسواسی تمام تلاش نمودند تا گوی سبقت را از خانواده های فامیل و همسایگان بربایند ، یک آن بیکار نمی‌شدند ، شهناز دختر بزرگ علاوه بر نظافت اتاقها ، با سلیقه ای که خاص خودش بود دانه های ، گندم ، عدس ، کنجد و ... در ضروف مختلف خیسانده بود تا پس از جوانه زدن در ظرفهای جداگانه ریخته و در روزهای بعد روبان مناسب به دور آنها بسته و تزئین نماید . غلام به سفارش ارباب چند روزی درخانه ماند تا لوازم سنگین را به کمک آنها جابجا نماید ، دخترها زیر چشمی به این جوان خوش تیپ نگاه می‌کردند، بدون شک هر کدام به سلیقه خود او را در دل نوازش و یا ورانداز می‌کردند، و با توجه به بلوغ جنسی و جسمی ، غلام و دختران از نگاه کردن به جنس مخالف دلخواه دریغ نمی‌کردند، شکی نیست که تیپ جذاب و شخصیت کاذب او ، یک دام خاموش است که در تاریکی نهاده شده است و

می‌تواند دختران را چون پدر بی بصیرتشان از قطار عقل و منطق پیاده کرده و در جاده بی شعوری دربدر نماید . غلام مرد زرنگی بود که بازیرکی مخصوص به خود ، هر حرکتی را محتاط انجام می‌داد و هیچگونه نقطه ضعفی دست کسی نمی‌داد. شاید هم کسی متوجه نبود که این جانور چه نقشه هایی در سر داشته باشد و در مخیله ی این موزی چی باشد ، گرد گیری ، شست و شو و کار اهل خانه به پایان رسید و غلام روانه حجره و خدمت به ارباب شد ، کمتر از سه روز به تحویل سال مانده بود که غلام جهت سرکشی به خانواده و ایام سال نو از ارباب مرخصی گرفت و روانه شهر و دیار مادری شد

در آن دوران هنوز راه یابی به آموزش عالی و تحصیل در دانشگاه _ مد نشده بود ، خیلی از دختران پس از پایان تحصیلات ابتدایی و عده ای پس از گرفتن سیکل و یا در نهایت دیپلمی ناقص خانه نشین می‌شدند، اقلی نیز همدوش پسران ادامه تحصیل می‌دادند،

کشور ما هنوز در نخستین سال‌های ایران نوین بود ، نوسازی شهرها تازه ، به مرحله ی اجرا رسیده بود ، تمدن و با سواد بودن دختران در شهرها اوج نگرفته بود ، که اولین گروه دختران به فرا گرفتن خواندن و نوشتن قناعت کرده و در صف ازدواج و خانه داری قرار می‌گرفتند با این حساب طبیعی بود که تعداد دختران تحصیلکرده از نصف هم کمتر باشد .

ایام تعطیلات نوروزی به روزهای پایانی خود نزدیک میشد ، غلام قبل از سیزده نوروز از خانواده وداع نموده و به محل کار خود کرمانشاه برگشت . قاسم به غلام گفت چند روزی است که کار حجره اوج گرفته و به روزهای قبل نوروز برگشته است ، کاملا میدانم که خسته هستی ، جمشید به همراه یکی از کارگرها مشغول است ، امروز را در خانه بمان و استراحت کن ، فردا من و شما باهم کارمان را آغاز خواهیم کرد .

ادامه ماجرای شهرام : ابتدا در خصوص زندگی کاظم در دوران جوانی ، لازم می‌دانم آنچه به گوشم رسیده است را توضیح دهم ، پیرمرد هشتاد ساله ی مورد نظر ما در دوران جوانی و اول زندگی پلیس شرکت نفت آبادان بوده است ، حال اینکه کاظم چند سال خدمت کرده ، چرا استخدام داعم نشده است ، در پیله مانده و برایمان روشن نشده است ، همین را می‌دانم که با زنی بیوه ازدواج می‌کند، اما از آن بانو صاحب فرزندی نشده است . که پس از فوت همسرش ، با شرکت تسویه کرده و به سرزمین پدری برمی‌گردد، چند سالی در شهری نزدیک به ولایت با همان عالم مجردی ، شاگرد یک تعمیر کار چراغ و بخاری‌های نفتی می‌شود، که آن استاد در لحیم و جوش وسایل مسی و غیره نیز دستی دارد ، سپس با دختر جوانی از اقوام خودش ازدواج می‌کند که روی هم از هر دو زن صاحب فرزندی نشده است ، از مدت زندگی با این زن جوان بیش از یک دهه می‌گذرد، حال باید اندیشید که عیب ، بیماری و یا نارسایی از کدام طرف میباشد که مرور زمان به خوبی دلیل آنرا روشن می‌سازد.

آن چنان که من با این خانواده در مراوده هستم ، شهرام پسر برادر کاظم از مدتها قبل به طور مرتب به خانه ی عمویش می آید و هر بار ، بیش از دو ماه می‌ماند. کاظم هر چند روز یک بار وسایل کار را به دوش موتور گذاشته و با این وسیله نقلیه قدیمی که دارد به روستاهای دور و نزدیک می‌رود، که پس از انجام و ارائه خدمات و کسب درآمد به خانه برمی‌گردد.

من جهت انجام مقداری خرید خوراکی به توصیه مادرم به بازار کوچک شهرک رفتم ، در حالی که مشغول گذاشتن سیب زمینی در پاکت بودم ، کسی از پشت به رسم شوخی ، با دو دست چشمانم رابست که برای یک لحظه از انجام کار ایستادم ، با تقلا دستانم را از پشت به روی دستها و صورتش کشیدم ، اما او را نشناختم ، اما می‌دانستم حتما کسی از دوستانم میباشد ، که دستانش را برداشت ، برگشتم ، به به ، این شهرام بود ، با من صورت بوسی کرد و گفت چند روزی است که ترا ندیده ام ، پسر خوب عصری بیا تا ساعتی پیش همدیگر بنشینیم و برنامه یک روز کوهنوردی را تدارک ببینیم .

در یک لحظه خواستم به او بگویم ، پسر تو زندگی نداری ، پدر و مادر نداری که ترا راهنمایی کند ، تا کی میخواهی خانه ی عمو کاظم بمانی، آخر این پیرمرد هم زندگی دارد ، باید بدانی که این زن و مرد هم نیاز به آرامش دارند . اما منصرف شدم ، جلو زبانم را گرفتم ، با خود اندیشیدم ، من نمی‌توانم جلو او را بگیرم ، و آن اینکه من به طور صد در صد از هیچ موضوعی خبر ندارم ، زیرا آنچه را من مشاهده کرده ام ، می‌تواند یک حدس باشد و یا سو؛ تفاهمی بیش نباشد ،اگرچه کار و عمل شهرام ، بیجا و دور از عقل است و اینکه طلا خانم ، از نظر احترام و محبت کردن به یک مرد غریبه کاملا در اشتباه محض میباشد .

پس از خرید موارد مورد نیاز مادرم به خانه برگشتم ، ناهار صرف شد و ساعتی خوابیدم ، عصر که بیدار شدم ، حال خوبی نداشتم ، دیدار با شهرام و برنامه ریزی برای کوه رفتن را به روز بعد موکول نمودم ، صبح روز بعد ، ساعت ده صبح به دیدن شهرام رفتم ، پس از رسیدن ، با چند ضربه زدن با کلید ، طلا خانم در را به رویم باز کرد ، پرسیدم شهرام تشریف دارد که او صدایم را شنید و فورا گفت ، خوش آمدی خوش قول ، بفرمایید ، به او گفتم پسر خوب ، دیروز حال خوبی نداشتم به بزرگی خودتان مرا عفو نمایید _ خواهش میکنم امیر جان اشکالی نداره ، بفرمایید بشینید ، احوال عمو کاظم را جویا شدم که طلا گفت به شهر رفته است و تا ساعتی دیگر برمی‌گردد _ به سلامتی بسیار خوب . عمو کاظم موتور را بیرون برده بود ، مقداری لوازم که به دیوار آویزان بودند ، به زمین افتادند ، طلا میخواست به کمک شهرام آنها را سر جایشان آویزان نماید ، به همین منظور طلا یک بوشکه کف اتاق گذاشته که بالا برود و شهرام به دستش بدهد و او نیز ، لوازم سقوط شده را نصب نماید ، طلا به روی بوشکه رفت و ایستاد ، از شهرام خواست تا آن وسیله را به دست او بدهد که سر جای قبلی بگذارد ، در این حال بوشکه از جای خود اندکی لغزید ، طلا از ترس جیغی همراه خنده کشید و فریاد زد ، شهرام دارم می افتم ، شهرام خندید و گفت من تو رو گرفتم ، با خیال راحت کارت رو انجام بده ، نمی‌گذارم بوشکه سقوط کند ، بابا نترس من محکم آنرا گرفته ام ، من گفتم شهرام جان اگه لازم باشد من هم به کمک شما بیایم که او گفت نه امیر جان جای زن عمو در امن و امان هست و جای خیالی نیست ، یک لحظه بلند شدم ، وقتی نگاه کردم ، دیدم که شهرام دو پای طلا خانم را از زانو به بالا ، در حالی که دستانش به دور رانهای طلا حلقه کرده بود ، می‌گفت زن عمو با خیال آسوده کارت رو انجام بده ، من سریع برگشتم و سر جایم نشستم ، در دل گفتم عمو کاظم خانه خراب بشوی ، طلا می‌توانست زنی را به یاری بطلبد ، یا از خواهر و برادر خودش کمک بگیرد ، نه اینکه به دور از چشمان همسر ، یک جوان مجرد ، رانهای زن جوان را در آغوش خود بفشارد .

در این فکر بودم ، که کاظم از راه رسید ، سلام کرد ، من در مقابل آن پیرمرد از جایم بلند شدم و به احترام او ایستادم ، عمو در میان در قرار گرفت ، با نگاهی به شهرام و طلا ، به آنها خسته نباشید گفت ، سپس اضافه نمود دست شما درد نکنه ، اگر آن وسیله ها به زمین می افتادند و آب به آنها می‌رسید، زنگ می‌زدند و اکسیده می‌شدند، واقعا خسته نباشید .

من از درون میسوختم و از این کار خلاف عقل و ادب و طهارت غبطه خوردم و حالت بسیار بدی داشتم ، با اصرار بسیار چای خوردم و غزل خداحافظی را به رسم ادب خواندم و از منزل کاظم خارج شدم .

با خود گفتم میترسم از موج این حرکت ناپسند و آلوده به شهوت و هوای نفس ، صاعقه ای از آسمان فرود آید و من هم به چوب آنها بسوزم . ادامه دارد ...

خسته نباشید

چل درجه زیر پوست شب . قسمت سوم

حمیدرضا رشیدی چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳، 17:55

شهرام طبق گفته خودش ، از مدتها پیش به منزل عمو در رفت و آمد بوده است . شاید این گونه رفتار و عمل تکراری باشد .

کاظم سی سال قبل همسر اولش را از دست داده است . بیست سال بعد از مرگ او مجرد زندگی کرده و ده سال پیش با این زن جوان ازدواج کرده است ، لذا هیچگونه فرزندی از او متولد نشده است ، چنانچه این زوج هر دو سالم می بودند ، طبیعتا می بایست صاحب فرزند می‌شدند. اینجا قابل تامل است ، فرهنگها را باید در نظر داشت و آن اینکه ، ما در فرنگ زندگی نمیکنیم ، که چشم و دلمان سیر باشد ، در آیین و فرهنگ ما ، دست زدن به نامحرم نوعی گناه و ممنوع است . با چه حسابی این جوان به زن مردم دست می‌زند و او را لمس می‌کند، چرا این اندازه عمو کاظم با برادر زاده خود مماشات می‌کند، چه در دل دارد ؟ آیا طلا به او اولتیماتوم داده و اجازه برخورد جنسی را از همسر خود گرفته است ، و رفتار با نامحرم را مباح کرده است ، زیرا در برابر همسر ، رابطه ، اگر چه لمس کردن تنها هم باشد ، خود فاجعه بار است ، طلا دست شهرام را روی دل و پهلوی خود می برد و می‌گوید ماساژ بده ، دارم می میرم ، به قول معروف ، حالا بیا و درستش کن ، پس از لحظاتی زن ساکت شد و به خواب رفت ، من و شهرام به اتفاق چند استکان چای ، که عمو کاظم ریخته بود خوردیم ، و سپس سر صحبت خود را در خصوص سردی هوا و سرمای آن سال باز نمودیم ، به هر صورت آن شب با تعریف چندین سوژه خود را سرگرم نمودیم ، نگاهی به ساعت مچی انداختم ، ساعت از نیمه شب گذشته بود ‌و یک بامداد بود ، جهت سلامتی و شفای آن بانو دعا کردم ، که قبل از رفتن جیک و جیک جوجه ها توجهم را جلب نمود ، آنها درون جعبه چوبی قرار داشتند که عمو کاظم به سفارش طلا خانم به علت سردی هوا و شرایط جوی از زیر بالکن به درون خانه جابجا کرده بود ، آنها به تازگی پوسته را جدا کرده و سر از تخم بیرون آورده بودند ، فعلا زیر پر و بال مادر ، استراحت می‌کردند، گهگاهی با هم گلاویز شده و دعوایشان می‌گرفت و برخی هم از سر و دوش مادر بالا می‌رفتند، شاید تا خاموشی چراغ اتاق این اوضاع ادامه می یافت ، برخی که زیاد از حد جنب و جوش می‌کردند ، مرغ مادر یک پس گردنی به آنها میزد تا ساکت شوند ، این نافرمانی جوجه ها و تنبیه توسط مادر ، را به حرکات امشب شهرام تعمیم دادم ، با این اوصاف که مرغ خانه نیز از رفتار ممنوعه شهرام عصبانی شده و بچه خود را از داغ دل کتک می‌زند و هرلحظه که جوجه ای خطا می‌کرد، از عصبانیت نوکی به گردنش میزد و می‌گفت بنشین صاحب مرده ، بتمرگ ، پدرت بشه شام شب عمو کاظم ، بنشین ، الهی لابلای تخته لانه گیربکنی

رفتار چنان زشت و بهت آور بود که مرغ هم به ستوه آمده بود و بجه های خود را بی‌رحمانه کتک میزد .

گوهر خانم را هنوز فراموش نکرده ام که لحظه ماساژ ممنوعه ، لب خود را گاز می‌گرفت و زیر چشمی نگاهی به من می‌کرد، که هر دو در دل آن بانو را لعن می‌کردیم، از رویای عمیق و خلسه بیرون آمدم ، و از عمو کاظم و شهرام خدا حافظی گرفته و به سمت منزل به راه افتادم ، آن شب با حالی گرفته و عبوس به سمت خانه پیاده روی میکردم ، زیرا از این نهایت حماقت قلبم به درد آمده بود ،

همچنان که گام برمی‌داشتم ، چشمم در تاریکی شب به آب برکه افتاد ، آن گودالی به عمق یک متر بود که قورباغه های موجود در آن به صدا در آمده و گویی آهنگی را اجرا می‌کردند، و در افکار من یکصدا فریاد می‌زنند، شهرام خیانت نکنی ، تو یک جوان مجردی ، مهمانی کافی است ، تا کی میخواهی ، خانه ی این پیرمرد بمانی ، به اندازه ، یک نخود شرافت داشته باش ، عشق پیرمرد را منحرف نکنی ، آنرا به تاراج نبری ، گفتنی است ، قبل از محاکمه روانی و غیابی شهرام ، عمو کاظم را شماتت میکردم ، که ای مرد نادان ، چرا با یک زن جوان ازدواج نمودی ، زنی که با تو نسبت کودک همسری دارد ، مرد با شعور باید بداند که پروژه یک زندگی را باید با کسی بنا نهد که به سن و سال و پست او بخورد ، نه حکایت فیل و فنجان ،

پدر و مادر یک دختر باید عاقلانه در مورد زندگی فرزند تصمیم بگیرند ، زیرا ، بسیار طبیعی و پر واضح است که یک مرد سالمند در نیمه راه زندگی ، همسر جوان خود را تنها میگذارد . پس عمو جان باید بداند که کارش از ابتدا صد در صد اشتباه بوده است ، در خصوص شهرام باید گفت که آمد و شد و نزدیکی با یک زن جوان اگر صرفا و تنها به نیت خدمت هم باشد ، کاملا اشتباه است .

غلام گچکار با چنگ و دندان مشغول پول درآوردن شده بود ، او دل قاسم را ربوده و او را عاشق خود کرده بود . روزی در حجره به غلام گفت : من تو را به اندازه پسرم دوست دارم ، لذا به بچه ها میگویم تا اتاقی برای تو خالی بکنند ، تا اینکه مجبور نباشی در حجره بخوابی . قاسم به همسرش پیشنهاد می‌کند که اتاق انبار را خالی نماید تا غلام به آنجا آمده و در حجره نخوابد ، همسرش پرسید ، قاسم جان تو سالم هستی یا بیمار روانی ؟ تو چگونه به یک مرد غریبه اعتماد میکنی و او را به محل آرامش این سه دختر راه مید هی و زندگی آنها را جهنم نمایی ؟ حاج قاسم در جواب گفت ، خیال بد نکن ، و در هیچ فکری نباش ، او یک جوان سالم و درسته ، بارها او را امتحان کرده ام و اینکه سر بلند از همه بیرون آمده است ، من گنده لات تر از غلام داشتم ، که اگر خلافی از او سر بزند ، در زباله دان شهرداری دفن خواهم کرد ، عزیزم خیالت راحت باشد که من حواسم سر جای خودشه و جای هیچگونه نگرانی ندارد ، قاسم به حدی اصرار نمود که خانواده اتاق روبروی خانه ویلایی را خالی نموده و در اختیار غلام قرار دادند . غلام گچکار که یک دست رختخواب و یک کیف بیشتر نداشت در یک غروب بر دوش نهاد و همنشین ارباب شد . حاج قاسم ، یک دستگاه خوراک پزی و یک دست ظروف غذا و چای نیز در اختیار غلام نهاد و به او گفت اگر چیزی نیاز داشتی به خودم بگو ، که غلام دست ارباب را بوسید و از او تشکر نمود .

روزگار به حول آرزو و خواست غلام چرخید و آن بی نوای یتیم دیروز یک شبه توانگر کرد ، به طوریکه ، ماهانه برای مادر و خواهرش پول میفرستاد ، علاوه بر حقوق ، از رانندگان انعام می‌گرفت، هر روز طبق برنامه از خواب برمی خاست و به حجره میرفت ، و در محل کارش صبحانه می‌خورد.

روزی از روزها قاسم به همسرش گفت ، همسر عزیزم ، پاکی و درستی غلام باعث گشته که با اجازه شما و رضایت بچه ها ، یکی از این سه دختر به اجازه خود به عقد غلام درآورم ، نظر تو چیه ؟ همسرش گفت ، از خر شیطون پایین بیا ، این چه فکریه که به سر تو زده است مگه زده به سرت ، این مرد کارگر توست ، و آن هم از روستایی دور ، که هیچگونه شناختی از او نداریم ، با چه حسابی او را به خانه راه دادی ، که گذشت ، آخر مرد حسابی با چه فکری دختر بیچاره را به عقد یک غربتی دربیاوری ، قاسم در جواب همسرش گفت ای خانم چرا این اندازه بد بین و بد دلی ، بد به دل راه نده ، این کار علاوه بر پیشرفت کار من ، عمل ثوابی است ، هر دختری روزی باید به خانه بخت برود ، در ضمن من که دشمن اولاد خودم نیستم ، یک جوان کاری و زحمت کش ، که از نظر جسمی هیچگونه نقصی ندارد ، از روزی که به حجره ما آمده ، درآمد حجره چند برابر شده است ، به اعتبار او بسیاری از هم ولایتیهای او مشتری ما شده اند ، پسر خودت هم کاملا آگاه و از همه نظر او را می‌شناسد ، نمی‌دانم کجای کار من عیب و ایراد دارد که این همه سخت گیری می نمایی _ حاجی جان از نظر کار باشه قبول دارم ، اما دخترم را چرا ، در ضمن هر سکه دو رو دارد اگه تا حالا ظاهرسازی کرده باشد از کجا میدانی ، اگر فردا آن روی ناپاکی و شقاوت به تو ثابت شد ، جای برگشت نداری ، زندگی تو را با ناپاکی به تاراج برد و با دخترت سر ناسازگاری پیدا نماید ، در میانه راه ، چه میکنی ، بیا و از این افکار بچه گانه بگذر ، قاسم گفت بگذار تا چند وقت دیگه او را بهتر بشناسی و در فرصتی دیگر با دخترها مشورت میکنیم ، هر کدام چراغ سبز داد او را به عقد غلام در می آوریم ، همسرش گفت من گفتم و کاری با تو ندارم ، بدان هر گلی زدی به سر خودت زدی .

ادامه دارد .... از توجه شما متشکرم .

چل درجه زیر پوست شب ، قسمت دوم

حمیدرضا رشیدی شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳، 17:4

غور در اعماق شنیع سرگذشت غلام گچکار هر ذهن خفته ای را بیدار ، و دل هر نابکاری را از کردار ننگینش تبدار خواهد کرد .

غلام فرزند دوم خانواده بود که برادری از خود بزرگتر به نام مراد داشت و بچه سوم دختری که نامش گلرخ بود.آنها از کودکی پدر خود را از دست داده و تحت سرپرستی مادری بی پناه طعم تلخ بی پدری را تجربه می‌کردند. غلام از همان ابتدا پسری فضول و زرنگ بود ، خیلی زود توانست ، گلیم خود را از آب بیرون بکشد . با همین شگرد توانست یک شاگرد بنای گچ کار از آب درآید ، بنحویکه، استاد گچکار بدون وجود او پیشرفت چندانی نداشت به همین منظور بنا هر جایی که کار می‌کرد، غلام را از صاحب کار تقاضا می‌نمود، مراد برادر بزرگش نیز چوب بری و زغال فروشی می‌کرد، این دو توانستند رویهم ، بخور نمیری را تحویل مادر بدهند تا در آن روزگار تلخ شبها گرسنه نخوابند، و شام تارشان را به صبحی سپید مبدل نمایند .

در هیجده سالگی به سربازی رفت ، به لحاظ قد بلند و رشید خود خیلی زود توانست نظر فرمانده را جذب و دژبان شود . با زیرکی از سربازان رشوه می‌گرفت و با پا در میانی آنها را به مرخصی میفرستاد . به هر طریقی که امکان داشت جیبش خالی نمیشد ، به راحتی جیب رفیق خود را میزد . سرانجام خدمت سربازی را به پایان رساند و به روستای خود بازگشت ‌. در همین سالها بود که تنها خواهرش گلرخ به خانه ی بخت رفت ، حالا او و برادرش مراد نان آور مادر شده بودند .

سفر به کرمانشاه : غلام دریافت که خود به یک استاد سفیدکار ماهر تبدیل شده است و با تجاربی که در کوله بار خود دارد می‌تواند در هر شهری ،توجه اذهان را به خود جلب نماید . در کرمانشاه همراه با چند کارگر به صورت پیمانکاری کار می‌گرفتند بدین طریق هرجا که مشغول میشد ، همانجا نیز می‌خوابید، چرخ زمان در حرکت بود ، حالا دیگر خیلی از مردم آن منطقه ،غلام گچکار را می‌شناختند درنتیجه هیچگاه بیکار نمیشد .

روزی به بازار سبزی شهر رفت ، تا گشتی بزند و روحیه ای تازه نماید ، از کنار حجره ای گذشت که کارگران ، به سختی جعبه های میوه را جابجا می‌کردند، بدون مقدمه ، به کمک آنها رفت ، در لحظه جعبه های میوه را از کامیون خالی ، و بر روی باسکول گذاشت ، بطوریکه ، حاج قاسم صاحب حجره خوشش آمد و حاضرین برایش کف زدند ، و آفرینش گفتند ، قاسم ، ارباب سالمند ، دست به جیب شد و یک اسکناس ده تومانی در جیبش گذاشت و صورت جوانش را بوسید ، قاسم به غلام پیشنهاد کرد ، چنانچه بخواهد می‌تواند در غرفه مشغول به کار شود ، همانجا استراحت کند و بخوابد .

آن روز گذشت . غلام به محل کار بنایی خود بازگشت ،طبق برنامه کار سفید کاری خود را انجام می‌داد و مرتب به غرفه بارفروش و پیشنهاد حاج قاسم فکر می‌کرد. او با دیدن آن اوضاع بطور کامل منقلب شده بود و مدام در رویای بازار سبزی بود .در نهایت . شبی با خود اندیشید ، بار خدایا ، تاکی من نیروی جوانی دارم ، اگر روزی مریض شوم ، یا اینکه چند روز بیکار بمانم ، کجا بخوابم ، از کجا بخورم ؛ با خود گفت ، حاج قاسم پیشنهاد خوبی به من کرده ، فکر بدی نیست ، اتفاقا خیلی هم عالیه ، به یاد آورد ، چه محل مناسبی ، خنک ، چای گلدم ، بلوار زیبای بار فروشی ، چشم انداز زیبا و تمام آنچه که به نظرش زیبا می آمد ، به یکباره دلش را ربود ، همانشب تصمیم گرفت پس از اتمام کار ، به استخدام قاسم درآید .

غلام گچکار سواد آنچنانی نداشت ، تابلوها را به سختی میخواند، همان روز لوازم خود را به دوش گرفت و به حجره حاج قاسم رفت ، در دل گفت تا تنور داغه ، باید خمیر را چسباند . شاید این تنها شانس من باشد ، بخت یک بار در هر خانه ای را می‌زند. خلاصه بگویم ، کره عسل صبحانه ، چای خون کفتری و آب سرد حجره زاعقه غلام را عسل کرده بود ، حال کمر همت بسته و کسی جلودارش نیست ، حاج قاسم که چابکی او را با چشم خود دیده بود ، از او استقبال نمود و دستش را به گرمی فشرد ، غلام درست همان ساعت شروع به کار نمود و مانند وزنه بردارها ، بسته ها و گونی های سنگین را به تنهایی جابجا و روی باسکول می‌گذاشت، بطوریکه ارباب یکی از کارگرها را اخراج نمود ، و می‌گفت، مگر من پول اضافی دارم که به این مفت خور بدهم ، حاج قاسم و پسر جوان و با سوادش ، پس از باسکول گذاری غلام ، بار را فروش رسانده و کامیون بعدی را تخلیه و به فروش می‌رساندند، حق عملیات را به صندوق ریخته و پول صاحب بار را پرداخت می نمودند .

روزگار در گردش و دنیا به کام غلام گچکار در جریان بود ، در آن زمان همه جا مخابرات نداشت ، دنیا اینگونه پیشرفت نکرده بود . روستای غلام تلفن نداشت و او تنها به وسیله نامه خانواده اش را در جریان می‌گذاشت و احوال آنها را جویا میشد ، آنها نیز جواب نامه غلام را داده و برایش آرزوی موفقیت می‌کردند. حجره هر روز ساعت شش صبح شروع به کار می نمود و ساعت نه شب تعطیل میشد . زندگی غلام اینگونه روی ریل دلخواهش در حرکت بود .

چراغ گردسوز را خاموش کردم و خوابیدم . صبح روز بعد به یاد شهرام افتادم که امروز یک هفته است از او خبر ندارم ، امشب حتما به دیدنش میروم . ناخودآگاه آن شب را به یاد آوردم و آنچه از آن شب نشینی به خاطر سپرده ، را مرور کردم ، و اینکه ناموس کاظم بیچاره در تیررس شهرام جوان قرار دارد ، در دلم دعا میکردم ، خدایا به داد کاظم برس ، اگر در دل شب هوسی به سر ، شهرام جوان بزند و توپ در زمین کاظم شتاب گیرد، خانه خراب خواهد شد ، آن زن عموی جوان که با لوندی و شیطنت مخصوص به خود ، چای گلدم تقدیم شهرام می‌کرد و لیوان آب دستش میداد .... نکنه وسوسه کاظم را خانه خراب کند . در هر صورت تصمیم گرفتم امشب به دیدارشان بروم .

خیلی با عجله شام را خوردم و پس از طی ، مسافت همیشگی به خانه ی عمو کاظم رسیدم ، پس از زدن چند ضربه به درب حیاط ، کاظم رسید و در را به رویم گشود پس از سلام و احوالپرسی گفت : بفرمایید ، صفا آوردی ، با انگشت ضربه به اتاق پذیرایی زدم ، و با شنیدن بفرمایید از زبان شهرام ، وارد اتاق شدم ، بر خلاف انتظار ، طلا خانم را در بستر دیدم ، که در حال آه و ناله بود ، چنان منقلب و متاتر شدم ، که حواس ندارم ، طلا خانم به من خوش آمد گفت ، یا نه ، و یا دست کم با دست و یا سر به آمدنم اشاره ای شده باشد ، از عمو کاظم حال و روز طلا را جویا شدم ، و پرسیدم بیماری خاله جان چیه ، سرما خورده و یا ناراحتی دیگری دارد ؟ شهرام زودتر از کاظم جوابم را داد وگفت : زن عمو ، دلش درد میکنه ، فکر می‌کنم تب و لرز هم داره ، از صمیم قلب ناراحت شدم ، بیشتر به خاطر کاظم بیچاره و پیر مرد که نمی‌دانست باید چکار بکند ، از بس روحم درگیر شد ، که نمی‌دانستم چه موقع برایم چای ریخته بودند، که شهرام مرتب می‌گفت امیرجان چای بخور ، تا سرد نشده ، تشکر کردم و گفتم کاش وسیله ای باشه تا او را به درمانگاه برسانیم ، دست کم مراکز درمانی تا پاسی از شب گذشته ، بیمار می‌پذیرند، که کاظم گفت اگه تا فردا خوب نشد ، او را به شهر می‌رسانم، حرفی نزدم ، در دل گفتم اگر او طاقت درد و شما هم توان بیمار پرستی داشته باشید ، فردا هم نبرش ، چه کار باهاتون دارم ، زبان بسته از شدت درد ، دارد پتو را گاز می‌گیرد، از من نصیحت بود ، خودتان میدانید . طلا خانم فریاد زد تو رو خدا برو به گوهر خانم زن همسایه بگو بیاید ، شاید به داد من برسد ، کاظم بیچاره رفت و چند لحظه بعد گوهر ( زنی با قد بلند و چشمانی رنگی ) وارد خانه شد ، دست طلا خانم را گرفت و گفت : عزیزم بد نباشه ، کجای تو درد میکنه ، تو که عصر تا دم غروب حالت خوب بود ، مگه چی شده که به این صورت فریاد میکشی ، عمو کاظم بیچاره ، لبهای خود را گاز می‌گرفت و نمی‌دانست به کجا پناه ببرد ، که یه یک باره طلا فریاد کشید ، شهرام کجایی تو بیا به فریادم برس، شهرام با موهای بلند و مشکی خود که یک تیشرت قرمز راه راه را برتن داشت رسید و گفت زن عمو ، چکار میتونم واستون بکنم ، طلا دست شهرام را گرفت و روی شکم خود گذاشت و می‌گفت اینجا رو ماساژ بده ، دارم می میرم ، خوب ماساژ بده ، گوهر زن همسایه زیر چشمی نگاهی به من کرد و من هم به او ، با این مفهوم ، که این زن چه کار عجیبی دارد انجام می‌دهد، آخر ای زن ، مگه شهرام دکتره ؟ شهرام به تو نامحرم هست ، این ماموریت را به همسرت بده ، دست کم به گوهر خانم بگو ، که از جنس خودته ، آخه زن بی ملاحظه ، خدا کنه از درد بترکی ، چرا به این جوان مجرد نامحرم دستور ماساژ می‌دهی؟ ......ادامه دارد از تحمل شما سپاسگزارم .

چل درجه زیر پوست شب . قسمت اول

حمیدرضا رشیدی پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۳، 14:3

در یکی از شب‌های سرد زمستان ، نیمه اول دیماه ۶۱ خورشیدی به قصد دیدن شهرام شال و کلاه کردم ، گرم پوشیدم تا از سرما چاییده نشوم . ساعتها قبل ، فکر این دیدار ، حس عجیبی در من استارت زده و بیقرار این ملاقات بودم ، چند سال قبل همسفر شده بودیم که او نیز در مسیر من پیاده شد تا به دیدار عمویش که از دوستان قدیمی پدرم بود برود ، حال چند روزی است که از آمدنش خبردار شده ام ، شهرام در طول سال دو و یا سه بار به دیدن کاظم می آمد و یک ماه یا بیشتر در خانه عمو می ماند ، در کشاورزی کوچک عمو و یا در کار لحیم کاری دوره گردی، به او کمک می‌کرد، آخه عمو کاظم در تعمیر و راه اندازی چراغ خوراک پزی نفتی ، بخاری و جوشکاری لوازم مسی مهارت داشت و از این دو منبع امرار معاش می‌کرد. کاظم مردی هشتاد ساله که با زن دومش که حدود سی سال اختلاف سنی داشتند زندگی می‌کرد این ازدواج یک وصلت کودک همسری بود ، در آن زمان کسی توجه نمی‌کرد، کم نبودند پدرانی اینگونه که فرزندان خود را قربانی ازدواجی نافرجام می‌کردند، زیرا به لحاظ تعدد سنگین اولاد به ستوه آمده و در تهیه نان خالی دادشان به آسمان هفتم می‌رسید.

آبشخور سکونت عمو کاظم ، روستایی تقریبا بزرگ بود که از آب شرب سالم و برق خبری نبود ، البته شایع شده بود که دولت در سال‌های آتی آن شهرک را برق کشی خواهد کرد .مردم روستا از آب رودخانه تغذیه می‌کردند، برخی هم در حیاط خانه چاه آب داشتند لذا آب چاه سنگین و نفخ آور بود ، اما از نظر ویروس و باکتری سالم‌تر بود .

آن دوران را فراموش نخواهم کرد ، اغلب بخاری‌های نفتی قبل از آنکه فضا را گرم کنند ، بد سوزی و سوخت ناقص آن ، اشک آور و مسمومیت ایجاد می‌نمود، گفتنی است که سوختن چوب و تهیه زغال سالم‌تر بود ، اما استفاده از آن باعث از بین بردن جنگل‌ها و ریشه کن کردن درختان ختم میشد که خود ضرر جبران ناپذیری در پی داشت ، البته جنگلبانی نیز مانع این کار بود ، به دنبال آن حمام و بهداشت حساب شده رؤیایی بیش نبود . تنها برخی که اوضاع مالی بهتری داشتند ،بطور شراکتی موتور برق کوچک خریداری کرده و به وسیله آن آب چاه را به تانکر و سپس آبگرم کن را روبراه می‌کردند و تعدای نیز با نصب بوشکه های نفتی و نصب شیری کوچک دوش گرفته و حمام می‌کردند ولی اغلب این امکان اولیه را نداشتند .

از خانه پدری من تا منزل عمو کاظم حدود پانصد متر بیشتر نبود من این فاصله را پیاده طی میکردم در مسیر درختانی را می‌دیدم که گویی از اول نه برگی داشته اند و نه باری و نه شکوفه ای نموده اند ، زمستانی تلخ و سیاه این دوران را رقم زده بود ، به علت سرمای سنگین ، دود از گوش و بینی آدمی لحظه ی تلخ جان کندن را تداعی می‌کرد، آبگیرهای کوچک و ناهمواری‌های طول جاده خاکی، یخ زده ، که اگر به طور تصادفی بر روی چاله ای قدم میگذاشتی، صدای شکستن یخ روی آن گویی شکستن شیشه بود و مانند قدم گذاشتن بر روی چوب خشک و تخته بسیار چندش آور بود . درختان بی رمق گویی سربازانی بودند که به دستور فرمانده خشن ، به خط شده بودند ، آبی که از بینی و دهان آدمی خارج میشد ، قبل از افتادن یخ میزد ، پس از طی هر صد متر مغازه ای باز بود که یک فانوس کوچک و یا یک چراغ گرد سوز شیشه شکسته ترازو و اندک قامتی از مغازه دار را نمایان می‌ساخت، .

صبحگاهان بر روی گیاهان ، شبنم یخ زده ، گویی روانداز خوشخوابی است ، که زن باسلیقه ای آنرا گسترده و یا سربازی از ترس مافوق آنرا آنکادر کرده است ، کوچه ها سوت و کور ، بعضا ، سگ ولگردی پا شکسته، لنگان لنگان از آن عبور می‌کرد، پس از دقایقی پیاده روی در شهر ارواح ( تاریک) به منزل عموی شهرام رسیدم ، با کلید چند ضربه به درب حیاط زدم که عمو کاظم در را باز کرد ، با دیدنم خوشحال شد ، یا الله گفتم و وارد اتاق نشیمن شدم ، شهرام در مقابلم برخاست و به رسم دوستی و محبت با من روبوسی نمود . طلا خانم همسر جوان عمو کاظم نیز به من خوش آمد گفت ، و مشغول دم کردن چای شد ، شهرام با کتابی که همراه خود آورده بود مطالعه می‌کرد که با رسیدن من کتاب را بست و کم کم گرم صحبت شدیم ، از روزگار ، بیکاری هر دوی ما ، سرمای توانفرسای سال ، خلاصه از هر دری گفتیم و خندیدیم ، عمو کاظم هم مشغول پر کردن گالنهای پلاستیکی بود، او از چاه آب می‌کشید و آنها را پر می‌کرد، منزل عمو کاظم دو اتاق گلی کتابی هم اندازه داشت که به وسیله یک در به هم ارتباط داشتند و تنها یک در خروجی باز بود ، خانه از داخل و خارج دارای سطحی کاهگلی بود که تنها اتاق خواب و پذیرایی سفید کاری بود ، سقف منزل دارای تیرهای چوبی و با نی اندود شده بود ، در بین تیرها ، اندک مارمولکهایی رژه می‌رفتند، گویی در اتوبانی در حال آمد و شد هستند ، در میانه صحبت‌های ما ، موردی ذهنم را مشغول کرد ، در دل با خود گفتم اتاق بغلی که حالتی انبار مانند است که وسایل خانه و لحیم کاری و موتورسیکلت عمو کاظم جای گرفته است ، یک جوان بیست و چهار ساله هم مهمان اوست ، راستی پیرمرد چگونه با همسر جوان خود خلوت می‌کند، این جوان مجرد هم عالم مربوط به خود را دارد ، مگه میشه عمو کاظم رابطه طبیعی خود را نداشته باشد و این جوان، دست کم صدای نفس زدن آنها را نشنود ، مهمان چند روزه ای هم نیست ، دست کم دو ماه مهمان است ، از طرفی خودم را سرزنش میکردم ، آخه لعنتی این چه فکریه که امشب به سراغ تو آمده ، خدایا منو ببخش ، لعنت بر شیطان ، عملی که من ندیدم و شاید هم اتفاق نیفتد .

اما مگه میشه به سادگی از کنار هوای نفس ویران کننده گذشت ، هوای نفسی که چون سونامی، دودمانی را رسوا می‌سازد. به هر حال آن شب نشینی ، داشت به لحظات پایانی خود نزدیک میشد ، ساعت دوازده شب بود ، در یک منطقه سرد کوهستانی ، توابع استانی که در آن دوره سرما طولانی تر از دوره گرماست ، ضمن اینکه شهرام اصرار بر ادامه شب نشینی می‌کرد اما من ترجیح دادم که خداحافظی کرده و بروم . به راه افتادم با اینکه تازه از محفلی گرم خارج شده بودم ، و دستانم هنوز گرمای بخاری را در بر دارد ، سرمای سوزناک زبانه می‌کشید و تمام وجودم را در میان چنگهای زموختش در بر گرفت ، دندانهایم روی هم ساز نداشت ، صدای زوزه گرگها از دامنه کوه به گوش می‌رسید، سگهای خانگی پارس میکردن و التقاط آنها با یکدیگر یک نوع موسقی را در ذهن تصور می‌ساخت، صدای برخی خروسها که دیر موقع میخواندن نیز به گوش می‌رسید، شاید میگفتن هنوز سر شب است و ما هم بیداریم ، همچنان که در میان این سوز و ساز گام برمی‌داشتم، حواسم به سمت عمو کاظم برگشت ، خدایا جوانی و مجردی خود عالمی پر جنب و جوش است ، در عالم جوانی شهوت بارقه ای است که خاموش و از کار انداختن آن ساده نیست ، این خوی حیوانی ، آدمی را دیوانه می‌کند، درست در آن لحظه که بیدار شود ، بیداد می‌کند، طغیان می‌کند و بعضا صاحب خویش را رسوا می‌سازد خدایا اگر عمو جان تصمیمی داشته باشد و این جوان هم خوابش نبرد چی ؟ اینها همه جمله افکاری بود که آن لحظه سرما را از یادم برد . گویی به تمام معنا هیبنوتیزم شده بودم که یکباره به در منزل رسیدم ، آخرین حرف شهرام را به خاطر دارم که می‌گفت فلانی دوباره به ما سر بزن ، گفتم باشه مزاحم میشم .

غلام گچکار: در سال‌های نخست دهه هفتاد شمسی از بازار کوچک و خیلی خلاصه ولایت عبور میکردم ، خانواده به من سفارش کرده که یک فتیله بخاری بخرم ، جهت انجام کارم به سوی مغازه رفتم ، اوایل پاییز بود ، روزگار غمگینی از مرگ لاله های وحشی دیروز و بوته ی گیاه خار مریم که زرد شده و خشکشان زده بود احساسی دلتنگ کننده در من رقم زد و بیشتر از آن ، مرگ گل سرخ عاشقی که در میان بوته های خشک شده مدفون گشته اشکم را جاری نمود .

پاییز موجی سهمگین است که گرمای طاقت فرسا را درنوردیده و به جایگزینی از آن ، قاصدکهای سبک بال را به استقبال از ابرهای سیاه و حامله روان‌ می‌کند تا موجبات سیراب شدن دشت و دمن را مهیا سازد، تا اشکهای زیبای آسمان روحی تازه در کالبد زمان باشد و جامه ی سبز سطح زمین و دامنه کوههای سر به فلک کشیده را معطر سازد .

پس از خارج شدنم از مغازه چشمم به غلام گچکار افتاد که دیگر آن جوان بیست سال پیش، دوران طفولیت من نبود ، بلکه پیری دوخم اورا گرفته و چند صباحی دیگر ، بر زمینش می‌زند، او در کنار چند مرد میانسال روی نیمکت‌های بلوار نشسته بود و می‌گفت فرزند برای پدر و مادر دردسری بیش نیست ، آخه جوانی که از پدر شنوایی ندارد به چه دردی می‌خورد، صاحب مغازه حرف غلام را شنید و در جوابش آهسته می‌گفت: آن روزگار که مال حرام و ناراضی به خودشان میدادی ، فراموش کردی ؟ از بس دیگران را آزردی و تیغ زدی ، حالا باید بچشی ، تا بفهمی مردم آزاری و حرام خوری عاقبتی سخت دارد ، من که دوران جوانیش را به یاد آوردم ، فهمیدم که مغازه دار از چه دری حرف می‌زند.

غلام به جا مانده از پدری فقیر و روستایی بود که با خواهر و برادرش بر روی دستهای یک مادر بی نوا رها شده و طعم تلخ یتیمی و گرسنگی را چشیده بودند ، لذا به جای اینکه زجر بی کسی تجربه برایش شده باشد ، خود گرگ درنده ای شد که ..... ادامه دارد

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها