چل درجه زیر پوست شب . قسمت ششم
ادامه غلام گچکار: مادر شهناز اضافه نمود ، دخترم خوب کاری میکنی که منو در جریان میگذاری، ولی باعث میشود تا احساس نا امنی مداومی در وجودم ریشه نماید ، کاش زودتر منو در جریان میگذاشتی تا با پدرت صحبت میکردم و تا وقت داریم از این باتلاق خارج میشدیم .
راستش را بخواهی مادر جان ، در خانه پدری ، ما سه دختر بودیم و هر سه به سن بلوغ رسیده بودیم ، و اینکه نخواستم سدی مانع خواهرانم باشم ، وانگهی پدر من مرد خوش قلب و مهربانی هست ، دلم نیومد ، غرور پدرم جریحه دار شود ، اضافه بر این غلام ظاهرا خوش تیپ و سر به راه بود احساس نمودم میتوانم با این مرد زندگی آرامی داشته باشم ، حال هم به فکر جدایی نیستم ، همچنان امید دارم که زندگیم را بسازم .
این انتخاب خودم نبود ، بلکه اتفاق و سرنوشت او را به من نزدیک کرد ، باور کن با این فرهنگی که غلام دارد ، از برخورد با دوستان قدیمی خودم دوری میکنم ، جایی هم که مهمانی برویم حرفی واسه گفتن ندارد ، زوج زندگی باید حرف واسه گفتن داشته باشند و مکمل هم باشند ، تا ببینم سرنوشت ما را تا کجا بکشاند .
دیداری با شهرام : اواخر بهار ۶۳ خورشیدی در خانه نشسته و رادیو گوش میدادم ، راحت و ریلکس به آینده خودم فکر میکردم که به یکباره ، یاد شهرام افتادم ، اگر چه از آن چند بازدید قبل خاطره خوشی نداشتم ، اما حسی در من ایجاد شد که جلو دارش نبودم ، ده روز قبل در مغازه شهرک او را دیده بودم که برای خانه عمویش خرید میکرد، ضمن احوالپرسی از من خواست که به دیدنش بروم
من شهرام را به خاطر خون گرمی و محبتی که نثارم میکرد دوست داشتم ، اما از روزنه ای دیگر ، او را شماتت میکردم ، زیرا من از تجاوز و خدشه دار کردن آبروی دیگران در تضاد بودم ، ولی از حمایت و خدمت به حقوق افراد و انجام خدمات شایسته و مجاب احساس آرامش و غرور میکردم . به هر حال تصمیم گرفتم که حدود عصر او را ببینم و قبل از شام به خانه برگردم .
متاسفانه کاری برایم پیش آمد و مادرم مرا فرمان داد که جایی نروم و امروز به کمک پدر تختخوابهای تابستانی را از انبار بیرون کشیده و در جای هر ساله قرار دهیم ، زیرا در اواخر بهار و فصل تابستان نمیتوانیم در خانه بخوابیم ، ما در منطقه ای زندگی میکنیم که شبها باید در فضای آزاد و یا پشت بام بخوابیم ، مضاف بر اینکه در آن زمان برقی در کار نبود که به راحتی از وسایل خنک کننده استفاده کرده باشیم ، به گوشمان رسیده بود که طی دو سال آینده به شهرک ما هم برق داده میشود، کار انجام گرفت و می بایست جهت دیدن شهرام وقت را تغییر دهم .
من در خصوص انجام کارهای شخصی وقت شناس بودم و دقت میکردم که وظیفه شناس باشم ، اما زمانی که مادرم فرمانی صادر میکرد و یا پدرم دستوری داشته باشد ، بدون معطلی کار خودم را کنسل میکردم ، تا پدر و مادرم را نگران و به عبارتی دلشان نشکند .
شب فرا رسید با عجله شام خوردم تا به دیدار شهرام بروم ، کفش هایم را پوشیدم و به راه افتادم ، دقایقی بعد به منزل عمو کاظم رسیدم ، کلید را از جیب بیرون کشیدم تا با ضربه زدن به شیشه یکی از اعضای منزل خبر دار شود و در را برایم باز نمایند ، اما به نظر می آمد که درب حیاط باز است ، لذا من اجازه نداشتم که بی خبر وارد شوم ، از روزنه در، تختخواب یکنفره شهرام را دیدم که از سر شب رختخواب بر روی آن پهن شده بود ، به نظرم ، تا خنک شود و برای خوابی دلچسب مساعد باشد ، قدری عقب کشیدم و اینکه پنجره پشت توجهم را جلب نمود و نشان میداد که داخل اتاق نورانی است و کسانی نشسته باشند ، یک لحظه در فکر رفتم ، پس چرا درب حیاط نیمه بسته است ، من از پشت دیوار که سطحی نا هموار بود ، بطوریکه پستی ، بلندی کنار دیوار مشهود و نمایان بود ، من در نقطه ای بلند قرار گرفتم تا به پنجره مسلط شده و ضرباتی به شیشه بزنم و آمدن خود را به شهرام برسانم ، با کلید چند ضربه به شیشه وارد نمودم ، خبری نشد ، اما در خصوص درب نیمه بسته ، حدس زدم عمو کاظم با موتور بیرون باشد ، برای خرید و شاید هم پمپ بنزین رفته باشد ، و اما چرا در این شب و جاده شلوغ و چشمان کم سو آن پیرمرد ، اینها همه افکاری بود که به ترتیب از ذهن من میگذشت، حال با این قد بلند من و در سطحی مناسب پایم را گذاشتم و چند سانت خود را بالا بردم تا اتاق را ورانداز کنم و دست کم علت تاخیر را بدانم که با صحنه ی بهت زده و نامطلوبی که از عقل و شرف به دور است روبرو شدم ، سایه شهرام و طلا بر روی دیوار سفید افتاده بود که ایستاده ، از کمر همدیگر را در آغوش گرفته بودند ، بطوریکه گویی یک صحنه از سینمای هالیوود را تماشا میکنم .
خیلی سریع پایین آمدم ، حالا دیگر جای شک و شبهه نبود ، بر من مشهود شد که شهرام و طلا بطور حتم رابطه جنسی و تنگاتنگ دارند ، و ایراد کار از آنجاست که عمو کاظم آگاه و یا ناخودآگاه دست آنها را باز گذاشته، تا کار به اینجا رسیده است ، به نظر می آمد عمو کاظم برای انجام کاری و یا خرید چیزی بیرون رفته باشد ، بسته نشدن درب هم نشان این است که بیرون بودن کاظم طولانی نیست و فورا بر میگردد، و این زن و مرد نابکار ارتباط نزدیکی دارند و شک ندارم رفتار در این ساعت نیز یک تنوع میان برنامه باشد ، من از آن لحظه پایم را برای همیشه از ارتباط با شهرام قطع نمودم و جدآ، هیچ رغبتی برای ادامه دوستی با این انسان نداشتم.
در آن روزگار بنا به دعوت یکی از دوستانم به تهران رفتم و در یک شرکت راه سازی مشغول به کار شدم . چندی بعد که به عنوان مرخصی و سرکشی به پدر و مادرم به زادگاه مادری به ولایت آمدم ، که به گوشم رسید شهرام در ذوب آهن اصفهان مشغول به کار شده است .
اینک قابل نقد است که کاظم از همسر اول خود که زن جوان و میانسالی بوده صاحب فرزندی نشده است ، که چندی بعد با طلا خانم ازدواج میکند و حدود دوازده سال از او نیز صاحب فرزندی نشده است ، در اوایل دهه شصت پای شهرام به خانه کاظم باز میشود و قریب دو سال به خانه عمویش در رفت و آمد است ، به بهانه کمک به عمو ، سالانه سه بار به این خانه میآید و هر بار دو ماه در منزل عمو جا خوش میکند، با زن عمو دوست و مانند عسل به هم مهر می ورزند ، چندی پیش خبر حامله شدن طلا زن کاظم در شهرک ظنین انداز میشود، که چندی بعد صاحب فرزند پسری میشود که نام مارال را بر روی او میگذارند.
چند سالی گذشت ، پروژه ای که در آن مشغول به کار بودم به پایان رسید ، دوست مهندس من گفت به یاری خدا ، کار جدید را که پیمان نمودم و مراحل عمده آنرا عبور کردم حتما شما یکی از عوامل من خواهی بود و به موقع ترا در جریان شروع آن قرار میدهم ، طلب خود را وصول نمودم و به سرزمین اجدادی باز گشتم .
روزی خواهرم که در نزدیکی ما زندگی میکرد گفت امیر جان امروز کار دارم ، لطف کنید و به جای من به مدرسه برو و پیمان را به خانه بیاور ، قبول کردم و چند دقیقه مانده به وقت تعطیل ، به دبستان رفتم و چشم به راه خواهرزاده ام پیمان شدم ، زنگ به صدا درآمد و او با چند نفر همکلاسی از دبستان خارج شدند ، به یاد دوران مدرسه خودم افتادم و در حقیقت دلم برای آن دوران شیرین کودکی تنگ شد ، که پیمان با دایی گفتن زنجیره افکارم را برید و داخل شد ، به من سلام کرد و میگفت دایی امیر ، این پسر دوست من است ، به او هم دست دادم و به هر دو آفرین گفتم ، نام آن پسر را پرسیدم که پیمان گفت ، دایی امیر این پسر اسمش مارال هست . با پیمان به خانه خواهرم رسیدم ، که پیمان گفت مامان ، مارال را به دایی امیر معرفی کردم ، از خواهرم پرسیدم ، دوست پیمان پسر ، کی بود که خواهرم گفت آن پسر کاظم است که بعد از انجام دو زندگی خدا این بچه رو به او داده ، برای کاظم خوشحال شدم ، در آن لحظه یاد شهرام و آن شبها و شوخیهای بیجای او با طلا افتادم و آن دوران برایم تداعی شد .
چندی بعد از طرف مهندس پیام رسید که کار جدید شروع شده است ، من به تهران رفتم و مشغول به کار شدم ، چند ماه گذشت که به اولین مرخصی پس از شروع کار جدیدم آمدم ، با انتخاب خودم و توصیه پدر و مادرم ازدواج نمودم و صاحب سه فرزند شدم . پیمان پسر خواهرم بزرگ شده بود و قد میکشید، چندی بعد خبر فوت کاظم راشنیدم ، برایش ناراحت شدم .
چرخ زمان در حرکت و روز از پی روز دیگر ، موهایم داشت خاکستری میشد ، دوستان میگفتند مارال در حال کوبیدن خانه ی قدیمی پدر است و در اطراف آن مصالح تهیه نموده و خانه را از نو میسازد، که این کار نیز به سرعت انجام گرفت و خبر آن در شهرک پیچید و حالا چند سالی است که برق به روستا رسیده و گویی محله ما پیراهن عید خود را به تن کرده است .
خبر عروسی مارال از کوچه و برزن در گوشها پیچید ، از آنجا که مردم شهرک همگی با هم فامیل و نسبت خویشاوندی دارند و یک محیط نامحدود نیست به راحتی اخبار بومی در دسترس همگان قرار میگیرد، به محله عمو کاظم رفتم ، خانه و کوچه را چراغانی نموده بودند ، نوازندگان محلی مشغول نواختن ساز و دهل بودند ، قرار بود که تا ساعاتی دیگر عروس را به خانه داماد بیاورند ، اقوام همگی در صفی بزرگ و منظم مشغول رقص محلی بودند ، در یک چشم شهرام را پس از سالها مشاهده نمودم ، موهایش خاکستری شده و به رسم طبیعت دوران میانسالی خود را استارت زده بود ، شهرام در راس صف قرار گرفته و سر چوبی گرفته بود ، طلا به شوق عروسی مارال در صف واقع شده و در حالی که دست راست خود را بر روی شانه شهرام قرار داده بود به رسم رقص محلی جثه چاق شده اش را به حرکت در می آورد ، تماشاگران ، شهرام را که سرکوبی میگرفت مورد تشویق قرار داده و برایش کف میزدند، طلا که از مدتها مسلول بود زودتر خسته میشد و به سرفه می افتاد ، یکی از تماشاگران میگفت طلا به لحاظ بیماری ریوی تا کنون چندین بار در بیمارستان بستری بوده است .
من در حالی که به دیوار تکیه داده و مراسم جشن را تماشا میکردم صدای سلام یکی از دوستان هم ولایتی تمرکزم را به هم زده و با من روبوسی نمود . با من گرم صحبت شد و گفت طلا با اینکه سن و سال زیادی ندارد از مدتها پیش مسلول شده است بطوریکه ، پنجاه متر پیاده روی او را از حال عادی خارج میسازد.
و اینکه مارال نیز ضمن اینکه جوان محبوب و خوش برخوردی است مقداری متوحش و نوعی بیماری ترس گونه او را در بر گرفته است که تا کنون چندین بار به متخصص اعصاب و روان مراجعه داشته است . اما چون مشغول به کار و فعلا جوان است بیماری کم اثر ، و پزشک به مارال گفته که بیماری تو چیز بسیار مهمی نیست لذا باید مواظب خودت باشی .
این حرف دوستم مرا به یاد سالهایی انداخت که به واسطه دوستی شهرام با خانواده عمو کاظم در رفت و آمد بودم ، بدون شک نطفه مارال حرام و نا بجا است ، طلا درخت بیماری بود که میوه ی ممنوعه تولید کرده است و مارال یک نتیجه ی بی گناه است که از یک عمل ممنوعه و ناپسند حاصل شده است . ادامه دارد .... از تحمل شما سپاسگزارم .