وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

عاشقانه ، بارانی منو بپوش ، سرما نخوری .قسمت اول

حمیدرضا رشیدی پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۲، 22:18

قریب سه سال از استخدام من در شرکت مخابرات گذشته ، دیگر چون گذشته نیازی ندارم که پول توجیبی از پدر و مادرم بگیرم ، تازه در این مدت اقل وجهی نیز برای خود پس انداز نموده ام .چندی پیش به توصیه یکی از دوستان در کلاس تخصصی تعمیر گوشی در یکی از نقاط پایتخت دوره آن را می‌گذرانم. روزی از ماه اول دوره از کلاس تعطیل شده و به طرف خانه دوستم احمد به راه افتادم ، در میانه راه باران تندی شروع به بارش نمود و من داشتم مسیر را پیاده میرفتم ، فراموش نکنم که منزل عمویم در شعاع دویست متری خانه دوستم بود ، اما من خونه عمو نمی‌رفتم زیرا با دوستم که نگهبان یک شرکت بود و همانجا می‌خوابید راحت‌تر بودم ، همچنان که پیش میرفتم دختر جوانی را دیدم که باران او را محاصره کرده و با زحمت مسیر را می پیمود ، لذا از نیمرخ آشنا به نظر رسید ، با خود گفتم واقعا نکنه دختر عمویم ژاله باشد ، سرعت رابیشتر کردم و نیمرخ او را با دقت مشاهده نمودم ، آره درست دیدم ، خود ژاله بود _ سلام ژاله _ سلام پسر عمو ،خودتی سامان ، حالت خوبه _ آره خوبم ، پرسیدم اینجا چکار میکنی ، که گفت داشتم از کلاس کنکور می اومدم که بارون گرفت ، به او گفتم من لباس گرم به اندازه کافی تنمه ، بیا این بارونی رو بپوش ، که در جواب گفت نه به خدا ، قبول نمی کنم ، گفتم عزیزم تو این هوای سرد بیمار میشی ، اصرار نکن بگیر از دستم ، نه ممنون ، گفتم دختر بنداز رو سرت ، قبول نمی‌کرد، بهش گفتم پس بیا و قسمتی از اون رو تو بنداز روی سرت و من هم قسمتی دیگه ، که خندید و گفت چطور میشه ، هم چی کاری کرد . به هر حال بخشی از بارونی رو روی سرش انداختم ، که گفت این دیگه چه کاریه ، وای مردم و اینکه کسی منو بشناسه ، چی فکر میکنه ، شاید واقعا درست نباشه هر دوی ما چسبیده راه برویم ، گفتم همچی عجیب عجیب هم نیست ، فکر کن ، چتری برای دونفر ، که ژاله خندید و گفت پس شاعر هم تشریف دارین _ آره ، چی کنم ، مریض میشی دختر عمو ، که به خونه عمو نزدیک شدیم ، ژاله گفت پسر عمو بیا بریم خونه خودمون ، ببین واقعا درست نیست خونه عمو نیایی و بری خونه غریبه ، گفتم نه ، بابا خیالی نیست این از دوستای صمیمی و قدیمی منه ، که گفت پس شام بریم خونه خودمون ، باشه ؟ گفتم وقت زیاده خدمت میرسم ، که ژاله با حالتی احساسی گفت : جون من بیا ، اگه نیایی دلخور میشم . گفتم باشه حالا که ظهره و دوستم هم منتظر ، حتما شام میام ، و خدا حافظی کردم ، خدای من ، اولین جرقه های یک عشق زده شد ، وجودم سراپا داغ شده ، خدایا عاقبتمون رو خیر کن . لحظه ای بعد به خونه احمد رسیدم ، ناهار رو آماده کرده بود ، املت خوشمزه ای بود ، گفتم احمد جون طباخی کردی ، گفت سامان جون غذای مجردی منو ببخش _ اتفاقا خیلی هم خوب و با سلیقه درست کردی ، دستت درد نکنه ، پی از ناهار به احمد گفتم ، شام خونه عمو دعوتم ، آخرای شب میام خدمت _ خونه خودته سامان جون این حرفو نزن ، آن روز چرت کوتاهی زدم ، دوش آبی گرفتم و نزدیکای غروب راهی خونه عمو شدم ، در زدم و زن عمو در را باز کرد و به گرمی پذیرفت ، مرا به پذیرایی هدایت کرده و با میوه و چای تازه از من پذیرایی نمود . ساعتی بعد عمو و پسر کوچکترش که پدر را در بنگاه معاملاتی دستیار است سر رسید و بزرگتری که در دانشگاه تهران حقوق تحصیل می‌کند رسید ، علاوه بر آن دو دختر دارد که ژاله بزرگ و کوچکتری ژینا که در کلاس نهم درس می‌خواند، بچه های عمو را تشکیل می‌دهند، همه سرگرم تلویزیون شدیم و لحظاتی دیگه در خدمت اونا شام را میل کردیم ، عمو به گرمی کنارم نشسته و احوال پدرم که برادر بزرگتر بود را پرسید ، آخر شب به قصد منزل دوستم بلند شدم که عمو گفت ، کجا میری تو این سرما بمون همین جا ، که گفتم عمو جان به دوستم قول دادم و خوبیت نداره . به طرف خروجی رفتم ، ژاله و مادرش منو محبت نموده ، کیف را برداشتم که خیلی آرام گفت فردا باهات تماس میگیرم ، بهش گفتم باشه منتظر می مانم . از آنها خداحافظی کرده و به سمت احمد به راه افتادم . در واقع یک تراژدی عاشقانه برایم رقم خورد ، همش در فکر ژاله بودم ، چشمان زیبایش دمی از من دور نمیشد ، ژاله با چهره دوست داشتنی و پوست گندم گونش چون قرقی چترش را به روی من گشود و تار و پودم را در بر گرفت ، او با چشمان جادویی و ایروان کشیده و جذابش در کنج قلبم ، همانجایی که در خروجی ندارد صندلی زد و وجودم را احاطه کرد . سالها پیش که تعطیلات نوروز به خانه ی ما می آمدند را به یاد دارم ، درست در آن روزگار بود که تمام اسباب بازیهایم را در اختیارش می‌گذاشتم. آنها از پنجم فروردین تا پایان تعطیلات در منزل ما مانده که به جاهای دیدنی میرفتیم و لذت می بردیم . آن شب در خانه دوستم احمد در رویای شیرین ژاله ساعات زیبایی را سحر کردم ، آن شب تصمیم گرفتم روز را با دختر عمو گشت و گذاری بزنم و شب با اتوبوس به لرستان برگردم زیرا فردای روز بعد می بایست سر کار باشم ، صبح روز بعد از خواب بیدار شدم ، که احمد سماور را روشن کرده و برایم صبحانه تهیه نموده بود صبحانه خوردم از دوستم خداحافظی گرفته و به راه افتادم ، در این لحظه گوشی زنگ خورد که ژاله بود پس از سلام و احوالپرسی از من خواست تا با هم بیرون رفته و گشتی بزنیم که پرسیدم از خونه اجازه گرفتی ؟ که گفت با مادرم صمیمی هستم لذا بهش گفتم که با سامان بیرون میروم و اون حرفی نداشته . بعد اینکه پس از لحظاتی پیاده روی ژاله را دیدم که در خودپرداز همون حوالی ، عملیات بانکی انجام می‌داد، به آنجا رسیدم ،که ژاله گفت سلام صبح بخیر پسر عمو ، در جواب من نیز سلام کردم _ سامان خوبی ، میزونی _ آره خوبم ممنون ، خب کجا بریم ؟ که ژاله گفت کمی جلوتر قلیون با هم بزنیم _ باشه ژاله جان هر طور شما بخواین ، ممنون سامان جون ، لحظاتی بعد هردوی ما به بالکن کافه ،قسمت خانوادگی رفته و نشستیم ، بالکن و کف موج میزد از زنان و مردانی که هر کدام مشغول قلیون کشی بودن ، به طوری که هر مرد و یا زنی مشغول گپ و گو و با جفت مقابل بودن ، بطوری که متوجه روابط هر جفت نشدم ، فقط دوستانه سرگرم بودند ، ژاله گفت برخی را می‌شناسم، افرادی متارکه کرده و یا بعضا زن و شوهرهایی به ظاهر موفق هستند که قسمی از لحظات خود را به دور از مشکلات پشت سر می‌گذارند، به طور خلاصه از همه نوع جماعت سرگرم شده و یا خوش می‌گذرانند. از ژاله پرسیدم چند وقته که تو این کافه رفت و آمد داری ؟ و اینکه خانواده تو از آمدن به این محل خبر دارند ، گفت : حدود شش ماه پیش به دبیرستان رفته بودم که یکی از همکلاسیهای من با خاله اش آمد و گویا واسه کاری به دفتر مدرسه رفته بودند ، که به وقت برگشت دوستم گفت ژاله جون افتخار میدی عصر با هم بریم کافه قلیون؟ بهش گفتم من تا به حال این جور جاها نرفتم ، که نسرین گفت : جای خطرناکی نیست ، با خاله میریم اونجا ، دوست نداشتی قلیون نکش ، میتونی چای و یا قهوه سفارش بدی ، به هر حال اجباری در کار نیست ، که بهش گفتم باشه عصر میام تا با هم اونجا رو هم تجربه کرده باشیم . البته قبل از رفتن به مامانم گفتم ، که اون گفت به یک شرط که مواظب خودت باشی و سعی کن نکشی ، که گفتم باشه مامان به چشم ، حتما ، عصر آنروز به اتفاق دوستم به اونجا رفتیم ، نسرین قلیون سفارش داد و من استکانی قهوه سفارش دادم ، اما خاله اون دست به کیف برد و یک نخ سیگار دود کرد ، به من تعارف نمود که گفتم من به هیچ گونه دودی علاقه ندارم ، از آن روز به بعد بعضی اوقات با هم بیرون میرفتیم ، از آنجا که من با مادرم صادق هستم ، اون به من اعتماد داشته و از این نظر مشکلی ندارم ، که بهش گفتم ژاله جون احترام به پدر و مادر و اجازه از اونا ، آرامش خانوادگی را تضمین می‌کند، پرسیدم دختر عمو ، تو خوشبختی را در چه میبینی ؟ که گفت به نظرم خوشبختی در آرامش روح و گذران زندگی به صورت منطقی میباشد به نحوی که انسان روی پای خودش بایسته ، زیرا هر چه ما از دیگران درخواست مادی نداشته باشیم و احترام خود را درنظر بگیریم محبوب‌تر خواهیم شد ، به عبارتی ، خواهش و تقاضا انسان را کوچک می‌کند و از اعتبار آدمی کاسته خواهد شد، که از جواب او لذت بردم . ما از دوستان ژاله خدا حافظی کردیم . بیرون آمدیم ، من او را تا منزلشان رساندم ، خداحافظی کرده به سمت ترمینال به راه افتادم تا پس از تهیه بلیت به اتوبوس سوار شوم ، من دیروقت به خانه رسیدم ، که فردای آنروز سر کار رفتم ، علاوه بر کار و کلاس ، نزدیک شدن به ژاله و مطرح شدنش در قلبم مشکلات جدیدی برایم رقم زده شده بود . آری دختر عمویم با چشمان جادویی و موهای طلایی رنگش یک لحظه رشته افکار مرا آزاد نمی‌کرد، تصمیم گرفته این بار که به سمت تهران بروم حتما ماشین شخصی خود را ببرم تا کمتر از تاکسی استفاده نموده باشم . هنوز یک روز از آمدنم نگذشته بود که ژاله به همراه من تلفن زد ، که پس از سلام گفت : سامان جون از لحظه ای که رفتی ، دلم واست تنگ شده دلم میخواد باز هم بیایی و از نزدیک روی ماهت رو ببینم ، بهش گفتم عزیزم . اون هیبت و شخصیت والای تو منو غافلگیر کرد و نتونستم بهت بگم ، که با زرنگی زنانه اش گفت چی میخواستی بگی ؟ چی رو ، گفتم ژاله جون اگرچه من و تو سالهاست همدیگه رو دیدیم و همخون یکدیگریم ، اما این بار فرق میکنه ، بدان و آگاه باش ، وجود تو در دلم غوغایی به پا کرده که میترسم بگم ، که گفت این چه حرفیه سامان جون ، تو رو بخدا بگو ، به چیزی احتیاج داری، کمکی از من میاد بگو تا واست انجام بدم . گفتم نه ، سؤال پیچم نکن ، که با شیطنت زنانه اش گفت ، پس جون من بگو چیه که به من نمیگی _ ببین ژاله میخوام بهت بگم ......... ادامه دارد .

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها