وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

اعجاز لبخند و نگاه محبت آمیز

حمیدرضا رشیدی چهارشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۳، 14:18

بگو تو ای اکسیر انسان ، حیوان و حتی جمادات از چه جنسی هستی ، که هرکه و هرآنچه ترا یافت تسلیم می‌شود، آرام می‌گردد و از سرکشی و عصیان دست برمی‌دارد. آدمی چون تشنه لب ، زوزه کشان به سراغ محبت دربدر می‌شود، پس باید قابل تعمق باشد که محبت از جنس خداست ، نور است ، رحمان است و نسیم سحرگاهش به هر که می‌رسد، هیچگاه صاحب آنرا فراموش نمی‌کند و تا واپسین لحظات زندگی از آن به نیکی یاد می‌کند . محبت از قالبهای گوناگون و از انواع مختلفی ساخته شده است . آن توجه است ، نگاه است ، لبخند است ، ولو خشک و خالی باشد ، گرسنه ای را صادقانه سیر کردن است ، نمی‌دانم چرا این اکسیر را همه کسی ندارد و نمی‌تواند به داشتنش تظاهر نماید ، زیرا استاد چه خوش گفته : مشک آنست که خود ببوید ، نه آنکه عطار بگوید . اگر لطف و محبت از روی صدق و صفا نباشد ، مانند میوه ی گندیده ، کپک زده ، ارسال کننده اش را رسوا می‌سازد. خداوند خود نور است و خالقی که بر تمام جهان هستی تسلط محض دارد ، و بس میدانم پوینده اش خود گهری ارزشمند است ،و آیت سبحانش که به محبت واقعی آگاهی دارد ، عاری از تقلب و دو رویی چون نوری براق که افراد در کما برگشته و اشخاص در خواب مصنوعی رفته دیده اند از جنس نور خداوندی است .

عاشقانه ،بارانی منو بپوش سرما نخوری ، قسمت دهم . پایان .

حمیدرضا رشیدی چهارشنبه یکم فروردین ۱۴۰۳، 17:18

پس از معاینه کادر درمان ، گویی بدنش گرم و اندک نفسی در کالبد بی رمقش سو سو میزد ، خیلی سریع اونو بیرون کشیده ، دکتر با اشاره دست ، پدر و مادرش را به آرامش و سکوت دعوت نمود ، او را به اتاق احیا بردن و گویی انتظار می‌رود ژاله به زندگی برگردد ، من هنوز کیف لوازم ژاله را در دست داشتم ، بار خدایا بوی زندگی و سلامتی سالن بیمارستان را منور نموده و آنهمه زاری و بی قراری میرفت تا یک لحظه افسانه ای را رقم بزند ، در عین حال سامان جراحی شده و آن توده را از بدنش خارج کرده بودن ، من و هدایتی همسرم با این واقعه ی نادر و خارج از ذهن به پدر و مادر سامان تبریک گفتیم ، پزشک و کادر درمان و ریاست حراصت از پدر و مادر ژاله خواستند تا عادی شدن ژاله چیزی به او نگویند ، زیرا او نیز احیا شده و تا عادی شدن می‌بایست محیط اطراف او ساکت باشد ، ساعتی بعد من و مادرش به اتاق او رفتیم که ژاله مرتب احوال سامان را می‌گرفت، پرستار بهش گفت پسر عموی شما جای هیچ نگرانی ندارد و در سلامتی کامل به سر می‌برد، ژاله در حالی که روی تخت دراز کشیده بود گفت مامان، من سفر دور و درازی رفتم که به وقت برایتان تعریف میکنم .** بار خدایا چه زیباست یک قلب پاک و داشتن یک عشق ژرف و بی آلایش ، زیرا قلب رئوف و مهربان می‌تواند ناجی و نجات بخش باشد ، افکار و نیات سالم قادر است نه تنها یک شخص ، بلکه جمعی را به زندگی باز گرداند . دو روز پیش سامان و ژاله با هم قهوه بستنی میل می‌کردند و عاشقانه در دهان یکدیگر می‌گذاشتند، ساعاتی بعد هر دوی آنها در بستر مرگ و ورودی گور قرار گرفتند ، که فرشته ی نجات آنها سر برآورد و اینکه شما دو تا هنوز جا دارید و باید زنده بمانید ، زندگی کنید و چه بسا به واسطه شما اشخاصی خوشبخت و سعادتمند گردند ، آری تا خدا نخواهد برگی از درختی نمی‌ریزد، من به همسرم هدایتی گفتم برو و مواظب بچه ها باش و هر از گاهی به من زنگ بزن ، تا چنانچه سامان و ژاله دارو یا وسیله ای بخواهند به آنها کمکی کرده باشم ، زیرا این دختر و پسر ماه‌هاست به ما لطف دارند . خوشبختانه ژاله به زند.گی برگشت و دکتر اجازه ترخیص او را صادر کرد ، سامان نیز به هوش آمده بود و مرتب احوال ژاله را می‌گرفت، اینک خانواده سامان و ژاله اعم از خواهر و برادر در بیمارستان حضور دارند ، پدر و مادر سامان اشک شوق ریختند و خاطرنشان کردند که این آفت چه بود که در یک لحظه میرفت که طومار دو خانواده را برباد د،هد ، قرار بود که سامان سه روز دیگر در بیمارستان بماند ‌. یکی از برادران ژاله در بیمارستان ماند تا سامان تنها نباشد و قرار بر این شد که دیگر برادر ژاله نوبتی کنار سامان بماند . گفتنی است که هر دو خانواده از هما خانم این زن نیکو کار سپاسگزاری و قدر دانی نمودند ، ژاله از هما خواست که آنجا باشد تا سفری که می‌خواهد تعریف کند او نیز مخاطب او باشد ، هما خانم گفت روی چشم حتما اون لحظه من خودم را می‌رسانم، من کاری برای شما نکردم خداوند هردوی شما را به زندگی برگرداند ، لذا سپاسگزار خالق خود باشید ، من مقداری کار عفب افتاده دارم که تا آمدن سامان مرتب به شما سر میزنم ، مجددا خانواده دو طرف از هما تشکر کردند و پدرش گفت ، به برکت و شفای بچه ها یک گوسفند نذر کردم که شما نیز باید تشریف داشته باشین ، آنها خدا حافظی کردند و همگی رهسپار خانه شدند ، روز بعد ژاله به هما زنگ زد و گفت اگه میشه تشریف بیارین ، هما به همسرش تلفن زد که با اجازه شما میرم به ژاله سری بزنم که همسرش گفت بفرمایید ، راحت باشین ، لحظاتی بعد هما به جمع خانواده ژاله اضافه شد ، ژاله با رسیدن هما اینگونه بیان کرد * من درست به یاد دارم که سامان به بخش جراحی مردان روانه گردید ، آنجا رو که هما خانم دست روی شانه ام گذاشت را هم به خاطر دارم اما بقیه ماجرای بیمارستان را در ذهن ندارم ، فقط گویی خواب میدیدم ، اصن نمی‌دانم چگونه تصوری بود ، در آن لحظه گویی در فرودگاه بزرگی بودم . من و سامان پاسپورت گرفته و مسافر منطقه سبز بودیم ، سالن مملو بود از زن و مرد ، پیر و جوان و کودکانی که بدون سرپرست همگی عازم منطقه سبز بودن، هر کدام می‌بایست در ابتدا کنترل شوند ، کارت آنها مهر خروج بخورد، سپس از دالانی تنگ و باریک عبور کرده و بتوانند در حریم منطقه قرار بگیرند ، خروجی تونل را نوری براق و جذاب مشاهده کردم ، در سالن فرودگاه سامان را چند قدمی جلوتر از خود میدیدم که مستاصل و درمانده از ناقص شدن پاسپورت حاکی بود ، به مامور گفتم آقا اون همسر منه چرا کارش رو گیر دادین و بهش اجازه خروجی نمی‌دهند، کسی جوابم را نمی‌داد، فریاد زدم پسر عموی من بیمار است چرا اجازه خروج ندارد ، خواستم جلوتر بروم اما گویی منو محکم گرفته بودن و اجازه نداشتم که قدمی جلوتر بروم . چنان که میدیدم چندین صف طولانی که هر کدام را مأموری کنترل می‌نماید، از مأمور پرسیدم اینجا فقط همین یک سالن را دارد ، که گفت : خیر چندین سالن پیوسته وجود دارد که به شکل منظم و برابر قانون منطقه سبز عمل می نمایند پرسیدم این بچه های کوچک که در صف ایستاده اند بدون خانواده سفر می‌روند، اون گفت والدین آنها متعاقبا به فرزندان خود ملحق خواهند شد ، محیط عجیبی به نظرم می‌رسید، کارت شناسایی را به مامور دادم ، که اون گفت شما و سامان نوبت پرواز نابهنگام گرفتین ، تا زمان حرکت وقت زیادی دارین و لذا باید برگردین ، تعجب میکردم بهش گفتم همسر من به این سفر نیاز دارد ، اون مریضه ، که خیلی خشک و جدی گفت خانم اینجا جای جر و بحث نیست ، هر اداره ای قانون خاص خود را دارد ، در این میان اطفال و کودکان را میدیدم که قبل از ورود به تونل به صورت پرنده پرواز کرده و از دالان خارج می‌شدند که دالان به روزنه نور سفید و براق که چون پرده نقره ای سینما می‌درخشید و چشم اندازی زیبا از طبیعتی بکر ، سبزه زار ، تپه های قشنگ و رودهای روان آبی را عاشق و شوق پرواز خروج را در آدمی زنده می‌ساخت، یک لحظه که به پرده چشم دوختم از آن زیباتر در طول عمرم ندیده بودم ، همچنان که به خروجی‌ها توجه داشتم ، بزرگسالانی را میدیدم که به سختی از خروجی می‌گذشتند، فقط اطفال و کودکان به لحاظ سبکی بال می‌زدند و پروانه وار وارد سرزمین سبز می‌شدند، سامان را فریاد زدم که فایده نداره بیا تا برگردیم ، پاسپورت ما اشکال داره و ماندن دیگه به صلاح ما نیست ، در این حین سرم را برگردوندم، سالن بیمارستان بودم ، بالای جسمم نگاه میکردم که پزشک و پرستاران در حال ماساژ و اکسیژن گذاری بودند ، شناور به اتاق سامان رفتم که پزشک توموری خوش خیم از بدن او خارج می‌کرد، یک آن به تخت خودم برگشتم و به یکباره به روی تخت خودم را می‌دیدم که دکتر می‌گفت آفرین دختر خوب ، راحت نفس بکش ، تا چند لحظه دیگه کاملا نرمال و طبیعی میشوید ، هر دو خانواده به حرفهای ژاله گوش می‌دادند که برخی از دیدگانشان اشک شوق و امیدواری سرازیر شده بود ،سه روز بعد همگی شاد و قبراق برای استقبال از سامان به بیمارستان رفتند ، دقایقی بعد سامان ترخیص گردید و هر دو خانواده راهی منزل پدر ژاله شدند ، پدر سامان از برادرش خواست تا اجازه مقدمات عقد آندو را بدهند تا این وصلت انجام شود ، پدر ژاله گفت من از همان لحظه ای که تلفن زدین ، ژاله را به شما تقدیم نمودم ، سامان به آرامی برخاست و با همه صورت بوسی نمود ، روز بعد زنگ منزل به صدا در آمد ، آقای هدایتی با همسر مهربانش هما خانم و هر دو فرزندشان از اتومبیل خارج شدند ، هما با قد بلند و تیپ اروپایی آسیاییش لباسی زیبا به تن کرده ، موهای بلوند و زیبایش ، چهره اش را صد چندان زیباتر از گذشته کرده بود ، اهل خانه به پیشباز آمده و شاد باش گفتند ، هما خانم کادویی ارزنده را به ژاله تقدیم نمود و گفت این کادوی شفای شماست ، تا عروسی که یک کادوی دیگه پیش من دارید ، پایان . از خوانندگان محترم تشکر مینمایم ، هر ایرادی را به بزرگی خود صرف نظر نمایید .

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها