وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

لاله های زیبایی که رنگ باختند ، قسمت پنجم

حمیدرضا رشیدی سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۳، 17:10

سیامک بهم گفت ملیحه جون بشین باهات کار دارم ، گفتم خیر باشه در خدمتم ، بفرمایید سراپا گوشم ، خندید و گفت آفرین دختر خوب، دارم میام خدمتت ، بین مبلمان منزل یک میز پذیرایی بود بطوری که من و سیا در دو طرف میز روبروی هم نشستیم ، که سیا گفت : ملیحه جون در میان این همه رابطه ، دلت در گرو کسی نیست ؟ به عبارتی کسی قاب شما رو ندزدیده؟ گفتم نه ، چطور مگه ؟ _ آخه خانم خوشگل، من با اینکه به اندازه انگشتان دستم بیشتر با زن و دختر ارتباط نداشته ام ، راستش را بخواهی تا کنون کسی به اندازه شما برایم جذاب و محبوب نبوده ، لذا در اولین دیدار به شما علاقمند شدم و بهتر بگم این چشمان آبی و جادویی تو منو به تور انداخته و با افتخار و ابهت میگم ملیح دوستت دارم ، در ضمن اگر چه شما تا کنون چندین مورد عقد موقت داشته ای ، لذا برای من مهم نیست ، حال ببینم نظر شما چیه ؟ بهش گفتم شما لطف دارین ، البته با جاذبه خاصی که شما با خود داری ، غیر از من هر دختری را که بخواین ، بدون درنگ به شما جواب بله خواهد داد _ سیامک جون تا ببینم نظر خانواده شما چی باشه ، آیا اگه گذشته منو بدونن ، با شما موافقت خواهند کرد ؟ گفت : پدر و مادر من در ترکیه اقامت دارند ، من با برادر و خواهرم زندگی میکنم که هرسه در فروشگاه و ساخت و ساز شریک هستیم ، که خواهرم مدیریت آن فروشگاه را عهده دار میباشد ، لذا اگه اونا منو بخوان ، شما را بلادرنگ باید احترام نمایند ، غیر از این من از آنها جدا خواهم شد ، پدر و مادرم که اومدن ، خواستگاری و عروسی رو انجام میدم و با توافق شما محل زندگی را به شهری دیگه منتقل میکنم ، گفتم من هم موافق شما هستم و بسیار عالی میفرمایید ، که گفت لطفا یک لیوان آب _ باکمال میل سیاجون ، براش ریختم و اونو دو دستی تقدیمش کردم ، نگاهی به چشمانم انداخت و گفت ملیح جون تا به حال کسی رو به این اندازه دوست نداشته ام ، بدانکه تا سرحد مرگ دوستت دارم و هیچ قدرتی منو از تو جدا نخواهد کرد ، گفتم فعلا برو دوش بگیر تا سر حال بیای و .‌.. حرفمو قطع کرد و گفت خیالت راحت باشه من جلو خودم رو میگیرم تا تکلیف قلب و روح من مشخص نشه به تو نزدیک نخواهم شد ، اصن ما باید عروس داماد بشیم ، خنده تلخی کردم و گفتم سیا جون من که شب زفاف ندارم ، من شرمنده در کنار تو و در خدمت تو هستم ، که با حالتی مشمئز کننده گفت : این حرفو نزن ، مگه شب زفاف چه اتفاقی واسه عروس داماد می افته ، چی رو میخواد به دست بیارن ، دیدن تو و جواب مثبت به قلبم از صد زفاف گواراتره، صداقت و رک بودن برای من مهمتر از زرق و برق و یک شخصیت کاذبه، امشب با برادر و خواهرم صحبت خواهم کرد ، به امید خدا پس از رسیدن پدر و مادرم به سرعت کار خواستگاری و عقد رو انجام خواهم داد ، فعلا تو عشق گمشده منی که باید به داشتنت و پیدا کردنت افتخار داشته باشم ، من نیز در مقابل چشمان زیبایش ایستادم و گفتم ، سیامک امید منی ، زندگی منی ، تا زنده ام و قلبم توان دارد دوستت دارم ، باور کن اگه این کار هم سر نگیره ، تو تنها مرد زندگی منی ، و تا نفس دارم به هیچ مردی فکر نخواهم کرد ، در ضمن سیا جون من و شما امروز عقد هم شدیم و تو بابت من هزینه کردی ، وجدانم ناراحت و معذبم، ای خدا کاش میمردم و ... که سیامک حرفم رو قطع کرد و گفت : آخرین بارت باشه که این حرفو میزنی ، فکر کن واسه عشقم امروز هزینه کردم ، این چه حرفیه ، عشق تو به من امید زنده ماندن داده است ، اگه از قبل تو رو دیده بودم اجازه نمی‌دادم به این نحو زندگی میکردی ، ولی بدان هرکه چپ نگاهت بکنه و جلو من بایسته هلاک خواهد شد ، من و سیا از آپارتمان خارج شدیم که منو تا در خونه رساند و به خونه خودشون رفت ، وقتی به خونه رسیدم مادرم پرسید ، ملیحه انگار سفرت کوتاه بود ، قرار نبود این ساعت خونه باشی ، حالت خوبه دخترم _ آره مامان خوبم ، خانواده همگی سر سفره نشسته و ناهار می‌خوردند، لباسهایم را از تن خارج کرده و لباس راحتی پوشیدم ، راحله بین ما بچه ها از هوش فوق‌العاده ای برخوردار است و خیلی زود حس ششم او به کار می افتد ، نیمرخ منو دید و گفت ملیح به من نگاه کن بینم ، گفتم چته مگه دختر ، خندید و گفت : بچه ها چهره ملیحه عوض شده ، فکر کنم موردی در زندگی پیش اومده ، بهش گفتم آخه چطور ، چرا از خودت حرف درمیاری ، گفت ، عزیزم کاملا میدونم چهره مشکوک میزنه ، بهم بگو ، چه خبر شده ، بالاخره، چیزیت هست که به ما نمیگی ، من حرفی نزدم ، لذا نخواستم تو این خبر عجله کرده باشم ، به اتاق خواب رفتم ، و با خود گفتم : آخه چطوری سیامک این تصمیم رو گرفت . چطور نپخته و با این عجله حرف دلش رو زد ، من که در طول سال حدود پنجاه عقد موقت دارم ، خدایا این مرد سادگی نکرده ؟ با چه تفکر و قلبی منو پذیرفت ، آخه من خودم رو تموم شده میدونستم ، خدایا خودت به فریادم برس ، از طرفی روح و قلبم در میان شانه های مردانه اش تاب بازی می‌کرد، مردی خوش قلب با کلماتی منطقی و قدرتمند ، که می‌خواهد روح مرا از این آشفتگی نجات دهد ، این برایم یک پیروزی و بسا غنیمت بزرگی است که اگر واقعیت نداشته باشد و یا اینکه در صحت و سقم گفتارش دو دل و نادم گردد ، برای همیشه تار و پودم به فنا می‌رود، اگر چه موهایش خاکستری شده بود ولی جوانتر از چهل سال را نشان می‌دهد، اشک در چشمانم جاری شد ، با توجه به اینکه چند ساعت پیش دوش گرفته و مطهر بودم ، قرآن کتاب آسمانی آیین مان را در دست گرفتم و آنرا به سینه فشردم ، خدا را به تک تک آیه ها و کلمات ملکوتیش قسم دادم ، تا سیامک این مرد افسانه ای زندگیم کاذب و تو خالی نباشد ، اگر چه در زندگی از لحاظ مادی محتاج نیستم ، لذا در زندگی عصاره شخصیتم را قربانی کرده ام ، بهترین سرمایه زندگی دخترانه ام را چوب حراج زده ام تا گرسنه و برهنه نمانم و اینکه به پدر و مادرم کمکی کرده باشم ، شاید خیلی واقعیت داشته باشد که سیامک جوان ساده و خوش قلبی باشد که به همین راحتی به یک زن دل باخته باشد ، اما خدایا خودت میدانی که این زن امید دیگری ندارد و تنها کارت بازی من آبروی دخترانه ام بود که از سر ناچاری با پول معاوضه کرده ام ، در این حال و هوا بودم که گوشی به صدا درآمد ، خدای من سیامکه ، سلام ملیحه خانم _ سلام سیا جون حالت چطوره _ خوبم ، ببین ملیح جون اگر چه هنوز زمان زیادی نیست ، اما خیلی دلم برات تنگ شده ، بدان که بهترین اتفاق زندگی منی ، و تمام وجودم پر شده از چشمان قشنگ و اون نگاه پر از لطف تو ، _ فدای تو سیامک ، دل به دل راه داره و به گوش باش که وجود و شخصیت دوست داشتنی شما ، بارانی بر کویر خشک و بی رمق دلم بود ، یقین بدان که تو رو با هیچ مردی عوض نخواهم کرد ، _ ممنون خانم خوشگل ، وجودم مالامال از محبت و اندام شاعرانه ات میباشد ، پس بدان که من خدا را شکر گزارم که ملیحه ی مرا زیباتر از هر بهاری آفرید ، میخوام در اولین فرصت ، روی ماهت رو ببینم ، _ ممنون سیا جون ، حتما . اما به راستی که خداوند شادی بخش و عزت آفرین وجود غمزده مرا مسرت بخشید و بارانی به عظمت خودش بر قلب ستمدیده من ارزانی نمود ،

اینک با تمام وجود به لطف و کرم خدای خودم پی برده و برایم وثوق گردیده است که چنانچه بنده ای از صمیم قلب و مخلصانه معبودش را صدا کند او نیز خروج از هر گرداب و مردابی را به روی بنده بی پناهش میسر می‌گرداند، من بیش از این تحمل پنهان کردن این واقعه ی خیر را از خانواده خود نداشتم و در لحظه پس از تماس سیامک ، پدر و مادرم را در جریان گذاشتم ، که اشک شوق از دیدگان مادرم جاری شد ، پدرم که سراپا به گوش بود عینکش را از چشمان خود خارج نمود و با دستمالی اشکهایش را پاک کرد و ضمن گریه های مداوم خدا را شکر می‌کرد، راحله و پارمیدا با من روبوسی کردند ، آنها نیز به یوم این مناسبت رقص و شادی می‌کردند و این وصلت افسانه ای و حلول ماه نورانی را بر زندگی سیاه و ملالت بارم گرامی داشتند ، راحله می‌گفت آجی جان اونو دعوت کن ، تا داماد خوش قدم و گرامی خانواده را زیارت کنیم ، به راستی که سیامک پژواک نمازهای مادرم و دعاهای خیر پدرمون بر شام تار خانواده ، پا به عرصه وجود گذاشت و بدون شک حضورش سرآغاز باز شدن سه راه‌های خیر به این خانه شد ، من هم صورت راحله را بوسیدم و برای هر دو خواهرم آرزوی بهروزی نمودم .

اینک چند روزی است که دوستم ایمان را ندیده ام ، دلم برایش تنگ شده و قسمی دیگر از فکرم متوجه کشور آن زن ستمکش و آفت دیده شده است که سیمین لعنتی زندگی را به این زن و تنها فرزندش وحید ، تیره و تار ساخته است ، به هر حال پیش از دیدن سیامک ، بی قراری ملاقات با ایمان و کندو کاو در زندگی کشور کفه ی سنگین ترازوی انتخابم شده است و بی صبرانه بدون نیاز به تلفن مستقیما زنگ خانه ایمان را زدم ، درست مانند اینکه به چراغ قرمز چهارراه برسی و در لحظه سبز شود ، همزمان با زدن زنگ ، ایمان در را باز نمود ، خندیدم و گفتم ایمان ، تو چراغ سبز منی و من آنرا به فال نیک میگیرم ، به هم دست دادیم و صورت همو بوسیدیم ، ایمان گفت اگه بدونی چقد برات دلم تنگ شده بود، پروانه میشدی و به سراغم می آمدی ، گفتم شما لطف دارین ، خواهر و دوست صمیمی من ، خب خانواده چطورن _ شکر خدا همه خوبن ، گفتم بگو بینم کشور خانم کار را تا کجا برد ؟ _ کشور را دیروز در آسانسور دیدم ، دست آیلین رو گرفته و به قصد رفتن خانه خواهرش از من خدا حافظی گرفت ، آره همون خواهر بزرگش که آرتروز داره ، خیلی سریع در خصوص سیمین پرسیدم که گفت ، من و وحید منتظر این هستیم که در حین ارتکاب عمل خلاف اونو دستگیر و از طریق قانون وارد عمل شویم .... ادامه دارد

لاله های زیبایی که رنگ باختند ، قسمت چهارم

حمیدرضا رشیدی چهارشنبه بیستم تیر ۱۴۰۳، 15:50

چند روزی است برای دیدن دوستم ایمان و ادامه ماجرای زندگی کشور زن همسایه ، چون سیر و سرکه بی تاب شده و اینکه آرزو دارم وحید و همسرش از راه صداقت و درستکاری زندگی خود را ادامه دهند و یا اینکه به هر طریق نقطه پایانی بر این همه خیانت و دو رویی گذاشته شود . سابق بر این ایمان تعریف می‌کرد: روزی کشور کنارم نشست و می‌گفت این دختر اگر چه به نحوی با من همخون و از پوست و استخوان خودمه ، اما رفتارهای هنجار شکنانه ی او روحم را نشانه گرفته و دیر یا زود این موجود موذی بنیان زندگی ما را بر باد می‌دهد، چندی پیش شبها که می خوابیدم ، روز بعد به سختی از خواب بیدار میشدم بطوری که بعد از صرف صبحانه دوباره میخوابیدم ، با خود اندیشیدم من که بیشتر شبها شام سبک میخورم این همه خواب سنگین چه حکایتی و دلیل آن چی میتونه باشه ، که بعد از صبحانه مدام در حال چرت هستم ، که در این گیر و دار فکرم هم خراب میشد زیرا من خواب بی اندازه در طول روز را نشانه بطالت و نحوست میدانم و مدام خود را سرزنش میکردم که این کرخ بودن چه دلیلی دارد ، لذا به یک پزشک مراجعه کردم ، دکتر پس از معاینه از من پرسید با کسی زندگی می‌کنید، بهش گفتم از آنجایی که تنها پسرم بعضی وقتها شب کار میباشد ، من در کنار عروس و تنها نوه ام میخوابم تا پسرم با آرامش خیال نوبت شیفتش را بگذراند و نگران زن و فرزندش نباشد ، در ادامه پزشک پس از یک سری سوال گفت : من خیلی محرمانه به شما بگم شاید عروس شما افزودنی خواب آور به غذای شما اضافه نماید و از انجام این فعل هدفی را دنبال کرده باشد ، البته این تنها یک حدس است که تا یقین فاصله میباشد ، من این حرف را به کسی نگفتم و بی تفاوت و بی خیال آنرا به باد فراموشی سپردم ، اما بعدها پی بردم ، درست زمانی که در خانه خود هستم شبها راحت میخوابم و صبحها خیلی سبک و راحت از خواب بیدار میشوم ، که تنها زمانی که مدت یک هفته و یا بیشتر در خانه وحید می‌مانم، بیشتر شبها ، خوابم سنگین و در طول روز کرخ و ژولیده می‌باشم، این بود که پی بردم سیمین شبی را که با آن مرد رابطه و مراوده دارد ، از سر شب کار مرا یکسره می‌کند تا به نیت پلید خود جامه عمل بپوشاند ، پس این حدس دکتر واقعیت داشت ، پس از خارج شدن وحید از خانه ، آیلین کودک را می خواباند و مرا هم چیز خور می‌کرد تا من و پسرم را به خواب غفلت برده و شرف خود را سودا نماید ، کشور ادامه داد من همه این موارد را می‌دانم، لذا نمیخوام بدون مدرک آهن وحید زحمت کش را داغ کرده و برایش دردسر ایجاد نمایم ، لذا فعلا مانده ام که چکار باید بکنم ، از ایمان خدا حافظی گرفتم و تا ملاقاتی دیگه همدیگر را به خدا سپردیم .

به خانه خودمان آمدم ، ساعت ۱۱ ظهر یکی از روزهای تیر ماه بود به مادرم گفتم ، چی واسه ناهار داریم ، گفت عزیزم اگه میدونستم میایی چیزی درست میکردم که گفتم مامان خیالی نیست ، چهار تا چلو گوشت سفارش دادم ، نیم ساعت بعد پیک غذاهارو به خونه آورد ، من ، پدر و مادر و پارمیدا سر سفره نشسته و غذامون رو میل کردیم ، پارمیدا گفت آجی جان خوشحال شدم از اینکه ماشینای تو و راحله رسیدن . تشکر کردم و گفتم به امید خدا خودت هم صاحب ماشین میشی ، البته من خودم تا کنون دو تا ماشین ، عوض ، بدل کرده و راحله نیز در همین مایه ها ، امتحانات پارمیدا به پایان رسیده و در حال گذران تعطیلات تابستان هستیم .

یک ماجرای عجیب و جوانی به نام سیامک : من طبق معمول هر ازدواج موقتی را که به پایان می‌رساندم چند روزی به خانه پدری آمده و کارهای عقب افتاده خود و خانواده را انجام و دنبال می نمودم ، سپس به دعوت و درخواستهایم رسیدگی میکردم ، درست سه روز پیش بود که یک مراوده و زناشویی را به پایان رسانده بودم و به خانه پدری آمده بودم . امروز در پی تماس و ارتباطی که با من انجام شد قرار ازدواج دیگری را شروع نمودم ، پس از مراجعه و اولین دیدار ، مردی قد بلند با موهای جو گندمی ، مشتری من شد ، قرار مدار ما جهت یک زندگی دوهفته ای منعقد گردید ، گفته باشم که من و خواهرم راحله یک واحد آپارتمانی اجاره نموده که عضو یک مجموعه‌ ی ده واحدی بود ، که مجهز به پارکینگ و دو مرد مدیریت آن را به عهده داشتند ، پس از انجام مراحل مصوب ، اون مرد را به خانه خودم هدایت نمودم ، که در لحظه میز پذیرایی را به میوه ، چای و یک ظرف تنقلات تکمیل نمودم ، ضمن خوشامد اونو به صرف خوردنی دعوت کردم ، که پرسید چند ساله که اینگونه زندگی می‌کنید؟ گفتم از سن ۲۳ سالگی تا کنون به لحاظ نیاز مالی و ... اینگونه امور می‌گذرانیم، سوال کردم نوع زندگی و سرنوشت من واسه شما فرق داره ؟ نگاه پر معنایی به من کرد و گفت شاید ! در حالی که با تکان دادن سر ولبخند جواب احساس او را دادم ناخودآگاه قلبم به تپش افتاد و بارقه ای از هیجان و استرس در وجودم شروع به انعکاس نمود ، من خیلی وقته هیجان نداشته ام ، از آنجائیکه آن مردان مانند همسفر یک اتوبوس و یا یک قطار برایم بوده اند ، چهره کسی را در خاطر نگذاشته تنها در وجودم اخلاص و ادب را رعایت کرده و بقیه رفتارم مصنوعی و کاذب به مانند سکانسی که یک بازیگر ارائه می‌داده و انجام لبخندی اتفاقی و بعضا قهقهه ای مصنوعی داشته ام ، اگر چه همسرم بوده اند لذا خاطره ای در وجودم نقش نبسته است ، مثلا هیچگاه در خواست عکس و یا کادو از هیچ مردی را نکرده ، اگر چه پیوندی شرعی و آسمانی داشته ام اما به قلب و روحم اجازه دوست داشتن کسی را نداده بودم ، هنوز دقایقی از آمدن آن مرد نگذشته بود لذا نامش را به خاطر سپرده بودم سیامک بود و او نیز می‌دانست که نام من ملیحه است ، سکوت را شکستم و گفتم آقا سیامک لطفا چیزی بخورین ، تنقلات میل بفرمایین ، لیوانی آب ! خندیدم و گفتم نکنه میخواین رژیم بگیرین ، میوه ای پوست گرفت و با تنقلات سرگرم شد ، گفتم درضمن حمام آماده اس ، اگه میخواین دوش بگیرین ، سر حال بیای ، گفت ممنون ، باشه حتما ، در حالی که کمتر حرف می‌زد، با نگاهی پرمعنی گفت : شما خیلی زیبا هستین تحصیلات رو تا کجا رسوندی؟ گفتم لیسانس حسابداری ، رضایتی باطنی در چهره جذابش نمایان شد ، پرسید شما به اینگونه زندگی راضی هستی ؟ واقعا خسته نیستی ؟ تا کی میخوای ادامه بدی ، همانند فن یک خود رو قلبم دوباره شروع به طپش کرد ، خدای من تا کنون هیچ مردی به این اندازه منو سوال پیچ نکرده ، و در مورد قطع و یا ادامه کارم با من صحبتی نداشته است ، خدای من سیامک چی میخواد بگه ، خدا میداند شاید من براش اهمیت دارم ، واقعا نمی‌دانم چه می‌شود و چه می‌خواهد، رضایت این مرد در چی میتونه باشه ؟ سرم دارد سوت می‌کشد، قلبم از حالت عادی خود خارج شده و استرس تمام وجودم رو گرفته ، انگشتانم یخ زده اند ، با خود فکر میکردم مگه ممکنه سیامک عاشق من شده باشه ، من چی دارم ؟ دست کم چندین دهه شوهر داشته ام ، آیا این مرد می‌تواند بر گذشته ام خط بطلان بکشد ، خانواده اش چطور ؟ آخه مگه ممکنه کسی منو به عنوان عروس قبول کنه ؟ خود سیامک چطور ؟ مردان قبل، از همان دقایق اول رابطه میخواستن ، و برخی رابطه های پی در پی ، انگار از بند آزاد شده بودن ، واقعا خودم هم نمی‌دانم، نکنه سیامک مریض باشد و توان همبستری نداشته باشد ، و یا از آن دسته بیماران باشد که تنها با ارتباط کلامی ارضاع شود ، پس چی میخواد بگه ، که با حرکت دادن کیف چرمی و باکلاسش زنجیره افکارم را شکست ، پس از باز کردن آن بیرجامه راحت پوشید ، پیراهن سفید را از تن بیرون کشید و تیشرت پوشید ، تمام وجودش را زیر چشمی نگاه کردم اندام کشیده و بدون گوشت اضافی ، بهش می اومد اهل یکی از رشته های ورزشی فوتبال ، و ... باشد ، بهم گفت ملیحه جون لطفا بشین باهات کار دارم

خوش باش که آن سرو ، خرامان ز راه می آید .

می نوش ز باده که ایام بهار می آید .

آن حزن و شرارت ز برت رخت ببست .

زنهار ز پس پرده شب نور خدا می آید .

اندر قفس تنگ رهایی یابی .

وندر آن ظلمت شب نور خدایی یابی .

چونکه نظرت بود همه نور و سرور .

از پس ابر سیه بوی بهار می آید .

عندلیب از قفس تنگ به وجدش آمد .

آن شب تیره سحر شد ، سپیده آمد .

نوگل من به دلت غم به هیچ راه مده .

وز پس غرش آن ابر سیه ، ترس به دل راه مده .

تو که از آن ملکوت چشم توقع داری .

دگر از لولوی خرمن چه باکی داری .

ادامه دارد ، قابل توجه عزیزان که علاوه بر رمان ، اشعار نیز از ساخته های حقیر میباشد . خسته نباشید .

لاله های زیبایی که رنگ باختند ، قسمت سوم

حمیدرضا رشیدی جمعه پانزدهم تیر ۱۴۰۳، 1:0

ایمان خانم گرم کرده بود و تعریف کردنش دور ور داشته و ادامه می‌داد که : کشور می‌گفت پدر و مادر این عروس بخت برگشته من ، کاملا در جریان انحراف اخلاقی دخترشون هستند ، لذا این بی شعور زیر بار نرفته و دست وردار این فعل کثیف نمی‌باشد و متاسفانه بگویم که وحید اونو عاشقانه دوستش داره بطوریکه سیمین با منطقی که خاص خودش میباشد این عاشق احمق را هر بار قانع کرده و با زرنگی خود را توجیه می‌نماید، اما عموی وحید و برخی اقوام چندین بار به او گوشزد نموده که مراقب همسرش باشد . وحید عاشقی ساده و کودن میباشد که هر دم توصیه های خویشان را فراموش کرده و دوباره روی ریل احمقی حرکت کرده و چشمانش کور می‌شود، فشار پی در پی و مستمر خاله ها و خویشان سبب شد تا این عاشق خواب مانده اندکی به خود آمده و کلیه ی مکالمات و مسج ها را روی یکی از خطوط خودش انتقال دهد ، شاید دمی به خود بیاید و بتواند این مراوده کثیف را کنترل و قطع نماید و دست کم به صحت و سقم این مورد برسد . ماندن من در خانه و بیکاری ایمان باعث شد تا قصه ی بیشتری از زندگی کشور خانم به گوشم برسد ، ایمان گفت چند ساعت پیش کشور به خونه ما آمد و گفت که قصد داره عصر که سیمین به خانه برسد ، او نیز راهی شهرک شود ، پرسیدم خاله جون ما بهت عادت کردیم ، کی برمیگردی که گفت : خاله جون اونجا هم زندگی دارم ، در ضمن دو خواهر دیگه دارم که مدام با هم در تماس و احوال یکدیگر را جویا می‌شویم، وانگهی مادر پیر و سالخورده ای داریم که نوبتی به اون سر میزنیم و اونو حموم میکنیم لذا نمیتوانم یکسره پیش وحید بمانم ، با اینکه از لحاظ عروس خیالم راحت نیست و دلم واسه پسرم میسوزه اما نمیتوانم نسبت به زندگی خودم و اوضاع مادرم بی تفاوت باشم ، مثلا دیروز در اینجا رفتم به زندگی خواهر بیمارم دستی کشیدم ، آشپزخانه و کاشیهارو دستمال کشی کردم ، که با اجازتون میرم و چند روز دیگه برمیگردم.

ایمان دوستم خودش فرزند دوم خانواده است که به لحاظ سختگیری خانواده و وسواسی خودش تا کنون موفق به انتخاب مرد زندگیش نشده است ، از ایمان خداحافظی کردم و به منزل برگشتم . به خانه آمدم و دوباره در فکر زندگی سردرگم خود و خواهران بیچاره ام در فکر فرو رفتم . امروز راحله به من زنگ زد و گفت به مادر بگو من با همسرم چند روزی به شیراز مسافرت می‌رویم، پارمیدا این روزها سرگرم مطالعه و تلاش جهت شرکت در امتحانات پایان ترم میباشد ، او به لحاظ اینکه در چشم همکلاسیهای خود و در دید انظار میباشد در کار ازدواج موقت خود همه جوانب را در نظر داشته و با نام دیگری با شوهر و افراد مراوده می‌کند تا از لحاظ شخصیتی صدمه نبیند زیرا در طول ترم گاهی از وجود آنها در بیمارستان استفاده می‌شود و به گونه ای واحدهای عملی را باید بگذراند ، فراموش نشود که پدرم در دورانی عضو پرسنل شهرداری بوده و اندک مستمری در این خصوص دریافت می‌کند، اما از آنجا که این دستمزد در برابر تورم و هزینه زیاد ناچیز است و اینکه در خصوص ازدواج ما دخترها بعضا سختگیر و کم شانس بودیم ، متاسفانه قربانی عیال سنگین و دست تنگی شده و مجبور به قدم نهادن در بطن ازدواج موقت شدیم ، نه تنها ما بلکه بسیارند افرادی که در خانواده های پرجمعیت با این گونه مشکل درگیر هستند در اینگونه خانواده ها نه تنها پسران بلکه دخترانی هستند که جهت ارضاع امیال جنسی خود نیاز به جنس مخالف دارند خصوصا در این روزگار با وجود این همه رسانه صوتی و تصویری و دنیای پیشرفته سینما و عصر نوین رایانه حتی نوجوانانی که به سن ازدواج نرسیده میل به ارضاع در آنها بیدار شده در نتیجه بدون شک میل به ازدواج بیشتر به لحاظ سیر شدن نفس آدمی انجام می‌شود و باید نیک دانست که در این میدان کسی گناهکار و محکوم شناخته نخواهد شد زیرا این یک فرایند طبیعی و نرمال است . شب گذشته از طریق تلفن همراه احوال راحله خواهرم را پرسیدم حالش خوب بود ، زیرا هر کدام از ما که با طرف خود و با خواست آن شخص به مسافرت می‌رویم، خانواده بطور مرتب اوضاع و محل اسکان ما را جویا می‌شود و ما هم از سلامتی خود آنها را در جریان گذاشته تا اینکه دلشوره ای در خانواده نباشد ، زمانی که احوال راحله را پرسیدم ، گفت آجی جان گرسنه نیستم و شکر خدا نفس میکشم ، این ادبیات راحله بیانگر این بود که من از این فعل و کار راضی نیستم و از سر ناچاری این زندگی را ادامه می‌دهم، زیرا آدمی زمانی احساس رضایت دارد که شعور باطن به همه ی افعالش نمره قبولی بدهد ، زیرا این زندگی و همسر چند روزه برای هیچ زنی چنگی به دل نمی‌زند و در حال گذران شبی پر درد و خاموش است . امروز داشتم به تقویم نگاه میکردم و به خود گفتم این چند هفته ای است که از کشور خانم ستمدیده خبر ندارم خدا کند روزگار تلخ او قبل ازهمه ما در کامش عسل شود ، که مادرم مسیر افکارم را بهم زد و گفت ملیحه هیچ میدانی فردا نوبت دکتر دارم ، گفتم باشه مادر . روز بعد اونو دکتر بردم که لاجرم براش آزمایش نوشت ، متعاقب آن روز بعد قبل از صبحانه اونو به آزمایشگاه بردم و از او تست بعمل آمد ، که روز بعد برای نتیجه خودم تنها به مرکز رفتم .و جواب آزمایش مادرم را گرفتم تا روز بعد اونو به دکتر ببرم . در طول راه صحنه ای خارج از اخلاق ولو طبیعی مشاهده کردم . و تا اندازه ای عصبی و بهم ریخته شدم . در محلی که منتظر ماشین بودم ، سه نفر دیگه از جمله یک جوان بیست ساله و دو دختر بیست و دو تا بیست و پنج ساله مسافر بودند ، یک تاکسی در محل حاضر شد که ما چهار نفر مسافر اون شدیم که اون دو دختر که احتمالا دوست و یا خواهر بودند در عقب سواری نشستند ، قرار بر این شد که من هم کنار آنها بنشینم و اون پسر که همراهشون بود در جلو بشینه ، اما قضیه طور دیگری شد و اون پسر کنار یکی از دخترها نشست ، که راننده گفت آقا پسر اگه میشه شما تشریف بیارین جلو تا این سه خانم راحت بشینند ، که فورا پسرک با گستاخی کنار یکی از دخترا نشست و دستشو انداخت گردن اون دختر و متقابلا دختر هم دستش رو به گردن پسرک انداخت ، حالا من که هیچ ، راننده هم ایضا ، لذا دست کم اون پسر و دختر به همسفر خودشون یعنی دختر دیگه بی هرمتی کردند ، بطوری که من از آینه سمت شاگرد دزدانه نگاه میکردم با دستهایشان مشغول معاشقه شده و یک نوع بی نظمی در اتومبیل به نمایش گذاشته شده بود ، همزمان با دیدن من راننده نیز شاهد ماجرا و کنش شد ، من آثار اندوه و نگرانی را در چهره راننده مشاهده کردم ، که او نیز آینه جلو دید خود را حدود سی درجه به بالا چرخاند تا بیش از این شاهد بی نظمی نشود ، مسافر سوم که دختر دیگه بود بی حرکت فقط جلو را نگاه می‌کرد، من دریافتم که یک هماهنگی بین سه نفر ایجاد شده و از قبل کارگردانی شده بود ، پس از چند دقیقه آن پسر کرایه آن دو دختر را حساب نمود و گفت من همین نزدیکی پیاده میشوم لطفا نگهدارید، که راننده برگشت و گفت تو فعلا دستتو آزاد کن تا بتونی پیاده شوی ، که آن پسر خیلی چموش و بی ادبانه گفت چرا در زندگی خصوصی دیگری دخالت میکنید ، شما رانندگی خودتون رو بکنین ، که من از این بی ادبی و ناهنجاری آن جوان سردرد گرفتم ، وشاید بدترین خاطرات تاکسی سوار شدنم شد .من تا کنون بیش از صد ازدواج موقت گذرانده ام اما اینگونه بی هرمتی از هیچ زوج عشقی و هیچ زن و شوهری را شاهد نبوده ام .از مدتها قبل من و راحله خواهرم هر کدام برای خرید ماشین ثبت نام کرده و پول واریز نموده ایم که منتظر تحویل آن هستیم ، ما بچه ها به کمک والدین یک خانه ویلایی متوسط در بروجرد خریداری کرده که به محض اینکه پارمیدا فارغ تحصیل شود ، از مشهد به خانه خودمان نقل مکان میکنیم ، پس از انجام آزمایش و دکتر بردن مادرم ، من خود تا کنون سه مورد صیغه را انجام داده ام گفتنی است از لحاظ خوراک و دیگر امورات زندگی مشکلی نداریم اما این بسنده و نهایت آرزوی ما نیست و رضایت هیچکدام از ما خواهران انجام این نوع زندگی نیست بلکه زندگی مقدس است و آرزوی هر دختری تشکیل زندگی و کانونی ژرف و ماندگار است ، دوست ندارم بهار جوانی و میانسالی را اینگونه بگذرانم ، هر زن و مردی آرزوی زندگی و هر دختری آرزوی مادر شدن را دارد ، بدون شک زندگی در کنار مونس خود فراز و نشیب‌هایی دارد و چه بسا تلخ و کشنده ، اما می ارزد که در راه همسر و فرزند آدمی از جان خودش هم مایه گذارد ، یک زندگی مشترک آرزوی همه است بدون در نظر گرفتن هر تب و تاب و هر واقعه و اتفاق . اما من می‌گویم خدا واقعیتی انکار نا پذیر است هر آنچه را در دل بکاری ، روزی درو خواهی کرد

ادامه دارد . از تحمل شما خوانندگان محترم تشکر میکنم .

لاله های زیبایی که رنگ باختند . قسمت دوم

حمیدرضا رشیدی جمعه هشتم تیر ۱۴۰۳، 13:3

چندی پیش گوشی سیمین زنگ می‌خورد، وحید گوشی او را جواب می‌دهد و متاسفانه آن شماره را می‌شناسد و آن کسی نیست جز دوست به ظاهر صمیمی وحید که به گونه ای این دختر با اون مرد غریبه آشنا شده ، البته اون پسر همسرباز وحید بوده که بارها در محل شیرینی فروشی به ملاقات وحید آمده و ناسلامتی دوست او بوده است ، لذا بین وحید و همسرش بگو مگو و اختلاف پیش آمده بود که سیمین با رندی و ظاهرسازی برای وحید قسم یاد می‌کند که من در فکر خیانت نبوده ، نیستم و نخواهم بود ، که همان لحظه قضیه فیصله می یابد. در این لحظه مادر ایمان به همراهش زنگ زد که غذایی که در آشپزخانه بار گذاشته را مواظب باشد که این تماس باعث شد تا ملیحه از ایمان خدافظی کرده و دنباله ماجرا را به روز دیگری موکول نماید . ایمان رفت و اینک دوباره آن هیولای افکار آزار دهنده سراغ ملیحه آمد. با خود اندیشید که حالا حالاها این دیو سیاه مرا تنها نمی‌گذارد، در این فکر فرو رفت که متاسفانه ما صیغه ی مردان بزرگسالی می‌شویم که ظاهر غلط انداز و دلفریبی هم ندارند ، تا دمی الکی خوش باشیم ، بلکه مردان سالمند و پولداری هستند که اغلب اشتهای تنوع طلبی و شوق چند همسری دارند و به دور از اینکه آن خانم نیز باید اندک علاقه ای به این وصلت موقت داشته باشد ، آنها از طریق رسانه زنان جذاب را تیک می‌زنند و برای نزدیک شدن به آنها از هرگونه هزینه ای دریغ نمیورزند تا به هوس دل خود برسند ، ملیحه پس از کار و امور آشپزخانه کنار مادرش نشست ، پدرش نیز که به وسیله واکر حرکت می‌کرد در یک صندلی کنار دخترک نشست ، مادرش پرسید ملیحه دست آخر به من نگفتی از چی رنج میبری _ ببین مادر جون من کسی را محکوم و یا مؤاخذه نمی‌کنم بلکه این سرنوشت من است که باید بکشم و دم نزنم ، شاید این کارما و نتیجه اعمال ، خورده حساب پیشینیان ماست که باید توسط ما حسابرسی شود ، سپس رو به مادرش کرد و گفت : مادرجون تو رو خدا دست بردار و به من گیر نده ، هرچه از زبانم خارج می‌شود، تو خیلی جسور و کنجکاو آنرا تعقیب میکنی ، مادر عزیزم تو رو خدا ول کن این حرفو ، پدرش که روزانه چند نخ سیگار می‌کشید، سیگار خود را خاموش کرد و گفت : من از این نگرانم که نکند موفق و خوشبختی شما به زندگی ما گره خورده باشد و شاید هم مانعی در جهت خوشبختی شما باشیم ، که ملیحه فورا صورت پدرش رو بوسید و گفت : بابای فقیرم این حرفو نزن تو رو خدا شما ، چی خواستین از من ، بابا این چه حرفیه ، آخه ، خلقت من از ازل یک وصله ی نا جور بود / من که خود راضی بدین خلقت نبودم زور بود ، پدر محبوبم خوشبختی و یا بد بختی من به خودم ربط داره ، شما چه گناهی دارین ، شما هیچگونه نقشی در خوشبختی و یا بدبختی ما فرزندان ندارید ، دوست ندارم تو و مادرم بیش از این در فکر رفته و به خاطر ما ناراحت شوید ، من میگم این درسته که صیغه شدن ما از نظر شرع و قانون بلامانع است ، اما ما لایق پیشرفت و یک زندگی بهتر هستیم ، ما محکوم به رسوب شدن و درجا زدن نیستیم و آرزو دارم هرچه زودتر از این ورطه خلاص شویم ، به عنوان مثال پارمیدا بیچاره به حدی جوان و با طراوت است که برخی باور نمی‌کنند او دانشجو هست ، و خیال میکنن که اون یک محصل دبیرستانی، این دخترک به خاطر ادامه تحصیل صیغه ی یک مرد شصت ساله می‌شود ، که این گونه مردان بوالهوس اگه انرژی کم ندارند صبح تا شب بغل خوابی می‌خواهند، حال حساب کنید در یک زندگی ثابت و نرمال مجامعت زن و مرد برابر برنامه ودر یک حالت عادی انجام می‌گیرد، نه اصراف و زیاده روی که آدمی خسته شود ، بسیاری از مردان از هول دیگ ، توی حلیم می افتند که آرامش از خود و آن زن بخت برگشته گرفته می‌شود، چندی پیش پارمیدا با چشمان اشک آلود می‌گفت ملیحه جون هر طور شده درسم رو تموم میکنم و از این باتلاق خارج خواهم شد ، روزی راحله تعریف می‌کرد با مردی صیغه شده بودم به حدی منو خسته کرد که خندیدم و بهش گفتم چه خبرته ، میخوای خودکشی کنی ، به نظرم اگه خودتو از این آپارتمان پرت کنی راحت‌تر کشته میشوی تا اینکه روی این خوشخواب غش نمایی ، اگر چه مانند ریگ پول واسم خرج می‌کرد اما به حدی دلزده شدم که از آفرینش خودم ناسپاسی کردم ، بهش گفتم برو پایین به آسمان زیبا دقت کن ، از چیدمان منظم ستارگان لذت ببر و خدا را به بزرگی شکر کن که تنها لذت زندگی از مجامعت و هم آغوشی نیست ، زندگی زیبایی‌های دیگری هم دارد . در حالی که کنار پارمیدا تلویزیون تماشا میکردم ، صورتشو بوسیدم و گفتم به خدا توکل کن که اون ناجی و چاره سازه ، حال من و خواهرانم اگر چه یک زندگی متحرک و داعم در حال ازدواج داریم من و راحله فارغ‌التحصیل و پارمیدا جوان ترم پنجم را نیز به اتمام رسانده و امید میرور زودتر از موعد درس را پایان و در بیمارستانی شاغل شود ، قافله عمر در حرکت است و این احوال چون برق و باد در حال گذران است ، این گذر به دور از اینکه ما خوش ، یا غمگین و یا بی تفاوت باشیم کار خود را انجام می‌دهد ما هم بطور طبیعی گاهی خوش و گاه افسرده و زمانی بی خیال زندگی را می‌گذرانیم ، روزی صیغه به سر می‌رسد و روز دیگر پیوند موقتی انجام می‌شود، لذا من در دل زمزمه میکنم این هم بگذرد ، امروز ساعت دو بعد از ظهر مدت یک زندگی را به پایان رساندم ، من هم مانند هرزن دیگری ماهانه به لحاظ امری طبیعی یک هفته تا ده روز را باید جدا از همسر طی نمایم تا قاعدگی تمام شود ، لذا از آن مرد خداحافظی گرفتم و به خونه پدری آمدم ، پس از صرف ناهار و استراحت به دوستم ایمان زنگ زدم تا ضمن دیدار ، از حال و روز کشور خانم خبری گرفته باشم ، که ایمان گفت مشغول انجام کاری هستم ، چند لحظه دیگه خودم تماس میگیرم ، من به حیاط آمدم و بر روی یک صندلی کنار باغچه بلند مستطیل شکل نشستم ، ناخودآگاه دوباره در فکر زندگی خود و خواهران فرو رفتم ، بارخدایا این چه سرنوشت شوم و رقت باریه که دامن خانواده ما را گرفته و زندگی ما را تحت‌الشعاع خود قرار داده است ، پدر و مادر من مردمی بی آزار که جز عبادت خدا در کار هیچ کسی دخالت نکرده و شاید خوش قلبترین فامیل هستند که فرزندانی خوب و تحصیلکرده تحویل جامعه نموده اند ، چرا به پاس خلوص نیت این پدر و مادر عشقی در زندگی ما پدید نمی آید ، چرا ستاره ی بخت ما در این فضا افول نمی‌کند، چرا قلبی برایمان نمی طپد ، چرا کسی عاشقانه به ما نمی اندیشد ، مانند بساط ظروف کرایه راه انداز تفریح و کاتالیزور مردان شده ایم ، مگه گناه ما چیه ؟ در حالی که گلهای زیبای باغچه را بو میکردم ، آرزوی عشقی داعم و حقیقی ، پاک و بی آلایش برای خود و خواهرانم آرزو میکردم در دیاری که نه یک نگاه صادق ، نه طلوع عشقی و نه غروب غمی ، گاهی اوقات میگم نکنه خدا باهامون قهر کرده ، آخه چرا ؟ در این حال بودم که گوشی به صدا در آمد و زنجیره ی راز و نیازهایم قطع شد ، آره دوستم ایمان بود ، از من خواست که از آنجا که تنهاست ، ساعتی را کنار هم باشیم ، دعوتش را قبول کردم ، لذا اول از مادرم اجازه گرفتم و به خونه ایمان رفتم ، پس از سلام و ابراز احساسات دو طرفه ایمان گفت خانواده به منظور سرکشی از مادربزرگ پدری به شهرستان رفته اند ، گفتنی است که منزل ما یک ویلای اجاره ای و دوستم ایمان در هم کف یک آپارتمان سکونت دارند که وحید پسر کشور خانم در طبقه اول آن ساکن هستند ضمنا به خاطر چیدن میز و گذاشتن چای و میوه از او تشکر کردم ، ما هنوز گرم صحبت نشده بودیم که کسی از پشت به شیشه ضربه کوتاهی زد ، و اون کشور خانم بود که می‌گفت اگه وحید احوالم رو گرفت ، بهش بگین تا ساعتی دیگه برمیگردم ، اولین باری بود که مادر وحید را دیدم ، زنی پنجاه ساله ، یک مانتو آبی برتن و یک روسری سفید گلدار به سر داشت که من همراه ایمان در مقابل او بلند شدم ، که گفتم خاله جان از آشنایی شما خوشوقتم که با اشاره سر جواب مرا داد ، ایمان گفت باشه خاله جان حتما، به سلامتی شهرستان میرین ، _ نه عزیزم میرم خونه خواهر بزرگم بهش سری بزنم ، آخه اون آرتروز داره ، دختر پسرش ، سر زندگی خودشون هستن ، هر چند وقت سری بهش میزنم و دستی به خونش میکشم ، ،_ به سلامت خاله جان ، که کشور خدا حافظی گرفت و به دیدار خواهرش رفت ، ایمان می‌گفت در ابتدا وحید و همسرش با کشور خانم زندگی میکردن که سیمین ایراد مستقلی میگیره ، که شوهرش یک واحد از این خونه رو رهن میکنه و در نتیجه همسایه ما شدن ، مادرش هر چند وقت یک بار میاد و بهشون سر میزنن ، دیروز هم سیمین با آیلین دختر کوچولو رفتن خونه پدرش ، که کشور مونده تا اون برسه ، بعدش بره شهرستان ، این زن و مرد جوان از طرف خونه پدری و مادرش کشور خانم ساپورت مادی میشن بطوری که از لحاظ مواد غذایی نیاز به خرید ندارن . ... ادامه دارد ،

لاله های زیبایی که رنگ باختند . قسمت اول

حمیدرضا رشیدی سه شنبه پنجم تیر ۱۴۰۳، 14:8

زنگ در به صدا درآمد ، صدای پیرزنی از پشت آیفون گفت کیه : بفرمایید ، ملیحه گفت منم مامان ، باز کن ، او به خانه داخل شد ، و پشت سر مادرش در را بست ، کیف را از شانه های خسته اش خارج نمود و خود را روی کاناپه انداخت ، گویی از راه درازی آمده و مدت زیادی بار گرانی را بر روی گرده خود حمل کرده و تازه آنرا بر زمین گذاشته است ، پیرزن مریض احول در حالی که مقدار آبی را روی قرصش می‌خورد پرسید ، ملیحه جان خسته ای ؟ خوبی ؟ دختر جوان که قشری از اندوه و افسردگی بر روی چهره زیبایش نقش انداخته بود گفت : گرسنه نیستم ، پول هم در جیب دارم ، خطری هم تهدیدم نمی‌کند، اما کدوم زندگی ، کدوم آرامش ، کدام خوشی ، گل تو روی شما ، حیوان هم غذایش را می‌خورد، کی گرسنه مونده ، اینو بهش میگن زندگی ، هر ماه چندین بار عروسی میکنم ، و هر بار باید خودم را با اخلاق و شرایطی جدید تنظیم نمایم ، هر کدام آرایش بخصوصی را دوست دارند ، پدرش که حال و روزی بهتر از مادرش نداشت ، پرسید دخترم ملیحه از کسی ناراحت شدی ، جاییت درد میکنه ؟ چرا افسرده حالی نازنین بابا ، ملیحه با دیدن چهره پدر ، متأثر شد وگفت نه چیزی نیست پدر ، قبول کن که فراز و نشیب‌های یک زندگی باعث می‌شود تا هر روزی آدمی شرایطی داشته باشد ، دمی شاد، گاهی غم ، و ... تو فکر نباش ،چیزی نیست ، نگران من نباش ، هرکسی سرنوشتی دارد که الزاما باید ببیند و تجربه نماید ، پدرش گفت درسته ولی بگو چرا امروز دل و دماغی نداری ، شاید بتونم کمکت کنم و اینکه روحم آرام بشه ، بگو دخترم ، بگو جانم ، ملیحه که همچنان ساکت و آرام گرفته و خود را سرگرم نگاه به سقف و شمردن شیارهای دهانه کولر ساخته بود ، به صدا درآمد و گفت مادر عزیزم ، پدر نازنینم ، موردی قابل گفتن نیست و اینکه هر کسی وظیفه دارد زندگی کند تا محتاج کسی نباشد ، تو رو خدا اینقد منو سوال پیچ نکنید بزارین راحت باشم ، که پدرش گفت شاید وجود من و مادر باعث شده شما اذیت بشین و آزار ببینین ، که ملیحه خیلی جدی و محترمانه گفت ، منتی بر پدر و مادر ندارم ، هر فرزندی وظیفه دارد نهایت مواظبت و محبت را در حق والدین به جا آورد ، پدر جان باید زحمت بکشیم تا کمر خود را در سطل زباله فرو نبریم ، خواهش میکنم دیگه در مورد خودتون اینگونه صحبت نکنید ، خدمت به پدر و مادر وظیفه است ، اصن حرفشو هم نزنید ، دست کم از این فاز فکری بیرون بیاین ، خواهش میکنم ، اما حالا که اصرار میکنین ، من اینگونه زندگی را دوست ندارم و بدان که از مدتها رنج میکشم ، مادرش حرف اونو قطع کرد و گفت من بهتون گفتم بخور نمیری هست خودتون رو آزار ندین ، که خودت گفتی احساس تنهایی میکنم جیبم خالی است و کاری در حد شخصیت ندارم ، افسردگی از سر و گردنمون بالا میره ، شوهر دلخواه به پستم نخورده ، راستش من هم گفتم خیلی از دختران و زنان بیوه صیغه میشن ، اگه مایل باشین شما هم می‌توانید زندگی کنید، لذا از نظر شرع و قانون هم منعی نداره که خودت و راحل قبول کردین ، حالا هم اگه واقعا عذاب میکشی ، نرو و انجام نده ، من و پدرت از اول هم گفتیم که اصراری به این کار نیست ، ملیحه گفت مادر خوبم من هم میدانم اشکال شرعی ندارد و از نظر قوانین جاری مملکت مباح است و خوب میدانم از قدیم تا به حال بوده و ادامه خواهد داشت که چنانچه زنانی خود مایل باشند در اینگونه مراکز خدمات می‌رسانند و از آن جالب‌تر که قانون نیز از آنها حمایت خواهد کرد و از لحاظ دکتر و درمان زیر نظر می‌باشند تا سلامتی آنها تایید و کارت بهداشت داده می‌شود تا جامعه از لحاظ سلامتی مشکلی نداشته باشد ، اما مادر عزیزم ، پدر بزرگوارم این عمل را مغایر شخصیت و بی شک سدی است که جلو پیشرفت ما را می‌گیرد، عزیزانم راستش را بخواهید من آن زندگی را دوست دارم که روح و قلبم در نوسان نباشد ، تشویش و نگرانی بر جوانیم سایه نیندازد ، لذا تصمیم دارم به لطف و کمک خدای مهربان در اولین فرصت از این عمل دست بکشم ، ملیحه در بخش دیگری از درد دلهایش گفت : چند روز پیش صیغه ی مردی عراقی شدم ، اون مرد تقریبا سالمند بود و به لحاظ برخی بیماری و سلیقه اش در هفته یکی دو بار سیر خام مصرف می‌کرد، پس از اینکه من توسط آن مرد انتخاب شدم به اتاقش رفتم ، آنچنان بوی سیر فضا را آغشته کرده بود که اکسیژن به زحمت اندک جایی را پیدا می‌کرد و گویی اجازه قدم گذاشتن به آن فضا را نداشت ، من به او خوش آمد گفتم و پرسیدم حاج آقا چه زمانی سیر مصرف نموده است ، خندید و دستی به سرم کشید و گفت : آخرین بار دو روز پیش بوده است ، بهش گفتم پناه بر خدا اگه دیروز یا امروز مصرف میکردی تکلیف ما چی میشد ، حسابش را بکنید این یک مورد ، حال واقعا سزاوار است دختری جوان با بدنی بلورین هم آغوش مردی زموخت ، سیاه چرده ،و این چنین روزگار طی کند ، پس این از بد بختی و دست تنگی ماست ، وگرنه این مرد شصت ساله می بایست با کسی که به پستش بخورد همبستر شود ، در اینجا من قصد اهانت به مردان را ندارم اما انصاف بدهیم که یک دختر با این طراوت و شادابی در بستر اینگونه مردان پر پر می‌شود زیرا از جائیکه روح و قلب این دختر در آرامش نیست گل وجودی او به سرعت دستخوش خزان زودرس می‌شود واز آنجا که ناچار است بدون شک پیری زودرس گریبانش را خواهد گرفت ، پس مادر من به کدامین جرم پارمیدا جوان و گل تازه شکفته پژمرده شود ، من می پذیرم که دستمان تنگ است و زیر فشار اقتصادی هستیم وگرنه سیب سرخ واسه دست چلاق خوبه ، سالانه من پنجاه و یا بیشتر شوهر میکنم ، البته هستند برخی از خانمها به هر دلیل این کار را به خودشان قبول می‌کنند اما خدا را شاهد میدانم یک موی من به این کار راضی نیست و نخواهد بود ولی از آنجا که نیاز مبرم داریم مجبورم که بدن چون حریر خود را که چون چشمه ی بهاری میدرخشد را زیر دست و پای بوالهوسان تباه سازم . *** دخترک راست می‌گفت آن دو خواهرش راحله و پارمیدا حال و روزی بهتر از او نداشتند ، بعضی وقتها هر سه خواهر با هم درد دل می‌کردند و در این میان اشک از چشمان زیبایشان سرازیر میشد ، در ضمن گاهی مواقع یکی از آنها تعریف عجیب و خنده داری می‌کرد که باعث می‌شد ساعتها بخندند و اشک از چشمانشان سرازیر گردد ملیحه سی و دو ساله که پنج سال پیش فارغ التحصیل کارشناسی حسابداری شده و راحله بیست و هفت ساله کاردانی حسابداری و پارمیدا ترم سوم پرستاری که هر یک آرزوی سعادتمندی دارند . در یکی از همین روزها زنگ در به صدا درآمد ، ملیحه آیفون رو برداشت ، ایمان دختر همسایه بود که مدتهاست با ملیحه دوست هستند ، آنها با هم دوست هستند که بعضی اوقات در پارکینگ حیاط نشسته و با هم درد دل می‌کنند، در ضمن ملیحه تا کنون در مورد کار صیغه چیزی به ایمان نگفته است بلکه عنوان کرده که در یک فروشگاه مادر حسابدار است ، لذا با هم صمیمی هستند که مادر ملیحه در را باز کرد و گفت ایمان خانم نشریف بیارین داخل ، دخترم تو که غریبه نیستی ، که ایمان گفت ممنونم خاله جان بعدا مزاحم میشم _ نه دخترم لطف دارین ، ایمان می‌گفت ملیحه چیزی که این روزا روی مخمه ، کشور خانم همسایه طبقه بالا خیلی دلم واسش میسوزه ،_ چطور مگه مشکلش چیه _ این خانم گویا عروسش انحراف اخلاقی داره ، عروسش هم دختر برادر خودشه ، گاهی وقتا سرو صداشون میاد و این زن و مرد جوان بگو مگو دارن ، آنچنان که کشور واسم تعریف می‌کرد پسرش و دختر برادرش به دنبال یک عشق پر شور عروسی میکنن ، آنچنان که تعریف می‌کرد پسرش از مدتها در یک کارگاه شیرینی پزی مشغوله ، و درآمد خوبی داره اما از آنجا که بین پسر و عروسش درگیری هست احساس رضایت و دلخوشی نداره ، می‌گفت از شانس و اقبال من آنگونه که محاسبه کرده بودم ، نشد و به عبارتی محاسبه غلط از آب دراومد ، من دختر برادرم رو فردی تحصیل کرده و مقید به آداب یک زندگی موفق می‌شناختم و باور کنید پیش از تایید توسط پسرم اونو سرآمد می‌دانستم که ... ادامه دارد

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها