لاله های زیبایی که رنگ باختند ، قسمت پنجم
سیامک بهم گفت ملیحه جون بشین باهات کار دارم ، گفتم خیر باشه در خدمتم ، بفرمایید سراپا گوشم ، خندید و گفت آفرین دختر خوب، دارم میام خدمتت ، بین مبلمان منزل یک میز پذیرایی بود بطوری که من و سیا در دو طرف میز روبروی هم نشستیم ، که سیا گفت : ملیحه جون در میان این همه رابطه ، دلت در گرو کسی نیست ؟ به عبارتی کسی قاب شما رو ندزدیده؟ گفتم نه ، چطور مگه ؟ _ آخه خانم خوشگل، من با اینکه به اندازه انگشتان دستم بیشتر با زن و دختر ارتباط نداشته ام ، راستش را بخواهی تا کنون کسی به اندازه شما برایم جذاب و محبوب نبوده ، لذا در اولین دیدار به شما علاقمند شدم و بهتر بگم این چشمان آبی و جادویی تو منو به تور انداخته و با افتخار و ابهت میگم ملیح دوستت دارم ، در ضمن اگر چه شما تا کنون چندین مورد عقد موقت داشته ای ، لذا برای من مهم نیست ، حال ببینم نظر شما چیه ؟ بهش گفتم شما لطف دارین ، البته با جاذبه خاصی که شما با خود داری ، غیر از من هر دختری را که بخواین ، بدون درنگ به شما جواب بله خواهد داد _ سیامک جون تا ببینم نظر خانواده شما چی باشه ، آیا اگه گذشته منو بدونن ، با شما موافقت خواهند کرد ؟ گفت : پدر و مادر من در ترکیه اقامت دارند ، من با برادر و خواهرم زندگی میکنم که هرسه در فروشگاه و ساخت و ساز شریک هستیم ، که خواهرم مدیریت آن فروشگاه را عهده دار میباشد ، لذا اگه اونا منو بخوان ، شما را بلادرنگ باید احترام نمایند ، غیر از این من از آنها جدا خواهم شد ، پدر و مادرم که اومدن ، خواستگاری و عروسی رو انجام میدم و با توافق شما محل زندگی را به شهری دیگه منتقل میکنم ، گفتم من هم موافق شما هستم و بسیار عالی میفرمایید ، که گفت لطفا یک لیوان آب _ باکمال میل سیاجون ، براش ریختم و اونو دو دستی تقدیمش کردم ، نگاهی به چشمانم انداخت و گفت ملیح جون تا به حال کسی رو به این اندازه دوست نداشته ام ، بدانکه تا سرحد مرگ دوستت دارم و هیچ قدرتی منو از تو جدا نخواهد کرد ، گفتم فعلا برو دوش بگیر تا سر حال بیای و ... حرفمو قطع کرد و گفت خیالت راحت باشه من جلو خودم رو میگیرم تا تکلیف قلب و روح من مشخص نشه به تو نزدیک نخواهم شد ، اصن ما باید عروس داماد بشیم ، خنده تلخی کردم و گفتم سیا جون من که شب زفاف ندارم ، من شرمنده در کنار تو و در خدمت تو هستم ، که با حالتی مشمئز کننده گفت : این حرفو نزن ، مگه شب زفاف چه اتفاقی واسه عروس داماد می افته ، چی رو میخواد به دست بیارن ، دیدن تو و جواب مثبت به قلبم از صد زفاف گواراتره، صداقت و رک بودن برای من مهمتر از زرق و برق و یک شخصیت کاذبه، امشب با برادر و خواهرم صحبت خواهم کرد ، به امید خدا پس از رسیدن پدر و مادرم به سرعت کار خواستگاری و عقد رو انجام خواهم داد ، فعلا تو عشق گمشده منی که باید به داشتنت و پیدا کردنت افتخار داشته باشم ، من نیز در مقابل چشمان زیبایش ایستادم و گفتم ، سیامک امید منی ، زندگی منی ، تا زنده ام و قلبم توان دارد دوستت دارم ، باور کن اگه این کار هم سر نگیره ، تو تنها مرد زندگی منی ، و تا نفس دارم به هیچ مردی فکر نخواهم کرد ، در ضمن سیا جون من و شما امروز عقد هم شدیم و تو بابت من هزینه کردی ، وجدانم ناراحت و معذبم، ای خدا کاش میمردم و ... که سیامک حرفم رو قطع کرد و گفت : آخرین بارت باشه که این حرفو میزنی ، فکر کن واسه عشقم امروز هزینه کردم ، این چه حرفیه ، عشق تو به من امید زنده ماندن داده است ، اگه از قبل تو رو دیده بودم اجازه نمیدادم به این نحو زندگی میکردی ، ولی بدان هرکه چپ نگاهت بکنه و جلو من بایسته هلاک خواهد شد ، من و سیا از آپارتمان خارج شدیم که منو تا در خونه رساند و به خونه خودشون رفت ، وقتی به خونه رسیدم مادرم پرسید ، ملیحه انگار سفرت کوتاه بود ، قرار نبود این ساعت خونه باشی ، حالت خوبه دخترم _ آره مامان خوبم ، خانواده همگی سر سفره نشسته و ناهار میخوردند، لباسهایم را از تن خارج کرده و لباس راحتی پوشیدم ، راحله بین ما بچه ها از هوش فوقالعاده ای برخوردار است و خیلی زود حس ششم او به کار می افتد ، نیمرخ منو دید و گفت ملیح به من نگاه کن بینم ، گفتم چته مگه دختر ، خندید و گفت : بچه ها چهره ملیحه عوض شده ، فکر کنم موردی در زندگی پیش اومده ، بهش گفتم آخه چطور ، چرا از خودت حرف درمیاری ، گفت ، عزیزم کاملا میدونم چهره مشکوک میزنه ، بهم بگو ، چه خبر شده ، بالاخره، چیزیت هست که به ما نمیگی ، من حرفی نزدم ، لذا نخواستم تو این خبر عجله کرده باشم ، به اتاق خواب رفتم ، و با خود گفتم : آخه چطوری سیامک این تصمیم رو گرفت . چطور نپخته و با این عجله حرف دلش رو زد ، من که در طول سال حدود پنجاه عقد موقت دارم ، خدایا این مرد سادگی نکرده ؟ با چه تفکر و قلبی منو پذیرفت ، آخه من خودم رو تموم شده میدونستم ، خدایا خودت به فریادم برس ، از طرفی روح و قلبم در میان شانه های مردانه اش تاب بازی میکرد، مردی خوش قلب با کلماتی منطقی و قدرتمند ، که میخواهد روح مرا از این آشفتگی نجات دهد ، این برایم یک پیروزی و بسا غنیمت بزرگی است که اگر واقعیت نداشته باشد و یا اینکه در صحت و سقم گفتارش دو دل و نادم گردد ، برای همیشه تار و پودم به فنا میرود، اگر چه موهایش خاکستری شده بود ولی جوانتر از چهل سال را نشان میدهد، اشک در چشمانم جاری شد ، با توجه به اینکه چند ساعت پیش دوش گرفته و مطهر بودم ، قرآن کتاب آسمانی آیین مان را در دست گرفتم و آنرا به سینه فشردم ، خدا را به تک تک آیه ها و کلمات ملکوتیش قسم دادم ، تا سیامک این مرد افسانه ای زندگیم کاذب و تو خالی نباشد ، اگر چه در زندگی از لحاظ مادی محتاج نیستم ، لذا در زندگی عصاره شخصیتم را قربانی کرده ام ، بهترین سرمایه زندگی دخترانه ام را چوب حراج زده ام تا گرسنه و برهنه نمانم و اینکه به پدر و مادرم کمکی کرده باشم ، شاید خیلی واقعیت داشته باشد که سیامک جوان ساده و خوش قلبی باشد که به همین راحتی به یک زن دل باخته باشد ، اما خدایا خودت میدانی که این زن امید دیگری ندارد و تنها کارت بازی من آبروی دخترانه ام بود که از سر ناچاری با پول معاوضه کرده ام ، در این حال و هوا بودم که گوشی به صدا درآمد ، خدای من سیامکه ، سلام ملیحه خانم _ سلام سیا جون حالت چطوره _ خوبم ، ببین ملیح جون اگر چه هنوز زمان زیادی نیست ، اما خیلی دلم برات تنگ شده ، بدان که بهترین اتفاق زندگی منی ، و تمام وجودم پر شده از چشمان قشنگ و اون نگاه پر از لطف تو ، _ فدای تو سیامک ، دل به دل راه داره و به گوش باش که وجود و شخصیت دوست داشتنی شما ، بارانی بر کویر خشک و بی رمق دلم بود ، یقین بدان که تو رو با هیچ مردی عوض نخواهم کرد ، _ ممنون خانم خوشگل ، وجودم مالامال از محبت و اندام شاعرانه ات میباشد ، پس بدان که من خدا را شکر گزارم که ملیحه ی مرا زیباتر از هر بهاری آفرید ، میخوام در اولین فرصت ، روی ماهت رو ببینم ، _ ممنون سیا جون ، حتما . اما به راستی که خداوند شادی بخش و عزت آفرین وجود غمزده مرا مسرت بخشید و بارانی به عظمت خودش بر قلب ستمدیده من ارزانی نمود ،
اینک با تمام وجود به لطف و کرم خدای خودم پی برده و برایم وثوق گردیده است که چنانچه بنده ای از صمیم قلب و مخلصانه معبودش را صدا کند او نیز خروج از هر گرداب و مردابی را به روی بنده بی پناهش میسر میگرداند، من بیش از این تحمل پنهان کردن این واقعه ی خیر را از خانواده خود نداشتم و در لحظه پس از تماس سیامک ، پدر و مادرم را در جریان گذاشتم ، که اشک شوق از دیدگان مادرم جاری شد ، پدرم که سراپا به گوش بود عینکش را از چشمان خود خارج نمود و با دستمالی اشکهایش را پاک کرد و ضمن گریه های مداوم خدا را شکر میکرد، راحله و پارمیدا با من روبوسی کردند ، آنها نیز به یوم این مناسبت رقص و شادی میکردند و این وصلت افسانه ای و حلول ماه نورانی را بر زندگی سیاه و ملالت بارم گرامی داشتند ، راحله میگفت آجی جان اونو دعوت کن ، تا داماد خوش قدم و گرامی خانواده را زیارت کنیم ، به راستی که سیامک پژواک نمازهای مادرم و دعاهای خیر پدرمون بر شام تار خانواده ، پا به عرصه وجود گذاشت و بدون شک حضورش سرآغاز باز شدن سه راههای خیر به این خانه شد ، من هم صورت راحله را بوسیدم و برای هر دو خواهرم آرزوی بهروزی نمودم .
اینک چند روزی است که دوستم ایمان را ندیده ام ، دلم برایش تنگ شده و قسمی دیگر از فکرم متوجه کشور آن زن ستمکش و آفت دیده شده است که سیمین لعنتی زندگی را به این زن و تنها فرزندش وحید ، تیره و تار ساخته است ، به هر حال پیش از دیدن سیامک ، بی قراری ملاقات با ایمان و کندو کاو در زندگی کشور کفه ی سنگین ترازوی انتخابم شده است و بی صبرانه بدون نیاز به تلفن مستقیما زنگ خانه ایمان را زدم ، درست مانند اینکه به چراغ قرمز چهارراه برسی و در لحظه سبز شود ، همزمان با زدن زنگ ، ایمان در را باز نمود ، خندیدم و گفتم ایمان ، تو چراغ سبز منی و من آنرا به فال نیک میگیرم ، به هم دست دادیم و صورت همو بوسیدیم ، ایمان گفت اگه بدونی چقد برات دلم تنگ شده بود، پروانه میشدی و به سراغم می آمدی ، گفتم شما لطف دارین ، خواهر و دوست صمیمی من ، خب خانواده چطورن _ شکر خدا همه خوبن ، گفتم بگو بینم کشور خانم کار را تا کجا برد ؟ _ کشور را دیروز در آسانسور دیدم ، دست آیلین رو گرفته و به قصد رفتن خانه خواهرش از من خدا حافظی گرفت ، آره همون خواهر بزرگش که آرتروز داره ، خیلی سریع در خصوص سیمین پرسیدم که گفت ، من و وحید منتظر این هستیم که در حین ارتکاب عمل خلاف اونو دستگیر و از طریق قانون وارد عمل شویم .... ادامه دارد