وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

صخره های زاگرس هم گریستند . قسمت اول

حمیدرضا رشیدی چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴، 18:32

عید بود ، عشق بود ، شور و شادی همه جا را فرا گرفته بود ، پرستوهای مهاجر در وادی من مهمان بودند ، سال نو حلول کرد ، اما پس لرزه های کریه زمستان سیاه هنوز پا بر جا بود ، شب بود و سرما ، من پنجره را نبسته بودم ، گرد باد سیاهی وزیدن گرفت ، سونامی به آشیانه فقیرانه ام روانه شد ، کلبه ام را هدف گرفت ، شیرازه اش بگسست و یک شبه تار و پود زندگیم را تا مغز استخوان سوزاند .

روزهای پایانی شهریور ماه ۱۳۶۹ پروین طفل شیرخوار خود را در آغوش گرفت و راهی بروجرد شد ‌ تا در منزلی که خاله ناتنی برایش به طور هم نشینی کرایه کرده بود سکنی گزیند تا به گمان خودش از این ملک دلگیر خلاص شود و در دیاری دیگر ، بخت به او روی آورد .و فرزند دلبندش را در دیاری دیگر سرپرستی نماید .

مقدار قابل توجهی از وسایل زندگی را در دو جعبه فلزی قدیمی،جای داد و به وسیله وانتی کرایه ای در مسیر اتوبوس اهواز بروجرد منتظر ماند ، هنوز ساعتی زمان کافی بود تا ماشین برسد .

در حالی که بر آسفالت سیاه چشم دوخته بود ، دلش در آینده نامعلومی ، که در هاله ای از ابهام بود و کلافی سر در گم را برایش رقم میزد ، پیچ و تاب می‌خورد و مدام اشک از چشمانش جاری میگشت .

یک زیر انداز در زیر سایه درختی پیر گسترد و کیوان کوچک را شیر می‌داد. در حالی که چشمانش خیس اشک بود به یاد سال ۶۵ می افتاد ، که دخترکی جوان بود و به تازگی سوم راهنمایی را به پایان رسانده بود ، برخی دوستانش با حمایت خانواده ادامه تحصیل می‌دادند و تعدادی چون او با سن کم اجبارا به خانه بخت روانه می‌شدند.

پروین دخترکی یتیم بود که به جز مادر و برادرش منصور کسی را نداشتند ، البته هر کسی اقوام دور و نزدیک بسیاری دارد ، لذا در این دنیا اگر دستت تنگ و مال و منال نداشتی ، کسی دور و برت ، آفتابی نمیشد ،

ارسلان جوان بیست و چهار ساله کارگری بود که از پروین خواستگاری کرده و ظرف چند ماه عروسی نمود ، او در زمره اولین دیپلمه های اول انقلاب بود که تعدادی از این گروه ، اولین نسل سوخته ای بودند که یافتن کار برایشان آسان نبود و لاجرم شاگرد بنا و یا کارگر مزارع کشاورزی می‌شدند ‌ ‌

پروین بیش از سه سال با ارسلان زندگی ساده و فقیرانه ای داشت و ، زن بیچاره به این مقدار درآمد ناچیز راضی بود و خدا را شکر گذار ، اما ارسلان انتظار نداشت بعد از دوازده سال تحصیل ، شاگرد بنا باشد ، و مدام خود خوری می‌کرد که چرا باید چنین باشد ‌

روزها قبل از طلوع آفتاب به کارگری مشغول بود و غروب تاریک به منزل باز می‌گشت.

او و همسرش پروین، بچه لرستان و ساکن یکی از روستاهای دره شهر از توابع استان ایلام بودند که درجوار منطقه پلدختر زندگی می‌کردند.

روزهای پایانی اسفند به پایان خود نزدیک میشد ، کار ساخت و ساز به تبع تعطیل میشد ، درست در همان روزها بود که ارسلان پس از آمدن به خانه ، در حالی که کیوان را بغل می‌کرد گفت پروین بیا تا برایت تعریف کنم ، گفتم بیا عزیزم هرچه میخواهی دل تنگت بگو .

در حالی که دستانش را به دور کمرم حلقه میزد گفت : راستش آرزو دارم که بخت و اقبال به من روی آورد ، و از این زندگی کارگری که من شایستگی بالاتری دارم ، نجات یابم و از خجالت تو و این طفل شیرخوار دربیایم .

گفتم ، خواب دیدی ، خیر باشه ، آن کار چیه ، مگر یک ارثیه باد آورده و یا یک دزدی کلان ، وگر نه کدام ثروت و مکنت ، ترا به خدا دست از بچه بازی بکش ، من که همسر تو هستم به این نان کارگری هم راضیم .

ارسلان گفت درست می‌گویی خانمی ، اما اگر خداوند یک رزق و روزی حلال برساند ، باید از آن بگذرم ؟ نه

، من نگفتم بگذر ولی کدام کار ، کدام سرمایه ، که ارسلان حرفم را قطع کرد و گفت : پروین جان من با یکی از دوستانم تصمیم گرفته ایم که به کوه برویم و گنجی را که او آدرس دارد در طول سه چهار ساعت جمع کرده و در طول سه روز و یا کمتر به فروش رسانیم .

پروین گفت کسی از پول بدش نمی آید ، اما کدام گنج ، کدام صداقت ، به دردسر گرفتار میشوی ، به زندان می افتی ، یا اینکه یک نا رفیق سرت را زیر آب کرده و به قتل می‌رساند. _ به جان کیوان این فکر خام تو، پشتم را لرزاند . میخواهی به دست خود ، همه ما را بدبخت و کودک بیچاره را یتیم نمایی ؟

ارسلان گوشش بدهکار حرف من نبود ، در طول تعطیلات نوروز ، به طور مرتب در رفت و آمدبا شخصی به نام عباس بود ‌

خیر ، بحث و جدل بی‌فایده است ، ارسلان تصمیم خودش را گرفته ، و آنچنان درگیر این سفر است که شبها به سختی میخوابد

در یکی از همان روزها ، کنار م نشست و گفت : من و دوستم عباس ، عهد بسته ایم که راز این سفر را افشا نکنیم ، از تو همسر محبوبم می‌خواهم که این مورد به جایی درز نکند ، شاید خداوند بزرگ به این طفل بیگناه نگاهی انداخته و مرا از این اوضاع خلاص نماید .

عاجزانه از تو میخواهم در نگهداری این راز ، حتی به مادرت هم چیزی نگویی ، در این مدت هرکس احوال مرا بگیرد ، بگو ، ارسلان برای کار به بندر عباس رفته است .

پروین در جواب به ارسلان گفت به روی چشم . با اینکه به این لقمه نان خالی راضی هستم ، اما به خاطر تو ، هرچه بگویی حرفی ندارم .اما ارسلان بدان من زن ترسویی نیستم ، رک و راست به تو بگویم ، آن روز که سر صحبت را باز نمودی ناخداگاه پشتم لرزید و حالا هم وحشت دارم ، درست فکر کن ، در هر دامی بیفتی راه بازگشت نداری . دستی به موهایم کشید و گفت عزیزم نگران چیزی نباش ، خیالت هم از این بابت راحت باشد ‌

به گفته ارسلان عباس ساکن یکی از روستاهای همجوار بود که این نام به گوش من آشنا نبود و تا کنون او را ندیده ام .

برای بسیاری از زنان این یک مورد عادی است که یک زن همه دوستان شوهرش را نشناسد .

متاسفانه باید گفت که من در یک زندگی و یک فرهنگ مرد سالار زندگی میکنم ، که از طرف همسر اجازه ندارم تا در خصوص آن مرد کندو کاوی کرده باشم .

این مسئله یکی از شایع ترین مشکلات زنان روستایی است که بیشتر سیاست‌های یک زندگی در قدرت مردان باشد . چندین بار خواستم ، این تصمیم پیچیده و غیر مترقبه ارسلان را به خانواده اش اطلاع دهم ، لذا بیم آن داشتم که از چشم همسرم کم رنگ و بی اعتبار شوم .

تدارک سفر : شبی مشغول تر وخشک و تمیز کردن کیوان بودم که صدای موتور سیکلتی در گوشم پیچید و کسی درب حیاط را می‌زند، ارسلان فورا به حیاط رفت ، من می‌دانستم که این صدای دیر وقت عباس باشد ، سریع خودم را به درب حیاط رساندم و از روزنه های کوچک موتور سواری را مشاهده نمودم که با کلاه ایمنی خود را استتار نموده به طوری که نتوانستم چهره اش را ببینم و به خاطر سپارم ، که فورا به خانه بازگشتم .

در اینجا سنگ بنای کینه من به ارسلان گذاشته شد ، که چرا همسرم ، آن شخص را به من معرفی نمیکند ، زیرا لازم بود من ببینم و بشناسم ، تا چنانچه حادثه ای همسرم را تهدید نماید به او یاری رسانم ، دوست و دشمن را بشناسم ، اما افسوس و تاسف میخورم برای این چنین مردانی که شریک زندگی را بی خبر می‌گذارند، از آنجا با خود گفتم ، ، شاید اسم شخص مورد نظز ، عباس هم نباشد .

پس از ساعتی انتظار اتوبوس رسید ، شاگرد ماشین لوازم پروین را در جعبه گذاشت و او سوار شد و در بخش میانی اتوبوس کنار یک مرد میانسال جای گرفت و ماشین به راه افتاد .

پس از حرکت و عادی شدن شتاب ، پروین چشمانش را روی هم گذاشت و کیوان کوچک هم روی پاهای مادر خوابید .

پس از آرام شدن فضای اتوبوس صدای خر و پف مسافران با صدای ماشین آمیخته و خیلی ریلکس چرت می‌زدند، پروین مجددا به خاطراتش بازگشت و گذشته را مرور می‌کرد.

پروین ؟ پروین ؟ ، عزیزم کجایی ؟ ، بیا که کار با هات دارم _ سلام ، بگو کارت چیه عزیزم ، ارسلان گفت : یک وسیله برایم تهیه کن تا ، این کنسرو و خوراکیها را در آن بگذارم ، اگر هم نیست سعی کن یک گونی تمیز به من بده تا وسایلم را رو به راه نمایم .

به روی چشم ، بگذار کیوان را بخوابانم، آنوقت چیزی برایت تهیه میکنم .

ارسلان گفت عزیز دلم ، من و عباس به شهرک می‌رویم تا اینکه چند نان تازه بگیرم ، تا امشب که از نیمه شب به بعد عازم کوهستان بشویم ، البته اینکه یکی از اقوام نزدیک عباس با وانت ما را تا چند صد متری غار می‌رساند، که از آن به بعد قریب یک الی دو ساعت پیاده روی خواهیم داشت ._ به امید خدا به سلامت خیر ، یادت باشه تو به حرف من اهمیت ندادی ، اگر چه در این لحظه نمیخواهم ناراحت بشوی ، اما حرف من هیچگاه برایت مهم نبوده است ، به هر حال هر طور صلاح میدانی .خدا دیار سرت ،

آن شب ارسلان حدود ساعت ده به خانه بازگشت ، در حالی که نان‌ها را در کیف نایلونی گذاشته بود ، چند تا از آنها را به من داد ، مادرم که یک ساعت پیش آمده بود در اتاق دیگر مشغول خواباندن کیوان بود ، مادرم به سفارش ارسلان آمد ، تا این چند روز که همسرم به سفر می‌رود من تنها نباشم .

ارسلان در حالی که ابرو و موهایم را نوازش میداد ، می‌گفت من سه الی چهار شب بیرون هستم ، قطعا بدان، شب پنجم شرایط هر چه باشد به خانه برمیگردم . امیدوارم که علاوه بر تو و فرزندم ، زحمات مادر گرامی ترا نیز جبران بنمایم ، .

ضمن اینکه مکرر دست و پایم را بوسه میزد می‌گفت: نکنه نگران و از من دلسرد شوی و ذهنت را با افکار مخرب و منفی درگیر نمایی ، در هر شرایط و مرتبه ای در زندگی قرار بگیرم ، اولین و آخرین انتخاب من در زندگی تو هستی ، بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد و به او گفتم اگر برایت مهم بودم ، مرا تنها نمیگذاشتی.

در حالی که عمیق به چشمانش نگاه میکردم ، ملهم شدم که این آخرین نگاه‌های من به ارسلان است ‌

گویی ارسلان از نگاهم افکارم را می‌خواند، که او نیز بغض گلویش را گرفت و گفت ، طوری با من حرف میزنی ، انگار از این سفر بر نخواهم گشت ، که با گریه صورتش را بوسیدم و گفتم ، این حرف رو نزن ، تو پدر کیوان و امید منی ، زبانت را گاز بگیر ، من ترا به خدا سپرده ام .

حدود یک ساعت زمان بود تا ارسلان به وعده گاه دوستش برود ، سایه ای از استرس و بی قراری وجود آن زن و مرد جوان را گرفته بود و در حالی که تنگ یکدیگر را در آغوش گرفته بودند ، دمی چشمانشان خشک نمیشد و نهری از اشک یکسر از دیدگانشان جاری بود .

ارسلان از عصمت خانم مادر بزرگ کیوان خدا حافظی نمود ، صورت خواب آلود فرزندش را بوسید ، گلوی پروین را بویید و از منزل خارج شد ‌. ادامه دارد ،

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها