چشمانم هنوز تشنه دیدن توست ، قسمت هشتم
پس از چراغ سبز جمیل و رضایت به ازدواج دخترش به خواستگار دانشگاهی ، عفت خانم مادر بزرگ شیدا ، پس از رضایت پدرش، صورت نوه خود را بوسید .
چند ماه پس از بله برون و آمد و رفت دو خانواده ، شیدا به عقد رسمی جوانی تحصیلکرده و عضو هیئت علمی دانشگاه در آمد ، درست در لحظه ای که شیدا لباس عقد را به تن کرد ، اشک از چشمان زری عمه اش و شهره خاله او سرازیر گشت ، به این لحاظ که شیدا شباهت عجیب و زیادی به مادر مرحومش داشت ، خانواده ، هر کدام به نسبتی ، ضمن ابراز شادمانی، متأثر شدند .
حالا دیگر شیدا آن دختر تنها و افسرده حال سابق نیست بلکه جمشید ، با حضور گرم و محبتهای بی شائبه خود ، زخم ناشی از مرگ مادرش را ترمیم کرده بود .
به عبارتی این روزها شیدا و جمشید سوار بر اسب مراد ، روزهای طلایی و شیرین خود را با مسافرت و گردش سپری میکردند.
روزی که دو خانواده در منزل بهزاد پدر شوری حضور داشتند ، عفت خانم مادر جمیل چنین گفت :
عزیزان همگی اشراف دارند که عمر گران میگذرد، من و سحر خانم ، دیروز هر کدام ، زن جوانی بودیم ، آنچنان با غرور و صلابت قدم میزدیم ، که فکر نمیکردیم یک روز این چنین پیر و فرسوده شویم ، هر لحظه از عمر آدمی غنیمت است ، و بر گشت ناپذیر .
آدمی درتمام احوال و زمان حال و روز ثابتی ندارد ، روزی جوان و خندان ، وقتهایی سرکش و مغرور ، زمانی بیماری و درد ، که به نظرم در هر حال توکل به خدا شاکله و کلید مشکلات است ، هنوز کسی به دنیا نیامده، که تمام روزگارش یکسان باشد ، کسی عمر جاوید ندارد .
در اینجا روی سخنم با فرزند خودم جمیل است ، شوری عروس محبوب و عزیز ما بود . که روزگار و دنیای بی وفا ، علیرغم میل و آرزوی ما ، این گل خوشبو و محبوب را پرپر و ما را در سوگ او نهاد . امیدوارم که خداوند بزرگ او را محشور فرماید .
اما پسر من باید بداند که مادرش زنی سالمند و ناتوان شده است ، زری تنها دخترم نیز خود زندگی دارد و باید در خدمت همسر و فرزندانش باشد ، ضمنا از این پس باید کسی باشد که علاوه بر اینکه مونس جمیل باشد ، من را که مدتها پیش در صف ناتوانان قدم رنجه میکنم را حمایت و مواظبت نماید ، لذا در حضور شما عزیزان از او میخواهم که تنهایی و گوشه گیری را پشت سر گذاشته و زندگی را با صلابت زندگی نماید .
جمیل ، ضمن تشکر از مادرش گفت : با اینکه بعد از شوری انگیزه زندگی زناشویی را ندارم و به نظرم کسی لیاقت جانشینی شورانگیز محبوب مرا ندارد ، پس از ماه عسل دخترم شیدا و شروع رسمی زندگی او به یاری خدا ، این وظیفه را عملی خواهم کرد .
چند ماه بعد شیدا گفت ضمن طلب آمرزش برای مادری که : در واپسین لحظات عمر خود ، با دستانی لرزان و بدن آغشته به خون ، جهت تداوم زندگی من و پدرم ، در حالی که نفس های آخر خود را میکشید و قدم در برزخ کما میگذاشت، انگشت زیبایش را در خون خود زده و و متنی را جهت اثبات بی گناهی همسر و بازماندگان تایید میکرد، که با این عمل ، انسانیت و وفاداری را در طبق اخلاص گذاشت . از خانواده ام و پدر بزرگوارم قدردانی و تشکر می نمایم و از پدر عزیزم میخواهم که خواسته ی مادر بزرگم را اجابت نماید. از معلم عزیزم که کسی چز پدرم نیست عاجزانه میخواهم که بیش از این عمر خود را تباه نکند بلکه در فکر همدمی برای خود و مونسی برای مادر بزرگم عفت خانم باشد .
یادگار جمیل و شوری در مراسمی با حضور خانواده پدری و مادری که جمیعا در منزل بهزاد بودند از همه خدا حافظی نمود و دست در دست همسرش به فرودگاه رفتند تا از آنجا به یک سفر دو ماهه به ترکیه بروند و ماه عسل خود را بگذرانند .
زری و مادرش به همراه جمیل و خانواده بهزاد جهت بدرقه شیدا و همسرش به فرودگاه رفتند ، لحظاتی پس از پرواز ، همگی به خانه ی بهزاد آمدند ، سحر خانم که میزبان بود ، از دوست قدیمی خود و زری دخترش به گرمی پذیرایی نمود ، او به جمیل و زری خانم و مادرش گفت این کلبه درویشی به خودتان تعلق دارد ، برای رفتن به شوش عجله نکنید ، به جمیل گفت ، زری و مادرت را به بازار ببر ، تا چنانچه نیازی باشد ، کارشان را انجام دهند .
جمیل گفت قبلا تصمیم گرفته ام ، پس از ماه عسل شیدا ، به زیارت مزار شوری بروم تا حالم سبک و اعصابم تسکین یابد .
زری به جمیل گفت اگه بهشت زهرا میروی، کسی از ما با تو نیست ، لذا باید مواظب سلامتی خودت باشی ، از تو میخواهم جهت ملاحظه مادرمان مواظب بیشتر رعایت کرده باشی ، در ضمن باید شکر گزار خداوند باشی که از شوری ، دختر زیبا و تحصیلکرده ای را به یادگار داری، بیش از این تحت تاثیر احساسات و افکار نگران کننده واقع نشوی .باشه خواهر جان به روی دیده ،
جمیل گفت جا دارد من از عمو بهزاد و خاله سحر ، تشکر ویژه داشته باشم ، زیرا این عزیزان در تمام این سالها همگام با خواهر و مادرم ، مر تنها نگذاشته اند .
سحر خانم دست خود را بر روی شانه جمیل گذاشت و گفت تو شاه پسر هر دو خانواده هستی ، اگر چه شورانگیز دختر عزیز و با وقار من عمرش به دنیا اندک بود ، در حضور دوست و خواهر خوبم عفت خانم از تو میخواهم ، تا قبل از بازگشت شیدا از ماه عسل ، مأوا گرفته باشی.
جمیل دست مادر زنش را بوسید و گفت : حتما این کار را خواهم کرد ، فعلا باید به دیدار شوری بروم .
امروز پانزدهم تیر ماه ۱۴۰۱ ، چند ساعت قبل شیدا و همسرش جهت گذراندن ماه عسل به یک سفر دوماهه به ترکیه رفتند ، زری و مادرش ساعتی پس از آمدن به خانه ، جهت خرید مقداری وسایل به بازار خیابان نادری اهواز رفتند . شهره که از روز قبل به همراه پسر دوازده ساله اش به خانه پدر آمده بود ، مشغول شست و شو و دستمال کشی وسایل آشپزخانه مادرش شد ، بهزاد خان در محوطه منزل ، گلها را آب میداد، جمیل با کسب اجازه از سحر خانم، مشغول دوش گرفتن شد ، پس از لباس پوشیدن راهی گورستان شد ، تا به قول خودش ، در خیال خود با شوری همسرش دیداری تازه کرده باشد .
در حالی که ماشین را روشن میکرد، به رؤیای عشق در خاک آرمیده اش رفت ، به یاد روزی افتاد که شوری کودکی بیش نبود که عشق ورزیدن را از پدرش آموخت و با قلب پاک خود یک شاخه گل به جمیل هدیه میداد، جمیل به دریای خاطره ها قدم گذشت و هر صحنه را ، اشکی بر روی گونه احساس میکرد، به راستی یک شاخه گل از دختری معصوم ، کار خودش را کرد ، پرتوهای صداقت و نجابت و یک نگاه برای به آتش کشیدن قلب یک مرد کفایت میکند.
باید دانست که یک توجه ، یک نگاه عمیق از چشمانی مست ، میتواند مردی را تا ابد شاد و یا افسرده نماید ، پرتوهای یک عشق ، گیراتر و جذابتر از هر فعلوانفعال میتواند مردی را تا همیشه تسخیر نماید . شاید نگاه عمیق یک زن ، تنها گذراندن وقت ، یا به عبارتی سرگرمی بیش نباشد ، اما کسی از دل مردان خبر ندارد ، اینکه برخی ، مستعد و منتظر نگاهی بوده اند ، پس یک نگاه عمیق ، یا زنده میکند و یا تا روز مرگ زنجیری است که هیچگاه شیرازه اش پاره نمیشود.
جمیل آنچنان تسخیر عشق شوری شده بود که دست بردار نبود ، با خود گفت : کاش آنروز به جای سفر به طبیعت ، خواب مانده بودم ، و ای کاش خانواده همسر به جای آمدن به شوش ، جای دیگری ، مسیر دیگری رفته بودند ، تا گذر ملکاموت به خانه من نمی افتاد و همسرم جوانمرگ نمیشد .
ای کاش عزرائیل، راهش را از کلبه عاشقانه من دور میکرد و مرگ شوری نازنین اتفاق نمی افتاد ، همسر محبوب و با وفای من ، که با عشق پر شور خود ، طاقی از خوشبختی و یکرنگی بر سرم طنیده بود و میرفت تا گوی سبقت را از عشاق برباید و مرا رکورد دار عالم کند ، اما گویی بیست سال زندگی با شوری تنها یک تصور و خیالی، بیش نبوده است ، بعضی اوقات که با خود می اندیشم ، در دل میگویم شاید ، این تنها یک خیال بافی از شدت میگساری بوده است ، اگر شیدا را نداشتم ، باور نمیکردم که زندگی من با شوری واقعیت داشته است ، مثل برق و باد ، بیست سال عشق و امید من به فنا رفت .
شورانگیز زیبای من ، زن نبود ، یک فرشته بود ، پری بود ، یک همسر ، که به وقت خود آنچنان برایم لوندی میکرد که ، غمهای عالم را فراموش میکردم ، آنچه را یک زن خوب داشت همه در او سو سو میکرد و درخشان بود .
در اینجا لازم است بدانیم ، جمیل قبل از حرکت به سمت گورستان دکمه ضبط را روشن کرده بود ، و تمام حرفهایش در حافظه دستگاه تعبیه شده بود . گویی به کسی وصیت میکرد.
تمام دیالوگهای جمیل تا لحظه پیاده شدن هنوز هم در حافظه موجود است و خواهرش زری همه را محفوظ کرده است .
جمیل با توجه به تکرارهایش و اشکهای مکرر به سختی در خیابانهای اهواز رانندگی نموده است .
مرد غمدیده در حالی که چشمانش از اشک خیس بود میگفت. نفرین بر آن دانشگاهی که من و شوری در آن تحصيل کردیم . صد ناسزا بر آن طبیعت گردیهایی که با همسرم برای یکدیگر عاشقی کردیم . نفرین بر تمام عاشقانه های ما که بر روی تنه درختان حک شده و اینک هم موجود است .
زیرا تمام احساسات و عاشقانه های ما نتوانستند پلی بین ما و تداوم این زندگی ایجاد نمایند ، و با اشتباه بچه ی بازیگوشی همه ی خوشیهای ما بر باد رفت ،
لعنت بر من که اسلحه در منزل نگهداری کردم ، ببرد دستی که آنرا به شوری نازنین سپرد
برآیند تمام رخدادهای درست و غلط، این عاشقی، دلدارم را به کام مرگ کشاند ، دگر چیزی برایم نمانده ، جز یک مغز بیمار ،
نمیدانم چرا این اندازه دلم هوای با شوری بودن را کرده است ، دوست دارم و ایکاش بتوانم یک بار دیگر سرم را بر بازوان خوش تراشش بگذارم ، باشد ، فرشته مرگ به سراغم آید و در آغوش محبوبم جای گیرم ، و با دیدن روی خوبش ،خواب عاشقان دلسوخته تعبیر شود .
در اینجا اگر چه جمیل در گذشته از خاطرات شیرین خود به خوبی نقل کرده و آن دوران را می ستاید ، و در جایی محل قدمهای همسرش را بوسه میزند، لذا قابل تعمق است که جوان عاشق و وفادار ، بحران روحیش به جایی میرسد که احساسی جنون آمیز او را به لعن و نفرین خاطره ها نموده است ، اما آنچه مسلم است اینکه جمیل عاشق همسرش بود ، که گاهی افسوس میخورد و زمانی روزگار را شماتت میکند و این چیزی نیست جز ، درد بی درمان عشق و عاطفه . لذا باید او را ستود ، زیرا به زیبایی هر چه تمامتر عشق را تفسیر و معنی نموده است .
در اینجا چیزی در حدود سی دقیقه ، از مبدا تا مقصد که گورستان است جمیل رانندگی میکند. او در حالی که وارد پارکینگ آرمیدگان میشود ، گوشی را به دست میگیرد، خودرو را خاموش و درب ماشین را قفل میکند، با یک تیپ منحصر و زیبنده بر روی راهرو سیمانی قدم میگذارد ، در حالی که چهره افسرده اش از یک غم بزرگ حکایت دارد ماشین را به نگهبان تحویل میدهد و رسید را در جیب شلوار لی خود میگذارد .
او همچنان که گام بر میدارد در مسافت ، سی ، چهل متری گور همسر واقع میشود.
در اینجا بود بغضش میترکد و با گریه بانگ میزند شوری نازنین ، بر خلاف میل و علیرغم قلب عاشقم ، از من میخواهند که برای تو جانشین اختیار نمایم ، اما تو بدان محبوبم ، که من بدون تو کسی را دوست ندارم .
ترا به خدایت قسمت میدهم ، اگر چنانچه میتوانی در آن عالم قدسی و آسمانی مرا همراهی کنی و سرم را بر شانه های نازت بگذاری ، از خدایت طلب کن ، شاید سعادت نصیبم گردد و به تو بپیوندم .
شوری جان یادگار هر دو نفر ما ، شیدای نازنین در سفر ماه عسل است ، او پزشکی است که همه ی خانواده به او افتخار میکنند ، هر اندازه که میتوانی در حق او دعا کن ، که دعای مادران زودتر مستجاب میشود.
جمیل در آستانه گور قرار میگیرد، او کفش به پا ندارد ، بلکه یک جفت دم پایی ، با سطحی کاملا صاف به پا کرده است ، آنچنان که گام برمیدارد، بر روی ضایعات میوه که در راهرو ریخته شده است قدم میگذارد ، در اینجا پایش لیز میخورد، تعادلش را از دست داده و با سر به زمین میخورد، متاسفانه شقیقه او با لبه سیمانی برخورد کرده و به شدت واژگون میشود، خون از سر و صورتش فوران میکند ، خانواده ای در صد متری جمیل متوجه او میشوند که جوانی با سرعت هرچه تمامتر به سمت جمیل می آید .
......... ادامه دارد .... خسته نباشید .