وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

چشمانم هنوز تشنه دیدن توست ، قسمت ششم

حمیدرضا رشیدی جمعه نهم خرداد ۱۴۰۴، 18:33

با اینکه در ابتدا و دوران کودکی ، همیشه با تنهایی ، انس و الفت داشتم ، خیلی راحت در سطحی که در علم روانشناسی ، سطح آلفا ، نام دارد واقع شده و به راحتی در شرایط خود هیبنوتیزمی قرار می گرفتم و خیلی ریلکس به سطح آلفا میرفتم ( آلفا سطحی از آرام سازی است ، که آدمی نه بیدار است و نه خواب ، ) : یک روز بهاری را می‌دیدم،که در کنار باغچه ، زیر اندازی گسترده ، بالش نرمی زیر سر نهاده و گنجشکان را تماشا میکردم که روی سیم برق نشسته بودند ، صدای مال خرهای دوره گرد را می شنیدم که جار می‌زدند، بطوریکه گویی ، در بیداری کامل قرار دارم .

هوایی مطبوع و خنک ، و روزگار را همه گل و بلبل می‌دیدم، که درب حیاط حرکتی نمود و باز شد ‌.

خدای من شوری وارد منزل شد ، در حالی که تبسم همیشگی را بر لب داشت، یک دسته گل زیبا و در دست دیگرش یک جعبه شیرینی ، و یک سبد پر از سیب سرخ بر گردنش ، و مدام هورا می‌کشید ، و می‌گفت، جمیل تو چقدر تنبلی ، مدام در خواب و در حال چرت هستی ، بلند شو خوابالو ، کارنامه ی دخترم را ببین ، شیدای من پزشکی قبول شده تورا به خدا نگاه کن چه رتبه خوبی کسب کرده است ، به احترامش از جا بلند شدم ، همدیگر را در آغوش کشیدیم .

شیدا را می دیدم که می‌گفت: بابای خوب و مامان خوشگلم ، این نتیجه زحمات و خدمات شماست ، وگرنه من این رتبه را حائز نمی‌شدم. من به چشمان شوری زل زده بودم و میگفتم حالا گوش کن تا به تو بگویم ، شوری، شوری ، شو.‌. فریاد کشیدم به حرفم گوش کن ، در حالی که یک ریز اشک می‌ریختم، درست این در حالی بود که شیدا در اتاق دیگر مشغول مطالعه بود ، که دخترم با چشمانی اشکبار به اتاق من داخل شد و گفت بابا ، انگاری کابوس می‌دیدی _ نه چطور مگه _ آخه مرتب فریاد میکشیدی و مادرم را صدا میزدی ، _ نه چیزی نیست دخترم ، وقتی بیدار شدم ، بالش زیر سرم غرق اشک شده بود ،که با شستن صورتم ، شیدا را از آشفته شدن به حالتی عادی برگرداندم تا طفلکی نگران حالم نشود .

دقیقا خبر ندارم کدام روز شهریور ماه بود که عصر آن روز از طریق مطبوعات نتایج پزشکی اعلام گردید و شیدای من با یک رتبه خوب در میان قبول شدگان رؤیت شد .

اگرچه در زندگی من ، کمبود شوری نازنین را ، هیچ شرایطی جبران نمی‌کرد ، ولی جای شکرش باقی که ثمره زندگی کوتاه با همسرم را فرزندی ،است که باعث افتخار خانواده و فامیل شده است .

از آن پس شیدا راهی دانشگاه و مشغول به تحصیل شد ، او ضمن استفاده از خوابگاه دانشجویی ، به خانه پدربزرگش نیز میرفت ، هر دو هفته یکبار به منزل پدری می آمد که خود باعث پالایش روح و دلخوشی من و مادرم میشد .

فراموش کردن و بی تفاوت شدن از شوری برایم ، امری غیر ممکن شده است ، زیرا آن خانم ، یادگار و دوست دوران کودکی من است که رسالت یک عشق و همسری گرامی، و دوستی صدیق را در زندگی من عملا ایفا نموده است .

روزی مادرم را می‌دیدم که آلبوم عکس زندگی پنجاه ساله با پدرم را تماشا می‌کرد، در میان عبور از کوچه خاطره ها ، گاهی اشک از چشمانش جاری میشد ، مسیر صورت پر از چین و چروکش را می پیمود و روی یخه ی پیراهنش می افتاد .

من نیز در حالی که کنار مادرم نشسته بودم ، از آن پنجره ، خاطرات کودکی من و خواهرم زری برایم تجدید خاطره میشد ، در ادامه برخی عکسها را می‌دیدم که شوری و مادرش که همسایه عزیز و با وفای ما بودند در کنار زری و مادرم گویی عضو این خانواده حضور دارند ، افسوس و صد افسوس که کسی از آینده خبر ندارد ، و نمی‌داند که دست غدار روزگار چگونه در یک باغ ، غنچه های زیبایی را پرپر می‌کند.

از پرپر شدن همسرم شوری تا کنون چهار سال می‌گذرد انگار همین دیروز بود، که بدون توجه به هیچ پیشامدی برای یکدیگر عاشقی می‌کردیم.

یکروز که شیدا دخترم شیفت عصر مدرسه بود من و شوری از گذرگاهی قدیمی که به باغ خانوادگی میرفتیم ، در غیاب شیدا هوس باغ رفتن نمودیم ، پس از پارک ماشین ، من فورا مشغول درست کردن چای شدم ، شوری همسرم قدم میزد و یادگاری‌های قدیم را مرور می‌کرد، من گفتم شوری بیا چای تازه دم بخور،که می‌گفت من دارم دفتر خاطرات روزهای شیرینم را ورق میزنم من به یاد دوران کودکی و ایام نامزدی افتادم ، دوست دارم به یاد آن روزگار شیرین ، تجدید خاطره ای کرده باشم .

روزی که از آن مسیر گذشتم به یاد شوری و آن باغ افسانه ای افتادم ، تصمیم گرفتم که همان روز به یاد همسر عزیز و عشق دوران جوانی از آن باغ دیدن کرده باشم .

ظهر یک روز زیبای پاییزی بود ، به خانه رفتم ، ناهار خوردم و ساعتی خوابیدم ، پس از خواب نیمروزی ، دوش گرفتم و لباس پوشیدم ، با ماشین به راه افتادم پس از دقایقی به باغ خاطره ها رسیدم ، ماشین را در یک جای مطمئن پارک نمودم .

ابتدا به محل آخرین حضور خودم و شوری رفتم ، درست همان محلی که میگفتم بیا چای بخور رفتم .

تک تک درختان را گشت میزدم ، تعدادی از یادگاری‌های شوری را می‌دیدم که در دوران نامزدی بر تنه درختان حک کرده بود ، برخی از آنها با گذشت زمان کمرنگ شده و بعضی دیگر نمایان بود

رویهمرفته شاید ده بار یا بیشتر تنه درختان مانند تخته وایتبرد نوشته بود ، جمیل عشق منی ، جمیل دوستت دارم ،و دهها اثر دیگر ، آیا زنی که به این اندازه عشق ورزیده است به آسانی فراموش می‌شود.

اجاقهایی را می‌دیدم که مستقیما با دستان زیبای شوری بنا شده بود ، زمانی بر روی آنها کباب درست می‌کردیم، و یا اینکه غذا طبخ می‌کردیم، یا چای دم می‌کردیم، به عبارتی این باغ گنجینه خاطرات من و همسر جوانمرگ میباشد .

در همین باغ پیشتر درست در دوران نوجوانی من و خواهرم زری با شوری و شهره قائم موشک بازی می‌کردیم، ، با توپ پلاستیکی ، فوتبال ، والیبال ، داژوال و ... بازی می‌کردیم. شوری با شیطنت کاریکاتور مرا روی تنه درخت نقاشی می‌کرد و می‌گفت بچه ها این شکل جمیل است . مادرها روی گلیم نشسته درد دل می‌کردند و آهنگ گوش می‌دادند، پدرها یا در حال بازی بودند و یا در حاشیه باغ قدم می‌زدند، آیا این همه خاطره فراموش شدنی هستند ؟

به یاد آن دوران آهنگ عشق من عاشقم باش ، از یک خواننده معروف را زمزمه میکردم و اشک از چشمانم سرازیر میشد .

این روزها شیدا در دانشگاه درسش را می‌خواند و من در شیفت کاری خود به دبیرستان میروم و مادرم که بعد از فوت پدر اندکی ناتوان شده است با زندگی و این دوران کهولت سرگرم است ، خواهرم زری از وقتی که شیدا به دانشگاه رفته ، دفعات بیشتری به مادرم سرکشی می‌کند، به جای مادرم خانه را جارو می‌زند و لوازم منزل را گردگیری می‌کند.

خدمت سی ساله من به تدریج به پایان نزدیک می‌شود، تنها دلخوشی من فارغ تحصیلی شیدا دخترم میباشد ، تا به دور از بار روحی و شرایط من خوشبخت شود تا روح همسرم شاد شود و خودم بتوانم زندگی بکنم .

آمدن تنها برادر مادرم از کاشان : جعفر تنها دایی من است ، مادرم یک خواهر از خودش بزرگتر دارد که از پانزده سالگی با همسر و فرزندانش در تبریز به سر می‌برند، او دارای پنج پسر و دو دختر میباشد که همه بزرگ شده و به زندگی مشغول می‌باشند، آنها هر ساله در تعطیلات نوروز به خوزستان سرازیر می‌شوند و چند روزی مهمان مادرم می‌شوند، در حادثه شوری و فوت پدرم چند تا از پسران او به خانه ما جهت تسلی مهمان بودند .

جعفر دایی من نیز دو پسر و یک دختر دارد که سالها پیش به کاشان رفته و همگی مشغول هستند ، دایی جعفر در مراسم همسرم بیمار بوده و نتوانسته بود شرکت داشته باشد که در این مورد چندین بار از پدر شوری و ما عذرخواهی نموده بود .

دیروز مادرم یک زیر انداز در کنار باغچه گذاشته ، هر سه نفر ما چای می‌خوردیم و از هر دری گرم سخن بودیم که دایی جعفر گفت : .... ادامه دارد ،، از صبوری شما تشکر می‌شود.

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها