وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

چشمانم هنوز تشنه دیدن توست ، قسمت هفتم

حمیدرضا رشیدی شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۴، 13:2

جمیل گفت دایی جان ، اگر چه ، یادآور آن روز، تلخ ترین خاطره زندگی من است ، اما تو بیشتر از جانم عزیزی . حتما.

حدود پنج ، شش سال پیش بود که خانواده همسرم از اهواز به خانه من آمدند ، تا با من و شوری به مهمانی یکی از دوستان به بخش الوار از توابع اندیمشک برویم ، روز سفر ، ناهار را در خانه من ، صرف نمودیم و درست دو ساعت بعد به راه افتادیم ، خانواده شوری ، جلوتر از من حرکت کردند ، که شیدا دخترم نیز با پدر بزرگش رفت .

من وشوری وسایل را در صندوق ماشین گذاشتیم ، قسمت دیگری را در کف ماشین ، جلو پای همسرم قرار دادم .اسلحه کلانش مجوز دار را در کیف گذاشتم و به شوری سپردم ، در نتیجه با اختلاف حدود ده دقیقه ، به محلی که قرار بود برسیم ، همدیگر را دیدیم ، آنها از ماشین پیاده شده ، زیر انداز گسترده ، تا چای عصرانه را صرف کنیم و به سمت مقصد حرکت نمائیم،

پس از رسیدن ماشین را پارک کردم ، شوری در صندوق را گشود ، وسایل چای را خارج نمود ، به سمت جلو آمد و می‌خواست وسایل مورد نیاز که در کف ماشین بود را بیرون بکشد ، شوری کیسه حامل اسلحه را به سمت من حرکت داد تا سلاح را پایین ببریم و نزد خودم باشد ، دستم را به سمت کیسه بردم تا آنرا خارج سازم ، قنداق تغنگ را کشیدم ، کمی سنگین به نظرم رسید ، دوباره دستم را به درون کیسه بردم ، که ناخودآگاه ، انگشتم به ماشه رسید ، و تفنگ به صدا در آمد ، که متاسفانه ، قلب و یا حوالی چپ سینه شوری ، هدف گرفته شد .

آن لحظه تلخ به یاد ندارم ، در کجای این کره خاکی قرار گرفته ام ، زیرا این شلیک ، به سمت یک زندگی نشانه گرفته شد ، در واقع کاخ آمال و آرزوهایم را نشانه گرفته بود ، و ریزشی که پایان ندارد ،

در آن دم خانواده جیغ کشیدند . خون از سینه شوری فوران می‌کرد، با اشاره دست به من گفت تا کاغذ و خودکار را به او بدهم ، با دو دست بر سرم کوبیدم ، لذا شوری با اندک رمقی که داشت ، بر روی کاغذ نوشت جمیل مقصر نیست ، این یک تصادف بوده است ، با انگشت زیبایش ، از خون سینه ، نوشته را مهر کرد .

شوری عزیز با این عمل ، خواست که بعدا برای من و خانواده ، موردی قضائی، ایجاد نگردد . بهزاد پدر شوری و من به کمک مادرش او را بر روی صندلی ماشین خواباندیم، من از او خواستم تا مصدوم را به شوش و یا دزفول برسانیم ، که عمو بهزاد گفت تا اهواز ، کمتر از یک ساعت راه است ، که با اصرار فراوان گفت بهتر است او را به اهواز برسانم ، من نتوانستم و نخواستم در این مورد نظری داده باشم .

شوری تا اهواز نفس داشت و زنده بود ، که متاسفانه و صد افسوس در محوطه بیمارستان جان سپرد .

ساعاتی بعد ، پزشکی قانونی مجوز دفن را صادر نمود . لذا مادر شوری از من خواست تا او را در اهواز دفن نمایند ، این بود سرنوشت شومی که گریبان مرا گرفت و همچنان غرق در محنت و رنجم ، و آن زجری ابدی که دامنم را رها نمی‌کند.

اگر چه پدر و مادر شوری بارها مرا مورد لطف و محبت خود قرار داده و به ادامه زندگی و تاهل مجدد توجیه نموده اند ، لذا بعد از شورانگیز زیبا ، انگیزه ای در من نمانده است .

جمیل در مقابل این سؤال، که چرا اسلحه آماده به آتش را در پیش پای همسر خود قرار دادی و یا چرا خشاب را از آن جدا نکردی ، چنین گفت :

تفنگ مجوز دار من مدتها در منزل دایی همسرم ، به لحاظ اینکه محیط خانه آنها امن تر است نگهداری میشد ، روزی که خواستم ، همراه پدرش بیرون برویم ، در خانه خودم ، اجزا آنرا از یکدیگر جدا نموده ، تمیز و روغن کاری نمودم ، خشاب را خارج کردم و جهت اطمینان ، آنرا به سمت بالا گرفته ، و ماشه را زدم ، تا از نماندن گلوله در لوله آن اطمینان یابم ، تمام مراحل را به انجام رساندم و آنرا در کناری به شوری سپردم ، سپس جهت گرفتن یک دوش ساده به حمام رفتم .

ناگفته نماند ، پسر دایی نو جوان شوری که در منزل ما مشغول تماشای تلویزیون بود ، در این فاصله و در غیاب من ، به اسلحه نزدیک می‌شود، و خشاب را در دستگاه قرار می‌دهد و خارج می‌سازد، که با این عمل گلوله به مخزن راه یافته ، به تعبیری دیگر اجل همسرم شوری او را وادار به این عمل می نماید ، تا شیرازه زندگی زیبای من در ساعت مقرر پاره گردد .

هدف ما از آن سفر ، پالایش روح و اینکه شب را به قرار ، مهمان دوست فرهنگی باشیم ، لذا این سفر هر گز انجام نگردید .

پس از این تعریف ، اشک از چشمان عفت خانم مادر جمیل جاری شد ، اگرچه جمیل از همه ویرانتر بود ، لذا دایی و مادرش را به آرامش دعوت نمود .

اینک مدتهاست جمیل، پنجاه سالگی را پشت سر گذاشته ، پیر و شکسته شده است ، مادرش عفت خانم با عصا کارهای خود را انجام می‌دهد، خوشبختانه این مادر ستمدیده ، هیچگونه بیماری زمینه ای ندارد ، شیدا مدتهاست که در مراکز درمانی طبابت می‌کند، لذا در نظر دارد که مجوز راه اندازی مطب را از مراجع دریافت نماید ، از آنجا که زیبا و قد کشیده میباشد ، مکرر خواستگارانی زنگ خانه پدریش را به صدا در می آورند ، برخی هم مستقیم با خودش صحبت می‌کنند، هر دو هفته یک بار به خانه پدری می آید ، مواقعی نیز مادر بزرگش را با خود به اهواز می‌برد. شیدا با مادر بزرگش رابطه ای تنگا تنگ دارند ، او در خصوص برنامه و نقشه هایی که در سر دارد با مادر بزرگ مشورت می نماید .

عفت خانم به جمیل گفت ، این دختر خواستگار دارد ، لذا باید به خانه بخت برود ، که جمیل به مادرش گفت ، مادر جان من که مخالف ازدواج دخترم نیستم . عفت گفت دخترم چندین خواستگار پزشک دارد و به تازگی جوانی که استاد دانشگاه است او را از سحر خانم ، مامان بزرگش خواستگاری نموده است ، می‌خواهم بدانم نظر شما که پدرش هستید چه باشد ، جمیل گفت اگر خودش راضی باشد من ، آن معلم دانشگاهی را بیشتر می پسندم . .........خسته نباشید ، ادامه دارد ،

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها