صخره های زاگرس هم گریستند . قسمت دوازدهم
طی بیست سال گذشته آنچه تقدیر در کوله بارم گذاشته بود را با پوست و استخوانم ، لمس کردم ، سوختم ، ساختم و بنا به توصیه عزیزانم ایستادم ک مردانه ناملايمات و نامرادیها که رویهمرفته بخشی از زندگانی و زندگی است را تجربه کردم ، اگرچه زجرها و فلاکتها به کندی طی میشدند ، اما همیشه راضی به رضایت حق بودم ، باید دید تا این قطار زندگی ما را از کجا عبور میدهد و به کدام مقصد میرساند.
چندی پیش به سرکشی منصور برادرم رفتیم ، جمشید خیلی از مهمانداری منصور و همسرش خرسند بود ، به جاهای دیدنی شهر رفتیم ، همسرم متقابلا از خانواده برادرم قول گرفت تا آنها نیز به منزل ما بیایند ، که این خود برگ زرین دیگری از خاطراتم با جمشید است .
شبی با جمشید به دریاچه کیو خرم آباد رفتیم ، جمشید فلوت میزد و چندی از خانواده ها از ساز با حال همسرم لذت بردند ، اگر چه ما همه نوع مواد غذایی با خود داشتیم ، لذا آن عزیزان با اخلاص ما را مورد لطف خود قرار دادند .
پروین زنی گرم و با احساس بود و زندگی با جمشید را تا بالاترین درجه عشق دوست میداشت. روزی که بچه ها مدرسه بودند ، هر دو در محوطه حیاط با یکدیگر شوخی میکردند، پروین با لوندی زنانه خود همسرش را در چنگال عشق و مودت زنجیر کرده بود و جمشید با داشتن پروین به خود می بالید ، جمشید قدم میزد و پروین با جستی به او چسبید و خیلی وحشیانه دو دستش را به دور کمر جمشید قفل نمود و بانگ میزد من که امروز عاشق و دیوانه همسرم هستم ، حال ای فردای معمایی هر کاری دلت خواست بکن . جمشید در حالی که پروین را متقابلا گرفته و رها نمیکرد، گفت : خدایا این همسر دیوانه و نازنین را از من نگیر .
در حقیقت نباید نسبت به خاطرات گذشته کم اهمیت بود ، شاید اگر ارسلان سلاخی نشده بود ، از نظر مهر و عاطفه از جمشید کمتر نداشت .
روزی در دشت گرگها و کفتارها کلبه ای فقیرانه داشتم ، اما مملو از عشق و صمیمیت بود ، پنجره ای رو به خورشید ، در گوش نسیم سحرگاهی نجوا کردم که این آشیانه ساده را با زرق و برق ریا و تزویر سودا نخواهم کرد ، باشد آنرا با عطر صفا و یکرنگی و رایحه عشق عطر آگین میسازم، اما چند قدم پایین تر روباه مکاری در پوست میش ماوای بی آلایشم را طعمه حریق ساخت .
هم اینک مدتهاست ، دست پر مهر جمشید ، شانه های خسته ام را مرحم نهاده و عاشقانه مرا در میان پر وبالش نوازش میدهد ، خدا را شاکرم که بر ناز بالش سعادت آرام گرفته و کیوان ، تنها یادگار ارسلان جوانمرگ در کنارم سعادتمند است .
جوان رعنای مادر چند ماه پیش دوران دبیرستان را با موفقیت طی نموده و سرگرم مطالعه و شرکت در کلاسهای تقویتی دروس اختصاصی میباشد ، با این امید که در رشته دلخواهش پذیرفته شود .
امروز یازدهم مرداد سال ۱۳۸۹ خورشیدی است ، مادر و پسر در حیاط خانه بر روی نیمکت نشسته و مشغول نقل خاطرات خود میشوند. جمشید بیرون از خانه در محل کار خود مشغول است ، گلی با مادر بزرگ جهت سرکشی یکی از اقوام بیرون رفته اند .
کیوان گفت مادر جان سئوالی داشتم _ بفرمایید گوش میکنم _ به یاد دارم چند سال پیش در مورد پدرم ، گفتی که او در یک سانحه کشته شده است ، حال مادر عزیزم از تو میخواهم که چگونگی آن حادثه را دقیق برایم توضیح دهید .
پروین گفت حالا چه اصراری بر دانستن این تراژدی قدیمی دارید ؟ کیوان گفت مادر جان به نظر شما این حق را ندارم ؟ چرا داری ، اما نقل این خاطره شاید برای تو که در عنفوان جوانی هستی خوشایند نباشد.
ببین مادر جان ، شما از اول زندگی تا حال که بیست و یک ساله شده ام ، علاوه بر مادر ، رسالت یک پدر را نیز بر عهده داشته اید و جمشید آن عزیز ، بزرگوار که به نیابت پدر در حق من چه زحمتها که متحمل شده است ، اینک مثل هر جوانی باید از روزگاری که بر خانواده ام گذشته است با خبر باشم . مادر عزیزم امید وارم بدون رعایت حال و روح من ، صادقانه برایم نقل نمایی تا آرام گیرم .
پروین در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شد گفت : حتما ، به جان پدرت قسم یاد میکنم که آنچه بر ما گذشته را برایت بازگو نمایم ، اما از تو میخواهم چنانچه مادرت را دوست داری بر این گذشته سیاه خط بطلان بکشید ، زیرا اگر چه از من گذشته است ، ولی تو میخواهی زندگی کنی . کیوان گفت به جان تو مادر عزیزم قول میدهم. پروین به در خواست پسرش ، تمام آن جریان را از سیر تا پیاز و تصمیم به کوه رفتن و قتل همسر را برای کیوان تعریف نمود .
کیوان از مادرش پرسید چرا به مقامات مسئول زمان شکایت نکردی ؟ اگر هم شکایت شده چرا پیگیر این فاجعه نشدید ؟
پروین گفت کسانی که این جنایت را مرتکب شدند ، علاوه بر پدرت یک راننده وانت بیگناه که از هیچ چیزی با خبر نبود را در خیابان کنار مغازه اش ترور کردند ، بدون اینکه اثری از خود بر جای گذاشته باشند . آنها یک جمع مافیایی بودند که از منطقه ایلام تا قلب تهران نفوذ داشتند ، و هزینه ی هنگفتی پرداخت کردند تا دست پلیدشان برای کسی رو نشود ، من با یک مادر ناتوان و طفلی شیرخوار چگونه در مقابل این زالوهای قاتل دوام آورم ؟ پروین در حالی که هنوز اشکهایش بند نیامده بود صورت کیوان را بوسید و گفت عزیزم اگر مادرت را دوست داری از درس و مشق کوتاهی نکنی ؟ باشه مادر جان به روی چشم ، حتما؛ .
ساعاتی بعد مادر بزرگ و گلی که بیرون رفته بودند به خانه باز گشتند ، پروین نیز در آشپز خانه مشغول بود ، کیوان هم طبق برنامه پشت کامپیوتر نشسته و کار خودشرا میکرد .
زنگ تلفن و خبر یک فاجعه : تلفن منزل به صدا درآمد ، پروین که خود گوشی را جواب میداد، قبل از برداشتن، در لحظه گرفتار دلشوره ای بی سابقه شد ، به قول خودش کمتر گوشی خانه به صدا در می آمد ، زیرا همه به همراه او و اهل خانه تلفن میکردند، جمشید نیز زمان تماس به همراه همسر ش و کیوان تماس میگرفت، در واقع پروین حق داشت که اینچنین وحشت زده و ناآرام گردد .
زن بیچاره در حالی که بدنش به لرزه افتاده بود ، گوشی را برداشت ، که یک ناشناس گفت منزل استاد وفایی _ بفرمایید من همسرشون هستم _ خانم لطفا شناسنامه و کارت ملی همسرتان را به پزشک قانونی برسانید، و به دنبال آن ارتباط صدا قطع گردید .
پروین و کیوان به وسیله تاکسی خود را به پزشک قانونی رساندند ، که متصدی آنجا به پروین گفت خانم ، لطفا ضمن خونسردی به درمانگاه مراجعه نمایید . لحظاتی بعد با جسد بی جان جمشید روبرو شدند ، که گفته شد جمشید و شاگردش حدود سی دقیقه زیر آوار مانده و جان باخته اند ، معلوم شد که جمشید و شاگردش مشغول برق کشی و مرمت بخشهایی که برق آنها قطع گردیده بوده اند ، در این راستا ، کارگر تخریب کار و بنا از سمتی دیگر مشغول جابجایی یک تیر ساختمان بوده ،به لحاظ عدم اطلاع درست از سقف آن سازه قدیمی ، بخشی از سقف از کنترل خارج و ریزش نموده است .
پروین با شیونی که گویی از تمام اعضای تنش برخواست لب بر گلوی خونین جمشید نهاد و ناله ای دیگر از دومین حادثه ی غم انگیزش را به آسمان فرستاد . زن بینوا بانگ برآورد خدایا سهم من از زندگی بدبختی و سیه روزی است ؟ به کی شکایت کنم ، با وساطت و کمک چندین پرستار زن ، پروین را از محیط سردخانه جدا نمودند ، کیوان در حالی که اشک می ریخت زیر بغل مادرش را گرفته و به محوطه درمانگاه روانه نمود .
به دنبال این حادثه تلخ ، برادر و خواهران جمشید جهت تشییع و دفن آن مرد زحمتکش به خانواده اش پیوستند و پس از سه روز در گورستان شهر دفن نمودند ، بدینوسیله پروین ستمکش چون سابق و دوران جوانیش یکبار دیگر تنها و عزادار گردید .
چندی بعد مراسم چهلم او برگزار شد و خانواده همسرش او را به خدا سپرده و راهی شهر و دیارشان شدند ، و اما پروین ماند و مسئولیتی سنگین تر از قبل ، کس چه داند این کشتی طوفان زده عاقبت به کدام ساحل امن و بی نیاز روانه گردد .
کیوان که با مادر سیاه پوش آن پدر دلسوز و یاور وفا دار خانواده بود ، رو به مادر کرد و گفت مادر جان با این اوضاع نمیتوانم دانشگاه را ادامه دهم ، ناچارم یا به سربازی بروم و یا اینکه به کسی بسپارم تا در تهران کاری در حد توان و تجربه جستجو نمایم .تا بیش از این سربار بد بختی و بد بیاری تو نگردم .
ناگهان پروین برآشفت و با غرشی کم سابقه گفت : خفه شو ، چرت نگو ، بار آخرت باشه که اینگونه اراجیف می بافی ، کیوان جان بدان ، ازدواج دوم من نه به خاطر هوس و نیاز زنانه ام بود بلکه به خاطر تو که بدون سرپرست و دست تنگ نباشیم ، تمام فکر و حواس من به این است که درس را ادامه دهی و در زندگی موفق باشی ، آن روز هنوز نرسیده که تو آواره شهرها شوی ، تا جان دارم باید به بهترین درجه شغلی صعود نمایی، تا من در آرامش جان سپارم . کیوان که کمتر گریه میکرد ، دست در گردن مادر انداخت و گفـت مادر ، جانم به فدایت ، هرچه شما دستور فرمایی همان شود .
پسرم ، بارها از طرف جمشید به حسابم وجهه واریز شده که من آنها را به قصد دانشگاه و یا عروسی تو پس انداز کرده ام ، حساب جمشید نیز مقداری پول موجود هست که مراحل قانونی را انجام میدهم تا به حساب خودم انتقال یابد ، تا ببینم خدا چه خواهد .
از لطف و صبوری خوانندگان عزیز تشکر میشود، ادامه دارد ......