صخره های زاگرس هم گرستند ، قسمت سیزدهم .
پروین تنها کنار باغچه نشسته بود ، بغض گلویش را گرفته و با چشمانی اشکبار دستش را به آسمان دراز کرد و گفت : ای خالق یکتا ، تو قضاوت کن ، در حادثه ارسلان، من دختری جوان و ساده لوح بودم ، همسرم با چرب زبانی و بدون سؤ نیت مرا توجیهه نمود و آن فرجام تلخ تارو پود کلبه ام را هدف گرفت .
اینک تو بگو در قضیه جمشید ، کدام گنج و مکنت زیادی از در گاهت طلب نمودیم ، همسر من که شبانه روز زحمت میکشید و دستمزد دست و پنجه خود را با رضایت از مشتری مسترد مینمود کدام ناسپاسی را به درگاهت داشتم، نه با غروب صورتی سرجنگ داشتیم و نه با مهتاب زیبایت نا شکر ، سرما و گرما و تگرگ و بهار را همه لطف درگاهت میدانستیم، پس این عزرائیل و ملک الموت چگونه این یتیمخانه را پیدا میکند، اگر به جای رحمت، سنگ هم از آسمانت فرود می آمد ، همیشه شکر گزار بوده ام ، گردباد حوادث ، تند باد خزان، دست بردار نیست ، کفاره و کارمای کدام ناشکری و خباثت را از من وصول میکنی ، تو که گرداننده شب و روز هستی ، بگو به کی شکایت ببرم؟؟؟؟؟
کیوان که با میل خود و پشتوانه مادر شبانه روز زحمت میکشید، نتوانست به دانشگاه ملی راه یابد ، در نهایت در کنکور دانشگاه آزاد در رشته کامپیوتر پذیرفته شد. مادرش همچنان قانع و شکر گزار بود و قبولی کیوان را در این رشته ، برگ زرینی ، از این زندگی پر فراز و نشیب میدانست و خرسند از درگاه پروردگار.
گلی که دختری پر شور و شاد بود ، مرتب بازی و دوچرخه سواری میکرد و همچنان شور و هیجان نوجوانی در رفتارش موج میزد ، بطور منظم تکالیف درسی را به انجام میرساند. عصمت خانم که روزگار پیری بر وجودش سایه افکنده بود ، دخترش را تنها نمیگذاشت و سالانه یکی ، دو بار سرکشی به پسرش را کافی میدانست.
کوچ تلخ جمشید باعث ریزش طراوت زن بیچاره شد، پاورچین پاورچین خلا وجودی همسرش را احساس میکرد. با این وجود هنوز حبوبات و مواد غذایی از قبیل برنج و .... در انبار خانه یافت میشد .
چندی پیش صاحب آن ملک که جمشید در آن به هلاکت رسیده بود به خانه آنها آمد ، ضمن عرض تسلیت و همدردی با خانواده آسیب دیده ، اعلام نمود که با آمد و رفتهایی که انجام شد ، و جمشید که به لحاظ زحمات فراوان حقی بر همگان داشته ، دیه ای در حد خرید یک خانه نقلی شامل خانواده آن مرحوم گردیده که میتوانید به مراجع ذیصلاح مراجعه و آنرا دریافت نمایید .
کیوان و مادرش از او تشکر و سپاسگزاری نمودند ، پروین به همراه کیوان وجهه را از بیمه تحویل گرفتند و با مقدار پولی که در حساب همسر فقیدش بود ، یک خانه صدوپنجاه متری خریداری کرده و در ازای کرایه آنرا به مستأجر سپردند .
پروین دیگر آن بانوی خوش پوش و زیبا به نظر نمی آید ، بلکه قشری از ژولیدگی و حسرت آن چهره تابان را به سرعت محو میکرد.و گویی به نوعی دفورمه شده است .
بزرگترین و عمده ترین ایراد این زندگی بی غم و افسانه ای ، ریخت و پاشهای بی حد وحصری بود که خود جمشید باعث و بانی آن میشد وگرنه ، استادی در قواره جمشید ، میبایست، دو واحد و یا یک ویلای بزرگ در بهترین نقاط کشور ، جهت رفاه خانواده اش ارثیه میگذاشت ، و در واقع بهای سنگین بلند پروازی را بازماندگان آن مرحوم ، بعد از فقدانش متحمل میشوند.که همین هم شد .
شبی پروین در کنار باغچه مستطیل شکل روی نیمکت با خود چنین گفت : خدایا آنهمه گشت و گدار ، شنا در کنار دریا ، قدم زدنهای عاشقانه و لباسهای اعیان و هدیه هایی که جمشید در کیفم نهاد ، گویی رؤیایی بیش نبود و در یک چشم به هم زدن خاکستر شد .
بارالها، نمیدانم چرا هر ستارهای که شبهای تار یتیمی و بی کسی مرا نورانی میکند، سرنوشت ، شادکامی از آنرا نسبت به من دریغ میدارد و هر جایی سکنی دارم ، عزرائیل آدرس آنجا را گرفته و طومار زندگیم را برمیدارد .
چگونه آن شبهای زیبا در دریاچه کیو خرمآباد که سر بر زانوی جمشید میگذاشتم و او فلوت میزد را فراموش کنم ، هنگامی که گیتار مینواخت ، خانواده ها در کنارش نشسته و او را تشویق میکردند فراموش شدنی نیست و هنر آن عزیز در قلب دوست و آشنا به یادگار سو سو میزند، و اینگونه شد که دست سیاه و کریه ملک الموت بالهایم را قیچی کرد و عاری از وجود همسرم ، نقشه گدایی در سر می پرورم. در حالی که روح همسر را مخاطب کرد ، با دیدگانی اشک آلود چنین گفت :
دلبندم اگر چه دست روزگار غدار ، بازوان مردانه ات را از من گرفت ، ولی بدان آغوشم هنوز بوی ترا دارد و لباسهایی که خاطره ترا دارد با تمام وجود تا لحظه مرگ گرامی خواهم داشت .
جمشید جان، در ، پاییز غمانگیز و زمستان سیاه ، هیچ وسیله ای جسم یخ زده ام را گرم نمیکند، مردی که پچ پچ های عاشقانه ام در میان نفسهای گرمش بوی زنده ماندن میداد، این روزهای سرد، دلم آغوش او را میخواهد و دیدن خودم در آینه چشمان مهربانش ، ولی افسوس که گذشته قابل برگشت نیست .
کیوان ماههاست که در رشته کامپیوتر تحصیل میکند به تازگی نیمسال اول را به پایان رسانده و چند روز دیگر انتخاب رشته دارد، جهت پیشرفت علمی او ، هفته گذشته یک دستگاه لپ تاب دست دوم خریداری نمودم تا فرزندم به صورت عملی ، فرا گرفته ها را تمرین نماید
چندی پیش مادرم جهت سرکشی به تنها برادرم به ولایت رفته بود ، اینک سه روز پیش بعد از یک ماه به منزل من آمد ، که مرا خطاب کرد وگفت : پروین بیا تا برایت تعریف کنم _ خیر باشه مادر بگو ، _ هیچ میدانی که ابراهیم آن قاتل نابکار از خارج برگشته ؟ _ خب ، بعدش چی ، بیشتر بگو مادر ، _ گفتند که در این مدت دو ازدواج ناموفق داشته است ، وحال از زن دوم دختری دارد که با مادرش زندگی میکند و او را به لحاظ بوالهوسی ترک کرده و متارکه کرده است . یکی از همسایگان میگفت، با چهره ای عبوس و رنگی پریده در حالی که تمام موهایش خاکستری شده در خیابانها پرسه میزند.
در اینجا کیوان تمام حرفهای مادر بزرگش را شنید ، اما به روی خود نیاورد، فقط با جان و دل به خاطر میسپرد. پروین و مادرش هیچگاه اخبار و نام افراد و حوادث را به زبان نمی آوردند ، که کیوان با زیرکی از اتاق بیرون آمد ، ضمن اینکه خود را به بیراهه زده بود ، یکسره به سراغ یخچال رفت تا آبی نوش کرده باشد .
مراتب تسلیت مستر آرپیا و همسرش : روزی همراه پروین به صدا در آمد که او پیشتر با خرید گوشی جدید برخی شماره ها را از دست داده بود _ الو بفرمایید ، در خدمتم ، مستر آرپیا پس از احوالپرسی گفت : تسلیت ، و ادامه داد ، خانم وفایی امیدوارم که غیرت مردانه ات و جوهر وجودی و بزرگی ، شما را در برابر این واقعه ، مقاوم و واکسینه کرده باشد و خداوند صبر به شما و سلامتي و طول عمر به فرزندانتان عطا فرماید ، که خانم آرپیا گوشی را از همسرش گرفت و گفت ، چند روز پیش از طریق دوستان این حادثه تلخ را شنیدم و بسیار ناراحت شدم ، خانم آرپیا ضمن اینکه گریه امانش را بریده بود به میان حیاط خانه رفت و مکرر تسلیت و آرامش را به پروین خطاب میکرد، پروین خانم از مکث خانم آرپیا استفاده کرده و رشته کلام را در دست گرفت و گفت : امیدوارم آن حق حق گریه و اشکهای مادرانه ات به شادی و خنده مبدل شود از لطف شما سپاسگزارم ، باشد که روزی در کار خیر شما سعادت شرکت داشته باشم.
همسر آرپیا گفت ، خانم وفایی عزیز ، این نیز از مصلحتهایی است که خداوند بزرگ خودش میداند، باید راضی به رضایت پروردگار باشیم ، امیدوارم در مقابل این مصیبت با استقامت و شکیبایی مواظب سلامتی خود و فرزندانت باشید . سپس از یکدیگر خداحافظی نمودند .
شبی پروین که روی کاناپه دراز کشیده بود و خاطرات گذشته چون پرده سینما از مقابل چشمانش میگذشت به یاد شبی افتاد که : آن روز ، سالروز تولد جمشید بود ، با خود گفت یاد آن دوران بخیر : برایش کیک خریدم ، یک دسته گل زیبا و شمع در شمعدانی قرار دادم ، آن روز جمشید تا دیر وقت در پروژه ای مشغول بود ، ساعت یازده شب بود کیوان و گلی از فرط خستگی خوابیده بودند ، بساط شمع و کیک را بر روی میز حیاط کنار باغچه تزئین کرده و چشم به راه جمشید بودم ، که دقایقی بعد کلید در قفل چرخید و جمشید در را باز کرد ، چشمش به میز افتاد و گفت پروین جان امروز چه .... که در میان کلامش دویدم و گفتم جشن تولد همسر گلم ، به طرفش رفتم و همزمان دستهایمان را در گردن یکدیگر حلقه کرده و ابراز احساساتی دو طرفه رد و بدل نمودیم ، در حالی که شمعها را فوت میکرد، شور و عشق را در چهره خسته اش احساس نمودم .جمشید مجدد مرا در آغوش کشید و بابت این چیدمان شاعرانه تا دقایقی مرا در میان بازوانش رها نکرد .
این خانواده سوار بر قطار زمان و روبرو با حوادث تلخ و شیرین زندگی خود را میگذرانند، تا ببینم سرنوشت چه خوابی برایشان دیده و مابقی دوران چگونه طی خواهد شد .
هرکسی مشغول کار و مسئولیت خود میباشد . فرزند ارشد سرگرم درس و مطالعه خود، و به ندرت در خیایان گشت و گدار میکند، دوران طفولیت و نوجوانی سپری شده ، او دانشجو و می بایست آماده خدمت و درآمدی برای خود و خانواده باشد او قد کشیده و چهره زیبا و قامت بلندش ، پروین را به یاد ارسلان می اندازد ، خوش استیل ، سفید پوست با چشمانی رنگی که هنگام تردد از کوچه و معابر ، چشم دختران به دنبالش خیره می گردد
این جوان به حدی جذاب و دوست داشتنی است که هر کسی به راحتی مست و هیبنوتیزم چشمان جادویی و روی باز و نکوهش میشود، بارها از طرف جنس مخالف با شگردی خاص و غیر مستقیم دعوت به مراوده میشد . لذا آنچنان غرق در آرزو و هدف خود مشغول است ، گویی او احساس و میل به جنس مخالف ندارد .
پروین و تصمیم جدید : زن زحمتکش ، تمام سپرده و پس انداز همسر فقیدش را جهت خرید خانه به مقدار پول دیه اضافه نموده تا بتواند خانه ای در ازای توانش خریداری نماید ، کرایه ای که از مستأجر دریافت میکند هزینه یک هفته و یا ثبت نام یک نیمسال بچه ها نیست ، پس باید منبع درآمدی داشته باشند تا مجبور نشوند مقروض شده و کم بیاورند .که درست نبش منزل فعلی که سکونت دارند ، یک باب مغازه خالی وجود دارد ، در نهایت زن جوان به همراه مادرش به صاحب آن واحد مراجعه نموده و آنرا رهن و کرایه میکند تا با این وسیله امرار معاش نمایند .
پس از اخذ قرارداد آنرا به مدت دو سال قولنامه کرده و همراه مادرش به بروجرد رفتند و یک وانت مملو از اجناس زنانه خریداری کرده ، پس از بارنامه او و مادرش با سواری خط به درود آمدند و لوازم را وانت ساعتی بعد به آدرس مغازه به محل رسانید .
کیوان خود را به حوزه نظام وظیفه معرفی نمود و چندی بعد کفالت مادر تشخیص داده شد و کارت معافی چند ماه بعد تحویل او داده شد ، اینک استخدام در ادارات دولتی و بخش خصوصی مانعی برای او ایجاد نخواهد کرد .
....... ادامه دارد ، از صبوری و لطف خوانندگان عزیز سپاسگزارم .