صخره های زاگرس هم گریستند ، قسمت پانزدهم .
در زندگی انسانها، سرنوشتها جورواجور و متفاوت است ، هر شخصی به نحوی از دنیا میرود، دنیای آدمها نیز به نحوی رنگارنگ و بسی پر فراز و نشیب است ، برخی ، نحوست و بدبختی رهایشان نمیکند، از چاهی برخاسته به چاله ای می افتند ، به سختی از یک روزگار تیره و تار فاصله گرفته و احساس شادمانی و بهروزی میکنند، که طولی نمیکشد، اوضاع از ریل خوشبختی خارج شده و تیره بختی بر شانه ی آنها دست گذشته و مجددا سیاهی بر زندگیشان سایه می اندازد ، راهکارها به بن بست ختم میشود و سنگ روی سنگ بند نمیشود، جغد شوم اقبال ، سایه به سایه تعقیبشان میکند و میرود تا طومار آنها را بردارد .
بدون شک سرنوشت پروین از دسته زندگیهایی است که از روزگار خوشبختی راه ملجأ و مقتون بسی فاصله دارد و برعکس با سیاهی و تباهی سازگار است ، گویی که باید کارما و حساب هفت جد خود را تسویه نمایند .
مادر بد شانس کیوان از دخترش گلی دور مانده ، فرزند در بازداشتی نامعلوم آب خنک مینوشد، زن جوان ، سردرگم ، گریان با لبهای خشکیده باید که را ببیند ، در چه خانه ای را بزند ، دست به دامان که باشد ، او در این کره خاکی به جز منصور برادرش و مادری ناتوان در کنار گلی ،آن دختر ناز پرورده پدر، ، کسی را ندارد ، چند تومانی که پس انداز کرده ، جوابگوی کرایه ماشین هم نمیشود.
پروین در حالی که در خانه منصور و جبار نیز کنار آنهاست به فکر راه و چاره افتاده و در نتیجه به منصور و جبار گفت که : از آنجایی که پسرم بی گناه است و زمانی پدرش توسط این خانواده به قتل رسید و زنجیر وار یک کارگر دوچرخه فروش هم قربانی مقاصد شومشان شد ، چنانچه فرزندم کوچکترین آسیبی ببیند و یا به حبس طولانی در بند افتد ، خودم به تنهایی سلاح برداشته و عزرائیل تمامی بازماندگان آنها خواهم شد و ریشه گندیده این تنجیس و دودمان آنها را از بیخ خواهم کند ، حال از شما میخواهم که مراتب را خیلی محرمانه به معتبر مردی از این دیار برسانید تا به لطف خدا کار آسان شود .
پروین که مدام در فکر فرو میرفت با خود گفت : ، اگر دور گردون به کام پسرم نباشد و هستی او به خطر افتد ، تمام مکالمات سروناز در خصوص انجام آن جنایت را روی میز قاضی قرار خواهم داد و دست کم همسر و فرزند ارشد مظفر را پاسخگو خواهم کرد و اگر جواب نداد ، زندگی برایم لطفی نخواهد داشت و در هر صورت اسلحه تهیه کرده و خودم جان ستان بازماندگان آن وحشیها خواهم شد ، اما فعلا دست روی دست گذاشته و منتظر رای دادگاه خواهم ماند .
منصور با همراهی جبار برادر زنش چند نفر از بزرگان طایفه و رئیس شورای ده در محلی به هم رسانده و جریان را به سمع همگی میرسانند و اعلام نمود با اینکه خواهرم حق به جانب است لذا دشمنی و رو کردن حوادث گذشته لطفی نداشته و رضایت طرفین را بر عداوت ترجیح میدهیم.
خانواده مظفر و پسران او اعلام نموده که رئیس محترم شورا هر دستوری عنایت فرمایند ما نیز بر ختم غائله رضایت کامل داشته و در اسرع وقت رضایت خود را کتبا به حضور دادگاه ارائه خواهیم کرد .
که منصور آنچه در جلسه و نتیجه نشست تحصیل کرده بود را به حضور خواهرش رساند ، در نتیجه عجله ای برای آزادی نخواهند داشت تا روزی که مراحل قانونی بعلاوه رضایت از نظر دادگاه، پرونده مختومه و کیوان آزاد شود .
به هر صورت یک ماه از این حادثه میگذرد، پروین از برادر خدا حافظی گرفته و به محل زندگی برمیگردد، لذا دیگر توشه و قدرت مغازه داری را نداشته ، عدم توان پروین و قفسه خاک گرفته دیگر به حال قبل برنمیگردد و پروین میبایست باقیمانده اجناس و بنجل دکان را در توبره انداخته و در چهار راهها و معابر حراج نماید ، او اگر چه مشکل مسکن ندارد ، لذا میبایست برای نان شب و خرجی فرزند بازداشت شده خود، تا روز آزادی تأمین نماید .
دیروز پس از خالی نمودن اجناس و بسته بندی و بردن به منزل ، صاحب مغازه پیام داد ، چناچه پروین قصد راه اندازی آنرا ندارد ، شخص دیگری آمادگی خود را در جهت قرار داد و رهن اعلام نموده است ، که پروین در جواب ضمن تشکر و پوزش در خصوص بنیه مالی ، هر گونه تصمیم صاحب آن واحد را مجاز اعلام نمود . که روز بعد صاحب دکان کرایه سه ماه گذشته را از پروین درخواست نمود ، مجددأ پروین ضمن تشکر از آن خانواده مهلت چند روزه ای را خواست تا پس از جمع آوری نسیه هایش ، آن مقدار را پرداخت نماید ، پس از مرگ ناگهانی جمشید و این برخورد کیوان ، پروین در تنگنا قرار گرفته ، بطوری که شبها به زحمت میخوابید و مرگ را به این زندگی ترجیح میداد.
پروین به خاطر آورد آن همه شان و اعتبار که دوست و همسایه او را می ستودند ، هر که لوازم جدیدی میخرید ، صحه گذاشتن و تایید پروین، برایش ملاک و اعتبار بود ، از آنجا که در آرایش دستی بر آتش داشت ، برای تدارک مناسبتها و عروسی از او دعوت کرده تا کارشان حیثیتی و پسندیده از آب درآید .
هنوز هم لباسهای مجلسی او که در کمد قرار دارند ، سرآمد شیک پوشان اعیانی است ، از نظر تیپ و استیل ، یک سر و گردن ، به همه برتری داشت .
از آنجا که مدت زیادی کیوان در بازداشت نبود ، به خاطر رعایت حال و روز پروین کیوان را به زندان خرم آباد انتقال دادند .
گلی آن دختر عزیز و سوگلی خانواده یک نوجوان یتیم بود که به جای حمایت پدرش ، زیر سایه کمیته امداد رفته و تحت پوشش قرار گرفته است
، به هر اندازه ، حتی دست کم ، کیوان حبس موقت و گلی دانش آموز نیاز به خرجی و پول توی جیب دارند ، این جمله دردهایی است که یک مادر رنجدیده مسئولیت دارد و باید برآورده شوند .
شبی که تا دیر وقت پروین در خیابان بساط گسترده بود به لحاظ مشغله فکری ، خرید نان را از یاد برده بود ، چیزی هم در خانه نبود ، به جز مقداری نخود لوبیا، که این وقت شب ، قابل طبخ نبود .
پروین به خاطر گلی که مشغول درس و مشق و اینک گرسنه نخوابد ، سر خیابان چند قدمی منزل زن جوانیکه کنار درب حیاط با گوشی مشغول صحبت بود ، ایستاد و نزدیک رفت ، ضمن ادای احترام گفت ، دختر عزیز ، لطفا کارت بانکی من در منزل و من فراموش کرده بودم که باید مقداری برنج بخرم ، لطفا اگر امکان دارد اندازه دو نفر برنج ، که خانم جوان در جواب گفت : باشه خاله جان ، در لحظه برای شما از خانه می آورم ، به روی چشم ، آن دختر پس از دقایقی در حدود دو کیلو برنج به پروین داد ، زن رنجدیده ضمن تشکر گفت : فردا ده صبح به شما پس خواهم داد ، دختر جوان گفت ، این حرف را نزنید، من راضی هستم و به هیچ وجه ، پول یا برنجی از شما نمیگیرم، همسایه هستیم ، و اصلا موردی ندارد .
پروین در حالی که بغض کرده و اشک از چشمانش سرازیر بود ، به خانه آمد و شامی ساده برای مادر و دخترش تهیه نمود .
صبح روز بعد ، امین برادر شوهرش ضمن احوالپرسی از آخرین وضعیت کیوان سئوال نمود ، و از پروین خواست جهت هرگونه کمک در خصوص آزادی او از هر گونه تلاشی که لازم باشد دریغ نخواهد کرد ، دوساعت بعد ، دو کیسه برنج و چند کیلو گوشت و چند عدد مرغ به خانه برادر رسید و از پروین شماره حسابی درخواست نمود تا مقداری پول به حسابش واریز نماید . پروین ضمن تشکر از آمین برادر شوهرش ، لحظاتی بعد ، کرایه عقب افتاده ای که به صاحب مغازه بدهکار بود را پرداخت نمود ، و این کمک برادر شوهرش باعث شادی و اندک رمقی در وجودش شد .
چند روزی از حراجی گذشت و اندک پولی به خانه آورد ، لوازم تا حدودی به فروش رسید ، اما حالا پروین قدرت دارد که جنسی تهیه و به فروش رساند ؟ چند روز بعد خود را در لباسی مندرس و کهنه استتار کرده و عریضه ای در حدود چند کلمه نوشت و کاسه ای بر روی آن گذاشته و در خیابانی که به گورستان منتهی میشد گدایی میکرد. ادامه دارد .........