وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

لاله های زیبایی که رنگ باختند ، قسمت سوم

حمیدرضا رشیدی جمعه پانزدهم تیر ۱۴۰۳، 1:0

ایمان خانم گرم کرده بود و تعریف کردنش دور ور داشته و ادامه می‌داد که : کشور می‌گفت پدر و مادر این عروس بخت برگشته من ، کاملا در جریان انحراف اخلاقی دخترشون هستند ، لذا این بی شعور زیر بار نرفته و دست وردار این فعل کثیف نمی‌باشد و متاسفانه بگویم که وحید اونو عاشقانه دوستش داره بطوریکه سیمین با منطقی که خاص خودش میباشد این عاشق احمق را هر بار قانع کرده و با زرنگی خود را توجیه می‌نماید، اما عموی وحید و برخی اقوام چندین بار به او گوشزد نموده که مراقب همسرش باشد . وحید عاشقی ساده و کودن میباشد که هر دم توصیه های خویشان را فراموش کرده و دوباره روی ریل احمقی حرکت کرده و چشمانش کور می‌شود، فشار پی در پی و مستمر خاله ها و خویشان سبب شد تا این عاشق خواب مانده اندکی به خود آمده و کلیه ی مکالمات و مسج ها را روی یکی از خطوط خودش انتقال دهد ، شاید دمی به خود بیاید و بتواند این مراوده کثیف را کنترل و قطع نماید و دست کم به صحت و سقم این مورد برسد . ماندن من در خانه و بیکاری ایمان باعث شد تا قصه ی بیشتری از زندگی کشور خانم به گوشم برسد ، ایمان گفت چند ساعت پیش کشور به خونه ما آمد و گفت که قصد داره عصر که سیمین به خانه برسد ، او نیز راهی شهرک شود ، پرسیدم خاله جون ما بهت عادت کردیم ، کی برمیگردی که گفت : خاله جون اونجا هم زندگی دارم ، در ضمن دو خواهر دیگه دارم که مدام با هم در تماس و احوال یکدیگر را جویا می‌شویم، وانگهی مادر پیر و سالخورده ای داریم که نوبتی به اون سر میزنیم و اونو حموم میکنیم لذا نمیتوانم یکسره پیش وحید بمانم ، با اینکه از لحاظ عروس خیالم راحت نیست و دلم واسه پسرم میسوزه اما نمیتوانم نسبت به زندگی خودم و اوضاع مادرم بی تفاوت باشم ، مثلا دیروز در اینجا رفتم به زندگی خواهر بیمارم دستی کشیدم ، آشپزخانه و کاشیهارو دستمال کشی کردم ، که با اجازتون میرم و چند روز دیگه برمیگردم.

ایمان دوستم خودش فرزند دوم خانواده است که به لحاظ سختگیری خانواده و وسواسی خودش تا کنون موفق به انتخاب مرد زندگیش نشده است ، از ایمان خداحافظی کردم و به منزل برگشتم . به خانه آمدم و دوباره در فکر زندگی سردرگم خود و خواهران بیچاره ام در فکر فرو رفتم . امروز راحله به من زنگ زد و گفت به مادر بگو من با همسرم چند روزی به شیراز مسافرت می‌رویم، پارمیدا این روزها سرگرم مطالعه و تلاش جهت شرکت در امتحانات پایان ترم میباشد ، او به لحاظ اینکه در چشم همکلاسیهای خود و در دید انظار میباشد در کار ازدواج موقت خود همه جوانب را در نظر داشته و با نام دیگری با شوهر و افراد مراوده می‌کند تا از لحاظ شخصیتی صدمه نبیند زیرا در طول ترم گاهی از وجود آنها در بیمارستان استفاده می‌شود و به گونه ای واحدهای عملی را باید بگذراند ، فراموش نشود که پدرم در دورانی عضو پرسنل شهرداری بوده و اندک مستمری در این خصوص دریافت می‌کند، اما از آنجا که این دستمزد در برابر تورم و هزینه زیاد ناچیز است و اینکه در خصوص ازدواج ما دخترها بعضا سختگیر و کم شانس بودیم ، متاسفانه قربانی عیال سنگین و دست تنگی شده و مجبور به قدم نهادن در بطن ازدواج موقت شدیم ، نه تنها ما بلکه بسیارند افرادی که در خانواده های پرجمعیت با این گونه مشکل درگیر هستند در اینگونه خانواده ها نه تنها پسران بلکه دخترانی هستند که جهت ارضاع امیال جنسی خود نیاز به جنس مخالف دارند خصوصا در این روزگار با وجود این همه رسانه صوتی و تصویری و دنیای پیشرفته سینما و عصر نوین رایانه حتی نوجوانانی که به سن ازدواج نرسیده میل به ارضاع در آنها بیدار شده در نتیجه بدون شک میل به ازدواج بیشتر به لحاظ سیر شدن نفس آدمی انجام می‌شود و باید نیک دانست که در این میدان کسی گناهکار و محکوم شناخته نخواهد شد زیرا این یک فرایند طبیعی و نرمال است . شب گذشته از طریق تلفن همراه احوال راحله خواهرم را پرسیدم حالش خوب بود ، زیرا هر کدام از ما که با طرف خود و با خواست آن شخص به مسافرت می‌رویم، خانواده بطور مرتب اوضاع و محل اسکان ما را جویا می‌شود و ما هم از سلامتی خود آنها را در جریان گذاشته تا اینکه دلشوره ای در خانواده نباشد ، زمانی که احوال راحله را پرسیدم ، گفت آجی جان گرسنه نیستم و شکر خدا نفس میکشم ، این ادبیات راحله بیانگر این بود که من از این فعل و کار راضی نیستم و از سر ناچاری این زندگی را ادامه می‌دهم، زیرا آدمی زمانی احساس رضایت دارد که شعور باطن به همه ی افعالش نمره قبولی بدهد ، زیرا این زندگی و همسر چند روزه برای هیچ زنی چنگی به دل نمی‌زند و در حال گذران شبی پر درد و خاموش است . امروز داشتم به تقویم نگاه میکردم و به خود گفتم این چند هفته ای است که از کشور خانم ستمدیده خبر ندارم خدا کند روزگار تلخ او قبل ازهمه ما در کامش عسل شود ، که مادرم مسیر افکارم را بهم زد و گفت ملیحه هیچ میدانی فردا نوبت دکتر دارم ، گفتم باشه مادر . روز بعد اونو دکتر بردم که لاجرم براش آزمایش نوشت ، متعاقب آن روز بعد قبل از صبحانه اونو به آزمایشگاه بردم و از او تست بعمل آمد ، که روز بعد برای نتیجه خودم تنها به مرکز رفتم .و جواب آزمایش مادرم را گرفتم تا روز بعد اونو به دکتر ببرم . در طول راه صحنه ای خارج از اخلاق ولو طبیعی مشاهده کردم . و تا اندازه ای عصبی و بهم ریخته شدم . در محلی که منتظر ماشین بودم ، سه نفر دیگه از جمله یک جوان بیست ساله و دو دختر بیست و دو تا بیست و پنج ساله مسافر بودند ، یک تاکسی در محل حاضر شد که ما چهار نفر مسافر اون شدیم که اون دو دختر که احتمالا دوست و یا خواهر بودند در عقب سواری نشستند ، قرار بر این شد که من هم کنار آنها بنشینم و اون پسر که همراهشون بود در جلو بشینه ، اما قضیه طور دیگری شد و اون پسر کنار یکی از دخترها نشست ، که راننده گفت آقا پسر اگه میشه شما تشریف بیارین جلو تا این سه خانم راحت بشینند ، که فورا پسرک با گستاخی کنار یکی از دخترا نشست و دستشو انداخت گردن اون دختر و متقابلا دختر هم دستش رو به گردن پسرک انداخت ، حالا من که هیچ ، راننده هم ایضا ، لذا دست کم اون پسر و دختر به همسفر خودشون یعنی دختر دیگه بی هرمتی کردند ، بطوری که من از آینه سمت شاگرد دزدانه نگاه میکردم با دستهایشان مشغول معاشقه شده و یک نوع بی نظمی در اتومبیل به نمایش گذاشته شده بود ، همزمان با دیدن من راننده نیز شاهد ماجرا و کنش شد ، من آثار اندوه و نگرانی را در چهره راننده مشاهده کردم ، که او نیز آینه جلو دید خود را حدود سی درجه به بالا چرخاند تا بیش از این شاهد بی نظمی نشود ، مسافر سوم که دختر دیگه بود بی حرکت فقط جلو را نگاه می‌کرد، من دریافتم که یک هماهنگی بین سه نفر ایجاد شده و از قبل کارگردانی شده بود ، پس از چند دقیقه آن پسر کرایه آن دو دختر را حساب نمود و گفت من همین نزدیکی پیاده میشوم لطفا نگهدارید، که راننده برگشت و گفت تو فعلا دستتو آزاد کن تا بتونی پیاده شوی ، که آن پسر خیلی چموش و بی ادبانه گفت چرا در زندگی خصوصی دیگری دخالت میکنید ، شما رانندگی خودتون رو بکنین ، که من از این بی ادبی و ناهنجاری آن جوان سردرد گرفتم ، وشاید بدترین خاطرات تاکسی سوار شدنم شد .من تا کنون بیش از صد ازدواج موقت گذرانده ام اما اینگونه بی هرمتی از هیچ زوج عشقی و هیچ زن و شوهری را شاهد نبوده ام .از مدتها قبل من و راحله خواهرم هر کدام برای خرید ماشین ثبت نام کرده و پول واریز نموده ایم که منتظر تحویل آن هستیم ، ما بچه ها به کمک والدین یک خانه ویلایی متوسط در بروجرد خریداری کرده که به محض اینکه پارمیدا فارغ تحصیل شود ، از مشهد به خانه خودمان نقل مکان میکنیم ، پس از انجام آزمایش و دکتر بردن مادرم ، من خود تا کنون سه مورد صیغه را انجام داده ام گفتنی است از لحاظ خوراک و دیگر امورات زندگی مشکلی نداریم اما این بسنده و نهایت آرزوی ما نیست و رضایت هیچکدام از ما خواهران انجام این نوع زندگی نیست بلکه زندگی مقدس است و آرزوی هر دختری تشکیل زندگی و کانونی ژرف و ماندگار است ، دوست ندارم بهار جوانی و میانسالی را اینگونه بگذرانم ، هر زن و مردی آرزوی زندگی و هر دختری آرزوی مادر شدن را دارد ، بدون شک زندگی در کنار مونس خود فراز و نشیب‌هایی دارد و چه بسا تلخ و کشنده ، اما می ارزد که در راه همسر و فرزند آدمی از جان خودش هم مایه گذارد ، یک زندگی مشترک آرزوی همه است بدون در نظر گرفتن هر تب و تاب و هر واقعه و اتفاق . اما من می‌گویم خدا واقعیتی انکار نا پذیر است هر آنچه را در دل بکاری ، روزی درو خواهی کرد

ادامه دارد . از تحمل شما خوانندگان محترم تشکر میکنم .

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها