وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

صخره های زاگرس هم گریستند ، قسمت شانزدهم

حمیدرضا رشیدی چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵، 22:16

پروین مادری که تمام دوران زندگیش پر از ماجراهای دردناکی که پشت هر مردی راخم می‌کرد، چه رسد به زنی که نمی‌خواست وقار و بزرگیش جهت لقمه نانی دستخوش لودگی و بی بند و باری رقم بخورد ، اگر چه زنی با احساس و زنده دل بود ، اما برای غیر شوهر و مرد بیگانه، تره خورد نمی‌کرد و مراوده با مردان چشم چران را درست اوایل هر برخوردی از ریشه می‌کند.

در نقاط پر رفت و آمد زیرانداز پهن کرده و با عریضه ای که یک سطر درشت بیش نبود اعلام وضعیت کرده و از دست مردم ، هر چه را می‌دادند می‌گرفت.

خانم برند بالای دیروز که هرساله یک ماه از تابستان گرم در خنکترین شهر شمال سپری می‌کرد، امروز روپوش و چادر مشکی پاره ای بر تن کرده و دست نیازش به نگاه زنان و مردان دراز بود .

به لحاظ نیاز مبرم و غروری که در پشت چادر کهنه پنهان شده ، روح و روانش جریحه دار شده و شبها تا دیر موقع خواب به چشمانش نمی‌رفت، اما در ورای قلبش ، امید به کیوان دلیل زنده ماندنش میشد ، رنجدیده با یک زن پارچه فروش دوست بود ، و بعد از پایان کار ، پشت میز آن بانو میرفت و لباسش را عوض می‌کرد، تا کسی او را با آن اوضاع اسفناک نبیند ، بلکه غرور گلی جوان و پسرش کیوان خدشه دار نشود

جایی که می نشست ، تسبیح در دست ، ذکر میکرد و مکرر میگفت ، سفر به سلامت ، خدا بجه های شما را سالم نگهدارد ، علیلم ، مریضم ، کمک کنید در راه خدا ، گاهی مواقع که اعصابش به هم میریخت ، تسبیح را کنار گذاشته و با الفاظی از بخت بد خود ناله میکرد ، به برخی زنان حسودیش گل کرده و زیر مقنعه ناسزا میگفت .

روزی که درست در ابتدای بازار شهر بساط حود را گسترده بود ، دو زن جوان از کنارش رد شدند ، که یکی از آنها پرسید خانم ، داروخانه کدام خیابان است ، که پروین با بی حوصلگی گفت اگر تکانی به باسن خود بدهید چند صد متر جلوتر پزشک و داروخانه هست ::: که یکی از خانم‌ها گفت خانم چرا پرت و پله حرف می‌زنید، که پروین گفت کجای کلمه باسن زشت و رکیک است ، تزریقات که می‌روید، به شما می‌گویند این آمپول رو باید به باسن زد ، خیاطی که می‌روید، اندازه قد و باسن را یادداشت می‌کنند، کجای این حرف زشت و دور از ادب است ، بدان که برداشت و ذهن شما مشکل دارد وگرنه من درست گفته ام .

که آن بانو کفت شما میتوانستید محترمانه تر ما را راهنمایی کنید ، نه اینکه باسن را تکان بدهید ، مگر کلاس رقص و یا تالار عروسی هستیم ؟ که پروین به آنها جوابی نداد ، اما پروین بد زبان و عصبی بود ، بیشتر از همه حتی به مادر و دخترش هم گیر می‌داد و در بعضی اوقات در محیط خانه و یا خیابان به گریه می افتاد .

محله بازار و آجیل فروشان : پروین قبل از نشستن و دراز کردن دست ، ابتدا ورانداز می‌کرد امروز کجای شهر شلوغ است و مناسبت‌ها و اعیاد را در نظر می‌گرفت آنگاه کاسه گدایی را پیش می‌کرد.

زن جوان برای دومین بار در این سرنوشت داغ همسر و شریک زندگی خود را تجربه کرده و حادثه درگیر شدن و حبس فرزند او را به دره ی بد اقبالی سوق داده و مدام بغض در گلویش مینشست، اگر چه کسی زیر آن چادر او را تمیشناخت لذا زندگی دردوران همسرش جمشید به حدی خوش و سعادتمند بود که فکر نمی‌کرد روزگار دوباره او را در این سراشیبی تلخ قرار دهد و عمده مشکل بد زبانی او این بود که هنوز این بازه از زندگی را نپذیرفته بود و با پیش آمد کنار نیامده و مدام میگفت بین این همه زن و مرد چرا سرنوشت من این اندازه سیاه و بد شانس می‌باشم.

پروین که اغلب روزها بیرون می آمد با دیدن زنانی که در حال خرید مایحتاج خود بودند ، زیر چادر و مقنعه الفاظ زشت و دور از ادب به زبان می آورد که در مقام نقل این خاطرات ، به رسم ادب جاهای خیلی زشت را سانسور نموده ام تا خاطر و قداست خوانندگان محترم را رعایت کرده باشم ..

گاهی که بازار گدایی آنچنان جالب به نظر نمی‌رسید، به زنان حسادت ورزیده و زیر رگبار الفاظ ژاژ گونه خود قرار می‌داد.

ببین پدر سوخته ها گردو و بادام خرید می‌کنند تا شب جمعه خوشی را بگذرانند ، اما من تا صبح شیارهای دهانه کولر را میشمارم ، با آب هویج و آجیل شوهر خود را دوپینگ می‌کنند تا شب کم نیاورند ، اما من چه دارم ، یک بستر سرد ، یک غم بزرگ و یک زندگی تلخ و تکراری .

مکرر میگفت : کوفت بخورید گیس بریده ها ، زهر مار نوش کنید .ببین پدر سوخته مرغ سوخاری می‌خورد و به علت چاقی از درب منزل گیر می‌کنند، ورپریده های خوش گذران با آن بدن گوشت آلود ، تاکسی مردم را پنچر می‌کنند، سر و شانه به داخل حیاط رفته ، کمر و باسن آنها آلاکلنگ بازی می‌کند. آنچنان زنان مردم را آماج چرندیات می‌گرفت که گویی همه بدهکار او هستند .

روزی چند دختر ، با ابهت و غرور از کنارش عبور می‌کردند که پروین میگفت ، این مفت خورها گردن و سینه خود را فیگور گرفته و با سن آنها مثل برف پاک کن ماشین در حرکت است ، اما من تنها تا اذان صبح ، در رختخواب ، پیچ و تاب میخورم .

گردش ایام چون برق و باد در حرکت بود و مانند آهوی وحشی درنگ نمی‌کرد، پروین با رنگ زرد ، لاغر و مردنی ، هر روز از هفته گذشته بدتر میشد ، مادر نگون‌بخت هر دو هفته یک بار به دیدن کیوان میرفت ، جوان بی سرپرست سه ماه همچنان در زندان بود و از آنجا که بیگناه و خانواده ابراهیم به او رضایت داده بودند ، لذا هنوز در بازداشتگاه بود تا دادگاه دستور آزادی او را صادر نماید ‌.

این بار که مادر به ملاقات کیوان رفته بود ، جوان ضمن بوسیدن مادر به او گفت، شک نکن که به یاری خدا همین روزها آزاد میشوم ، اما مامان باید یک واقعه خوش را به گوشت برسانم ، شک ندارم که خوشحال میشوی ، _ بگو مادر ترا به خدا زودتر بگو تا زنگال دلم پاک شود و یک مرگ بدون دلواپسی را با جان و دل آماده باشم ‌ _ دیگه نشد مامان جون ، من هیچ خوشی و سعادت را بدون وجود مادرم نمیخواهم ، پس ترا به جان بابا خوشحال و امیدوار باش تا من هم به زندگی امیدوار باشم _ کیوان ترا به خدا مرا جان به لب نکن و برایم بگو ، ببینم چه داری ؟

کیوان گفت: حدود یک ماه پیش ، پس از هر بار ملاقات تو و درست زمانی که از من خدا حافظی میگرفتی ، یک دختر جوان و زیبا به نام گندم ، نمی‌دانم چگونه به یک باره سر اصل مطلب رفته و مرا پسندیده بود ، با یک شاخه گل به دیدنم آمد و آنچنان که خودش را معرفی نمود : یک دختر بیست و سه ساله که مادرش را از دست داده و با پدر سالخورده اش زندگی می‌کند، دایی او رئیس زندان است که این خود جهت ملاقات کمک به گندم می‌کند و مشکل دیدار را از پیش پای دخترک برمی‌دارد، مدتها پیش عمویش به جرم نگهداری و استعمال مواد در زندان به سر می‌برد، و بطور کلی این مورد باعث دلبستگی او به من شده و گویی سرنوشت او را در مقابل من قرار می‌دهد.

گفتنی است گندم خانم که گویی چشم مار دارد ، هنگام ملاقات با شما مادر عزیزم ، مرا می بیند و در قلبش جایی برایم باز می نماید .که پس از آشنایی چگونگی حبس مرا جویا شد و من صادقانه برایش شرح دادم ، در نگاهی عمیق به چشمانم ، عشقی سوزان را به من منتقل نمود و در تلاقی نگاه‌های ما هر دو نفر عشقی جان گرفت، که من بعد از مادرم او را دوست دارم ، حال ببینم جواب مادر من چه باشد .

بسیار خوب پسر عزیزم ، بدان هر چه را تو انتخاب نمایی ، او نیز چون گلی ، سوگلی من خواهد شد ، پس بدان با انتخاب تو من نیز مشعوف و شادمان میشوم .

مادر جان اینک گندم خانم هر هفته دو بار به دیدنم می آید و هر بار کلی خوراکی و تنقلات برایم هزینه می‌کند، او پرستار و در بخش آزمایشگاه بیمارستان کارمند رسمی محسوب می‌شود، از نظر مادی مشکل ندارد ، من نیز موقعیت زندگی خودم و اینکه با خواهر و مادرم زندگی میکنم و تا ابد از مادرم جدا شدنی نیستم را گفتم ، که گندم خوشحال شد و گفت از این به بعد من هم مادر دارم و پروین عزیز مادر هر سه نفر ماست ‌ . پروین از صمیم قلب راضی به این وصلت می‌شود که یکبار دیگر چشمان فرزندش را بوسید .

آنچنان مادر و پسر مشغول راز و نیاز بودند که هیچکدام متوجه نشدند که به یکباره از بلند گو اعلام شد که لطفا زمان ملاقات به پایان رسید ‌......... ادامه دارد .

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها