وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

دنباله داستان شیرین مسمر و شفای دوشیزه پارادایس

حمیدرضا رشیدی پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۱، 0:59

نامه مسمر به فرهنگستان مونیخ : با اینکه در عرصه ی مانیه تیسم نائل به کشفیات طب  و فیزیکی شده ام اما تعداد زیادی از همکاران پزشک و افراد شیاد دائم سنگ اندازی کرده و چوب لای چرخ کارم می‌گذارند. من با اینکه در مقابل توطئه ها و مزاحمت‌های آنها تا به حال ا یستاده ام ، لذا اعمال غیر انسانی مرا خسته و کسل می‌کند.  من بسیار مفتخر و علاقمندم که اسلوب مرا نقد و بررسی کنند و صادقانه عیب و نقص آنرا ارزیابی نمایند . اما نرود میخ آهنین بر سنگ ، در اینجا نتیجه میگیریم که مسمر صد سال زودتر از زمانه خود ظهور کرده است ، زیرا دانشمندان و پزشکان هنوز به خوبی از شر کج فکرهای قرون وسطی خارج نشده است و مشکل‌تر از آن انقلاب فرانسه است که تر و خشک نکرده و خیلی از دانشمندان را زیر تیغ گیوتن از پای در می آورند . دوشیزه پارادایس که بود ؟ دختر جوانی بود که در شهر وین همراه پدر و مادرش زندگی می‌کرد،  پارادایس ۱۸ ساله در زمان طفولیت چشمانش نابینا شده بود و عامل بیماری ضعف عصبی چشمی بود ، پارادایس دختر زیبایی بود که وقت برداشتن عینک ،شکل ظاهری چشمانش ایرادی نداشت فقط اعصاب چشم سد دیدنش را فراهم کرده بود . از آنجا که دختر جوان عاشق موسیقی بود ، پیانو می نواخت و زمانی که پشت میز می‌نشست همانند یک انسان سالم به سرعت انگشتانش روی تکمه ها حرکت می‌کرد.  دختر زیبایی بود که اهل شهر وین آوازه ی استعدادش را شنیده بودند . ملکه اتریش به لحاظ علاقه ای که به این دختر داشت ، دستور داد سالانه مقدار قابل توجهی دوکای زر جهت کمک هزینه به خانواده اش کمک نمایند تا این هنرمند خوش قریحه و خانواده اش مشکل مادی نداشته باشند . پرفسور بارت از پدر و مادر دختر خواست تا دختر را پیش او ببرند و بارت کار درمان را استارت بزند ، لذا پروفسور بارت با تمام فعالیتش موفق نشد ، در آن زمان پارادایس آنچنان زیبا و مسلط می‌نواخت که پس از گذشت دویست سال هنوز تصنیف هایش در آرشیو وین پابرجاست . دکتر مسمر به پدر و مادر دختر پیشنهاد نمود چنانچه موافق باشند کار درمان را شروع نماید . که آنها قبول نمودند . مسمر پارادایس را به کلینیک خود برد و پس از مدتی کار مداوم موفق شد دوشیزه را شفا و سالم نماید . درمان معجزه وار دکتر مسمر در شهر پیچید و در بیشتر کشورهای جهان تیتر شد ، بطوری که شهرت مسمر در تمام نقاط اروپا پیچید در واقع علم جدید مانیه تیسم مرزها را شکست و پدیده ی زیبای مسمر را مطرح کرد در طرف دیگر دشمنان و تعدادی از پزشکان که به مسمر حسد ورزیدند بیکار ننشستند تا جاییکه مسمر را شعبده باز و شیاد لقب دادند . دوشیزه پارادایس که در کلينيک دکتر مسمر روزگار نقاحت و شفا را از دنیای تاریکی در انتظار نور بود . تمام لحظات در رویای خوشبختی بود . دکتر مسمر بطور مرتب با پشتکار و دلگرمی تلاش می‌کرد تا کم کم پارادایس دنیای روشن را پشت چشم بند پزشکی بوضوح مشاهده می‌کرد،  آری تلاش مسمر خوش قلب و دوستدار انسانیت جواب داده و دوشیزه در یک وجبی دنیای روشن قرار گرفته بود ،دستان شفابخش مانیه تبسمی مسمر ، پرده سیاه را به نور سفید و براق مبدل کرده بود ، زمانی که کار دکتر جواب داد ، دوشیزه اولین بار مسمر را مشاهده نمود ، دوشیزه پس از دیدن دکتر و پدر و مادرش از شکل و قیافه انسانها متعجب شد ، دوشیزه تعجب کرد که چرا انسانها چنین قیافه ای دارند ، در اینجا جای تعجب نیست زیرا پارادایس از طفولیت تا ۱۸ سالگی شکل و رنگ و طبیعت را ندیده و همه چیز در نظرش غریب و نا آشنا بوده است ، دخترک در مورد درختان ، خیابان ، شکل آدمی تجربه ای نداشت ، رنگها را نمیشناخت ، مثلا از بینی انسانها می‌ترسید،  در برابر آینه خنده اش می‌گرفت و می‌گفت این دیگه چیه ؟ موقع غذا خوردن به جای اینکه در دهان بگذارد ، به دماغش میزد ، زغال را که میدید ، غمگین میشد و گریه میکرد و می‌گفت این منو به یاد دوران نابینایی میندازه ، ازش بیزارم ، روزی پارادایس به پدرش می‌گفت اگه قرار باشه با دیدن اشیا ناراحت بشم ، ترجیح میدم دوباره کور بشم بهتره ، پدرش می‌گفت دخترم تو عمری نابینا بودی ، و فعلا همه چی برات غریبه است بعدا عادت میکنی و دنیات قشنگتر میشه ، همسر لویی با شنیدن بینایی دختر جوان خوشحال شد و به دیدنش آمد ، تمام اقوام دور و نزدیک جهت تبریک به حضورش رسیدند و از او دیدن کردند ، اما مسمر میگفت تا اطمینان کامل باید در کلینیک زیر نظر حضور مداوم داشته باشد ، مسئله  دیگر اینکه حالا که بینا شده بود به خوبی دوران گذشته قدرت و سرعت پیانو را نداشت که دکتر نوید داد که بعدا به خوبی پیانو خواهد زد ، خلاصه دنیای جدید پارادایس اندکی برایش سخت و طاقت فرسا بود که همش جای امیدواری بود که کار بهتر خواهد شد ، خسته نباشید ، قسمت آخر را روز آینده به حضور سبزتان می‌رسانم 

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها