وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

ادامه داستان شیرین دکتر مسمر و شفای دوشیزه پارادایس

حمیدرضا رشیدی دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۱، 0:2

همانگونه که در قسمت‌های نخست نقل شد ، بیش از دویست سال پیش دکتر مسمر پا به عرصه وجود نهاد ، پیشتر گفتم دکتر مسمر اولین کاشف مانیه تیسم یا مغناطیس حیوانی ست که در واقع راه را برای شناخت هیپنوتیزم برای دیگر دانشمندان هموار نمود و با دستان مغناطیسی خود و پاس دادن دستهایش گروهی از بیماری‌های روانی و عصبی را درمان نمود . او جهت انجام کارش بیمارستانی راه اندازی نمود و شاگردانی تربیت کرد که در روزهای طلایی درمان دوشیزه جوانی که از چهار سالگی چشمانش به لحاظ مختل شدن اعصاب چشمی نابینا گشته را درمان نماید در قسمت قبل تا شفا یافتن پارادایس تقدیم عزیزان گردید ، اینک دنباله داستان دکتر مسمر ،: دوشیزه پارادایس دختر جوانی از شهر وین بود که در زمان طفولیت قبل از اینکه محیط زندگی و اشیای اطراف را بشناسد بر اثر ضعف اعصاب چشمی نابینا شده بود ، قبل از مسمر پروفسور بارت که پزشک ماهری بود در خصوص این دوشیزه زیبا کار درمان را آغاز نموده و اگر چه در این مورد زحمات زیادی کشیده بود اما نتوانسته بود چشمان این نوجوان را درمان نماید . پارادایس که آلت پیانو را به خوبی فرا گرفته بود با چشمان نابینا اما با هوش خارق العاده اش توانست به خوبی و در سطحی عالی بنوازد طبیعی است فردی که چشمانش را از دست می‌دهد قوای حسی دیگرش بیش از حد فعال شده تا بتواند حدودی از این نعمت بینایی را جبران نماید . پارادایس اگر چه صفحه پیانو را نمی دید اما قوای دستان و حواسش تقویت یافته تا بتواند بر نقص عضو چشم چیره شود ، دکتر مسمر با بردن دخترک و تلاش مداوم بینایی را به چشمان دوشیزه باز گرداند ، لازم به توضیح است که پارادایس ۱۸ ساله سالهاست که اشیا محیط و منازل و خیابان‌ها و پارک و غیره را ندیده و نمیشناخت ، که این مشکل به نابینایی دراز مدت جوان برمی‌گردد و فرصت یادگیری از او که کور مطلق بود سلب شده بود ، دوشیزه جوان لحظه درمان اولین کسی را که مشاهده نمود دکتر مسمر بود ، که پدر و مادرش با دیدن مسمر توسط دخترک به وجد درآمدند ، در اینجا این خبر مسرت بخش در کل وین و اروپا تیتر اول شد و به همین منظور از تمام نقاط پیام تبریک به سویشان روانه گردید ، خاطرنشان کنم که دوشیزه هنوز نمی‌توانست به سرعت و خوبی زمانی که نابینا بود پیانو بنوازد ، حتی راه رفتن در بینایی به خوبي زمان کوری کیفیت نداشت و اگر پدر و مادرش یاریش نمی‌دادند، نقش زمین میشد ، و با اصا راحت‌تر بود ، که باید گفت زمان لازم بود که اعتماد به نفس یک فرد عادی را داشته باشد ، و بسیار طبیعی بود که رنگها و محیط را نشناسد ، قضاوت نادرست پدر و مادر : مدام پدر و مادرش در مورد بیمار تازه شفا یافته ، کار دکتر را زیز سوال می‌بردند، نق میزدن ، و در خصوص دکتر مسمر ابراز ناخشنودی و کارش را قدر و ارج ننهاده و احساس نافرجامی می‌کردند، همین ناشکری باعث شد تا دشمنان سنگر گرفته سر از لاک بیرون آورده و کار دکتر مسمر را خدشه دار کنند ، اینجا بود که کور دلان و حسودان دکتر و غیر دکتر مدام چوب لای چرخ دکتر مسمر گذاشته و جهت رسوا کردن و شیاد دانستنش دست بکار شوند ، در گوش پدر دوشیزه نجوا می‌کردند که اگه دخترتون شفا بگیره ، مستمری شما که دربار سالانه دویست دکارت طلا کمک هزینه بهتون میداد قطع میشه و شما ضرر میکنید ، خلاصه پدر و مادر دخترک که پول را به سلامتی ترجیح میدادن ، آرزوی سلامتی برای دختر نداشتند ، اما پارادایس که این نغمه های ناخوشایند را می‌شنید ، عصبانی میشد و می‌گفت شما اگه مرا دوست داشته باشید نغمه های سمی را گوش نمی‌کردید، و اعلام نمود من تا بهبودی کامل سر ساعت و وقت معین به مطب دکتر میروم ،از آنجا که مسمر دنیای تاریک و زغالی مرا چون نقره روشن ساخته ، آن دکتر بزرگ را ترک نکنم و تا درمان کامل ادامه می‌دهم، در این میان پروفسور بارت نیز بیکار ننشستند و هیزم این آتش ناحق را افزایش داده و نفس بی وفایی خود را کشید ، وگفت : پارادایس درمان نشده بلکه هنوز کور میباشد ، که اگه سالم است ، پس چرا رنگها را نمی‌شناسد؟ با عصا راه میرود، در نواختن پیانو سرعت عمل ندارد ، در اینجا این کلام دکتر دو علت دارد ،۱_ یا خنگ و احمق است و یا حسود و بخیل است ، چرا که این دوشیزه قبل از شناخت محیط اطراف درست زمانی که طفل کوچکی بوده ، نابینا شده است ، و زمان لازم برای عادی شدن نیاز دارد ، ، در این زمان حتی پدر دوشیزه حقایق را کتمان نکرده و اعلام نموده که دختر اشیا را بدرستی می‌بیند و با دیدن خیابان و درختان متعجب و بعضا خنده اش می‌گیرد و عنوان می‌نماید که محیط به همین شکل بود و من دیدن این موارد اولین تجربه ام میباشد که این توضیح به همراه تصنیفهایش در آرشیو موسیقی وین بایگانی شده اند ، خلاصه آنچنان بدگویی مسمر اوج می‌گیرد که پدر دخترک با عصبانیت دختر را را به زور از مطب دکتر فرا می‌خواند اما دخترک قبول نمی‌کند و می‌گوید دکتر منو شفا داده و تا شفای کامل در اینجا می‌مانم، اما مادر دوشیزه با قدرت هرچه تمامتر گیسوان دخترک را می‌کشد و با لگد اورا کتک می‌زند که بر اثر فشار اعصاب چشمش صدمه مجدد می‌بیند و کار دکتر ناتمام می‌ماند، در نتیجه دوباره چشمان پارادایس نابینا می‌شوند، دکتر دخترک را نوازش داده و کار درمان را از سر می‌گیرد، اما شارلاتانها و بدگویان بیکار ننشسته و سنگ اندازی و بدگویی خود را به اوج رسانده و جهت بی اعتبار کردن دکتر از پای نمی‌نشینند ، دکتر مسمر هرچه مبارزه و ایستادگی نمود ، صف همکاران حسود و اغواگران اثر خود را نهاد و این نابخردان جهت پیشبرد وحملات خود به مسمر کشیشان و مذهبیون کلیسا را به صرف کار خلاف عفت ( خراب کردن مثمر ) از پای ننشستند و در نتیجه مسمر از وطن مادری کنده شد و به پاریس مهاجرت کرد، این داستان دنباله دارد ، خسته نباشید ،

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها