وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

نگاهی شبیه نگاه مسمر و صدایی چون نغمه آرامبخشش

حمیدرضا رشیدی پنجشنبه سوم شهریور ۱۴۰۱، 1:31

کاملا پیداست که هیچ نویسنده ای و یا اهل ذوقی نمی‌تواند یک ریز در خانه بماند ، بنویسد و خلق اثر نماید ، قطعا لازم است میان مردم بود ، در اجتماع پرسه زد ، شاید اگر گرهی بود ، افتاده ای را کمک و دست گرفتاری را گرفت با این امید که اگر خانواده ای در پرتگاه و فروپاشی قرار گرفت او را توجیه و نجات داد زیرا زندگی فراز و نشیب دارد و چون دریا ، جذر و مد دارد ، خنده دارد و نیز بدون گریه نمی‌باشد و باید تحمل نمود ، و به قانون جذب باور داشت ، زیرا هیچ حالتی پایدار و ثابت نیست و ما محکوم به ستم و زجر کشیدن نمیباشیم و با عقل سلیم خود و دیگران را از ورطه نجات دهیم . من به شخصه دوست ندارم مدام پشت میز کارم باشم و ، ندیده موردی را قلم فرسایی نمایم ، پس باید با مردم بود و در اجتماع گشت . یک روز که به قصد کار با اسنپ ، این ناوگان موفق مسافربری کار می‌کردم، در حالی که خیلی ملایم رانندگی میکردم از کنار دادگاه عبور میکردم ، زن جوانی با دستش و داشتن شمایلی مضطرب اشاره نمود که برایش بایستم ، من که خدا خواسته منتظر مسافر بودم ، بلادرنگ توقف نمودم خیلی سریع خانم جوان سوار ماشین شد ، لحظه ای بعد با التماس گفت : آقای راننده لطفا سریعتر بروید ، لطفا اون پدال رو بیشتر فشار دهید ، بهش گفتم دخترم ، در جلو من سرعتگیر هست ، ترافیک هست و از اینها که بگذریم تا پایان این خیابان دو تا چراغ قرمز هست ، واگر دو مورد زکر شده رو رعایت نکنم ، دست کم چراغ قرمز را باید بایستم وگر نه به عنوان خاطی تحت تعقیب قرار میگیرم و ماشین توقیف می‌شود، ادامه دادم حالا دخترم ، چی شده چرا پریشونی ؟ او گفت : پنج سال پیش علیرغم میل پدر و مادرم با جوانی آشنا شدم و خیلی زود کارمان به ازدواج کشید ، متاسفانه از همان اوایل به اعتیادش پی بردم و اینکه روزها تا ظهر می‌خوابید و از کار خبری نبود و هزینه اعتیادش را از خانواده اش با فشار تهیه می‌کرد، هرزمان که اعتراض میکردم به شدت کتکم میزد ، از آنجایی که خودم اصرار به ازدواج کرده بودم خانواده ام حمایتم نمیکردن و میگن خودت کردی ، حال باید خودت بسازی یا مورد رو خودت جمع کنی ، اونو نصیحت کردم که اگه میشه زندگیتو ادامه بده ، و بهش محبت کن به امید خدا درست میشه ، با حالتی خشمگین گفت آقا این حرفو نزن ، کار ما از نصیحت گذشته ، اگه جونمو از دست دادم با این مرد زندگی نخواهم کرد ، لطفا شما گاز بدین و منو به کلانتری برسونید ، چون ممکنه شوهرم که موتور زیر پاشه ، هر لحظه برسه و منو مورد حمله قرار بده ، من که دیدم فایده نداره ، پس از رسیدن به مقصد بهش گفتم دخترم ، یک لحظه به چشم من نگاه کن ، فراموش نکنی تو مثل دختر خودمی ، پس از اینکه نگاهش کردم ، گفتم مطمئن باش طولی نمی‌کشه که راحت میشوی ، از من تشکر نمود و پس از پرداخت کرایه از ماشین پیاده شد ،آن روز گذشت ، شاید شش ماه بعد که قضیه را کاملا فراموش کرده بودم ، بدون دقت از همانجا عبور میکردم ، که مجددا زنی با اشاره از من خواست که توقف نمایم ، که پس از توقف سوار ماشین شد ، عمو جان سلام ، _ سلام دخترم بفرمایید ،_ یادت میاد چند ماه پیش واسم دعا کردی ، فورا یادم آمد خیلی خوشحال شدم ، پرسیدم کارت چی شد ، گفت عمو جان کار جدایی ما تموم شد و با دعای خیر شما موفق شدم ، من نیز قلبا خوشحال شدم که این زن به آرامش رسیده بود ، درب گاراژ پیاده شد و عازم شهرستان شد ، برایم ثابت شد که دکتر مسمر با نگاه و صدای خود قدرت مانیه تیسمی را به جهان عرضه نمود ، و ما همیشه به روح این مرد بزرگ که پایه گذار علم هیبنوتیزم و روان درمان و دیگر مشتقات سلامتی روح و جسم است درود می‌فرستیم، خسته نباشید

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها