وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

داستان مردی که دو بار زندگی کرد

حمیدرضا رشیدی دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱، 19:13

در سال‌های اواخر خدمتم ، روزی که در کلاس مطابق روال مشغول تدریس بودم ، خبر مرگ مادر یکی از بچه ها را شنیدم که بسیار متاثر و متالم شدم ، وقتی علت را پرسیدم ، فرزندش گفت که مادرم حامله بوده و به لحاظ فشار خون بالا جانش را از دست داده است ، بهش تسلیت گفتم و اونو دلداری دادم و اینکه تو باید قوی باشی ، تا بتوانی به خواهر یا برادر کوچکتر کمک نمایی ، و بدون شک روح مادرت از استقامت تو شاد و خشنود خواهد شد ، که برخی دانش آموزان پرسیدند که ؛ روح از افعال و رفتار زندگان خبر دارد ؟ من نیز جوابهایی با توجه به درک و فهم بچه ها ایراد نمودم ، در ضمن با توجه به ضرافت روح کودک من بیشتر مورد را ادامه ندادم بلکه مختصر توضیحی را بیان کردم ، در این هنگام یکی از بچه ها گفت آقا اجازه میدی تا داستان زنده شدن عمویم را تعریف کنم ؟ گفتم باشه عزیزم بفرما ، همگی گوش می‌کنیم، پدرم گفت چند سال قبل از انقلاب در یکی از روستاهای لرستان زندگی می‌کردیم، یکی از عموهایم که اندکی از پدرم بزرگتر بود به هنگام شب گفت فردا میخواهم کوهنوردی کنم ، مدتهاست که کار روزانه روحم را خسته کرده و مشکلات زندگی وجودم را خسته نموده است ، هرطور شده فردا باید عازم کوهستان شوم و تا بلندترین قله قصوری نورزم بلکه مداوم و مستدام گام بردارم تا به مقصد برسم ، اسفند ماه بود و محیط زندگی و آبشخور ما پوشیده از برف بود ، اما عموی من به لحاظ مغرور و چموش بودن حاضر نشد که درنگ نماید و با کسی مشورتی داشته باشد ، مسافت طوری بود که می‌توانست قبل از شام به خانه برگردد ، صبح پس از بیدارشدن ، مختصری خوراکی و آب در کوله خود گذاشته و عازم کوهستان شد ، شب فرا رسید ، اما از عموی ما خبری نشد ، گویی انگار نه انگار که به کو رفته است ، اهل خانواده تا صبح بیدار و منتظرش چشم به راه ماندند و تا طلوع خورشید نگران احوالش شدند ، پدرم و اقوام نزدیک به راه افتادند ، همه جا را گشتند ، اما گویی از مادر متولد نشده است ، پدرم گفت تا ده روز ما تمام نقاط دور و نزدیک را گشتیم ، لیکن گویی آب شده و در زمین فرو رفته است ، خانواده به این نتیجه رسیدن که شاید جانوری او را دریده و طعمه کرده است ، مراسم ختم برگِزار کردند و تا پایان چهلم را نیز انجام دادند هفته به هفته برایش خیرات انجام شد و سردر منازل پرچم سیاه نصب کردند ، در واقع عید آن سال مصادف شده بود با عزاداری طایفه و اقوام ، قریب یک ماه یا بیشتر به عبارتی بهار سال جدید چند نفر از جوانان اقوام برای تفریح و سرگرمی عازم کوهستان می‌شوند در چند قدمی قله توده ای خاشاک و اجزا پوسیده درختان نظرشان را جلب نموده ، که شاید زیر این تپه کوچک چیزی باشد ، نزدیکتر می‌شوند، آری این عموی بیچاره است که در زیر این تپه مدفون شده است ، و این مورد نشانگر سقوط بهمن است که در آن روز اتفاق افتاده است ، پس از وارسی احساس می‌کنند که بدنش کمی گرم و حرارت دارد ، بلافاصله او را به دوش گرفته و به بیمارستان می‌رسانند، که کادر درمان او را احیا و به هوش می آورند ، پدرم گفت وقتی از او گذشت آن مدت را پرسیدم می‌گفت؛ مرتب نور شمعی را احساس می‌کردم و بوی خوراکی و خیرات را احساس نمودم که باعث شده بود زنده بمانم ، دانش آموز ادامه داد که تا ده سال پیش زندگی می‌کرد و بعد از آن واقعه حدود سی سال به سلامت زندگی می‌کرده است ، پس از پایان احساس کردم که به جای کلاس درس در سالن سینما فیلم تماشا کرده ام ، امیدوارم لذت برده باشید .

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها