دلشدگان ستمدیده
پیرزن سالخورده دائم با خود میگفت شکر خدا که پس از این همه رنج و ستم توانستم شهناز را به دانشگاه بفرستم او که تمام زندگیش در یک دختر و پسری نابینا و علیل خلاصه شده بود با کمک گرفتن از دیگران این بار گران را کج دار و مریز تا به اینجا رسانده بود ، اکبر جوان کوری بود که در معابر و رستورانها برای امرار معاش خانواده گدایی میکرد او پانزده سال پیش پدر را از دست داده بود ، زمانی که ده سال بیشتر نداشت بر اثر عفونتی چشمانش را از دست داده بود ، پیرزن میگفت تنها امید من به این دختر گره خورده و اینک که درسش خوب است امیدوارم به جایی برسد و کمکی برای برادر علیلش و اگر من عمرم به جهان بود در این دوران کهولت دستم را گیرا باشد ، روزی اکبر میگفت مادرجان اگر چه من صبح تا شام دستم به دیگران دراز است، جای شکرش باقی که خواهر درسخوانی دارم ، او که به جایی برسد ، انگاری که چشمانم سالم است و وجودم از انرژی سرشار میگردد، حالا که دیپلمش را گرفته ، در دانشگاه ملی که اقبال با ما نبود ، پناه بر خدا شاید در دانشگاه آزاد فارغ التحصیل و بتواند لقمه نانی در بیاورد ، حدود سه سال پیش اکبر میگفت مادر جان حسابی به نام شهناز در بانک افتتاح کن ، با این امید که در دوران ادامه تحصیل خواهرم بتواند محتاج کسی نباشد ، اینک که به یاری خدا در رشته ای قبول شده باید به خوزستان برویم تا مدارک او طبق دستور رئیس دانشگاه کامل شود ، نخست به ماهشهر رفته و ارزش تحصیلی شهناز را بگیریم آنگاه برای ثبت نام به آبادان برویم . دخترم تا کلاس نهم در شهرک خودمان درس میخواند از آن پس میبایست روزانه کرایه ماشین هزینه کنیم تا به شوش رفته و در دبیرستان درس بخواند ، از آنجا که من خواهری در ماه شهر دارم بهش تلفن زدم و وضعیت را برایش توضیح دادم که او گفت آجی جان من که صاحب خونه نیستم ، خواهرزاده ام را بفرست پیش خودم ، در نزدیکی ما دبیرستان دخترانه وجود دارد ، با دیگر بچه ها میره مدرسه تا به امید خدا درسش تموم بشه ، من هم قبول کردم ، در نهایت پس از چهار سال این دوران نیز به سر رسید و دیپلمش رو با معدل خوب دریافت کرد که حالا دانشگاه آبادان میگه باید ارزش تحصیلی دیپلم ضمیمه مدارک باشد ، من سالها پیش در یک کارگاه سبزی پاک کنی به مدت پنج سال کارگری کردم ، در آنجا با زنی آشنا شدم که چهار فرزند دختر و پسر دارد ، چند سال پیش به اهواز نقل مکان کردند و بچه هایش هر یک به نوعی مشغول شده اند ، دوست من پیرزنی هفتاد و پنج ساله است ، که اینک با یکی از دخترانش زندگی میکند. چند روز پیش بهش زنگ زدم و گفتم که شهناز من در رشته پرستاری آزاد آبادان قبول شده و چند روز دیگه باید ثبت نامش کنم ، که مجبورم به ماه شهر برای مدرک تحصیلی نیز بروم و به نظرم کاری بس مشکل سر راهم باشد ، بهم گفت سر راهت اهواز بیا خونه ما ، ودر این مورد همسایه ای داریم که شاید بتونه بهتون کمک بکنه ، خوشحال شدم گفتم به امید خدا ، باشه خواهر جان اول میام شما رو ببینم ، هر چه خواست خدا باشه ، شهناز خود در این باره میگوید: با مادرم به منزل دوستش رفتیم ، اون خانواده محترم در کیانپارس اهواز بودن ، خونه ای بزرگ بود ، که در حیاط اون درختان نخل و پارکینگ زیر زمینی مجهز حال تازه ای به آدمی میداد ، در زیر زمین اون یک دستگاه تنیس زیبا جاگذاری شده بود ، یک دست میز غذا خوری مجهز وجود داشت ، گلدانهای زیبا در چشمان آدمی نشو و نما میکردن و خیلی استادانه آرایش حیاط را زیبا ساخته بود ، حال ساختمان چیزی حدود هشتاد متر ، بطوریکه شش تخته فرش در آن گسترده شده و روح آدمی را جلا میداد ، دارای چهار اتاق خواب ، که در هرکدام وسایل خنک کننده تابستان و برای دوران سرما نیز تعبیه شده بود ، فضای مطبوع حال دارای آکواریم و در ضلع دیگر آن ویترینهایی که در داخل و روی آن مجسمه های زیبا چشم آدمی را نوازش میداد ، خودنمایی میکردند، دوست مادرم میگفت دامادم شاغل و دخترم آرایشگاهی بزرگ با چندین خانم جوان کار میکنند بطوریکه دخترم تنها ناظر آنجاست ، شکر خدا اوضاع مالیشان خوب است . مادرم گفت خدا رو شکرش ، شما در دورانی زحمت زیاد کشیدی و در این راه تلخیهای بسیار دیدی ، قبل از ناهار زنی پنجاه ساله با میوه و شربت از ما پذیرایی نمود ، پیرزن میگفت این زن در خونه دخترم خدمتگزار است که بعد از شام به خانه خودش میرود، ماهانه حقوق از دخترم دریافت میکند و با شوهرش زندگی میکند که متاسفانه بچه دار نشده اند ، علاوه بر امورات خونه مونس خوبی برای من به حساب می آید ، نوه ها پسر دختری هستند که در کلاس هشتم و نهم به تحصیل مشغولند .بهش گفتم خاله جان به همسایتون بگو ، میتونه کار اداری منو راه بندازه ؟ گفت اونا خانواده خوب و گرمی هستن ، همسایه قبلی میگفت، خانواده ماه پیشونی در این خیابان به نیکوکاری معروفند و مردمی شریف و بزرگواری، مادرم خندید و گفت خواهر جان ماه پیشونی دیگه چه جور اسمیه ؟ اون بانو گفت ، راستش نمیدونم ، این اسمیه که ما از زبون همسایه قبلی به ارث بردیم ، تو فکر نباش اونا مطمئن و صادقن ، حتما درست میشه ،من هم تشکر کردم و گفتم خاله جون شما خودتون خوبین ، همسایتون هم مثل شما خوبن _ کارت نباشه من از قبل به اونا زنگ میزنم و به موقع خبرت میکنم تا خودت از نزدیک باشون آشنا بشی .پس از صرف میوه و چای به داخل حیاط اومدم و نمای بیرون اون خونه رو تماشا کردم ، دیوار بیرونی از سنگهای قیمتی تزئین شده بود ، پنجره های بزرگ با پرده های سلطنتی روحم را جلا میداد ، بالکن اون بنا با سنگبری دوران هخامنشی ، روح را به تاریخ کهن وطن ربط میداد ،نیم ساعت بعد دختر و داماد پیرزن از سر کار برگشتن ، بچه هایشان از باشگاه ورزشی و شاید کلاس تقویتی در خونه حاضر شدند ، آنها با من و مادرم احوالپرسی و خوشامدگویی گفتن ، لحظاتی بعد همه سر سفره ناهار مشغول غذا خوردن شدیم ، لحظه ای بعد جهت خواب روزانه به یکی از اتاقها رفتیم ، در هر اتاق تلویزیون و وسایل صوتی قرار داشت ، من و مادرم ساعتی استراحت کردیم ، که صدای خر و پف مادر ، گوشهایم را نوازش میداد .حالا ساعت شش بعد از ظهر خوزستان همگی استراحت کرده و از خواب نیمروزی بیدار شدیم ، خدمتگزار با میوه و چای از ما پذیرایی نمود ، لحظاتی بعد بستنی و شیرینی مجلس ما را گرم نمود ، که مادرم گفت تو رو بخدا اینقدر خودتون رو زحمت ندید _ با این اوصاف جایی برای شام در معده ما خالی نمیماند، که دوست مامان گفت این چه حرفیه ، شیرینی میل بفرمایید ، یا هو تاشام ، پیش خودم گفتم واقعا چه مردم شریف و نجیبی ، واقعا چه با محبت و عزیزن ، آن روز داشت به پایان نزدیک میشد که دوست مامان چادری گلدار به سر کرد و گفت لطفا من چند لحظه میام ، دقایقی بعد بازگشت و گفت درب خونه ماه پیشونی رو زدم ، خانم گفتن شهناز خانم تشریف بیارین . من به مادرم گفتم تو بایست تا بیام _ باشه دخترم .با راهنمایی دوست مادرم زنگ اون خونه رو فشردم ، لحظه ای بعد خانمی با صدایی دلنشین گفتن شهناز خانم بفرمایین ، ما در خدمتیم ، خیلی خوشحال شدم ، استرس لحظه اول آشنایی فروکش شد ، خیلی جسور و با شهامت درب را به داخل فشردم و وارد خونه شدم ، اون خونه هم دست کمی از خونه پیرزن نداشت ، گویی من در یک لین متمدن و متمکن قدم نهاده ام ، و واقعا هم اینگونه بود ، همه ثروتمند و اشرافی بودند ، در لحظه چشمم به زنی جوان زیبا ، سفید رو با چشمانی آبی افتاد ، که پس از سلام گفتم ماه پیشونی ؟ خندید و گفت بفرمایید ، منو به پذیرایی راهنمای کرد و گفت به خونه خودتون خوش اومدید ، متقابلا تشکر کردم و گفتم خونه ی امیدمون، ، بسیار خوشوقتم ، ممنون و سپاسگزارم ،سپس فرمود من نازنین هستم ، ادامه داد ما سه خواهریم افق ، مهتاب و نازنین . _ خوشوقتم و مسرور ، چه اسم زیبایی دارین . باید دست خوش بگم به پدر و مادری که اینچنین اسم زیبا روتون گذاشتن ، شما هم تیپ زیبا داری ، هم اسم و هم شخصیت ، گفتم پس افق ، مهتاب و نازنین ، واقعا یک شعر زیبایی، یک غزل دلنشین و یک ربائی آرام کننده ، گفت شما لطف دارین ، تو رو خدا چوبکاری نکنین ، گفتم شما بیشتر از اینا لیاقت دارین ، _ غرض از مزاحمت تاییدیه تحصیلی هست که باید از ماه شهر بگیرم واسه دانشگاه آزاد آبادان ، او محترمانه حرفمو قطع کرد و گفت شما مشخصات رو بنویس ، همسرم رو میگم واستون تهیه کنه و به دانشگاهتون بفرسته ، تو فکرش نباش ، اگه دانشگاه رفتی بگو از طریق پست ارسال شده ، دیگه کارتون نباشه .گفتم تو رو خدا قضیه ماه پیشونی چیه ، گفت این خودش یک حکایتی جدا داره ، سری بعد که کلاس رفتی بیا اینجا واستون توضیح میدم ، تشکر کردم و مجدد به خونه دوست مادر رفتم ، ساعتی نشستیم شام خوردیم از فرط خستگی زودتر از موقع خوابیدیم ، فردای آنروز قصد خداحافظی کردیم که دوست مادرم با اصرار زیاد گفت برید بازار گشت و گزار خودتون رو بزنید پس از ناهار به امید خدا برید ، قبول کردیم آن روز در خیابان نادری اهواز گشتی زدیم ، خریدی مختصر نموده به منزل پیرزن بازگشتیم . در اینحال با خود فکر میکردم که علاوه بر خدمتهای دوست مامان نازنین خانم بدون آشنایی قبلی ، خیلی احترام گذاشتن ، قبلا در بازار دو جعبه شیرینی خرید کردیم و جعبه ای را جهت دوست مادر و دیگری را که در کیف خودم نهاده بودم احترامی به نازنین خانم ، واقعا چه زیباست عشق و محبت غیر شرطی . اینگونه افراد با محبتهای خود انسان را به زندگی امیدوار میکنند، خدایا نازنین خانم در خصوص ماه پیشونی ، چه چیزی را میخواهد برایم تعریف نماید ، اینا همش افکاری بود که در ذهنم چون صفحه مانیتور عبور میکردند، درب خانه دوست مامان را زدیم ، سکینه خانم زن مهربان ( خدمتکار ) به استقبال ما اومد من جعبه شیرینی را تقدیم کردم ، او گفت زحمت کشیدی ، شرمنده شدیم ، گفتم قابل شما رو نداره ، پس از قرار گرفتن ما ، دوست مامان گفت دیروز سفارش شما رو به نازنین کردم و بهش گفتم شهناز دختر خواهر منه ، ازت میخوام کارشو به نحو احسن انجام بدی . گفتم خاله شما لطف دارین و نازنین خانم هم زن مهربان و بزرگواری، در لحظه مشکل مرا درک و انگار از قبل کار مرا میدانست، واقعا دوستش دارم ، خیلی خانمه ، قبل از ناهار خیلی جسور کیفم را جا بجا کردم و جعبه شیرینی را با خود بردم زنگ در خونه نازنین رو بصدا در آوردم وجعبه را تقدیم کردم گفت قبول نمیکنم، مگر اینکه قول بدین شام در خدمت باشیم ، گفتم عزیزم لطف دارین باید بریم به امید خدا سر فرصت پس از افتتاح کلاسها هر هفته میام دیدنت و برات زحمت درست میکنم ، ازش خدافظی کردم اشک در چشمان زیبایش جاری شد ، صورتش را بوسیدم و قول دادم که شما را می بینم ،خداحافظی کردم به خونه خاله اومدم ، سفره رو پهن کردن ، ناهار را خوردیم ، دوست مامان گفت ساعتی استراحت کنین هوا خنک بشه ، زنگ میزنم با آژانس میرین ، بالاخره لحظه وداع رسید ، دوست مامان برامون آژانس خبرکرد در این لحظه نازنین خانم هم حاضر شد ، این دختر خوش قلب با مادرم صورت بوسی کردن ، تاکسی رسید همگی از یکدیگر خداحافظی کردیم و تاکسی مارو تا ترمینال رساند ، لحظه ای بعد سوار اتوبوس شدیم و حدود ساعت ۹ به منزل رسیدیم ، برادرم عصا در دست به استقبالم اومد من و مادر صورتشو بوسیدیم ، اینک یکماه به بازگشایی کلاسها مونده ، من از اینکه دانشجو شده ام خوشحال بودم و اینکه با نازنین ملاقات کنم و هرچه زودتر پرده از قصه ماه پیشونی بردارد ، این دختر زیبا با چشمان آبی و موهای بور مرا تا روز دیدار بی تاب کرده بود ، آنچنان دلم به وجودش گره خورده بود ، گویی خواهر دو قلوی من بود ، من در وجود نازنینش دنیایی امید و یک تنه شادی وصف ناشدنی ساخته بودم .... ادامه دارد ، از تحمل شما تشکر میکنم .