وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

دلشدگان ستمدیده ، قسمت دوم

حمیدرضا رشیدی یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲، 15:37

آخرین روزهای تابستان سررسید ، لوازم خود را که لباسها و تعدادی کتاب درسی و وسایل مختصر غذا خوری و دو پتو نو بود در چمدانی چرخدار بزرگ جاسازی نمودم و روز بعد با بوسیدن صورت مادر فداکارم و برادر فقیرم اکبر را بوسیدم و به وسیله قطار عازم خوزستان شدم ، من جهت راحتی و آرامش بیشتر دو صندلی رزرو کرده بودم ،همنشین من ، پدری سالمند و دختر جوانش بود که کوپه ی ما را تکمیل نمود ، قطار به راه افتاد ، افکاری در خصوص مادر و برادرم و زحمتهای آن پیرزن و گل سر سبد افکارم که ذهن مرا از مدتها مشغول کرده بود ( نازنین عزیز) در برابر دیدگانم رژه می‌رفتند. صبح روز بعد پس از جایگذاری لوازم شخصی در خوابگاه ، به محیط آموزشی رفتم . با بچه های دانشجوی رشته خودم آشنا شدم ، افرادی که در منطقه خودم بودند شناختم ، به دستور مدیریت همگی در سالن اجتماعات جمع شدیم ، مسئول آموزش شروع سال تحصیلی را تبریک گفتند ، یادآور گردید که برخی از کلاسها به لحاظ مسافرت اساتید و مشکلاتی به نیمه دوم مهر ما موکول می‌گردد، من نیز در آن گروه بودم . مدیر فرمودند استفاده از خوابگاه برای همه مجاز . ولی چنانچه میخواهید به خانه بروید موردی نیست ، ولی بطور مرتب با دانشگاه در تماس باشید که چنانچه زودتر از دو هفته اساتید حضور یابند ، از کلاستان عقب نیفتاده باشید ، من و تعدادی از دوستان به طرف منزل به راه افتادیم ، در همانجا به مادرم تلفن زدم که کلاسها چند روز دیگه شروع می‌شود، لذا من به اهواز میروم تا چند روز پیش نازنین هستم ، آنوقت به منزل می آیم ، مادرم پذیرفت. ما دوازده ظهر آنروز به سمت اهواز حرکت کردیم و حدود ساعت سه عصر ضمن خوردن مختصر غذایی به سمت منزل دوست مادرم با تاکسی به آنجا رسیدم ، به رسم ادب و وظیفه نخست به منزل دوست مادرم رفتم و ضمن رساندن سلام مادرم از زحمات او تشکر کردم و دقایقی بعد زنگ منزل نازنین را فشردم ، او با لبخند و محبتی که گویای رضایت باطن بود صورت بوسی کرد ، پس از احوالپرسی با میوه و شربت محبت خود را صیقل نمود ، همسر بزرگوارش نیز ضمن خوشامدگویی گفت ، آجی جان شما و نازنین راحت باشین ، من در اتاق کارم مشغول وارسی کارم می‌باشم، گفتم تشکر میکنم ، بفرمایید راحت باشین . از نازنین خواستم بدون معطلی اصل مطلب و حکایت ماه پیشانی را برایم نقل کند ، او چنین گفت : چند سال پیش افق خواهرم به اتفاق مادر بزرگ پدری مدتی پیش ما بودند ، از آنجا که پدرم افق اولین بچه اش بود و خیلی دوستش داره ، همیشه ماه پیشونی اونو صدا میزنه که مادر بزرگم به لحاظ لحجه داشتن ، اسم ماه پیشونی رو راحت‌تر به زبون میاره ، در اون ایام بود که مادر بزرگ در همین خونه عصا رو میگیره و به قصد قدم زدن از حیاط خارج می‌شود، در این لحظه ، یادش میاد که عینک رو نزده و لذا دید کامل نداره و مرتب داد میزنه ماه پیشونی ، ماه پیشونی ، ننه چشام نمی بینه عینکم رو بیار ، اون لحظه من واسه دقایقی بیرون رفته بودم ، از فریاد زدن ننه ، همسایه روبرو با خبر میشه و میاد در خونه ما رو میزنه که افق در رو باز میکنه و میگه این پیرزن گویا شما رو صدا میزنه ، من که متوجه حرف زدنش نیستم ، مثل اینکه داد میزد ماه پیشونی ، اسم دخترتونه یا خودتون ، که افق خواهرم واسه اون خانم توضیح میده که این اسم کودکی منه و ننه چون لحجه داره و گوشاش هم اندکی کم شنوا، به هر حال ... که اون خانم و خواهرم افق در یک لحظه دوست میشن و خلاصه اینطور ، عرض کنم ما سه خواهریم ویک برادر به نام آرش که بعد از افق با خواهرم مهتاب دو قلو زاییده شدن . پدر بزرگم از مهاجران جنگ جهانی که با مادر و تنها خواهرش به ایران میان و در تهران زندگی میکنند، که در آنجا با یک دختر ترک زبان ازدواج میکنه و حاصل اون زندگی دو پسر می‌شود، پدرم و تنها برادرش که اون در تهران میمونه ، پدرم علاوه بر اینکه پس از دیپلم به شغل معلمی استخدام میشه ، لذا یک بازیگر تئاتر هم بود لذا من درست به یاد ندارم گویا بعدها به لحاظ داشتن اعتیاد از کار برکنار می‌شود، نازنین گفت به خاطر اینکه خیلی درست حکایت را نقل کرده باشم ، از دفتر خاطرات افق استفاده می‌کنیم تا واضح این سرنوشت را بازگو کرده باشم . * من افق در یک خانواده متوسط دیده به جهان گشودم ، نوجوانیم با سپری کردن دوران ابتدایی و شور و بازی‌های کودکانه گذشت ، وارد راهنمایی و سپس دبیرستان شدم ، دختری هیجده ساله هستم که اگر خدا بخواهد با پشتکار همیشگی دیپلم خود را دریافت نمایم ، پدرم علاوه بر شغل شریف آموزگاری در بازیگری و نمایش مهارت عجیبی دارد ، ما سه خواهر و یک برادر هستیم ، که من ارشد خانواده هستم مادرم خانه دار و متاسفانه زنی مسلول است که به طور مرتب دارو مصرف می‌کند، فرزند خردسال خانواده نازنین که بیشتر نازی او را صدا میزنیم ، فرزندان به پدر و مادر بزرگ رفته و همگی سفید پوست و چشم رنگی هستیم ، بیشتر اوقاتم را با مطالعه می‌گذرانم و مانند هر دختری در آرزوی پیشرفت و داشتن جایگاهی درخور شایستگی تلاش می‌کنم، در میان دختران همکلاسی که چهل نفر می‌باشیم، اگر خودشیفتگی به حساب نیاید ، زیباترینشان هستم ، بهار زیبا سررسید و من با معدل ممتاز به کسب دیپلم نائل شدم . کاروان زندگی ما پیش می‌رفت اما با دلشوره هایی که آرام آرام میرفت تا این قافله از ناحیه معیوب ضربه کاری را بخورد و در جایی به کلی متوقف شود ، بدبختی و سیه روزی ما از ناحیه پدر بیمار و غرق در مواد بود که چندین بار از طرف سازمان توبیخ و اخطار دریافت نموده و درس عبرت نگرفته بود ، پدر عاقبت به شر را یارای تصمیم به قطع مواد و رهایی از سیه روزی نبود و میرفت تا صاعقه آن دامن همه را بگیرد و چتر بدبختی را روی سر ما بگسترد .مادرم بارها اعتراض و شیون می‌کرد اما گوش شنوا و اراده نبود ، که در نهایت شش ماه بعد بطور داعم از کا برکنار شد ، و اینک ما شش نفر نان‌خور درمانده و در دام فقر افتاده ایم ، در آن سال‌ها یک عموی ناتنی داشتیم که یک مغازه پنچرگیری و بالانس چرخ داشت و برای رضای خدا و شیر مادری آنرا در اختیار پدرم گذاشت ، خوشحال شدیم از اینکه پدر مشغول گردد و لقمه نانی داشته باشیم ، پدر با موتوری که داشت مرتب کارش را دنبال می‌کرد، از درآمد روزانه نخست مواد خود را تهیه می‌کرد سپس مابقی را جهت مخارج به مادرم میداد . در همسایگی ما یک خانواده با اصالت همدانی زندگی می‌کردند، فرزندان آن خانواده دختر و پسری بودند که به نظر می آمد از من کوچکتر باشند ، مادرشون زنی خوش مشرب که با مادرم مراوده داشت گاهی اوقات درب حیاط و گاها در پارک روبرو با هم درد دل می‌کردند، خواهرم مهتاب کلاس دهم و نازنین دوم یا سوم ابتدایی بود ، برادرم نوجوانی پانزده ساله که میل به تحصیل نداشت و با پدرم کار می‌کرد، در آن محله مردم اغلب چشم مار داشتند و مرموزانه اهل محل را زیر چشمی نگاه می‌کردند پسر بزرگ اونا مسعود کلاس یازدهم و دخترش را درست به خاطر ندارم ، همسایه دیوار به دیوار بودیم ، هنگامی که مسعود ، رفت و آمد می‌کرد، خیلی مؤدبانه سلام می‌کرد و در چهره و حرکاتش احساس بخصوصی داشتم ، اما او حدود دو سال از من کوچکتر بود ، با این حال نوعی جاذبه و گرمی با او احساس می‌کردم، محیط را بسته حس میکردم ، انگاری روی در و دیوار نوشته بودن ، دوست داشتن ممنوع ، عشق ممنوع ، در دل گفتم بابا این بچه اس ، یک نوجوانه، از من کوچکتره ، در ضمن کسی که تا حالا چیزی نگفته ، اما فریاد از عشق ، هوار از دوست داشتن زیرا وقتی قدم به عرصه میگذارد ، با همان داغی خودش فکرها را مشغول و آدمی را مست و گیج می‌کند، تا ابراز هویت نماید ، یکروز مادرش اومد و گفت افق خانم شما کتاب فرهنگ لغات دارین ؟ _ واسه چی میخوای _ واسه مسعود _ باشه خاله میدم خدمتتون ، کتاب را به مادرش دادم ، اما قلبم به شدت میزد ، نفسم به شماره افتاد . من در طول دوران بلوغ برخی حرفهارکیک شنیده و مانند هر دختر دیگری متلک خورده کنایه شنیدم ، اما هیچگونه رابطه ای نداشتم و مدام در فکر درس و به قولی سرم توی لاک خودم بوده و به قول دخترای شیطون آش خور بودم . برخی روزها که از خونه بیرون می اومدم ، اتفاقی مسعود در حال رفت و یا آمد بود ، با چشمانی پر از محبت و مهربانی از کنارم می‌گذشت و خیلی مؤدبانه سلام می‌کرد و به لحاظ همسایگی و آشنایی یک احوالپرسی کوتاه بین ما رد و بدل میشد ، درست سه روز بعد زنگ خونه ما بصدا در آمد و مسعود اون کتاب را به نازی خواهرم داده بود ، کتاب را به دقت وارسی کردم ، شکسته ، بفاصله و کم رنگ در صفحه سفید کتاب نوشته بود ، پارک روبرو ، دوستتدارم ،که هرکسی متوجه آن نمیشد ، دلم ارزید ، احساسی آمیخته از عشق و ترس و امیدواری بر وجودم مستولی گشت ، نمی‌دانستم چه باید بکنم ، احساس لرز داشتم با اینکه محیط خونه گرم بود ، خودم را زیر پتو بردم و نفسم به شماره افتاد . مسعود با موهای مشکی نسبتا بلند ، چشمان زیبای عسلی ، ابروهای زیبا ، خلاصه دلم را به دام انداخته بود . با خود گفتم این پسر مدرک نگرفته ، سربازی نرفته ، شغلی نداره ، خدایا چی از جون من میخواد ، من دختری نیستم که به لحاظ سرگرمی و خوشگذرونی دوست پسر داشته باشم ، من آبرو دارم ، پدرم ، مادرم همه خانواده ای درست و آبرو دارن ، هیچگاه زیر بار بدعت‌های منفور و زشت نخواهم رفت ، .محوطه پارک طوری بود که وقتی از خونه بیرون می آمدیم ، چنانچه کسی در آن وارد شود بطور کامل واضح و روشن میباشد ، نازی را صدا زدم و گفتم ساعتی دیگه با آجی بیا تا ببرمت سرسره و آلاکلنگ بازی کنی ، خوشحال شد و گفت باشه آجی ، کی بریم ؟ گفتم فعلا نه ، خبرت میکنم . . آری عشق که آید ، همه آتش زند بر خرمن دل و در اینجا مدام باید آنرا مهار کرد ، تا که صاحب دل رسوا نشود ، اگر هم آشکار شد ، کوره راهی بباید تا از آن فرار کرد . زیرا زنان شخصیتی حساس و آسیب پذیر دارند که چنانچه دستخوش تلاتم شود ، کنترل و حفظ عزت برایشان دشوار خواهد بود . لحظه ای درب حیاط را گشودم مسعود را از پشت شناختم که داشت به طرف پارک میرفت ، نازی را صدا زدم ، فوری آمد و گفت آجی بریم ؟ توپمو بیارم ؟ _ بیار ، دست نازی را گرفتم و خیلی آرام و ریلکس به طرف پارک رفتیم ، من روی نیمکت نشستم ، لحظه ای بعد مسعود به ما نزدیک شد و با گفتن سلامی ، کتابی درسی روی نیمکت گذاشت و رفت ، شرایط طوری بود که نازی متوجه کتاب نشد و مشغول سرسره بازی بود ، کتاب را باز کردم نامه ای در داخل بود ، دور و برم را نگاه کردم و نامه را خواندم نوشته بود : عزیزم درست الان که این نامه را می‌نویسم، نمی‌دانم عاقبت کار چه می‌شود و به کجا می‌رسد ولی آنچه قلبم به قلم فشار می آورد و با این دستان لرزان که از نوشتن این نامه قوتی در خود یافته اند ؛ خلاصه باور کن این یک حقیقت است از یک قلب عاشق ، اگر چه نمی‌دانم تو هم مرا میخواهی ، ولی دلم گواه می‌دهد که به تو عادت کرده ام و ترا جزو وجود خود میدانم ، اگر روزی از منزل بیرون نیایی در خود احساس کسالت میکنم و مریض و رنجورم ، اگر تو هم مرا میخواهی که حقیقت را با همان سادگی بی آلایشی و با همان نگاه‌های معصومت برایم بنویس ، کسی که همیشه ترا می‌خواهد مسعود . . نامه را خواندم و آنرا بر روی قلبم فشردم ، اینک سراپایم عشق پر شور و علاقه وافر به مسعود است ، که روح و روانم را آرامش بخشیده است ، وحالعشق به مسعود سراسر وجودم را احاطه کرده است و قلبم درگیر ابروان مشکی و زیبایش شده است و شیرازه ی وجودم به جانش گره خورده است . خسته نباشید ،: عزیزان خواننده هرهفته روزهای دوشنبه یک قسمت از این رمان را به حضور گرمتان تقدیم میدارم ، پس ادامه دارد .

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها