دلشدگان ستمدیده . قسمت سوم
یک هفته بعد از اون نامه ، خودم تنها به پارک جلو منزلمون رفتم ، خدای عشق و آنکه قلوب پاک و بی آلایش را در برابر فرکانسهای مضر محافظت مینماید مسعود را به آنجا رساند ، به او گفتم از لطف و ابراز علاقه شما متشکرم . یقین بدان آنجه در دل پرورده ای به مانند آبی زلال و گواراست و با توکل به خدا در برابر امواج سهمگین حفظ خواهد شد . لذا از آنجا که همسایه هستیم و بدون شک شماره منزل هرکدام در دسترس میباشد ، چنانچه کار و پیشنهادی بود در لفافه کوتاه و مفید به سمع یکدیگر میرسانیم، آن شب سر رسید و من گویی در میان بازوان پر مهر مادر ، احساسی منحصر داشتم و صبح روز بعد سبک و راحت از خواب بیدار شدم ، من به حیاط آمدم و ناخودآگاه در حیاط را باز کردم ، که مسعود از خونه بیرون آمد ، آرام از مقابل در رد شد و گفت اگه امکان داشت فردا ده صبح در پارک مقابل ترمینال شما را زیارت کرده باشم ، گفتم باشه ، فردای آنروز به پارک ترمینال رفتم ، من یک چادر عربی و مقنعه همرنگ سرم کردم و به نیابت روضه منزل را ترک کرده بودم دقایقی بعد مسعود نیز به آنجا رسید ، هر دو بر روی یک نیمکت قرار گرفتیم ، با اینکه جهت حفظ آبرو و حرف دیگران خود را کاملا استتار کرده بودم لذا اندکی تشویش وجودم را گرفته بود ، مسعود از سوپرمارکت ترمینال مقداری آجیل و بستنی خرید و مشغول شدیم ، در خصوص نامه تشکر کردم ، که نگاهی معنا دار کرد و گفت : همین_ خندیدم و گفتم من احساسات پاک و بی شائبه شما را ارج و امیدوارم ، وجود مرا در آن احساس کرده باشید ، _ بسیار ممنون ، افق خانم من با تمام وجودم شما را در عمق قلبم جای داده و در این راه مصمم و امیدوار خواهم بود ، _ بسیار ممنون ، لطفا گوش کنید به عرایض من _ بفرمایید گوش میکنم، ببین پسر خوب ، شما هنوز دیپلم نگرفتی ، سربازی نکردی . و بدان که کار و زندگی شما به این دو مورد نیاز داره و در واقع لازم و ملزوم یکدیگرند هستند ، من به شما جواب منفی نداده و نخواهم داد ، لذا به شما هشدار میدهم که زندگی بازی و شوخی نیست ، با عنایت به اینکه از حرف من بد به دل نگرفته باشی ، در وحله بعد حمایت و توافق خانواده دو طرف پشتوانه و اعتبار این وصلت که باید اصلی مهم تلقی شود ، دیگه عرضی ندارم . مسعود شروع به حرف زدن نمود ، با اینکه هیجده سال بیشتر نداشت اما شروع جالبی داشت . گفت : افق خانم باید بدانید که همه چی ، پول و مقام نیست ، لذا نمیتوان اونو نادیده گرفت ، سریه تو حرفش پریدم و گفتم لطفا نذار اون بستنی آب بشه ، تشکر کرد و گفت خوب بود یادم انداختی ، نخست قاشقی به من و خودش نیز برداشت و با هم خوردیم ، خندیدم و گفتم فعلا شیرینی بخوریم ، تا عقد خدا کریمه ، مسعود خندید و گفت جدا ، راستش رو گفتی ، ادامه داد وگفت : در زندگی مهم اینه که آدمی احساس خوشبختی داشته باشه ، نه در آرزوی داشتن لحظه ای خوشبختی ، پول میتواند یکی از اصول باشد نه همه چیز ، من خیلی زوجها را میشناسم که آقا فیزیکدان خانمش جراح ، یکی مدیرکل و همسرش پزشک اطفال ، ولی زمانیکه کندو کاو میکنی ، هرکدام از زوجین تاریخ دادگاه دارند ، که پس از طی مراحلی از هم جدا میشوند، و فرزندانی دارند که در کنار پدر و مادر نیستن ، بلکه به ملاقات والدینی جدا از یکدیگر میروند، فلان بابا دخترشو میفرسته دانشگاه ، پزشک میشه ، مهندس میشه ، هنوز یکسال از وصلتش با شوهر نگذشته که فریاد ناسازگاری سر میدهند، به نظرم زندگی با عشق و امید در یک خونه نقلی با صفاتر از یک ویلای بزرگ و شاهانه است ، که در آن فرزندان دائم تشویش و استرس قهر و آشتی یک پدر و مادر را دارد ، کم نیستند افرادی که پرستیژ و شغل و ماشین و سفرهای خارجی خود را به رخ بی نوایان میکشند، اما ذره ای آرامش و آسایش ندارند و محتاج اندکی آرامشند ، در ضمن من نمیگم شب بدون شام بخوابم و تلاش نداشته باشم ، لذا باید واقع بین بود و خوشبختی فدای ژست و ظاهر کاذب نشود . مسعود بسته آجیل را باز کرد و داخل کاسه یکبار مصرف ریخت و شروع به خوردن کردیم . و اون پسر خوب پسته و فندق را از پوسته جدا کرده و عاشقانه در مقابلم میگرفت و میگفت افتخار بدین _ خواهش میکنم ، زحمت نکش خودم میشکنم ، _ نه دندونات خراب میش ، _ ممنون ، لطف کردی ، آن روز تمام شد ، مسعود همانجا یک دربستی واسه من گرفت و خودش با یک ماشین دیگه اومد ، رفتم خونه ، یکسره رفتم سر یخچال و آب سردی خوردم و خوابیدم.من ساعت دو بعد از ظهر خوابیدم و تا پنج عصر اون روز خوابیدم ، روزهای پاییزی آرام آرام سر می رسید ، تصمیم گرفتم که این راز را به خواهرم مهتاب بگویم ، او تنه سه سال از من کوچکتر بود ، لحظاتی بعد شب فرا رسید ، در اون خونه مستاجر بودیم ، حیات خونه تقریبا به هشتاد متر میرسید، به ستاره ها چشم دوختم وگفتم ، مسعود عزیز ، عشق من ، نکنه از جواب کند من دلخور شده باشی ، چون آنگونه که تو انتظارش را داشتی ، نتوانستم جواب احساساتت را بدهم ، آخه من یک دخترم و حدود را باید رعایت کرده باشم ، لذا اگر خاری از طرف من به شما رسیده ، باید به گل روی خود ببخشی ، اینا همه زمزمه هایی بود که در دل با خود داشتم ، شام خوردیم و مهتاب را صدا زدم و گفتم بیا تو حیات باهات کاردارم ، اومد و گفت خواهر جان خیر باشه ، گفتم خیره بشین تا بهت بگم ، خندید و گفت حدس میزنم، خواستگاری و یا اینکه پیامی از کسی داشته باشی ، گفتم : عشق آمد و آتش زد بر خرمن دل ..... تا که باشد که سر بر آرد از این دشت خجل . _ چه جالب آجی جان شاعر هم شدی ، بهش گفتم بچه عقابی اومد و چترش رو بر قلبم گسترد ،گفت بگو دیگه طاقتم رفت ، والا مهتاب جون کسی به من ابراز عشق کرده که بیش از یکسال از من کوچکتره _ چه اشکال داره ، سن مهم نیست بگو کیه ؟ مسعود پسر همسایه ، چه جالب مبارک باشه ، اتفاقا پسر خوب و با ادبیه ، چشم زیر پاش خوش تیپ هم هست ، خب دیگه چی ؟ نامه مسعود رابهش دادم و اونو به دقت خوند و گفت مبارکه ، خیلی هم عالیه ، که مهتاب صورتم رو بوسید ، من هم چشمان اونو بوسیدم و گفتم تا خواست خدا چی باشه ، مهتاب دیگه سربه سرم میزاشت و میگفت، دختر شیطون چش رنگی پسر مردمو عاشق کردی . امسال هرچی درس بخونه ، دیگه حواسش به درس نیست رفوزه میشه ، گفتم خدا نکنه گناه داره . من از سادگی و بی ریا بودنش خوشم میاد. من مرتب به این موضوع فکر میکردم ، بعضی مواقع خواستم بهش بگم فراموش کن درست رو بخون ، ترسیدم در روح و روانش اثر منفی بزاره و خدای نخواسته تصمیم نادرستی بگیره ، برخی اوقات به آرش برادر زحمتکشم فکر میکردم ، این جوان از صبح تا شب اون مغازه پدر را یک تنه اداره میکرد. درست همون روز بود که پس از مدتها مادر بزرگ پدری مهمان ما شد ، اون پیرزن در طول زندگی دو بار شوهر کرده که از شوهر دومش عمویی ناتنی داریم که جهت امرار معاش ما اون مغازه را در اختیار پدرم گذاشت ، مادر بزرگ در اون شب سرد پاییزی محفل ما رو نورانی کرد . ادامه دارد ....