دلشدگان ستمدیده ، قسمت چهارم ، سیزده بدر افق و مسعود
امسال اولین پاییز متفاوت زندگی من بود ، فارغ التحصیل شده بودم ،و دل سپردن به مسعود نیز به آن اضافه شده بود ، افکار بی شماری در وجودم جا خوش کرده بود ، بیماری مادر عزیزم ، اعتیاد پدر از کار برکنار شده ام و حکایت عاشقی ؛ در یکی از شبهای پاییزی در کنار حوضچه نشسته بودم ، تاریکی محض در جغرافیای شهر چتر زیبایش را گسترده بود ، گاهی صدای عبور یک ماشین خلوت شاعرانه ام را هدف میگرفت، نگاهی به آسمان کردم ستاره ها می درخشیدند ، هفت برادران منظومه را تماشا میکردم ، در لابلای درخت توت کنار حوضچه صدای جیک جیک و حرکت پرندگانی که روی درخت مأوا گرفته بودن ، خود آهنگی زیبا به نظر میرسید عظمت دستگاه خلقت را شکر میکردم ، با خود نجوا میکردم چه شب خوبی ، صدای چیکه آب لوله و افتادن در حوض نیز به آن اضافه میشد ، یاد چشمان زیبای مسعود و موهای رنگ غروبش ، لبخند پر از مهرش با فندقهایی که از پوسته جدا میکرد، شلوار کتان و تیشرت خوش رنگش روحم را نوازش میداد ، در دلم فریاد کشیدم مسعود بیا و در کنارم آرام بگیر ، درنگ نکن ، چشمان تمنای یک دختر به ایمان راسخ تو گره خورده ، اسب سفید خوشبختی را بتازون تا من نیز دو دستم را بر کمرت گره زنم و بتازون این حیوان نجیب را و بانگ برآریم ، ای گل های سرخ اگر سرما آمده ، غمگین نشوید که ما با حضور گرم خود شما را از سرما نجات میدهیم، و آنجا که رسیدیم ، اسب را مهارکن تا روی تک تک درختان بنویسیم ، ای فردا هرچه دلت میخواهد بکن ، زیرا ما امروز پیمان بسته ایم تا ابد به هم وفا داربمانیم ، که یک لحظه صدای مادرم ، خلوت دل و سکوت شب را شکست و گفت : دختر در دل شب و سرمای پاییزی سرما میخوری ، پهلو درد میگیری بیا بخواب ، چشم مادر دارم میام . فردای آن شب روزانه و مستمر تمام همت و تلاشم را برای شرکت در کنکور سال آینده به کار میبردم . ساعت هشت شب یکی از این روزهای پاییزی بود که پدرم منو صدا زد : افق جان ، افق، ماه پیشونی بابا ، _ اومدم بابا ، سلام _ سلام به روی ماهت ، بیا بشین پیش بابا _ باشه پدر ، نشستم و صورتشو بوسیدم _ خوبی بابا _ آره خوبم _ ببین بابا جون ، تو دیگه بزرگ شدی و تحصیل کرده ، و واسه خودت ،ی، خانم ، همه ما از پدر و مادری متولد شدیم ، جهت گذران زندگی ، از ، ی ، جایی شروع کردیم ، _ درسته بابا بفرمایید ، امروز حاج حجت اومده بود در مغازه و تو رو واسه پسرش خواستگاری کرد ، شکر خدا یک پسر تحصیلکرده و در سازمان آب و فاضلاب پیمانکار و درآمد خوبی هم داره ، _ تو چی گفتی بابا _ من بهش گفتم ، افق خودش باید قانع و تصمیم بگیره _ من اختیار خودم رو دارم ، افق باید به این وصلت راضی بشه _ از پدرم به خاطر درک و کار درستش تشکر کردم و گفتم باباجون من هنوز جوهر دیپلمم خشک نشده ، تصمیم به ازدواج ندارم بلکه میخوام درسمو ادامه بدم _ باشه دخترم هرچی خدا بخواد . وظیفه درسی و جریان مسعود ، دو مسئله مهم بودن که دائم بهشون فکر میکردم ، شبی ساعت ۹ بود که مسعود زنگ زد و خیلی آرام گفت فردا در پارک رعنا شمارو ببینم ، گفتم باشه حتما . با تاکسی به محل رسیدم ، لحظاتی بعد مسعود نیز آمد . سلامی کرد و هردو بر روی نیمکت آرام گرفتیم . گفتم : من مرتب باید درسمو بخونم ، بلکه در یک رشته خوب قبول شوم ، مسعود نیز گفت من طوری باید بخونم تا علاوه بر مدرک دیپلم ، همون سال در کنکور هم قبول شوم ، مسعود ادامه داد که هر کسی این روزا مشکل خاص خودش رو داره ، مادر بیچاره من نیز علاوه بر این زندگی ، هر چند وقت یکبار باید به کودک خردسالش که یک پسر بی گناه هست سر بزنه ، پرسیدم کدام طفل ، مگه شما یک خواهر و برادر بیشترین؟ _ نه عزیزم برادر ناتنی رو گفتم ، _ بسم الا ، مسعود حالت خوبه ؟ مطمئنی که در سلامتی این حرفو میزنی ؟ آره کاملا ، گوش کن برات تعریف میکنم ، پدر و مادر من ، دختر عمو ، پسر عمو ، ازدواج کرده اند ، مدتها پیش در ایلام اختلاف طایفه ای بر سر ملک و میراث پیش آمد ، چند تا از پسر عموها مادرم رو تهدید کردن که اگه شوهرت رو قانع نکنی ، بچه هایت ترور خواهند شد ، که پس از آن بین پدر و مادرم اختلاف افتاد ، نهایتا کار به جدایی کشید ، و مادرم به درخواست یکی از پسر عموها با او ازدواج کرد و ثمره آن سعید برادر ناتنی من شد ، آن زدگی جدید مادرم نیز طولی نداشت و از هم جدا شدند ، چند ماه بعد علاوه بر ، حل شدن ماجرا ، با وساطت اقوام ، مادر به زندگی قبلی خود و ازدواج مجدد با پدرم نمود . اینک آن کودک با مادر بزرگ پدری زندگی میکند و مادرم هرچند ماه ، برای دیدنش به ایلام میرود، _ عرق پیشانیم را پاک کردم و گفتم مسعود این دیگه چه مدل زندگی بود ، پناه برخدا _ چکار میشه کرد این هم ماجرایی بود که برای ما رقم زده شده بود . لحظه بعد با مقداری خوردنی که مسعود تهیه کرده بود مشغول شدیم .به مسعود گفتم ، سعی کن به آرامی موضوع خودمان را نیز ابتدا به مادر و سپس پدرت برسانی ، شاید واقعا کسی مخالف ما بود ، که در صورت عدم موافقت بتوانیم اوضاع را کنترل کنیم که آبرویی ریخته نشود ، مسعود پکر شد و گفت افق جان ، این چه حرفی بود که زدی ، من تا پای جان ترا میخواهم ، لذا مرگ فقط توان جدایی مرا دارد و گرنه با تمام قدرت داد میزنم افق دوستت دارم ، _ تا ببینم آنچه عنوان میکنی پایدار میماند و اینکه در صورت نیاز میتوانی مستقل عمل نمایی یا نه ، که با این حرف آثار اندوه را در چهره مسعود مشاهده کردم ، که مسعود گفت تصمیم من به فضل خدا یک واقعیت انکار ناپذیر خواهد ماند .من به مسعود گوشزد کردم که جهت پیشرفت درسی باید اندکی از قرارهایمان بکاهیم تا دچار عقب افتادگی و شکست تحصیلی نشویم . متاسفانه برخی روزها مادرم حال خوشی نداشت ، بعضی اوقات به لحاظ فشار روحی به خود گفتم با اینهمه گرفتاری چه باید بکنم .روزگار چون برق و باد میگذشت و چیزی به آمدن زمستان و شب یلدا نمانده بود ، در این مدت بودند افرادی که مستقیم و غیر مستقیم مرا از پدر و مادرم خاستگاری میکردند اما من خود مسعود را تا حد جان دوست میداشتم. در این ایام بود که یک بار دیگر مادر بزرگ خوشگل و چش رنگیمان مهمان ما شد ، شبی هوا خیلی سرد بود و همگی کنار بخاری نشسته و خود را گرم میکردیم. که مادر بزرگ گفت : پس من کی باید شیرینی و کیک عروسی شما رو بخورم . قانع شوید تا زنده هستم جشن شما رو ببینم ، گفتم به امید خدا ، مادر عجله نکن ، من و تو با هم عروسی مهتاب سیر میرقصیم . _ پس خودت چی ننه . اول بزرگه ، گفتم فرق نداره ، شاید قسمت شد و اول مهتاب پیرهن سفید عروسی رو پوشید ، ننه جون تو فقط واسمون دعا کن . زمستان هم داشت سر میرسید، از مادر بزرگ خواستم شب یلدای امسال پیشمون باشد ، که اونم قبول کرد ، خواهرم نازی نیز داشت ، قد میکشید، زیبا و خوش استیل شده بود . روزها رفت و تا ما به خودمون اومدیم اسفند داشت تموم میشد . چندی بعد عید نوروز سر رسید ، ما چون هموطنان دیگه ، هر کدام با توجه به وسع و سلیقه خود اولین روز بهار را جشن گرفتیم ، مامانم با عشرت خانم مادر مسعود فرار گذاشتن که سیزده نوروز را همگی به یک مکان سرسبز و خوب برویم . من خوشحال بودم از اینکه من و مسعود واسه چند ساعتی زیر چشمی همدیگه رو ببینیم روزشماری میکردم .تعطیلات نوروز آن سال را فراموش نخواهم کرد . طبق قرار مادرم خانواده من و مسعود با وانت نیسان پدرش جهت سیزده بدر شهر را ترک و به طرفی سرسبز به راه افتادیم . مهتاب خواهرم درگوشی میگفت، میدونم تو دلت داری بشکن میزنی _ حرف نزن دختر گندش درمیاد ،سرانجام به یک باغ سرسبز و بکر رسیدیم ، ما دخترها زیر اندازها را گسترده، سفره ها را کنار هم چیده و مشغول صرف ناهارشدیم. مادر من و مادر مسعود پس از ناهار در کنار مزارع مشغول قدم زنی و راز و نیاز شدند. *** سیزده نوروز آنسال یک روز فراموش نشدنی در زندگی مسعود و افق رقم زده شد ، آرش و مسعود جهت تاب بازی دخترها طنابی سفید و بزرگ بر شاخه درختی بستند ، پدر دو خانواده مشغول چرت پس از ناهار شدند ، آرش و مسعود نیز شطرنج بازی کردند ، دخترها به نوبت تاب بازی میکردند، مسعود تمام فکر و هوش خود را صرف نگاههای دزدانه به افق نمود بطوریکه آرش مدام او را مات میکرد، خدایا کسی از دل مسعود خبر نداشت ، گویی با خود میگفت، افق زیبایم مواظب باش پرت نشوی جاییت بشکنه ، که من میمیرم ، فدای موهای بور و چشمان زیبایت شوم ،افق با قدی کشیده ، پیراهنی بلند و زیبا ، گاهی نسیم بهاری به صورتش میزد ، موهای لخت او همزمان با حرکت چشمان آبیش که یک دنیا زیبایی بود ، طراوتش را به رخ بهار میکشید و زیبایی وصف ناپذیرش به گلهای بهاری فخر فروشی میکرد، مسعود با خود زمزمه میکرد افق محبوبم کاش در این روز زیبا شانه به شانه ات قدم میزدم و روی هر درخت مینوشتم، خوشگلم دوستت دارم . این دو دلداده با قلب مملو از عشق همدیگر را آماج زمزمه های عاشقانه خود قرار داده بودند ، افق میگفت مسعود عزیزم ، این فاصله و هجر نیز روزی به پایان میرسد و به تو خواهم رسید ، ایندو در این روز بهاری ، زیباتر از بهار برای یکدیگر دلبری میکردند، ادامه دارد ،.