دلشدگان ستمدیده ، آرش برای افق نامه می نویسد .قسمت یازدهم
من و مادربزرگ یک هفته در خانه نازی بودیم و باید بگویم که پس از سالها زندانی شدن در خانه ، من و مادر بزرگ تفریح و تنوع جالبی داشتیم ، چنان خوش گذشت که گمان کنم برای همیشه در ذائقه من یادگار خواهد شد ، البته سالها پیش که کودک بودم با پدر و مادرم سفرهای زیارتی و سیاحتی بیشماری رفته ام ، پس از بازگشت ، دست و صورت مادرم را بوسه زدم و کادویی که نازی فرستاده بود تقدیمش کردم ، به چشمانش ظل زدم و گفتم مادر خوبم ، تو تنها دلخوشی و پشت گرمی ما هستی وگرنه فشار و بار سنگین این زندگی تلخ و طاقت فرسا ما را به زانو درمیآورد. یک روز استراحت کردم و در ادامه کارم غروبهاجهت موانست و دلگرمی آن بانو ادای وظیفه نمودم ، در این روزها بود که به دانشگاه مراجعه نموده و مدرک کاردانی خود را دریافت نمودم ، جهت کاریابی و استخدام به چندین سازمان مراجعه کرده و اعلام آمادگی نمودم و بطور مرتب جراید و آگهیها را مطالعه میکردم ، شاید در این کره خاکی به وجودم نیاز باشد اگرچه من هم شب را به امید روزی خوب سحر میکردم ، لذا هیچگونه چشم اندازی که امیدوارم سازد احساس نمیکردم . شبها در این اندیشه بودم که حدود سه سال است که عشق و امید من نقل مکان کرده ، و می بایست تاکنون نشانی از او به دستم میرسید، ولی انگار وجود مسعود تنها یک خواب بیش نبوده است . بعضی اوقات واسه این بدبختی و اقبال خودم در تنهایی و خلوت خانه ذجه میزنم و صدای حق حق گریه هایم گوش فلک را میلرزاند. من برخلاف دیگر دوستان که خانه خلوت را غنیمت شمرده و دوستان صمیمی خود را دعوت کرده و در آن خونه آهنگ و رقص برقرار کرده و خوش میگذرانند من به روزگار بد خود می اندیشم و سر را بین زانوان گذاشته و ناله سر میدهم زیرا در عنفوان نوجوانی کسی بر دلم چتر انداخت و روحم را به گروگان گرفت که بی خبر از روزگارم سالهاست که مرا ترک کرده ، اما باید اعتراف کنم که در اوج ذجه هام ، موجی از نور و امید در گوشم زمزمه میکند که روزگار این چنین نخواهد ماند بلکه مسعود نیز بی صبرانه منتظر نگاه مهربان تست . لذا مانند دیوانگان باز به خود میگویم ، پس کی ، کجا ، چگونه او برمیگردد، پس چون دیوانه ، گاهی گریه و گاهی خنده ، اینها تماما افکاری است که گه وجودم را غمگین و گه امیدوار میسازد. آرش برادرم چندین ماه است که به اصفهان رفته و در یک مجموعه تجاری مشغول به کار میباشد ، دیروز به او زنگ زدم و گفتم که قرار بود از حال و روز خود برایم بنویسی ، پس چی شد دروغگو ، آرش گفت درست میگی من کوتاهی کردم ، بدان در اسرع وقت برایت مینویسم و پست میکنم ، فراموش نشود که آرش تا کنون سه بار واسه مادرم پول فرستاده است ، من بطور مرتب هر شب همدم آن بانوی سالمند هستم ، از آنجا که شبها دیر به خواب میروم ، خیام ، حافظ و رمانهایی که از قدیم خریداری کرده با خود میبرم و با توجه به حال و روز هر شب یکی را میخوانم، در یکی از همین روزها بود که نامه آرش به دستم رسید ، سلام و احوالپرسی کرده بود و ماجرای کار و همکار ، که من عین نامه آرش را برایتان میخوانم. افق جان من به توصیه دوست خوبم دارا به اصفهان رفتم و در یک مجموعه تجاری در مرکز شهر مشغول به کار گردیدم که یک سمت آن فروشگاه لوازم خانگی و طرف دیگر سوپر مارکت و لوازم یک بار مصرف و در وسط آن یک گاراژ بزرگ که در دوضلع آن دو انبار وجود دارد ، ضلع دیگر دو اتاق نگهبان و راننده و همچنین یک مهاجر قدیمی اهل شوروی قدیم که از مدتها نگهبان گاراژ است زندگی میکنند، دوستم دارا یک وانت بار دارد که اجناس خریداری شده را به مشتری میرساند و من هم مسئول انبار تشریف دارم ، عمو اسمیت روزانه چند ساعت صبح و عصر بسات کفاشی خود را درب سوپرمارکت برقرار میکند و کارهای مختصری چون واکس زنی و تعمیرات مختصری انجام میدهد، از قدیم بطور کامل کفاشی میکرد لذا حالا که توانش ضعیف و چشمانش کم سو است تنها واکس و کار جزئی انجام میدهد، غرفه لوازم خانگی تا پایان روز چهارشنبه خدمات انجام میدهد لذا ، پنجشنبه و جمعه تعطیل میباشد ، اما غرفه سوپرمارکت تمام روزهای هفته باز است ، من و دارا تا ظهر پنجشنبه سر کا هستیم ، عصر آن روز و جمعه با وانت دارا با عمو اسمیت به تفریح و سینما میرویم، شهر بازی ، استخر و پارک با عمو جان روزگار میگذرانیم، دارا جوانی بلند قد چارشونه با موهای لخت و کمی طاس ، من نیز لاغر و مردنی ، عمو اسمیت مردی ۹۰ ساله ، قدی متوسط ، چشمانی آبی و موهایی بور و کم پشت که معرف حضورتان باشند ، اتاق عمو اسمیت جدا از ما میباشد اما صاحب مغازه به دارا گفته در هر حال مواظب اسمیت باشد ، چون هرچه باشه اینجا غریب است . اسمیت شوخ طبع است و بعضی اوقات بی حوصله و عصبی میشود، اسمیت قبل از سلسله پهلوی به ایران آمده و در حالی که ده سال بیشتر نداشته در همان سالهای اولیه بر اثر شیوع بیماریهای واگیردار پدرش را از دست میدهد که اسمیت در بازار دستفروشی کرده و سالها بعد با زنی ازدواج میکند که در این زندگی بچه دار نمیشود، این وصلت بیست سال به طول می انجامد که آن بانو به دلایلی که اسمیت توضیحی نداده از هم جدا میشوند، در نتیجه عمو اسمیت با شروع انقلاب اسلامی در ایران به اصفهان مهاجرت میکند، صاحب فروشگاه به لحاظ انسان دوستی واینکه اسمیت مرد سالم و حلالی است ، او را در پیش خود نگاه داشته است ، دارا چند سالی است که در این مجموعه مشغول به کار است و لذا به سفارش ارباب از همه جهت مراقب اسمیت بوده و چون یک بچه او را تر و خشک و مواظبت مینماید، عمو اسمیت نیز و صیت کرده که پس از مرگ ، آنچه بماند را به ارباب و دارا بدهد ، دارا گاهی مواقع با اسمیت شوخی و سربه سرش میگذارد که اسمیت عصبی شده و میگه ، خفه ، خفه ، دارا خفه شو ، لذا خیلی زود خنده بر لبانش جاری میگردد، و دارا نیز صورت او را میبوسد، دارا میگفت عمو اسمیت یک صندلی چوبی قدیمی دارد و گویی دلش نمیاد اونو عوض کنه ، زیرا زوال صندلی در رفته و پایه هایش لرزان است ، روزی که اوج تردد بازار است و عمو اسمیت هم بسات خود را گسترده زنی با دختر بچه سه ساله اش جهت خرید اجناس مراجعه نموده و پشت پنجره لوازمی مختصر سفارش داده و داخل نمیرود در این حالدختر بچه که مشغول خوردن بستنی است در کنار مادر ایستاده ، هر دو در کنار اسمیت سر پا ایستاده اند ، اسمیت با بروس مشغول واکس زدن است ، در این حال سرفه اش میگیرد، صندلی لرزان به عقب و جلو کشیده میشود، گوشت باسن عمو اسمیت بین دو تخته گیر می افتد ، سرفه هم که امانش را بریده ، بر اثر فشار تخته و درد پا ، بادی بزرگ و صدا دار از اسمیت خارج شده بطوری که دختربچه میترسد و فریاد میکشد، مامان ، مامان ، اون خانم برمیگرده و میگه عمو جان چه خبرت شد بچمو ترسوندی، آخه تو که نفخ شکم داری کمتر حبوبات بخور ، دارا که متوجه میشود از خنده روده بر شده و صاحب مغازه هم به خنده میافتد، اسمیت عصبی و سکوت میکند که در این حال میگه دارا خفه ، خفه ، تو دیگه خفه شو ، اون زن جوان برمیگرده و از اسمیت عذرخواهی نموده و عنوان میکنه که پدر من هم درست همسن و سال شماست ، بیشتر مواقع اونو هم نصیحت میکنم ، چون شما در این سن باید بیشتر مواظب تغذیه و سلامتی خود باشید ، آرش برام نوشت که من و دارا هردو تحت پوشش بیمه هستیم ، امیدوارم در فکر و نگران ما نباشید . خداحافظ . من نامه آرش را در حضور مادرم خواندم ، خوشحال شد و پس از مدتها امروز نزدیک بود که من و مادرم از خنده روده بر شویم ، روزگار بسرعت برق و باد طی شد ، من دوباره به جاهای جدیدی در طلب کار رفتم ، اما انگار نه انگار باید شغل پرستاری از این بانوی سالخورده را دو دستی بچسبم ، اینک یکسال از پرستاری آن بانو میگذرد، در دل دعا میکنم کاش مسعود پیدا شود و اینکه هنوز عاشقانه مرا بخواهد ، و خانواده ام نیز در سلامتی کامل باشند ، مادر و مادر بزرگم نیز در جشن خوشبختی من شرکت داشته باشند ، واقعا نمیدانم چه خواهد شد . در هر صورت زندگی و سرنوشت خود را همان پاکباخته می بینم که تا تومان آخر میبازد و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد ، علا هوس آخرین سکه ، که در اینجا ، ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست گذاشته ، ورق برمیگردد و پاکباز دست در کیسه میبرد و اینبار برگی زرین و تمام کننده زندگی را به او برمیگرداند اما دوباره مثل دیوانه ها باز میگم این که خیاله اگه دنیای واقعی من طلوع نمود آنگاه باور میکنم ، نمیدانم، نمیدانم شاید هم دیوانه باشم، بعضی مواقع احساس میکنم که کارد به استخوانم رسیده و چارطرف عبورم بسته شده ، اما باز به خودم میگویم جا نزن ، تو که سنگ صبور همه بوده ای و امیدوار باشی تا خوشبختی خودش زنگ را به صدا درآورد . ای نسیم جانبخش ، حال و روز مرا به آن نازنین پسر برسان و بگو که افق خواب ندارد ، ای عشق ابدی من ، اسب سفید خوشبختی را بتازون و بیا تا مرا نیز با خود ببری . بدان مسعود خوش قلب من ، دست کم باید باشی تا من بمیرم ، بدون تو اجازه ندارم . ادامه دارد ....