وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

عاشقانه بارانی منو بپوش  ، سرمانخوری ، قسمت دوم ، ابراز احساسات .

حمیدرضا رشیدی سه شنبه سوم بهمن ۱۴۰۲، 16:17

آنچنان در دلم مطرح شده ای ، که راهی نیست جز اینکه بگویم با تمام وجودم دوستت دارم ، که در جوابم گفت ، واقعا کیه که عمو و خانواده اش را دوست نداشته باشد ، گفتم ژاله جان چرا منو می پیچونی، اصن چرا متوجه نمیشی ، آخه من عاشق تو شدم ، با چه زبونی بگم ، دوستت دارم _ که گفت مرسی از لطف شما _ ژاله چرا جواب عشق منو نمیدی ؟ و اینگونه گنگ و سربسته پاسخ می‌دهی، واقعا اگه اینجور باشه من این کلاس رو رها میکنم و دیگه تهران هم نمیام ، که ژاله گفت چرا اینقدر عجولی، تو بیا ، بیشتر با تو صحبت میکنم ، از تو بهتر کیه ، _ ممنون ژاله جون ، به عمو و زن عمو سلام برسون _ حتما به روی چشم _ خدا حافظ ژاله جان . اولین گفتگوی عاشقانه من و ژاله استارت خورد ، اما جوابی دلچسب از جانب ژاله به گوشم نخورد ، من این جواب را به حساب شخصیت محتاطانه و زنانه اش گذاشتم ، و اینکه هر زنی واسه خود ارزش و اعتباری قائل هست ، ثانیا او که به من جواب منفی نداده ، خلاصه این چنین گذشت ، چند روزی در محل کار یکی از همکاران می‌گفت: بچه ها نمیدونم چرا سامان کم حرف و ساکت شده . گفتم مگه چی کردم . که دوست دیگه گفت : خودتو به اون راه نزن ، به نظر سردر گم و مشوش شدی ، که سومی گفت ، پدر عشق بسوزد ، بچه ها دور نرید سامان عاشق شده ، من بهشون گفتم بابا این چه حرفیه ، چند روزی از خونه دور بودم ، دلم واسه مادرم تنگ شده بود .البته کسی نمی‌دونست که منزل عموی من تهرانه و اینکه دختر عمویی داشته باشم ، خلاصه با تلاش اونا رو از این فاز فکری بیرون کشیدم ، چند روز لرستان بودم و باری خوشحال بودم که علاوه بر پایان هفته دو روز هم تعطیلی دارم ، من به خانواده عمو گفته بودم که چند ماهی برای گذراندن کلاس باید مرتب تهران بیایم که پس از کلاس بتوانم مغازه تعمیرات را روبراه نمایم و در واقع شغل دومی برای امورات زندگی داشته باشم ، حال از موردی که ژاله در دلم ایجاد نموده خود مسئله دیگری که فعلا در دلم سربسته مانده است ، در مرحله بعد آن کافه قلیون نیز مرا واداشته که این همه افراد رنگارنگ را کندو کاو نمایم ، من اینگونه ماجراها را دوست دارم تعقیب و نتیجه گیری کرده باشم ،سه روز به پایان هفته کاری مانده تا این بار با ماشین سواری خودم به تهران بروم . خلاصه سه روز بعد من به راه افتادم و پس از چند ساعت به مقصد رسیدم ، با دوستم احمد تماس گرفتم و ماشین را در پارکینگ کارخانه گذاشتم ، از فرط خستگی به رختخواب رفته و خوابیدم ، صبح روز بعد نخست به کلاس رفتم، پس از سه ساعت کلاس تعطیل و به خانه احمد بازگشتم ناهار خوردم ، پس از استراحت کوتاهی دوش گرفته و به ژاله زنگ زدم ، خوشامد گفت و قرار گذاشتیم که ساعت ۴ عصر همدیگه رو ببینیم ، سر وقت من و دختر عمو به کافه قلیون رفتیم ، از پله ها بالا رفتیم ، نسرین دوست ژاله و خاله اش را ملاقات و در کنارشون نشستیم ، روبروی ما یک زن زیبا سفید پوست با موهای بور تقریبا چهل ساله نشسته و توجه ما را جلب می‌کرد، زنی گرم و با محبت که پاکی و نجابت در رفتارش سوسو می‌کرد، لذا ظاهرا از هیچگونه دودی استفاده نمی‌کرد بلکه با قهوه ای که سفارش داده بود خود را سرگرم می نمود . از ژاله پرسیدم این خانم رو میشناسی که در جوابم گفت نه ، فکر کنم به تازگی مشتری شده باشه ، که آن زن قهوه رو به ژاله تعارف نمود ، که دختر عمو از او تشکر کرد ، در واقع میخواست به طریقی سر صحبت را با کسی آغاز کرده باشد ، که سردی هوا و آب و هوای جنوب شهر را مطرح نمود ، در ادامه مرا مخاطب قرار داده و صحبت می‌کرد، من نیز با تکان دادن سر حرفش را تایید و احترام گذاشتم . کاملا معلوم بود که یک خانم تحصیل کرده و با کلاس باشه ، در ادامه محترمانه خودش رو معرفی کرد و گفت من هما دارای دو فرزند پسر و دختر و اینکه بیماری مادرم را برنمی تابم ، از او پرسیدم مشکلشون چیه ، که گفت : سالمند و مشکل قلب و کلیه اونو بستری و زمین گیر کرده . به تازگی از پیش اون اومدم ، با اوضاعی که اون داره شانسی واسه زنده موندن نداره ، من گفتم که در این دنیا هیچکس به اندازه پدر و مادر دلسوز و غمخوار آدمی نیست ، که ژاله گفت من به شما حق میدم که نگران و بی تاب مادرتون باشین ، که گفت آره درسته ، من مادرم رو عاشقانه دوست دارم اما متاسفانه کاری ازم برنمیاد ، من گفتم زیاد خوتون رو آزار ندین ، هرچی خواست خداست همون میشه ، که هما خانم گفت از لطف شما متشکرم ، من و ژاله از نسرین و خاله اش ، همچنین هما خانم خدا حافظی کرده و کافه را ترک نمودیم . سر خیابون گفتم ژاله اون روز رو به خاطر داری که عشقمو بهت ابراز نمودم ؟ _ آره پسر عمو ، لطف کردی ، گفتم واقعا برای من یک روز زیبا و فراموش نشدنیه که برای همیشه به خاطر خواهم داشت ، و ناراحتم از اینکه دست خالی خدمت رسیدم ، که ژاله گفت ، این حرفو نزن سامان ، خودت واسم ارزش داری ، فعلا اول راهیم ، به امید خدا ، وقت زیاده _ ممنون ژاله زیبا و دوست داشتنی من _ که گفت ممنون سامان عزیز . من به ژاله گفتم واسه امروز بسه بیا تا تورو به خونه برسونم و من هم میرم خونه دوستم احمد ، که اونو رسوندم و ازش خدا حافظی گرفتم ، لحظاتی بعد به خونه رسیدم ، سری به ماشین زدم و به مادرم زنگ زدم و حال همگی رو جویا شدم ، ساعتی بعد به همراه ژاله زنگ زدم و گفتم قرارمان فردا ساعت ۳ عصر ، که اون نیز پذیرفت ، روز بعد من تا ۱۱ کلاس بودم که پس از اون ناهار خونه احمد ، ساعتی استراحت و گرفتن یک دوش و پوشیدن لباس ، به ساعت قرارمون رسیدیم ، در باجه بانک ملی منتظرم بود ، طبق برنامه هردو به کافه قلیون رفتیم ، بوی طعم انواع تنباکو میوه ای در راهرو پیچیده بود ، چشمم به هما خانم افتاد که آرنج رو روی میز گذاشته و کف دست را بر پیشانی نهاده و بر چهره زیبایش یک عالمه غم و افسردگی سایه افکنده بود ، فورا سلام کردم و حال مادرش را جویا شدم ، که در جوابم گفت به درازی عمر شما ، خدا شما رو نگهداره ، مادرم .. که گریه امانش نداد ، جا خوردم و گفتم نکنه ... که گفت سامان جون .. ژاله خانم من دیگه کسی رو ندارم ، دار و ندارم اون مادر بود که تموم شد و مرد ، اقوام و دوستان رو زنگ زدیم ، گذاشتن سردخانه، فردا قراره دفن بشه ، ژاله و افراد حاضر در کنار میز به او تسلیت گفتند ، من گفتم خاله جون من و ژاله رو از خودت بدون شما رو به خدا هرکمکی از ما میاد بفرمایید ما در خدمت هستیم ، شماره هما خانم رو گرفتم و گفتم فردا ، عمری باشه در هر آرامستانی که باشین ما هم برادر کوچک شما ، به هر حال این عاقبت همه ماست ، غم آخرتون باشه . لحظه ای بعد آنجا را به مقصد منزل ترک کردیم ، ژاله در بین راه گفت من کمی احساس ضعف دارم ، بریم خونه ما چیزی بخوریم ، باز برمی گردیم ، بهش گفتم ،نه بذار واسه بعد ، با هم میریم دو تا پیتزا میخوریم . که پس از صرف عصرونه گفتم ژاله یادمون نره فردا مراسم ختم مادر هما خانم هم باید شرکت داشته باشیم ، که اون گفت ، حتما با کمال میل ، گفتم حالا بیا گشت کوتاهی بزنیم ، _ باشه سامان جون ، من بدون اینکه ژاله متوجه شود اونو تا طلافروشی بردم ، که به خود آمد و گفت این که طلافروشیه، کجا میخواد بری ، بهش گفتم درست اومدم ، بیا داخل کارباهات دارم ، بهش گفتم ازت میخوام یه گردنبند انتخاب کنی ، تو فکر چیزی هم نباش ، که ژاله مانع شد و گفت قبول نمی‌کنم بذار واسه بعد ، گفتم اگه قبول نکنی ، منو دیگه نمی بینی که گفت تو تازه رفتی سر کار ، یه وقتی دیگه ، خودم یکی انتخاب کردم و ازش نظر خواستم ، که گفت هر چی بگیری قبوله ، اما منو پاک شرمنده کردی ،_ دشمنت شرمنده بشه محبوب نازنینم ، خودم همونجا به گردنش آویختم. بهش گفتم اگه تو خونه کسی بهت، که نذاشت حرفم تموم بشه و گفت ، دیگه دور این حرفا گذشته ، و در ضمن از پس انداز خودم که بابا بهم داده گرفتم ، گفتم آفرین دختر زرنگ ، زودی جمعش کردی ، خندید و گفت پس چی شوخیه ، من ژاله رو تا نزدیکی خونه بردم و گفتم فردا قید این یک روز کلاس رو میزنم تا بتونیم در ختم مادر هما خانم شرکت کرده باشیم ، صبح روز بعد من نخست به هما خانم زنگ زدم آدرس رو پرسیدم و با ژاله راهی بهشت زهرا شدیم ، من آنچنان برداشتی از قضیه داشتم فکرشو نمیکردم به این صورت ببینم ، جمعیت انبوهی از زنان و مردان پیر و جوان و تعدادی نوجوان در صفوف منظم ، آره ما خبر نداشتیم که هما خانم یک فرهنگی بزرگ میباشد ، اقوام ، دوستان و همکاران برای مادر استاد سنگ تمام گذاشتن ، خود کارگزار ، مجری و سخنران بودند بطوری که هما خانم و همسرش تماشا کننده ، در پایان من و ژاله از نزدیک به او تسلیت گفتیم ، که استاد از ما خواستند ناهار را در آنجا صرف کرده باشیم ، لذا من عذرخواهی نمودم که ژاله به مادرش نگفته ، در مراسم چهلم مرحوم حتما شرکت کرده و خدمت خواهیم رسید ، هما و همسرش از من و ژاله تشکر کردند ما پس از احترام متقابل آنجا را ترک کردیم ، طبق معمول من ژاله را تا صد متری منزلشان ساپورت و خداحافظی کردیم ، ژاله یکبار دیگه به خاطر اون گردنبند تشکر کرد ، که من گفتم واسه محبوبم کار زیادی نکرده ام ، که ژاله واسه یک لحظه به چشمانم خیره شد و گفت ، سامان دوستت دارم ، با این جمله از انگشتان پا تا فرق سر داغ شدم و همین جمله وظیفه ای سخت بر گردنم نهاد ، که من به داشتن این مسئولیت افتخار میکردم و بی نهایت مشعوف گردیدم ، من خیلی پر انرژی به راه افتادم و ساعاتی بعد به خونه رسیدم فردای آنروز صبحانه خوردم و به محل کارم حاضر شدم ، بعد از ظهر از کار برگشتم و پس از ناهار به اتاق خواب خودم رفتم . در رؤیایی عمیق فرو رفتم و خود را تنها در برابر ژاله دیدم وبه او گفتم : ژاله ی زیبایم ، تو یکی از بهترین شاهکارهای عالم خلقتی که سرنوشت مرا در پیچ و تاب موهای زیبایت افکنده ، من در میان چشمان زیبایت رقص لاله های مست بهاری را همراه آواز خوش قناری احساس میکنم ، شب بوی لطیف و دوست داشتنیم ، دوستت دارم ، زنده ام با این امید که تن یخ زده ام را گرما بخشی ، و بدان که بدون تو دوام نخواهم داشت و یقین بدانکه تا غروب زندگانیم باهات هستم . ادامه دارد ...... از صبوری شما عزیزان سپاسگزارم .

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها