عاشقانه ، بارانی منو بپوش سرما نخوری ،قسمت سوم
از حالت خواب و رویا بیدار شدم ، عصر بود ، نخست به سراغ ماشین رفتم ، در جایی که ماشین رو سپرده بودم ،مکانیک ، تعویض روغن ، جلوبندکار و برقکار و کارواش همگی در یک مجموعه بودند که مدیر آن یکی از دوستان خوب پدرم بود ، بطوری که با یک سفارش اونو ردیف میکردند، عصر که به خانه برگشتم مادرم را در آغوش کشیدم و گفتم تو و پدر کانون هستین و ما بچه ها به حمایت و داوریهای شما نیاز داریم ، از خدا میخواهم که این کانون دلگرم کننده را حفظ فرماید ، که مادرم صورتم را بوسید و گفت خداوند شما را حفظ کند ، همچنان که دستم دور گردن مادرم بود بهش گفتم : مامان جون از مدتها به دختری آشنا فامیل دل بسته ام که پس از مشورت با پدر اونو واسم خواستگاری نمایی . بهم گفت بگو کیه تا سر فرصت به بابات بگم ، گفتم ژاله دختر عمو، اگه شما موافقت بکنید مادرم گفت : فکراتو کردی ، بدان که ما در دو جغرافیای متفاوت و دو فرهنگیم ، اخلاق اون دختر ، ایده آلاش ، پسرم زندگی مثل قدیم نیست ، شاید یک دنیا اختلاف سلیقه بین شماها باشه ، که این پاره مسائل در یک روز و چند ماه آفتابی نمیشن ، بلکه به مرور زمان که عادی شدین ، آفتابی میشن و به مقتضای زمان بروز میکنند . گفتم مادر جون از بینش و آگاهی تو لذت میبرم ، اما ما همدیگه رو عاشقانه دوست داریم و بدان که عشق خیلی از موانع را با حضور گرم خود مرتفع میسازد، درسته عزیزم ولی بیشتر مواقع عشق بین زن و مرد یک فاصله فیزیکی بیش نیست . حتی زن و شوهری که چند روزی از هم فاصله پیدا میکنند، بین آنها یک کمبود ایجاد میشود، که پس از نزدیک شدن همه چیز به روال عادی برمیگردد، از من قبول کن آنچه بین عشاق گرمی و جاذبه ایجاد میکند، همان فاصله و عدم دسترسی است که هر کدام به سلیقه خود را مجنون و لیلی نمایان میسازند ، لذا بدان عشق واقعی زمانی در زندگی هر زوج سو سو میکند که از فاصله جنسی خبری نباشد و هر دو راضی شده باشند و ناسازگاریها پس از این دوره سربلند میکنند، زیرا زندگی تنها در پارک قدم زدن و نوازش موهای یکدیگر نیست بلکه در زمان کمبود پول و آمدن سرزده خواهر و برادر یکی از طرفین و پوشیدن لباسی که تنها یکی از شما آنرا می پسندد ، پیش آمدن یک مهمانی که تنها یکی از شما آنرا دوست دارد ، دیر و یا زود آمدن شوهر به خانه ، به هر حال خیلی از مسائل هستند که اختلاف نظر وجود دارد ، که اگر زن و شوهری بتوانند این فاز رفتاری را هضم کنند ، آنگاه رفته رفته یک عشق واقعی در زندگی پدید می آید وگرنه عاشق واقعی افسانه میگردد وبس .پس سامان عزیز باید تمام مراتب را در نظر بگیری تا خدای نخواسته در بن بست گرفتار نشوی . اما بدان من وظیفه دارم که در این مورد با پدرت صحبت نمایم ، که من بهش گفتم از نصایح و محبت شما لذت بردم ، فعلا عجله نکن تا من دوباره در تصمیم خود تجدید نظر کرده باشم . اگر چه من ژاله را تا پای جان دوست داشتم . لذا مصلحت در این دیدم که فعلا از مطرح کردن عجله نکنم تا حد اقل این کلاس تمام شود و اینکه بیشتر با ژاله آشنا شده باشم . دیشب وقت خواب پیامی از ژاله به من رسید که نوشته بود : سامان عزیز وجود تو باعث شده تا از ته دل بخندم و شاد باشم ، تو با زمزمه های عاشقانه ام عجین شده ای ، چشم تمنای یک دختر در وجود تو سامان عزیز به انتظار نشسته است ، پس بدان ، چه بمیرم و چه بمانم تو تنها مرد دلخواه منی ، پس ، نور تویی ، روح تویی ، سرور و آقا تویی ، شعر و ترانه ام تویی ، چشم انتظار تو منم ، کنیز خانه ات منم ، نماز من برای تو ، بار گناهت مال من ، خستگی برای من ، تو برای من یک مأمن امنی ، شانه هایت پناه دلتنگیهای منه ، دمی از تو غافل نیستم . دخترعموی چشم انتظارت ژاله . پیام ژاله چون مسکنی قوی وجودم را تسکین داد و دردهای کهنه ام را التیام بخشید ، روح بزرگی و استقامت را در وجودم تثبیت کرد . من قبلا در خصوص عشق چیزهایی شنیده بودم ، ولی به این گرمی باور نمیکردم . به یاد دارم صبح یکی از روزها که سر کار رفته بودم هوا اندکی ابری بود ، پس از بازگشت هوا نیمه ابری و صاف بود اما به خیال من باران می بارد که چترم را بالای سر برده و باز نمودم ، اما نمیدانستم که هوا صاف و آفتابی میباشد ، اضافه کنم وجود ژاله چنان مرا در خود غوطه ور ساخته بود که در این هوای صاف همچنان با چتر باز به طرف خانه میرفتم ، تا اینکه خواهرم افسانه در حیاط را گشود و طفلکی گفت داداش تورو خدا حالت خوبه ، سالمی _ چطور مگه آجی چی کردم مگه ، گفت آخه برادر من باران کجا بود که چتر رو بالا نگه داشتی ، بابا مردم بهت می خندند ، که یک آن به خود آمدم و زیر لب گفتم پدر عشق بسوزد که اینگونه آدمی را دیوانه میسازد، به هر حال تخته گاز عاشق دختر عمو شده بودم . اینک من کلی گرفتاری برایم ایجاد شده بود ، شغل در لرستان ، کلاس و بی قراری برای ژاله و کندو کاو در قلیون سرا . به هرحال باید روز بعد به تهران بروم . وقت رفتن رسید و مراسم چهلم مادر هما خانم را در برنامه دارم . به هر حال بار وبنه سفرم را در ماشین گذاشتم و فردای آنروز به طرف تهران حرکت کردم ، برای دیدار عشق ابدی و دختر عموی محبوبم لحظه شماری میکردم تا هرچه زودتر چشم وآله من به رخسار ژاله روشن گردد . از آنجا که قسمتی از مسیر کفی و یکنواخت بود ، خیلی نرم و راحت رانندگی میکردم ، در برابر چشمانم ژاله را تصویر سازی کردم که میگفت: سامان ، محبوب من ، خیال نکنی که هرگونه سدی بتواند از ما عبور کند و در برابر عاشقی ما عرض و اندام کند ، در حالی که لباس سفیدی بر تن کرده بود گفت : اسب سفید آماده است ، بیا و این حیوان نجیب رو بتازون ، درنگ کن تا من بر پشت سوار شوم ، دو دستم را بر کمر زرینت حلقه زنم و فریاد برآرم که کسی جلودار ما نیست ، بریم توی یک باغ باصفا و من برتنه همه بنویسم سامان دوستت دارم ، در این حال یک لحظه به خود آمدم که به پمپ بنزین رسیده و در سمت باک پارک کرده ام ، در حالی که خودم هم خبر نداشتم چگونه تا اینجا رانندگی کرده و ایستاده ام ، من مست شده بودم و تک تک سلولهایم فریاد میکشید ژاله دوستت دارم ، تو عشق منی . در آن جایگاه بنزین زدم و به راه افتادم ساعاتی بعد به تهران رسیدم ، یکسره به خونه احمد رفتم ، فردای آنروز به کلاس رفتم و ساعت یازده به خونه دوستم رسیدم ، در طول کلاس به ژاله زنگ زدم ، که ساعت ۴ منتظر من باشد ، که او خیلی خوشحال شد ، من سه روز وقت داشتم ، که در این فاصله می بایست در مراسم چهلم مادر هما نیز شرکت داشته باشم ، دسته گل کوچکی برای ژاله تهیه و اونو تقدیمش کردم ، که گفت مرسی ، زحمت کشیدی ، همینکه وجودت رو زیارت میکنم یک دنیا برام ارزش داره ، من و ژاله به کافه قلیون رفتیم ، نسرین و خاله اش نشسته مشغول صحبت بودند . من پس از سلام و ادای احترام ، حالشون رو جویا شدم که خاله نسرین دستی به پیشانی کشید و گفت چند روزی بود که شماها رو ندیدم به کلی پکر و افسرده شدم ، من محل زندگی و شاغل بودن و کلاس رو براش توضیح دادم که اون گفت آفرین به شما جوون پرکار و این چنین عاشق وظیفه شناسی هستین ، خاله نسرین ادامه داد و گفت من از صمیم قلب تحسین میکنم مردانی را که صداقت و راستی را در زندگی وظیفه خود میدانند، آنگاه گفت من فروغ خاله نسرین که مادر این دختر خواهر ناتنی من هست که اون از پدری دیگه و از من بزرگتر است ، من بیست سال پیش زندگی خود را با مردی آغاز کردم که هیچ شناختی از اون نداشتم ، من خیلی نپخته به دنبال یک عشق پر شور شیفته هم گشتیم که متاسفانه از خونه ای برآمده بود که معنی لقمه حلال را تجربه نکرده و به دغل بازی ، تقلب و کم فروشی امرار معاش گذرانده بودند ، فرزند آن پدر ناخلف پیشه پدر را آموخته و دنبال کرده بود و با کسی همانند خودش طرح دوستی برقرار و از طریق بالا رفتن از دیوار مردم اموال بالا شهریها را غارت و به استانهای جنوبی کشور حمل کرده و به فروش میرساندند، در یکی از آن عملیاتها که در ده سال پیش اتفاق افتاد ، دوستش به دست نیروهای انتظامی گرفتار و همه موارد را روی شوهر من اعتراف کرده در نتیجه قریب پنج سال در زندان بود ، من بارها به ملاقاتش رفتم و از او خواستم تا از این عمل فاسد دست بردارد ، که اون میگفت به یک شرط ، گفتم چه شرطی ، اون گفت پس از آزادی نخست رفیقم رجب را به سزای اعمالش برسانم آنگاه ، باشه دست برمیدارم ، بهش گفتم این که نشد جواب من . پس بگو تو دست بردار نیستی ، که سرانجام آزاد شد و مدتها در خانه ماند ، من خوشحال شدم از اینکه سر به راه شده ، نگو داره نقشه قتل رجب رو میکشه ، در دوران زندان ما مقداری پس انداز داشتیم و من بعدش در یک آتلیه عکاسی کار میکردم تا بچه هام گرسنه نمانند ، که همسرم به جای قدردانی با افراد مشکوک رفت و آمد داشت ، اما من متوجه کار اون نمیشدم، که روزی یکی از همسایه ها به من زنگ زد وگفت فروغ خانم شوهرت ...... ادامه دارد ، از صبوری شما تشکر میشود.