عاشقانه ، بارانی منو بپوش سرما نخوری ، قسمت چهارم ،
من در بازار مشغول خرید مواد غذایی بودم که یکی از همسایه ها به همراه من تماس گرفت و گفت خانم همسر شما گویا مرتکب قتل شدن که یکی از دوستانش اونو به خونه رساند و رفت ، من و بچه ها سراسیمه به منزل برگشتیم ، همسرم رو دیدم که خودشو پنهان کرده بود و گفت کسی به او قول داده که بیاد و اونو در منطقه ای امن پناه دهد ، من و بچه ها جیغ زده و بر سر و صورتمان میزدیم که این مصیبت چرا در زندگی من سایه زده و این چنین روزگارمان را سیاه کرده است ، در این میان برادرم به من زنگ زد و گفت تو دیگه بیخود زار نزن ، شوهر نابکار تو به زودی سزای اعمال خود را میپردازد، گفتنی است که چند ساعت بعد درست در نیمه های شب ، ماموران از در و دیوار به منزل ما وارد شده و اونو کتف بسته با خود بردند که اینک سه ماه از زندانی جلال شوهرم میگذرد. من و ژاله برای آن زن تاسف خوردیم و اونو به صبر و مواظبت از بچه هایش تشویق نمودیم . من بهش گفتم که شوهر او بدون شک مردی چموش است که از آنهمه حبس و بدبختی درس نگرفته بلکه جسورتر شده است و شما باید زندگی خود را آدمه دهید تا زمان کار خود را انجام دهد ، ما از نسترن و خاله خداحافظی کردیم . در بین راه منزل عمو ، ژاله از من پرسید که در خصوص خودمون چیزی به مادرت نگفتی ؟ گفتم ژاله جان یقین بدان که من بدون تو زندگی نخواهم کرد و اینکه هر دوی ما یک روح در دو کالبدیم خوشگلم بدان خط قرمز من نرسیدن به تو هست ، اگه روزی در بن بست قرار بگیرم ، خوب میدانم با خود چه خواهم کرد ، که ژاله گفت ، نه اینطور نشد ، سامان جون تو باید قوی باشی تا من نیز به پشتوانه تو نفس بکشم وگر نه من زودتر از تو این دنیا را وداع خواهم کرد ، حالا برو خونه دوستت و راحت بخواب ، من به دلم برات شده ، خیلی زیباتر از آنچه فکرش را بکنی ما به هم میرسیم. روز بعد من زودتر از موعد کلاس را ترک کردم ، زیرا میبایست من و ژاله برای چهلم مادر هما در آنجا حضور داشته باشیم ، با یک تماس ژاله رسید و به اتفاق هم به منزل آن بانو رفتیم ، به نظر همکاران و دوستان هما خانم و همسرش در منزل آنها بودند ، در محوطه مرثیه و مویه فضا را گرفته و پخش میشد، ما تسلیت گفته و خانوادگی در محل نشستیم ، آن زن و شوهرش حضوری از ما تشکر کردند ، تعدادی پزشک و پرستار که همکار همسر هما بودند در محل حاضر و تسلیت ابراز نمودند ، من و ژاله قریب یکساعت آنجا بودیم که دستجات مختلف آمده و لحظاتی بعد آنجا را ترک میکردند، من و ژاله نیز به قصد خداحافظی از جا برخاستیم ، که هما خانم به ژاله گفت همسر شما این همه راه از لرستان به خاطر ما اومده و درست نیست برین ، که من تشکر نمودم و گفتم لطفا به مهمونا برسین ، انشالا یه وقتی دیگه به مراسم خیری خدمت میرسیم، در نهایت هما خانم گفت من به نیت مادرم قورمه سبزی واسه شام بار گذاشتم ، شام منتظرتون هستم ، لذا من اصرار نمودم جایی کار دارم ، باشه یه وقت دیگه ، که مجددا هما خانم گفت مادر من این غذا رو دوست داشته و اشک از چشمش سرازیر شد ، ژاله گفت به شرطی که مادرم اجازه بدن حتما خدمت خواهیم رسید ، من و ژاله منزل هما خانم را ترک کردیم و به سمت خونه عمو به راه افتادیم ، در این حال گوشی ژاله زنگ خورد ، و با مادرش مشغول صحبت شد ، که ژاله گفت سامان بیا گوشی ، مامانم کارت داره ، که با زن عمو احوالپرسی کردم ، و احوال پدر مادرم رو گرفت ، که زن عمو بهم گفت سامان چرا خونه نمیای ، عزیزم نرو خونه کسی بیا خونه عموی خودت ، من ازش تشکر کردم ، که زن عمو گفت با ژاله بیا خونه ناهار دور هم باشیم ، من تشکر کردم و گفتم به امید خدا یه وقت دیگه حالا خیلی کار دارم ، که زن عمو گفت ، حرف رو حرف من نزن ، سفره پهن کردم اگه نیای دلخور میشم ، _ باشه زن عمو تا چند لحظه دیگه خدمت میرسم ، به خونه عمو رفتم ، که زن عمو گفت یکی از مشتریا عموتو واسه نهار دعوت کرده و اون نمیاد ، خودمون ناهار رو میزنیم توی رگ زن عموی من زنی خوش اخلاق و شوخ طبع هست ، در همونجا از زن عمو اجازه شام در منزل هما خانم رو گرفتم ، که گفت باشه پسرم اشکالی نداره ،ثواب هم داره . به احمد هم زنگ زدم که اندکی دیر به خونه میرسم ، لذا همون حال هما خانم به ژاله زنگ زدن و گفت که شب ساعتی زودتر تشریف بیارین ، که ژاله گفت با اجازه مادرم باشه خدمت میرسم ، سر موعد ما به آنجا رفتیم ، آن زن و شوهر با فرزندان مودبشون از ما استقبالی گرم نمودند ، من گفتم آرزو دارم در آینده به مناسبتهای شاد و جشن پایان نحصیلات بچه ها خدمت برسیم ، من و ژاله به اتاق پذیرایی راهنمایی شدیم ، که هما خانم به ژاله گفت : اگه میشه یه لحظه تشریف بیارین تا اتاق مادرم رو بهت نشون بدم ، که آقای هدایتی به شوخی گفت خانم پس ما اجازه نداریم ، همسرش گفت با کمال میل خواهشا یک لحظه صبر کنین صداتون میزنم ، من و اون آقای شریف لیوانی شربت خوردیم ، که همسرش گفت : آقایون هم میتونن تشریف بیارن ، من و هدایتی از راهرو گذشته به خونه مادرش رفتیم ، به به ، چه اتاق منظمی ، من که خیلی لذت بردم ، گفتم هما خانم واقعن که مادر خوش سلیقه ای داشتین ، ما سعادت نداشتیم در این دنیا اونو ببینیم ، در یک زاویه عکس مرحوم و دخترش هما نصب شده بود ، یک دست میز و صندلی دو نفره ، و نوشته ای زیبا و قاب شده نظرم را جلب میکرد که در حاشیه آن گلهای زیبایی نقاشی شده بود ، که هما خانم گفت چند روز پیش این متن را نوشته و واسه مادرم قاب کرده ام _ واقعا جالبه ، متن قاب نوشته بود : مادرم ، ای زیباترین واژه ی کتابها، عزیزترینم بدان که چنانچه بخواهم در وصف تو قلمفرسایی کنم ، واژه هایم توان توصیف ترا ندارند و بسا قلم من از حرکت بر روی صفحه قاصر و ناتوان است ، ای مونس روزهای تلخ و شیرینم ، بگو چگونه درد فراق ترا در این کوچه پس کوچه های تاریک زندگی تحمل کنم ، اما بدان تا همیشه و حتی بعد از مرگم ، در دنیایی دیگر چشمهای نمناک من در تمنای مادر نازنینم میباشد . همای تو ...... من و ژاله از این ابراز احساسات هما ، همزمان اشک از چشمانمان جاری شد ، که هما گفت تو رو خدا منو ببخشین ، کاش شما رو اینجا نمی آوردم ، گفتم نه ، این چه حرفیه ، خیلی جالب نوشته ای . در این هنگام هدایتی خیلی جالب بحث رو عوض کرد و گفت : حالا سامان جان بگو بینم شما نامزد هستین یا ... من گفتم ما پسر عمو ، دختر عمو هستم ، به همدیگه دل بستیم ،و صیغه محرمیت بین ما خونده شده و قراره پدر و مادرمون مراسم شروع زندگی ما رو کارگردانی و به انجام برسونن ، در این هنگام هما خانم گفتن : من و شوهرم آمادگی داریم چنانچه کاری و یا مشکلی به هر اندازه برخورد کردین ، افتخار داریم کمک کرده باشیم ، که ژاله گفت : باشه خاله جون من بسیار مفتخرم شما خاله عزیز و عموی عزیزم هدايتي بزرگ در کارمون گام گذاشته و ما رو سرافراز بفرمایید ، پس از دیدن خونه مادرش ، همگی سر سفره نشسته و از دستپخت هما خانم میل نمودیم ، ولحظاتی بعد به قصد منزل خداحافظی نمودیم که هما خانم گفتن ، سفر بعدی که تهران اومدی به ما سر بزنین تا قصه پر پیچ و خم زندگی مادرم رو واستون تعریف کنم . گفتم باشه خاله جون خدمت میرسم . من نخست ژاله را به خانه عمو رساندم سپس به طرف احمد به راه افتادم شب را پیش احمد خوابیدم و صبح روز بعد عازم لرستان شدم ، یک روز بعد سر کار رفتم که پس از برگشت از مادرم خواستم تا در مورد ژاله با پدر صحبت نماید ، مادر عزیز من آنشب با پدر صحبت میکند که او در جواب میگوید..... ادامه دارد .هر گونه ایراد در انشا و تایپ ، از شما عزیزان طلب بخشش دارم .