وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

عاشقانه   بارانی منو بپوش سرما نخوری ، قسمت پنجم

حمیدرضا رشیدی یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۲، 15:57

در جواب پدرم می‌گوید: به سامان بگو در لرستان دختر نیست ، که حتما من به خانه ی جمشید بروم ، این درسته که ما برادر هستیم ، لذا دوست ندارم او کلاس تهرانی بودنشو به رخ ما بکشه و فخر فروشی نماید ، که مادرم بهش میگه ، تو خواستگاری کردی که او واست کلاس گذاشته باشه ، واسه خودت می بری و میدوزی ، باید این درک رو داشته باشی که سامان جوان است و شاغل هم هست ، در ثانی او حق انتخاب داره وانگهی دختر سالم ، با اصالت هست و اینکه دختر عموی خودشه ، چرا تو مدیون یک جوان بشی ، اصن از کجا میدونی ، شاید این دو جوان همدیگه رو بخوان ، پس لطفا از روی انصاف و مروت قضاوت کن ، در این هنگام پدرم میگه خانم حق با شماست صبر کن سامان کلاس رو تموم کنه ، سر فرصت این کار را خواهم کرد .روزی که تازه از کار برگشتم ، مادرم به من گفت با پدرت صحبت کردم و حرفی در این مورد نداره ، و گفت این بار که تهران رفتی من هم باهات میام ، مدتیه که کمرم درد میکنه باید یک پزشک خوب برم ، در اونجا با زن عموت و ژاله میرم پیش دکتر ، که گفتم باشه مامان روی چشم ، به مادرم گفتم از بابا اجازه سفر رو گرفتی ؟ که اون برآشفت و گفت : وقتی مریضم و درد میکشم بعد از سی سال باید اجازه بگیرم ، نه عزیزم اینطور نیست ، اون یک مرد با شعور و منطقیه ، دیگه دکتر رفتن اجازه میخواد ، چه خبره اداره است یا ارتش ؟ ، پس فراموش نکنی یک هفته قبل از رفتن حتما به من بگو تا لااقل دست خالی اونجا نرم ، به خصوص اینکه به امید خدا دخترشون میخواد عروسمون بشه ، من از این مرام مادرم خوشم اومد و این رفتار و روحیه و اعتماد به نفس بالاش رو لذت بردم ، در دل دعا کردم خدایا این مادر رو از من نگیر . روز بعد مادرم گفت با پدرت مشورت کردم حرفی نداره و اینکه افسانه خواهرت رو هم با خودمون می‌بریم، واسه دکتر رفتن و برخی کارها کمک حال من باشه ، البته پدرت جرات نمیکنه جلو منو بگیره که من خندیدم و گفتم هوار از دست این مادر گردن کلفت ، که مادرم گفت شوخی کردم ، بین من و پدرت این حرفا نیست ما با هم دوست هستیم ، باور کن شوهرم را مثل بچه هام دوست دارم ، شاید کمی بیشتر ، خندیدم و گفتم پس ما یک جفت لیلی و مجنون تو خونه داریم و من خبر نداشتم ، که مادرم گفت آره ، پس چی خیال کردی ما با هم یک رابطه منطقی و عاطفی داریم . حالا چند روزی است که ژاله نازنین را ندیدم و دلم برای دیدن روی ماهش تنگ شده ، در این هنگام گوشی به صدا در اومد ، خدای من ژاله بود که گفت : سامان خوبی گفتم : سلام به روی ماهت ، هوای اونجا چطوره ؟ گفت ، اینجا چشمام گریونه برای تو ، هوا ابریه ، اما کمی سرد ، فدای تو ، از سرمای دوری دندونام رو هم قرار ندارن برای تو ، دلم گرفته و هوا دلگیره تقدیم چشای ناز تو . گفتم ژاله جان تو که همه ی واژه ها رو به کار بردی ، چیزی واسه من نزاشتی ، پشت این خط منم و یک چهره ی زشت با قیافه ای قناس فدای تو ، من بلاگردان دختر عموی عزیزم ، که ژاله گفت ای شیطون تو که گفتی واژه نمونده ، اینهمه نمک از کجات بود ، تو که خط تلفن رو گل بارون کردی ، بهش گفتم ما که نمک نداریم ، اون روز یه مقداری از خونه شما بردم ، که ژاله گفت تو همه چی داری عزیزم ، اون منم که محتاج چشمای ناز تو و وجود عزیزت هستم ، راستی بگو کی میای ؟ _ به امید خدا چند روز دیگه با مادرم و افسانه مزاحم میشیم _ آخ جون سامان تو که امروز منو سوپرایز کردی ، فدای تو ، از ژاله خداحافظی کردم و به اتاق خودم رفتم تا از مست صدای ژاله کمی بخوابم . چند روزی از این میانه گذشت و من دستی به سر و گوش ماشین کشیدم ، و در این فاصله مادرم نیز آنچه لازم سوغاتی بود تهیه کرد ، که روز بعد به اتفاق خواهر و مادرم به راه افتادیم و پس از شش ساعت به تهران رسیدیم ، پدر و مادر ژاله با آمدن ما خوشحال و سنگ تمام گذاشتن ، فردای آنروز من به کلاس رفتم ، که پس از اتمام کار به خونه دوستم احمد رفتم و بهش گفتم با خانواده آمدیم ، لذا اون گفت می اومدید اینجا ، ازش تشکر کردم و گفتم زنها با هم راحت ترند ، آنروز من بدون ژاله تنهایی به کافه قلیون رفتم ، به فروغ خانم زنگ زدم و اوضاع همسرش رو پرسیدم که گفت تاکسی سوار شدم و عصر براتون تعریف خواهم کرد . من خیلی مشتاق و کنجکاو بودم تا اینکه سرگذشت هما آن زن مهربان و فروغ خانم آسیب دیده را دنبال کرده باشم ، آدمی با دیدن یک رویداد ، حال عروسی باشد و یا هر حادثه ، حس فضولی او برانگیخته می‌شود و دوست دارد قضیه را تا آخر دنبال نماید ، در یک لحظه به همراه هما خانم تماس‌ گرفتم و اون گفت ساعتی دیگه از مدرسه تعطیل خواهد شد ، و اینکه احوال ژاله را گرفت ، که گفتم ، خانواده من مهمان هستند و فکرکنم ژاله به راحتی وقت بیرون آمدن را نداشته باشد . ظهر شد و به اتفاق خانواده به منزل عمو رفتم ، پس از صرف نهار قرار بر آن گذاشتم تا واسه مادرم نوبت دکتر گرفته و اون کار رو انجام بدهم ، که زن عمو گفت من خودم تلفنی نوبت میگیرم و با هم می‌رویم، از او تشکر کردم و اینکه من خودم فردا باید در کلاس حضور داشته باشم ، عصر با ژاله برای دیدن هما و فروغ به قلیونی رفتیم ، فروغ و نسترن در کافه بودند ، که فروغ بیان کرد شوهرش محکوم به قتل عمد گردیده و دیر یا زود این حکم اجرا خواهد شد و فروغ گفت از هرچه که بگذریم من توانایی مادی درستی ندارم که خانواده مقتول را راضی بکنم وانگهی من و دو بچه بی سرپرست و دست خالی راهی جز پذیرش سرنوشت و رای قاضی نداریم ، من برایش آرزوی صبر کردم و گفتم هریک از ما سرنوشتی تلخ یا شیرین داریم که برابر آن روزگار تنبیه و یا تشویقمان خواهد کرد . فروغ خانم گفت من بیشتر نمیتوانم منتظر زمان بمانم باید خود دست به کار شوم تا فرزندانم گرسنه نمانند ، با یکی از دوستان خانم مغازه ای را کرایه نموده و لوازم عکاسی تهیه تا علیرغم خشم سرنوشت همسرم ، بیش از این روزگارمان تیره نگردد ، فروغ گفت با توجه به اینکه از شهرستان مهمان داریم از خدمت شما مرخص شویم ، من و ژاله او را به خدا سپرده و خداحافظی نمودیم . هما خانم که چند لحظه پیش رسیده بود جایش را عوض کرد و روبروی من نشست ، پس از احوالپرسی مجدد از او خواستم چنانچه در خصوص مادرش مطالبی هست من با افتخار گوش خواهم داد ، هما چنین گفت : من حدودا از سه سالگی به بعد خاطرات کودکی خود را پر واضح به خاطر دارم ، آن دوران ما در اطراف میدان خراسان بودیم ، پدرم روی گاری خوراکی میفروخت و مادرم نیز کنار خیابان دست فروشی می‌کرد. او از تولیدی لباس زیر زنانه ، جوراب دستکش و ... در یک گونی می‌گذاشت و آنرا تا محل همیشگی برده و بساط خود را پهن می‌کرد، من هم کنارش بودم ، اما زمانی که شش ساله شدم مرا به مدرسه می‌برد و موقع تعطیل خودش منو به خونه می آورد ، به هر صورت با زحمت مادرم و تلاش پدر ، امورات ما می‌گذشت، درست در آن سن و سال مادرم می‌گفت دختر من باید دکتر بشه ، پدرم نیز واسم اسباب بازی و عروسک میخرید که بعضی از اونا رو هنوز دارم ، شش سال ابتدایی را به پایان رساندم و وارد دبیرستان شدم ، سال به سال که بزرگتر میشدم مواظبت و کنترل مادر روی من بیشتر می‌شد، مادرم با توجه به ایمان و اراده ای که داشت ، یکدم مرا غافل نمی‌کرد. او می‌گفت دختر باید با مادرش باشه ، چون بزرگ و بلوغ شده بودم اعتقاد داشت که باید پیش خودش بخوابم ، هیچگاه مرا پیش کسی نمیگذاشت ، من دو خاله دارم ، مادرم مرا تنها خونه هیچکدام نمیفرستاد ، بزرگتر که شدم پی بردم که پدرم شغل و درآمد قابل قبول و پسندیده ای ندارد . متوجه شدم که پدرم مواد مخدر هم معامله می‌کند، که مادرم با این کار او راضی نبود ، اگر چه گاها پول خوبی هم به خانه می آورد ولی مادرم اونو نفرین می‌کرد، زیرا عقیده داشت مواد فروشی اساس و بنیان خانواده را لرزان و بر باد می‌دهد. سیگار فروشی درشب : پدرم مدتی هرشب یک کارتن بزرگ پر از سیگار را بر روی گاری گذاشته و آنرا در چهار راهی که همیشه بود می‌گذاشت، مثلا در خانه خیلی استادانه ته بسته های سیگار را باز می‌کرد، مواد مخدر جا سازی می نمود ، آنگاه آنرا به قالب اولش برمی‌گرداند، چسب می‌کرد و به مشتریهای مورد نظر خودش میفروخت ، با این فن وانمود می‌کرد که او تنها یک سیگار فروش است ، در صورتیکه مواد داخل بسته میفروخت ، با شگردی که داشت دور از چشم ماموران کار خود را می‌کرد، در واقع مامور را دور میزد ، مادرم همیشه در این خصوص با او بگو مگو داشت اما پدرم گوش نمی‌کرد و عمل زشت خود را مکرر تکرار می‌کرد . ادامه دارد ...

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها