وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

عاشقانه بارانی منو بپوش ، سرمانخوری قسمت ششم ،

حمیدرضا رشیدی یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۲، 11:22

اعمال خلاف عفت : هیچگاه از یاد نخواهم برد ، آن روزی که من و مادرم با جمعی از دوستان به قم رفته بودیم ، هنگام برگشت که تازه از ماشین پیاده شده بودیم ، یکی از همسایگان پس از برخورد به مامان گفت : خاتون خانم دیروز همسرت کله پاچه و سیرابی گرفته بود ، طفلکی از زیر بار سنگین به نفس افتاده بود ، که مادرم گفت خوبه ، دستش درد نکنه ، ما به خونه رسیدیم ، پدرم در رو باز کرد و گفت خوش اومدین ، همیشه به سفر ، زیارت قبول ، که مادرم گفت : ممنون ، نصیبت بشه الهی ، سر و رویی خنک کردیم ، که مادرم پرسید ، کله پاچه گرفتی ، تمیزشون کردی ، که پدرم گفت ، خواب دیدی زن ، خیر باشه ، کله پاچه کجا بوده ، که مادرم پرسید پس اون گونی که رو دوشت بوده چی بوده ، پدر رنگش زرد شد و خنده تلخی زد ، من به اتاق خودم رفتم ، که صدای مادرم اومد که بهش گفت ، دوباره بی حیایی کردی ، چرا دست از این کار کثیف برنمی‌داری؟ من اون روز چیزی متوجه نشدم که بعدها فهمیدم ، پدرم در غیاب مادرم ، برخی زنهای هرزه را قانع می‌کرد و برای دور زدن همسایه و آشنا ، در گونی انداخته و به خانه آورده بود ، من به عقل کودکانه خود این کار زشت پدر را محکوم میکردم .من ( سامان ) گفتم خیلی متاسفم چه کار زشت و دور از شعوری ، در این لحظه هما خانم عینک را از سر برداشته و نفس بلندی کشید ، من و ژاله که بهت زده شده بودیم ، دستی به پیشانی کشیدم و با چهره خود تاسفمان را ابراز داشتیم . مادرم تعریف می‌کرد روزی از محله ای دورتر از خانه ، حبیب شوهرم زنی را در گونی انداخته و در بین راه به اون زن میگه ، کمتر جم بزن ، نکنه کسی بفهمه و گزارشمون رو به پلیس بده و به من شک کنن ، در این هنگام یکی از مشتریهای مواد کش پدر ، از پشت پدرم رو خطاب کرده و میگه ، بایست کارت دارم ، زن نگون‌بخت، خیال میکنه ، شاید صدای پلیس باشه ، که آن بیچاره بر اثر استرس و اضطراب خودشو خیس میکنه و متاسفانه ادرار از سر و گردن پدر سرازیر می‌شود، یادم میاد روزی بگو مگوی شدیدی بین پدر و مادرم درگرفت ، که مادرم می‌گفت به خدا قسم اگه به خاطر این دختر نباشه ، تو رو گزارش میدم و خودمو از این زندگی نکبت بار خلاص میکنم ، که این حکایت مربوط به دهه پنجاه و پیشتر است ، مادر بیچاره من در طول چهل سال زندگی با پدرم ، بارها شاهد ماجراهایی تلخ شده است . هما دستی به صورتش کشید و گفت : شما رو به خدا منو ببخشید که با این حرفهای بیهوده شما رو خسته کرده ام ، که من گفتم ، شما کار خوبی کردی ، زیرا با ابراز این درد دل ، بار روانی خود را سبک نموده اید ، که آن زن بزرگوار گفت : به امید خدا ، روزی دیگه ادامه ماجرا را برایتان نقل خواهم کرد ، ما از هما خدا حافظی کرده و به سمت خانه عمو به راه افتادیم ، در طول راه واسه ژاله تعریف کردم که خوشبختانه اداره با یکسال مرخصی بدون حقوق من موافقت کرده است ، زیرا از رفت و آمد زود به زود من کاسته خواهد شد و فرصتی دارم تا بیشتر با تو باشم و اینکه بتوانم بعد از پایان کلاس مغازه ام را رو به راه کرده باشم . من و ژاله به کافه رفتیم و هرکدام یک استکان قهوه میل نمودیم زیرا حرفهای هما به لحاظ سنگین بودن روح ما را تحت تاثیر گذاشته بود . اینک یکی از روزهای سرد زمستان را سپری میکنم ، تا لحظاتی دیگه واسه صرف شام در کنار خانواده هر دوی ما به خانه عمو جمشید می‌رویم، پس از ورود به خانه ،ژاله یک‌راست به اتاق خودش که در طبقه بالا بود رفت ، من داخل شدم ، اهل خانواده و هر دو پسر عموی خوبم با من احوالپرسی کرده و نشستم ، که عمو از من پرسید ، سامان جان کلاس را تا کجا رساندی ، خندیدم و گفتم در این مدت همه را خسته کرده ام ، لذا به روزهای پایانی و ارزشیابی نزدیک میشوم ، که عمو گفت این حرفو نزن ، خونه خودته ، موفق باشی . من از زن عمو در خصوص کمر درد مادرم پرسیدم ، که گفت : دکتر توصیه ورزش نموده ، که با انجام اون ، احتمال جراحی ضعیف و یا به تعویق خواهد افتاد ، لذا افسانه خانم باید به مادرتون کمک کنه تا به امید خدا حالش بهتر بشه ، در این حال مادرم گفت افسانه به من کمک میکنه ، اما خودم ، نمیتونم یکجا بشینم ، و اینکه دوست دارم خودمو سرگرم کاری کرده باشم ، که عمو جمشید گفت ، زن داداش باید بیشتر مواظب سلامتی خودت باشی ، چون سن آدمی بالاتر میره و وزن هم بیشتر ، پس باید مراقب خودت باشی . به مادرم گفتم شکر خدا سازمان با مرخصی یکساله من موافقت کرده ، و بیشتر میتونم به کارام برسم ، در این حال همگی نشسته و شام خوردیم ، قرار بر این شد که فردا عازم لرستان شویم ، روز بعد مادرم به بازار رفت و عصر آن روز خداحافظی کرده و به خونه رفتیم ، هنوز چند ساعتی راه نرفته بودیم که پیام ژاله رسید ، با این مضمون : سامان من ، تک ستاره محبوبم ، ای توکه نامت مأوای من ، جان من و هوایی تازه بر تک تک سلولهایم ، و اینکه وجود نازنینت در دلم ، زنده ماندن را زیبا تفسیر کرده ای ، بدان که در دلم شوری به پا کرده ای که گر از من ببری ، مانند یک بوته پژمرده خواهم شد . . طاقت نیاوردم ماشین را کنار زدم و برایش اینگونه نوشتم : ژاله محبوبم ، در اعماق قلبم ، در جای جای وجودم نیازی به وسعت کویرهای خشک زوزه می‌کشد، دستان سرد و بی رمق را به سوی دستان گرم و آن وجود پر از لطفت دراز میکنم ، باشد که در دو عالم مونسم باشی ، زیرا سرمای بدون تو مرا از پای درمی آورد ‌ .ساعاتی بعد به خانه رسیدیم ، پدر به استقبالمون آمد ، با دیدن مادرم خنده بر لبانش نقش بست ، با همه ما صورت بوسی کرد ، شب خوابیدم و صبح روز بعد به اداره رفتم موافقت سازمان را کتبا دریافت کردم ، به خانه آمدم و به مادرم گفتم که ژاله رو خواستگاری کنید ، تا من بدونم چکار باید بکنم ، مادرم گفت باشه خیالت راحت باشه ، من خواستم اونو از مادرش خواستگاری کنم ، لذا نخواستم بدون اجازه پدرت این کار رو انجام بدم و اینکه غرورش جریحه دار بشه . چند روز بعد لوازم مورد نیاز خود را در ماشین گذاشتم ، پدرم نیز به مادر قول داده که علاوه بر خواستگاری از ژاله ، به محض پایان کار آموزی ، مغازه ای جهت شروع کارم تهیه نماید ، من یکسره به منزل دوستم احمد رفتم ، با ژاله تماس گرفتم ، طبق برنامه قبلی ، نخست با هما خانم تماس‌ گرفتم تا اینکه بقیه ماجرا را برایمان نقل نماید ، من و ژاله ساعت یازده به کافه قلیون رفتیم ، نسرین دوست ژاله آنجا بود ، لحظاتی قبل هما و همسرش دکتر هدایتی رسیدند ، من خیلی خوشحال شدم ، زن دیگری به نام فیروزه که خانم هدایتی اونو از قبل می‌شناخت به جمع ما پیوسته بود ، هما از نسرین احوال خاله را گرفت ، نسرین گفت : خاله با دوستش مشغول روبراه کردن عکاسی، شوهر تبهکاری نیز همچنان در حبس ، و همگی منتظر رای دادگاهن، درواقع یا قصاص میشه و یا اینکه حبس ابد ، در این میان فیروزه خانم تازه وارد که زن سفید پوست با موهای بور و پر پشت خود قهوه میل می‌کرد گفت : فک کنم هرچی باشه از شوهر من بهتره ، من پرسیدم مگه شوهر شما جرمش چیه ؟ فیروزه گفت یک مرد خنثی و بی خاصیت ، هما پرسید این یعنی چه ؟ آخه ببینم ، بی کاره ، بداخلاقه، به موردی اعتیاد داره و یا در منزل شما رو آزار میده ؟ که خانم جوان گفت : کاش عاطفه داشت ، مسئولیت سرش میشد ، و ذره ای مهر پدری در وجودش می بود ، من از این مرد خاطره هایی دارم که وقتی به یادم میاد روحم آزار می بینه ، چند سال پیش که عروسی کردیم ، من در حجله منتظر شوهرم بودم ، شام نخوردم ، تا آقا برسه ، خوش آمد بگه ، ورقی از اولین حضورش رو در قلبم لوح زرین بگیرم و ذخیره کنم ، غنچه خوشبختی با حضورش باز شود ، طعم آنچه در خانه پدری برایم میسر نبود با او تجربه کنم ، با حرفهایی زیبا قلبم را صیقل دهد ، اما تا ساعت چهار صبح اونو ندیدم ، غذایم سرد شد و از دهن افتاد ، تا همسرم برسد ، واین اولین سنگ بنای عقده در خانه همسر شد ، اینک قریب شش سال از آن روزگار می‌گذرد، من از این مرد صاحب دو بچه شدم که معنی محبت را از پدر نفهمیدن ، و مثل غریبه ، مانند سیخ تکون نمیخوره ، البته خرجی خونه رو میده ، مستاجر نیستم ، ولی این همه ی یک زندگی نیست ، یک زن محبت میخواد ، عشق میخواد ، شوخی و خنده میخواد ، نوازش و صداقت میخواد ، اون یک گاوه ، وقتی بهوش میاد ، چشمش به دنبال ناموس دیگرونه ، چندین فقره زنا و معصیت از او با مدرک در سینه حفظ کرده ام ، بچه گریه میکنه ، خرابی میکنه ، خونه رو به هم میزنه ، بی خیال ، انگار یک مجسمه گچی رو طاقچه است ، مردی که نه گرما داشت و نه محبت و نه کمی خشونت ، فقط واسه لای جرز و زیر خاک خوبه ، که هما خانم دستی به عینکش زد و پرسید ........ ادامه دارد

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها