وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

عاشقانه بارانی منو بپوش سرما نخوری ، قسمت هشتم ،رازبزرگ

حمیدرضا رشیدی چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲، 19:19

آنچنان که خودت میدانی من و بابا ، دست به هر کاری چه بسا طاقت فرسا میزدیم تا به کسی محتاج نباشیم و بتوانیم سرپناهی داشته باشیم . درست در دهه نخست زندگی ، همون سال‌های اول زندگی ، درخیابان جردن خدمتکار یک خانواده پر جمعیت یهودی بودیم ، بطوریکه حبیب مسئول باغ و مواظبت از درختان را به عهده داشت و من هم وسایل خونه رو تمیز و گردگیری میکردم ، رخت و ظرف می شستم ، لباسهای زمختی که در ماشین جا نمی‌گرفت رو من می شستم و هر هفته دو یا سه روز بیشتر استراحت نداشتیم ، اینک در حضور تو دختر گلم پرده از رازی برمیدارم که تا کنون کسی نشنیده و تنها من و حبیب می‌دانیم، لذا این راز را نه خانواده حبیب شنیده و نه خواهران من . حقیقت از این قرار بود که یک روز که من و حبیب از میدان آرژانتین رد می‌شدیم، زن و مرد جوانی که در ماشین شخصی خود بودند ، شاخ به شاخ با یک ماشین سنگین برخورد نمودند که زن و مرد جوان درجا کشته شدند ، من آنجا ایستادم ، صبح یکی از روزهای بهاری بود ، گرد و خاکی از حادثه برخاست ، در آن هنگام نوزاد دختری از میان اتومبیل زنده مانده بود و گریه میکرد ، نیروهای نظامی رسیدند ، پس از وارسی معلوم شد کارمند سفارت جمهوری آذربایجان هستند . من در بین جمعیت پریدم و بچه را بغل کردم که پلیس منو تشویق به انجام این کار نمود و به عبارتی تشکر نمودند تا این طفل از گرسنگی هلاک نشود ، در پایتخت با خانواده زن و مرد تماس گرفتند و در خصوص طفل اطلاع رسانی نمودند ، در جواب گفته شد چنانچه کسی مایل به نگهداری بچه باشد هیچگونه مانع و تعقیبی در کار نخواهد بود . من ( هما) در این هنگام مضطرب شده و قلبم به شدت میزد ، دست و پایم عرق سردی نشست ، در دل گفتم ، پس من یک کودک بی سرپرست بوده ام . که مادرم می‌گفت از آنجا که حبیب ناظر حادثه بود بهش گفتم حبیب تو رو خدا نگاش کن چه بچه ناز و قشنگیه ، به خدا اگه بند از بندم جدا کنن ، اونو به کسی نمیدم ، مال خودمه ، اصن من امروز زاییده و اونو به دنیا آوردم به کسی چه مربوطه ، با چندین بار رفت و آمد به مراجع قضایی ، خیالم راحت شد که بچه خودمه ، اونو به پزشک بردم و مطابق دستور پزشک شیر خشک گرفتم ، به حبیب گفتم تا اطلاع ثانوی از هرگونه تماس با خانواده خودت و خواهران من خود داری نمایی ، در همون ماه خونه را به منطقه ای دیگه جابجا نمودیم ، زیرا میخواد وانمود کنم که در این مدت حامله بوده و زایمان داشته ام ، زیرا نمیخوام کسی با حرفهای نیش دار روح بچه نازنینم را جریحه دار نماید ، پس حبیب جان حرف منو گوش میدی ، باشه ؟ باشه خانم ، من هم اونو دوستش دارم و این چراغ خونمونه ، من کم کم بزرگ شدم و مادرم منو با خود به خونه عمو و خاله هام برد و با خودش برمی‌گرداند، لذا مادرم به خانواده خودش و پدرم گفته بود که به علت ناراحتی رحم ، دکتر منو از حامله بعدی منع نموده است ، مادرم ادامه داد شکر خدا بزرگ شدی ، تحصیل کردی ، ازدواج کردی و بچه دار هم شدی . حال بدان من فقط تورو بزرگ کرده ام اما به دنیا نیاورده ام ، من خواستم قبل از مرگم واقعیت را به تو گفته باشم ، اگر چه وجودت به جگرم بند و گره خورده است ، اما تصمیم نهایی با خودته که حالا که همه چیز روشن شد در زندگی شما جایی داشته باشم یا نه ، خواستی به همسرت حقیقت رو بگو ، من هم با اجازه شما خانه ای اجاره میکنم ، من اشکهایم پی در پی سرازیر شد وگفتم همین ، همینو خواستی بگی ، میخوای منو بکشی ، که با گریه و فغانهای پی در پی دو دستم را دور گردنش انداختم و گلویش رو بوسیدم و گفتم مادر جان ، من حاضرم قید این زندگی و شوهر و بچه هایم رو بزنم اما تو از نظرم دور نشوی ، دست و پایش را بوسیدم و همچنانکه اشک می‌ریختم گفتم : چرا میخواهی منو از قلبت بیرون کنی ، عشق من ، اگه مامانم در زندگیم نباشه ، چهارفصل سال برایم جهنم خواهد شد ، تو افتخار منی ، اصن شاید در گفته هایت گرفتار توهم شده باشی ، این حرفا معنی نداره ، هوار میکشم ، داد میزنم که من دختر حبیب بقال و خاتون هستم و به هیچ کس دیگری تعلق ندارم ، اتفاقا برخی دوستان که منو با تو میدیدن میگفتن هما خوش به حالت که این اندازه به مادرت شباهت داری ، یکی از دوستان می‌گفت تو با مادرت هر کدام نیمه ای از یک سیب هستید ، پس بدان و آگاه باش اگه دمی در این کلبه نباشی ، قلبم زنگال می‌زند و دوامی نخواهم داشت ، صورت و چشمانش رو بوسیدم و گفتم من مال مادرم هستم ، که اون نیز گلویم رو بوسید و گفت صد البته که تو مال خودمی ، هیچ کجا نمیرم ، تا ساعت مرگم در کنار تو و بچه هام خواهم ماند . چند روز بعد این راز را محرمانه به همسرم گفتم ، لحظه ای هنگ کرد و گفت من مامان خاتون رو از پدر و مادر خودم بیشتر دوست دارم ، من به جای تو هزار بار دست و پایش را میبوسم ، در پایان همسرم خندید و گفت ، پس با این اوصاف من همسر زیبای بازار مشترکی دارم ، که هر دوی ما به خنده افتادیم ، هدایتی دستی به موهایم کشید و گفت : من تو و مادرت را عاشقانه تا پای جان دوست دارم ، هما خانم اشکهایش سرازیر شد و گفت این نیز زندگی پر ماجرای مادر دلسوز بود ، من و ژاله از این ماجرا متأثر شدیم و در پایان برای هما و خانواده اش آرزوی سلامتی و بهروزی کردیم و از خدای متعال جهت مغفرت مادرش دعا کردیم . آن روز گذشت ، ژاله و هما خانم قرار گذاشتند که در این روزهای سرد سفری به شمال داشته باشیم ، من نیز قبول نمودم ، هما گفت من از هدایتی خیالم راحته ، زیرا هیچگاه نبوده جایی بخوام برم و اون مخالفت کرده باشه ، که ژاله گفت آخ جون ، من هم آقای هدایتی رو به لحاظ این ویژگی عالی دوست دارم . من و ژاله به سمت خانه حرکت کردیم و اونو تا در منزلشون رسوندم ، روز بعد پس از پایان کلاس بیرون اومدم که من و ژاله در خود پرداز حوالی خونه عمو همدیگه رو دیدیم ، بهم گفت سامان دیشب خواب جالبی دیدم ، بیا تا واست تعریف کنم ، گفتم خیره باشه بگو گوش می‌کنم، ژاله گفت : من و تو داشتیم از باغ زیبایی خارج می‌شدیم به طوریکه در خروجی آن به یک سرازیری پنجاه متری که رودی آبی و زیبا جریان داشت ، رودی که عرض آن دویست متر به نظر می‌رسید، خورشید در پشت کوههای مغرب رفته رفته ناپدید میشد که پرتو واپسین انوار آن رنگارنگ و چشم انداز زیبایی را رقم میزد ، در پشت رود اسب سفیدی را تو به درخت بسته بودی ، که می‌بایست از آن رود گذشته و سوار اون حیوان گشت بزنیم ، لذا مقصد نا پیدا بود ، به من گفتی بیا از این پل چوبی که میانبری کوتاه است بگذریم ، اون لحظه من از سقوط میترسیدم ، بهت میگفتم سامان این پل لرزان به نظر میرسه و احتمال سقوط هست و غرق می‌شویم، اما تو اصرار به رفتن داشتی ، سرم رو برگردوندم و در چند صد متری پل زیبایی دیدم و بهت میگفتم بیا از این پل بریم ، اما تو قبول نمیکردی ، که بین ما بگو مگوی سختی درگرفت و تو کوتاه نمی اومدی ، در این هنگام پیر دانایی سر رسید و گفت لطفا دست نگهدارید ، اینک فصل سفر نیست ، طوفانی در راه است که شما را در طول سفر سر در گم خواهد کرد ، باز اصرار نمودی که وقت تنگه و باید هرچه زودتر حرکت کنیم ، که من رو سرت فریاد کشیدم سامان بسه دیگه ، بسه دیگه ، که با فریاد خودم از خواب بیدار شدم . گفتم خیر باشه ، ما به سلامتی تا همیشه کنار هم هستیم ، دستی به سرش کشیدم و گفتم راحت باش عزیزم خطر و تهدیدی در کار نیست ، به ژاله گفتم میخوام در خصوص سفرمان به شمال تجدید نظری کرده باشیم ، گفت بفرما سامان جون ، گفتم این روزها شمال سرد و شاید برخی راه‌ها بسته و یا لغزنده باشن ، بهتر نیست در صورت توافق هما و شوهرش به لرستان خودمون بریم ، زیرا در اونجا سرمای چندانی وجود نداره و دلواپسی نخواهیم داشت ، که ژاله گفت اتفاقا بد نگفتی ، اونجا هوا ملایم‌تر و به لباس گرم چندانی هم نیاز نداریم ،،چادر مسافرتی رو هر جا بزنیم سوز و سرما نیست ، در ضمن نظر دیگر من اینه که مسافرت رو یک هفته تعویق بندازیم تا کلاس من هم تموم بشه و اینکه از هر حیث دلواپسی نداشته باشیم ، که ژاله این تغییر مسیر و تاریخ رو به هما خانم گفت و اون نیز با ما موافق بود ، هما خانم به ژاله گفته بود که شماره تلفن مادر رو لطف کن ، اینکه باهم آشنا بشیم ، که ژاله بهش میگه بسیار خوب ، اصن من دوست دارم که شما و مادرم با هم دوست بشین ، حدود ده روز گذشت کلاس من به پایان رسید ، تقریبا یکی دو روز به سفر مانده بود ، شبی که بیرون رفته بودیم به ژاله گفتم خوبه در خصوص سفر با پدر مادرت مشورتی کرده باشیم ، که ژاله گفت اتفاقا روی زبونم بود و میخواستم بگم ، که تو زودتر گفتی ، به ژاله گفتم با هم میریم با خانواده مشورت میکنی ، لااقل بی احترامی نکرده باشیم ، آنشب من به خونه عمو رفتم ، که هنوز عمو نرسیده بود شاید تا یکساعت دیگه عمو می‌رسید، ژاله به مادرش گفت ، اگه شما و بابا اجازه بدین ، ما با خانواده هدایتی سفری کوتاه بریم ، هنوز حرف ژاله تمام نشده بود که گوشی مامانش زنگ خورد ، من اصن فکرشو نمیکردم که هما خانم باشن ، پس از سلام و احوالپرسی میگه اگه شما لطف کنین و اجازه ژاله رو بدین ، مسافرتی رفته باشیم ، که مادر ژاله بهش گفت : من حرفی ندارم ، مگه با شما نمیان ( من یک لحظه توی دلم گفتم کاش این سفر مطرح نمیشد ، اصن کاش امشب خونه عمو نمی اومدم ، ) مامان ژاله ادامه دادن ، هما خانم شما لطف دارین ، اما ژاله که مجرده ، هنوز عقد نکرده ، خانم شما فکرش رو بکنید اگه دخترم تو این سفر حامله شد من چه جوابی دارم ، جواب اهل محل چی میشه ، امیدوارم سامان به دل نگیره ، این دختر هنوز رسما خواستگاری نشده ، پدرشون تلفنی با برادرش حرفی زده و بابای ژاله گفته باشه ، اما عزیزم هر کاری حسابی داره و اون اینکه مسافرت چند شبی هم طول بکشه ، من شما رو ناراحت نمی‌کنم، خودتون اجازه دارین ، البته من ژاله رو دست شما امانت میدم ، امیدوارم سفر خوبی داشته باشین ، سپس هر دو از یکدیگر خدا حافظی کردن . که من ....ادامه دارد . از تحمل شما سپاسگزارم .

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها