وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

عاشقانه ، بارانی منو بپوش سرما نخوری ، قسمت نهم ، بیماری سامان و ژاله .

حمیدرضا رشیدی جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۲، 12:36

سپس هما خانم و زن عمو از یکدیگر خدا حافظی کردند . که من پیشدستی کردم و گفتم زن عمو ببخشید ، اتفاقا من هم فکرش رو کرده بودم و اومدم که با شما مشورت کرده باشم ، که مادر ژاله حرفمو قطع کرد و گفت ، این حرفو نزن تو از پسرام هم عزیزتری ، من نیز به حرف او پریدم و هرحال داشتم خودم را به اون راه زدم و گفتم البته ما مقدمه رو حرف زده بودیم ولی هنوز اختیار و اجازه سفر دست شما و عموجان بود ، با این حال اگر چه ژاله ماتش برده بود ، لذا من آثار اندوه را در چهره معصومانه ژاله میدیدم ، البته به خاطر غرور او اسمی از کنسل شدن و انصرافم به میان نیاوردم ، لحظاتی پس از صرف میوه و چایی از خونه عمو خداحافظی کرده و به سمت خونه احمد به راه افتادم ، روز بعد ژاله به من زنگ زد و به حالت بغض آلود گفت سامان من شرمنده شدم ، بهش گفتم عزیزم این حرفو نزن ، تو مادر خوبی داری ، فبول کن هر پدر و مادری باید در قبال فرزند سخت کوش و با هوش باشد ، ما باید واقعیت را بپذیریم که خام عمل نموده ایم ، کار مادرتون درسته ، تو فکر چیزی نباش ، من از خونه شما نگرانی ندارم ، به امید خدا همه چیز به خوبی و خوشی درست خواهد شد .ساعت ۲ بعد از ظهر در کافه بودیم که هما خانم زنگ زدن و گفت ، کار مادر ژاله درسته ، من هم که باشم در تمام مراحل یک نامزدی و غیره از دخترم مواظبت خواهم کرد ، به امید خدا ما سفرمون رو خواهیم رفت ، لذا در مقیاسی کوچکتر ، در همین تهران خودمون جایی راحت و با صفا ، سیاحت خود را خواهیم کرد ، که من و ژاله از او تشکر نمودیم ، آن روز گذشت ، من از اینکه کلاس تموم شده بود و از امتحان پایان دوره قبول شده بودم احساس رضایت میکردم و به عبارتی حال خوبی داشتم ، در این روز بود که پدرم به من زنگ زد که یک قطعه برقی ماشین دیزل که در آنجا کمیاب و نادر است برایش بخرم ، لازم بود که من به سعدی و به عبارتی بازار چراغ برق رفته و آنرا خریداری نمایم ، ژاله را گفتم اگه با من میاد تا ماشین را از پارکینگ کارخونه ( محل کار احمد ) بیرون آورده تا با ماشین خودم این مسیر را رفته باشیم ، که ژاله گفت باشه من هم باهات میام ، تا اگه جایی محل پارک نداشت من در ماشین بشینم تا تو برسی ، گفتم احسن به تو ژاله عزیز ، واقعا که گل گفتی ، من با دختر عمو حرکت کردیم ، پس از ساعتی رانندگی و عبور از مناطق پر تردد به محل رسیدیم ، چند جا رو گشتم و خوشبختانه آفتامتر سفارشی پدر را گرفتم ، به وقت بازگشت ، پهلوی چپم درد خفیفی احساس نمودم ، البته سخت نبود ولی کم کم منو به حرف کشید ، به ژاله گفتم سمت چپ پهلویم احساس درد دارم ، چند روز پیش هم که می اومدم چند بار تیر کشید ، که در نهایت آروم شد . نمی‌دانم شاید سنگ کلیه و یا عفونت داشته باشم ، که ژاله گفت اینو دست کم نگیر ، عصری باهات میام تا به یک پزشک متخصص برویم که خدای نخواسته بین راه گرفتار درد ومشکل نشوی ، من و ژاله با توجه به ترافیک آرام آرام به سمت خانه باز می گشتیم ، که درد پهلویم شدیدتر شد ، تا حدی که رانندگی و تمرکز سخت به نظر می‌رسید، به ژاله گفتم درد شدید شد ، که اون گفت ماشین رو نیگه دار تا خودم بشینم ، من خیلی آرام توقف کردم و ژاله پشت فرمون نشست ، بهش گفتم من دارم بی تاب میشم اگه میشه نزدیکترین بیمارستان منو برسون ، که ژاله با توجه به اینکه رو مناطق شناخت بیشتری داشت منو به بیمارستان برد ، پس از پارک ماشین ، احساس نمودم که چیزی نمونده که از حال طبیعی خود خارج شوم ، ژاله زیر کتف منو گرفت که از اینجا به بعد چیزی متوجه نشدم ، سامان سامان چت شد بسم الا ، آقا لطفا کمک کنید شوهرم رو روی این برانکارد بذاریم ، به کمک پرستار اونو روی تخت خوابندم من ( ژاله ) به پدر و مادرم زنگ زدم ، که مادرم گوشی رو جواب داد ، بهش گفتم سامان بیهوش شده اونو بردم بیمارستان ، به بابا بگو خودت رو برسون تا اونو دوا درمان کنیم ، مادرم گفت باشه ، داریم برمیگردیم ، پزشک عکسبرداری و کار مربوط به اونو انجام می‌داد پس از ساعتی به تشخیص پزشک ، یک تومور بین کلیه تشخیص دادن و اعلام نمود که باید خیلی سریع برداشته بشه ، من نخواستم به خانواده سامان زنگ بزنم ، ترسیدم یه وقتی موردی واسه پدر و مادرش پیش بیاد ، مادرم تلفنی گفت ما جهت سر کشی یک بیمار به کرج رفتیم تا ساعتی دیگه برمیگردیم ، پدرم گفت کار پذیرش و مراحل جراحی رو انجام بدم تا اون برسه . برابر چشمانم سامان رو به بخش جراحی بردن ، یک درد غیر منتظره مرا تحت الشعاع قرار داد ، من کنار دفتر بخش ایستاده و کارکنان منو دلداری و به آرامش توجیه میکردن ، به یاد دیروز افتادم که با سامان دست در دست یکدیگر قدم میزدیم ، خدایا چه سرنوشتی ممکن است در انتظار من باشد ، در این لحظه هما آن بانوی همیشه نیک به من زنگ زد ، که مراتب پیش آمده را به او گفتم و دلم برای خودم سوخت ، اندیشیدم اگه سامان از اون اتاق بیرون نیاد چی ، من که دل سپرده بودم ، گذشته از اینکه پسر عمو و هم خون من است برای من عشق و امید است ، عشقی پر شور که تمام وجودم را احاطه کرده است ، بغض گلویم را می فشرد ، سرم به شدت درد میکرد ، احساس عدم تعادل داشتم که در این میان کسی دستش را روی شانه ام گذاشت ، برگشتم هما بود او منو به سینه فشرد و شیون بلندی سر دادم ، اما داشتم بیهوش میشدم که صدای هما خیلی ضعیف به گوشم رسید که می‌گفت دخترم عزیزم خودتو ناراحت نکن ، به خیر و خوشی تموم میشه ، تو از کجا میدانی ..... ژاله ژاله چرا حرف نمیزنی ، خانم خانم لطفا این خانم از حال رفت ، شاید بی هوش شده فشارش افتاده ، عوامل بیمارستان اونو به اتاق احیا بردن ، اکسیژن بهش وصل نمودن ، پدر و مادر ژاله نیز رسیدن ، خدایا چه واقعه تلخ و سرنوشت شومی ، به لحاظ شرعی آنها زن و شوهر بودن ، خدایا پسر عمو و به اصطلاح همسر در اتاق عمل ، همسر و دختر عمو به این حال افتاده پدرش از دکتر خواست ، بررسی کند شاید این دو مسموم شده باشند ، کسی نمی‌دانست چه باید بکند ، عمو جمشید با پدر سامان تماس گرفت و موضوع را به آنها رساند ، که برادرش در جواب می‌گوید، داداش تو با من فرقی نداری فرزند شما هم هست ، درمان را دنبال نمایید تا ما هم برسیم ، پس از چند دقیقه کار و تلاش متاسفانه ژاله احیا نشد که من با دو دست برسرم کوبیدم ، همسرم را زنگ زدم ، که اون پس از لحظاتی رسید خدایا درست می بینم ؟ آره او را در سردخانه بیمارستان گذاشتند . چقدر دردناک وتلخه این زوج عاشق ، غریبانه و غیرقابل باور این دنیا را ترک نمایند ، آنها که تا چندین ساعت پیش ، بستنی در دهان یکدیگر می‌گذاشتند، اینک در آستانه گور قرار گرفته اند ، زیرا سامان هم وضعیت درستی ندارد ، خیلی زیبا و شاعرانه هر دو عاشق شدند ، پیامهای این زوج عاشق دل سنگ را آب می‌کند. سامان به خاطر آرامش روح خود و جفت زیبایش او را به طلا فروشی می برد و خود گردنبند خریداری شده را به گردن بلورین یار زیبایش می بندد ، بین آنها یک صیغه محرمیت بود ،لذا ازدواج نکرده و از شهد شیرین و گوارای عشق جرعه ای نیاشامیده و لذا در آنسو همدم ارواح می‌شدند. چندین روز دیگر بهار زیبا می‌رسد، گل و لاله سر از خاک برآورده و طبیعت را زیبا می‌سازند، پرستوها لانه خود را ترمیم کرده و جهت معاشقه با جفت خود سر از پا نمی شناسند ، قناری می‌خواند و بلبل چهچه می‌زند، پیر تا جوان بزرگ و کوچک ، دختر و پسر دست یکدیگر را گرفته و در این فصل گل و بلبل طعم بوسه عاشقانه را می چشند اما کسی از حال سامان و ژاله خبری نمی‌گیرد، در کوران این رابطه زیبا و عاشقانه که میرفت تا بهاری زیبا برایشان رقم بزند و با خوشی به پایان برسد ، حادثه ای غور فاجعه ای آفرید تا در اوج خوشبختی به جای جشن شادی ، خانواده ای غزادار شود ، به نظرم به جای خوشخواب دو نفره و پیراهن سفید ، گور دونفره و کفن دو نفره به کارشان می آید ، مادر ژاله در گوشه ای میان خار و خاشاک ناله سر می‌دهد و پدرش دستمال بر روی صورت گرفته و اشک خود را پاک می‌کند کسی نمی‌دانست چه باید بکند که یکی از عوامل بیمارستان با دکتر پچ پچ می‌کرد که من برای کاری به سردخانه رفتم ، صدای ضربه و لگد کوبی در فایل شماره شش مرا ترساند ، لطفا برسید ببینم شاید مورد غیر قابل پیش بینی باشد که با رسیدن پزشک و کادر درمان صدا را در سردخانه تعقیب نمودند ، خدای من این لرزش و لگد کوبی فایل ژاله در سردخانه بود ، همه میخکوب و صداها در سینه حبس ، که همانجا ژاله معاینه نمودند و .... ادامه دارد ،

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها