وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

چل درجه زیر پوست شب ، قسمت دوم

حمیدرضا رشیدی شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳، 17:4

غور در اعماق شنیع سرگذشت غلام گچکار هر ذهن خفته ای را بیدار ، و دل هر نابکاری را از کردار ننگینش تبدار خواهد کرد .

غلام فرزند دوم خانواده بود که برادری از خود بزرگتر به نام مراد داشت و بچه سوم دختری که نامش گلرخ بود.آنها از کودکی پدر خود را از دست داده و تحت سرپرستی مادری بی پناه طعم تلخ بی پدری را تجربه می‌کردند. غلام از همان ابتدا پسری فضول و زرنگ بود ، خیلی زود توانست ، گلیم خود را از آب بیرون بکشد . با همین شگرد توانست یک شاگرد بنای گچ کار از آب درآید ، بنحویکه، استاد گچکار بدون وجود او پیشرفت چندانی نداشت به همین منظور بنا هر جایی که کار می‌کرد، غلام را از صاحب کار تقاضا می‌نمود، مراد برادر بزرگش نیز چوب بری و زغال فروشی می‌کرد، این دو توانستند رویهم ، بخور نمیری را تحویل مادر بدهند تا در آن روزگار تلخ شبها گرسنه نخوابند، و شام تارشان را به صبحی سپید مبدل نمایند .

در هیجده سالگی به سربازی رفت ، به لحاظ قد بلند و رشید خود خیلی زود توانست نظر فرمانده را جذب و دژبان شود . با زیرکی از سربازان رشوه می‌گرفت و با پا در میانی آنها را به مرخصی میفرستاد . به هر طریقی که امکان داشت جیبش خالی نمیشد ، به راحتی جیب رفیق خود را میزد . سرانجام خدمت سربازی را به پایان رساند و به روستای خود بازگشت ‌. در همین سالها بود که تنها خواهرش گلرخ به خانه ی بخت رفت ، حالا او و برادرش مراد نان آور مادر شده بودند .

سفر به کرمانشاه : غلام دریافت که خود به یک استاد سفیدکار ماهر تبدیل شده است و با تجاربی که در کوله بار خود دارد می‌تواند در هر شهری ،توجه اذهان را به خود جلب نماید . در کرمانشاه همراه با چند کارگر به صورت پیمانکاری کار می‌گرفتند بدین طریق هرجا که مشغول میشد ، همانجا نیز می‌خوابید، چرخ زمان در حرکت بود ، حالا دیگر خیلی از مردم آن منطقه ،غلام گچکار را می‌شناختند درنتیجه هیچگاه بیکار نمیشد .

روزی به بازار سبزی شهر رفت ، تا گشتی بزند و روحیه ای تازه نماید ، از کنار حجره ای گذشت که کارگران ، به سختی جعبه های میوه را جابجا می‌کردند، بدون مقدمه ، به کمک آنها رفت ، در لحظه جعبه های میوه را از کامیون خالی ، و بر روی باسکول گذاشت ، بطوریکه ، حاج قاسم صاحب حجره خوشش آمد و حاضرین برایش کف زدند ، و آفرینش گفتند ، قاسم ، ارباب سالمند ، دست به جیب شد و یک اسکناس ده تومانی در جیبش گذاشت و صورت جوانش را بوسید ، قاسم به غلام پیشنهاد کرد ، چنانچه بخواهد می‌تواند در غرفه مشغول به کار شود ، همانجا استراحت کند و بخوابد .

آن روز گذشت . غلام به محل کار بنایی خود بازگشت ،طبق برنامه کار سفید کاری خود را انجام می‌داد و مرتب به غرفه بارفروش و پیشنهاد حاج قاسم فکر می‌کرد. او با دیدن آن اوضاع بطور کامل منقلب شده بود و مدام در رویای بازار سبزی بود .در نهایت . شبی با خود اندیشید ، بار خدایا ، تاکی من نیروی جوانی دارم ، اگر روزی مریض شوم ، یا اینکه چند روز بیکار بمانم ، کجا بخوابم ، از کجا بخورم ؛ با خود گفت ، حاج قاسم پیشنهاد خوبی به من کرده ، فکر بدی نیست ، اتفاقا خیلی هم عالیه ، به یاد آورد ، چه محل مناسبی ، خنک ، چای گلدم ، بلوار زیبای بار فروشی ، چشم انداز زیبا و تمام آنچه که به نظرش زیبا می آمد ، به یکباره دلش را ربود ، همانشب تصمیم گرفت پس از اتمام کار ، به استخدام قاسم درآید .

غلام گچکار سواد آنچنانی نداشت ، تابلوها را به سختی میخواند، همان روز لوازم خود را به دوش گرفت و به حجره حاج قاسم رفت ، در دل گفت تا تنور داغه ، باید خمیر را چسباند . شاید این تنها شانس من باشد ، بخت یک بار در هر خانه ای را می‌زند. خلاصه بگویم ، کره عسل صبحانه ، چای خون کفتری و آب سرد حجره زاعقه غلام را عسل کرده بود ، حال کمر همت بسته و کسی جلودارش نیست ، حاج قاسم که چابکی او را با چشم خود دیده بود ، از او استقبال نمود و دستش را به گرمی فشرد ، غلام درست همان ساعت شروع به کار نمود و مانند وزنه بردارها ، بسته ها و گونی های سنگین را به تنهایی جابجا و روی باسکول می‌گذاشت، بطوریکه ارباب یکی از کارگرها را اخراج نمود ، و می‌گفت، مگر من پول اضافی دارم که به این مفت خور بدهم ، حاج قاسم و پسر جوان و با سوادش ، پس از باسکول گذاری غلام ، بار را فروش رسانده و کامیون بعدی را تخلیه و به فروش می‌رساندند، حق عملیات را به صندوق ریخته و پول صاحب بار را پرداخت می نمودند .

روزگار در گردش و دنیا به کام غلام گچکار در جریان بود ، در آن زمان همه جا مخابرات نداشت ، دنیا اینگونه پیشرفت نکرده بود . روستای غلام تلفن نداشت و او تنها به وسیله نامه خانواده اش را در جریان می‌گذاشت و احوال آنها را جویا میشد ، آنها نیز جواب نامه غلام را داده و برایش آرزوی موفقیت می‌کردند. حجره هر روز ساعت شش صبح شروع به کار می نمود و ساعت نه شب تعطیل میشد . زندگی غلام اینگونه روی ریل دلخواهش در حرکت بود .

چراغ گردسوز را خاموش کردم و خوابیدم . صبح روز بعد به یاد شهرام افتادم که امروز یک هفته است از او خبر ندارم ، امشب حتما به دیدنش میروم . ناخودآگاه آن شب را به یاد آوردم و آنچه از آن شب نشینی به خاطر سپرده ، را مرور کردم ، و اینکه ناموس کاظم بیچاره در تیررس شهرام جوان قرار دارد ، در دلم دعا میکردم ، خدایا به داد کاظم برس ، اگر در دل شب هوسی به سر ، شهرام جوان بزند و توپ در زمین کاظم شتاب گیرد، خانه خراب خواهد شد ، آن زن عموی جوان که با لوندی و شیطنت مخصوص به خود ، چای گلدم تقدیم شهرام می‌کرد و لیوان آب دستش میداد .... نکنه وسوسه کاظم را خانه خراب کند . در هر صورت تصمیم گرفتم امشب به دیدارشان بروم .

خیلی با عجله شام را خوردم و پس از طی ، مسافت همیشگی به خانه ی عمو کاظم رسیدم ، پس از زدن چند ضربه به درب حیاط ، کاظم رسید و در را به رویم گشود پس از سلام و احوالپرسی گفت : بفرمایید ، صفا آوردی ، با انگشت ضربه به اتاق پذیرایی زدم ، و با شنیدن بفرمایید از زبان شهرام ، وارد اتاق شدم ، بر خلاف انتظار ، طلا خانم را در بستر دیدم ، که در حال آه و ناله بود ، چنان منقلب و متاتر شدم ، که حواس ندارم ، طلا خانم به من خوش آمد گفت ، یا نه ، و یا دست کم با دست و یا سر به آمدنم اشاره ای شده باشد ، از عمو کاظم حال و روز طلا را جویا شدم ، و پرسیدم بیماری خاله جان چیه ، سرما خورده و یا ناراحتی دیگری دارد ؟ شهرام زودتر از کاظم جوابم را داد وگفت : زن عمو ، دلش درد میکنه ، فکر می‌کنم تب و لرز هم داره ، از صمیم قلب ناراحت شدم ، بیشتر به خاطر کاظم بیچاره و پیر مرد که نمی‌دانست باید چکار بکند ، از بس روحم درگیر شد ، که نمی‌دانستم چه موقع برایم چای ریخته بودند، که شهرام مرتب می‌گفت امیرجان چای بخور ، تا سرد نشده ، تشکر کردم و گفتم کاش وسیله ای باشه تا او را به درمانگاه برسانیم ، دست کم مراکز درمانی تا پاسی از شب گذشته ، بیمار می‌پذیرند، که کاظم گفت اگه تا فردا خوب نشد ، او را به شهر می‌رسانم، حرفی نزدم ، در دل گفتم اگر او طاقت درد و شما هم توان بیمار پرستی داشته باشید ، فردا هم نبرش ، چه کار باهاتون دارم ، زبان بسته از شدت درد ، دارد پتو را گاز می‌گیرد، از من نصیحت بود ، خودتان میدانید . طلا خانم فریاد زد تو رو خدا برو به گوهر خانم زن همسایه بگو بیاید ، شاید به داد من برسد ، کاظم بیچاره رفت و چند لحظه بعد گوهر ( زنی با قد بلند و چشمانی رنگی ) وارد خانه شد ، دست طلا خانم را گرفت و گفت : عزیزم بد نباشه ، کجای تو درد میکنه ، تو که عصر تا دم غروب حالت خوب بود ، مگه چی شده که به این صورت فریاد میکشی ، عمو کاظم بیچاره ، لبهای خود را گاز می‌گرفت و نمی‌دانست به کجا پناه ببرد ، که یه یک باره طلا فریاد کشید ، شهرام کجایی تو بیا به فریادم برس، شهرام با موهای بلند و مشکی خود که یک تیشرت قرمز راه راه را برتن داشت رسید و گفت زن عمو ، چکار میتونم واستون بکنم ، طلا دست شهرام را گرفت و روی شکم خود گذاشت و می‌گفت اینجا رو ماساژ بده ، دارم می میرم ، خوب ماساژ بده ، گوهر زن همسایه زیر چشمی نگاهی به من کرد و من هم به او ، با این مفهوم ، که این زن چه کار عجیبی دارد انجام می‌دهد، آخر ای زن ، مگه شهرام دکتره ؟ شهرام به تو نامحرم هست ، این ماموریت را به همسرت بده ، دست کم به گوهر خانم بگو ، که از جنس خودته ، آخه زن بی ملاحظه ، خدا کنه از درد بترکی ، چرا به این جوان مجرد نامحرم دستور ماساژ می‌دهی؟ ......ادامه دارد از تحمل شما سپاسگزارم .

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها