وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

چل درجه زیر پوست شب . قسمت چهارم

حمیدرضا رشیدی شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳، 0:16

اسفند سال ۱۳۴۳ شمسی از راه رسید ، خانواده غلام گچکار چون سایر هموطنان در شوق نوروز و مقدمات سفره هفت سین ، کلیه لوازم خانه را در حیاط ویلایی خود ریخته بودند ، مادر و سه دخترش مشغول شست و شو و تغییر دکور اتاقها با وسواسی تمام تلاش نمودند تا گوی سبقت را از خانواده های فامیل و همسایگان بربایند ، یک آن بیکار نمی‌شدند ، شهناز دختر بزرگ علاوه بر نظافت اتاقها ، با سلیقه ای که خاص خودش بود دانه های ، گندم ، عدس ، کنجد و ... در ضروف مختلف خیسانده بود تا پس از جوانه زدن در ظرفهای جداگانه ریخته و در روزهای بعد روبان مناسب به دور آنها بسته و تزئین نماید . غلام به سفارش ارباب چند روزی درخانه ماند تا لوازم سنگین را به کمک آنها جابجا نماید ، دخترها زیر چشمی به این جوان خوش تیپ نگاه می‌کردند، بدون شک هر کدام به سلیقه خود او را در دل نوازش و یا ورانداز می‌کردند، و با توجه به بلوغ جنسی و جسمی ، غلام و دختران از نگاه کردن به جنس مخالف دلخواه دریغ نمی‌کردند، شکی نیست که تیپ جذاب و شخصیت کاذب او ، یک دام خاموش است که در تاریکی نهاده شده است و

می‌تواند دختران را چون پدر بی بصیرتشان از قطار عقل و منطق پیاده کرده و در جاده بی شعوری دربدر نماید . غلام مرد زرنگی بود که بازیرکی مخصوص به خود ، هر حرکتی را محتاط انجام می‌داد و هیچگونه نقطه ضعفی دست کسی نمی‌داد. شاید هم کسی متوجه نبود که این جانور چه نقشه هایی در سر داشته باشد و در مخیله ی این موزی چی باشد ، گرد گیری ، شست و شو و کار اهل خانه به پایان رسید و غلام روانه حجره و خدمت به ارباب شد ، کمتر از سه روز به تحویل سال مانده بود که غلام جهت سرکشی به خانواده و ایام سال نو از ارباب مرخصی گرفت و روانه شهر و دیار مادری شد

در آن دوران هنوز راه یابی به آموزش عالی و تحصیل در دانشگاه _ مد نشده بود ، خیلی از دختران پس از پایان تحصیلات ابتدایی و عده ای پس از گرفتن سیکل و یا در نهایت دیپلمی ناقص خانه نشین می‌شدند، اقلی نیز همدوش پسران ادامه تحصیل می‌دادند،

کشور ما هنوز در نخستین سال‌های ایران نوین بود ، نوسازی شهرها تازه ، به مرحله ی اجرا رسیده بود ، تمدن و با سواد بودن دختران در شهرها اوج نگرفته بود ، که اولین گروه دختران به فرا گرفتن خواندن و نوشتن قناعت کرده و در صف ازدواج و خانه داری قرار می‌گرفتند با این حساب طبیعی بود که تعداد دختران تحصیلکرده از نصف هم کمتر باشد .

ایام تعطیلات نوروزی به روزهای پایانی خود نزدیک میشد ، غلام قبل از سیزده نوروز از خانواده وداع نموده و به محل کار خود کرمانشاه برگشت . قاسم به غلام گفت چند روزی است که کار حجره اوج گرفته و به روزهای قبل نوروز برگشته است ، کاملا میدانم که خسته هستی ، جمشید به همراه یکی از کارگرها مشغول است ، امروز را در خانه بمان و استراحت کن ، فردا من و شما باهم کارمان را آغاز خواهیم کرد .

ادامه ماجرای شهرام : ابتدا در خصوص زندگی کاظم در دوران جوانی ، لازم می‌دانم آنچه به گوشم رسیده است را توضیح دهم ، پیرمرد هشتاد ساله ی مورد نظر ما در دوران جوانی و اول زندگی پلیس شرکت نفت آبادان بوده است ، حال اینکه کاظم چند سال خدمت کرده ، چرا استخدام داعم نشده است ، در پیله مانده و برایمان روشن نشده است ، همین را می‌دانم که با زنی بیوه ازدواج می‌کند، اما از آن بانو صاحب فرزندی نشده است . که پس از فوت همسرش ، با شرکت تسویه کرده و به سرزمین پدری برمی‌گردد، چند سالی در شهری نزدیک به ولایت با همان عالم مجردی ، شاگرد یک تعمیر کار چراغ و بخاری‌های نفتی می‌شود، که آن استاد در لحیم و جوش وسایل مسی و غیره نیز دستی دارد ، سپس با دختر جوانی از اقوام خودش ازدواج می‌کند که روی هم از هر دو زن صاحب فرزندی نشده است ، از مدت زندگی با این زن جوان بیش از یک دهه می‌گذرد، حال باید اندیشید که عیب ، بیماری و یا نارسایی از کدام طرف میباشد که مرور زمان به خوبی دلیل آنرا روشن می‌سازد.

آن چنان که من با این خانواده در مراوده هستم ، شهرام پسر برادر کاظم از مدتها قبل به طور مرتب به خانه ی عمویش می آید و هر بار ، بیش از دو ماه می‌ماند. کاظم هر چند روز یک بار وسایل کار را به دوش موتور گذاشته و با این وسیله نقلیه قدیمی که دارد به روستاهای دور و نزدیک می‌رود، که پس از انجام و ارائه خدمات و کسب درآمد به خانه برمی‌گردد.

من جهت انجام مقداری خرید خوراکی به توصیه مادرم به بازار کوچک شهرک رفتم ، در حالی که مشغول گذاشتن سیب زمینی در پاکت بودم ، کسی از پشت به رسم شوخی ، با دو دست چشمانم رابست که برای یک لحظه از انجام کار ایستادم ، با تقلا دستانم را از پشت به روی دستها و صورتش کشیدم ، اما او را نشناختم ، اما می‌دانستم حتما کسی از دوستانم میباشد ، که دستانش را برداشت ، برگشتم ، به به ، این شهرام بود ، با من صورت بوسی کرد و گفت چند روزی است که ترا ندیده ام ، پسر خوب عصری بیا تا ساعتی پیش همدیگر بنشینیم و برنامه یک روز کوهنوردی را تدارک ببینیم .

در یک لحظه خواستم به او بگویم ، پسر تو زندگی نداری ، پدر و مادر نداری که ترا راهنمایی کند ، تا کی میخواهی خانه ی عمو کاظم بمانی، آخر این پیرمرد هم زندگی دارد ، باید بدانی که این زن و مرد هم نیاز به آرامش دارند . اما منصرف شدم ، جلو زبانم را گرفتم ، با خود اندیشیدم ، من نمی‌توانم جلو او را بگیرم ، و آن اینکه من به طور صد در صد از هیچ موضوعی خبر ندارم ، زیرا آنچه را من مشاهده کرده ام ، می‌تواند یک حدس باشد و یا سو؛ تفاهمی بیش نباشد ،اگرچه کار و عمل شهرام ، بیجا و دور از عقل است و اینکه طلا خانم ، از نظر احترام و محبت کردن به یک مرد غریبه کاملا در اشتباه محض میباشد .

پس از خرید موارد مورد نیاز مادرم به خانه برگشتم ، ناهار صرف شد و ساعتی خوابیدم ، عصر که بیدار شدم ، حال خوبی نداشتم ، دیدار با شهرام و برنامه ریزی برای کوه رفتن را به روز بعد موکول نمودم ، صبح روز بعد ، ساعت ده صبح به دیدن شهرام رفتم ، پس از رسیدن ، با چند ضربه زدن با کلید ، طلا خانم در را به رویم باز کرد ، پرسیدم شهرام تشریف دارد که او صدایم را شنید و فورا گفت ، خوش آمدی خوش قول ، بفرمایید ، به او گفتم پسر خوب ، دیروز حال خوبی نداشتم به بزرگی خودتان مرا عفو نمایید _ خواهش میکنم امیر جان اشکالی نداره ، بفرمایید بشینید ، احوال عمو کاظم را جویا شدم که طلا گفت به شهر رفته است و تا ساعتی دیگر برمی‌گردد _ به سلامتی بسیار خوب . عمو کاظم موتور را بیرون برده بود ، مقداری لوازم که به دیوار آویزان بودند ، به زمین افتادند ، طلا میخواست به کمک شهرام آنها را سر جایشان آویزان نماید ، به همین منظور طلا یک بوشکه کف اتاق گذاشته که بالا برود و شهرام به دستش بدهد و او نیز ، لوازم سقوط شده را نصب نماید ، طلا به روی بوشکه رفت و ایستاد ، از شهرام خواست تا آن وسیله را به دست او بدهد که سر جای قبلی بگذارد ، در این حال بوشکه از جای خود اندکی لغزید ، طلا از ترس جیغی همراه خنده کشید و فریاد زد ، شهرام دارم می افتم ، شهرام خندید و گفت من تو رو گرفتم ، با خیال راحت کارت رو انجام بده ، نمی‌گذارم بوشکه سقوط کند ، بابا نترس من محکم آنرا گرفته ام ، من گفتم شهرام جان اگه لازم باشد من هم به کمک شما بیایم که او گفت نه امیر جان جای زن عمو در امن و امان هست و جای خیالی نیست ، یک لحظه بلند شدم ، وقتی نگاه کردم ، دیدم که شهرام دو پای طلا خانم را از زانو به بالا ، در حالی که دستانش به دور رانهای طلا حلقه کرده بود ، می‌گفت زن عمو با خیال آسوده کارت رو انجام بده ، من سریع برگشتم و سر جایم نشستم ، در دل گفتم عمو کاظم خانه خراب بشوی ، طلا می‌توانست زنی را به یاری بطلبد ، یا از خواهر و برادر خودش کمک بگیرد ، نه اینکه به دور از چشمان همسر ، یک جوان مجرد ، رانهای زن جوان را در آغوش خود بفشارد .

در این فکر بودم ، که کاظم از راه رسید ، سلام کرد ، من در مقابل آن پیرمرد از جایم بلند شدم و به احترام او ایستادم ، عمو در میان در قرار گرفت ، با نگاهی به شهرام و طلا ، به آنها خسته نباشید گفت ، سپس اضافه نمود دست شما درد نکنه ، اگر آن وسیله ها به زمین می افتادند و آب به آنها می‌رسید، زنگ می‌زدند و اکسیده می‌شدند، واقعا خسته نباشید .

من از درون میسوختم و از این کار خلاف عقل و ادب و طهارت غبطه خوردم و حالت بسیار بدی داشتم ، با اصرار بسیار چای خوردم و غزل خداحافظی را به رسم ادب خواندم و از منزل کاظم خارج شدم .

با خود گفتم میترسم از موج این حرکت ناپسند و آلوده به شهوت و هوای نفس ، صاعقه ای از آسمان فرود آید و من هم به چوب آنها بسوزم . ادامه دارد ...

خسته نباشید

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها