چل درجه زیر پوست شب .قسمت پنجم
من و شهرام توافقی کوهنوردی را به روز بعد موکول نمودیم ، از شهرام خداحافظی گرفتم و از اتاق خارج شدم ، در حالی که هنوز در آستانه در اتاق بودم ، طلا خانم سر رسید و گفت امیر جان ، این چه موقع رفتنه ، لطفا افتخار بده و تشریف داشته باش ، ناهار درست میکنم ، امروز در خدمت باشیم ، که من تشکر نمودم و گفتم : این ساعت کار دارم و باید برسم که مجدد خداحافظی گرفتم و از آنجا خارج شدم .
همچنان که گام برمیداشتم، بطور طبیعی یک حس ابراز انزجار بر من غالب شد که در لحظه برچهره ام اثر گذاشت وسگرمه هایم درگیرشدند ، در حین قدم گذاشتن بر پیاده رو، نخست کاظم را محاکمه کردم ، که عمو کاظم خانه خراب بشوی ، این دیگه چه جور زندگی کردن است ، این زن هوایی شده و کار دستت میدهد، این عدم مسئولیت تو و وجود یک جوان با طراوت در کنار بستر تو ، غوغای جنسی به همراه دارد ، آخر مرد حسابی این جوان زندگی دارد ، آینده دارد ، پدر و مادری بی فکر دارد ، حتی اگر کار تو درست و از روی خوش قلبی باشد و نخواهی از قدرت خودت استفاده نمایی ، فردا مهار هر کدام از طرفین برایت غیر ممکن خواهد شد ، آخر مگه میشه یک جوان مجرد زن جوانی را احساس کند و تحریک نشود ، شهرام و این زن جوان و شیطان تو ، هر دو باهم یک انبار باروت و هر لبخندی نیز یک مواد آتشزا است که دودمانت را بر باد میدهد مرد ناحسابی از خواب غفلت برخیز که وقت تنگ است و گرگ بیدار . و اما شهرام بدان ، این پیرمرد عموی توست ، برادر پدرت ، همخون پدرت ، چگونه به خودت اجازه میدهی و خیلی محکم ، رانهای او را در میان ، بازوانت می فشاری ، مگه میشه متعاقب آن این زن تحریک نگردد و در دل آنرا به یاد نیاورد ... وقتی به خود آمدم که به خانه رسیده بودم .
روز بعد به دنبال قولی که داده بودم به سراغ شهرام رفتم ، هر دو بار و بنه کوهنوردی را به دوش گرفتیم و روانه کوه شدیم ، تلخی هر دو خاطره هنوز در زاعقه ام بود هر دم تصمیم گرفتم که لب به اعتراض بگشایم و از شهرام بپرسم تاکی میخواهی در خانه عمو بمانی ، این پیرمرد را به کجا میخواهی بکشانی ، این رفتار فرجامی ندارد . بعد اینکه ، این خانم مادرت که نیست ، خواهرت هم نیست ، اگر چه هیچ گبری با خواهر و مادر خود این شوخی و برخورد را نخواهد کرد ، اما هر بار که شتاب میگرفتم و دور ورمیداشتم ، خود را کنترل میکردم ، به هرحال به قله رسیدیم .
با لذت از رسیدن به قله ، در همان اطراف هیزم های خشک آنجا را تهیه نموده ، آتش مناسبی برقرار کردیم ، چای را رو به راه نمودیم ، غذا را گرم کردیم و از دستپخت طلا خانم که گویی برای عزیزترین عزیزش مهیا کرده بود تناول نمودیم ، چای خوردیم ، با یک دوربین عکاسی که شهرام به همراه داشت چندین قطعه عکس گرفتیم ، در نهایت غروب شاد و سرحال به خانه برگشتیم .
دنباله سرگذشت غلام گچکار : اردیبهشت سال ۱۳۴۳ خورشیدی از راه رسید غلام همچنان در حجره مشغول بود ، محصولات بهاری روز، به میدان میوه و تره بار وارد میشد، ارباب در پشت میز حساب و کارگران مشغول تخلیه و خریداران با دقت و وسواسی میوه ها را نگاه میکردند غلام نیز با صدای نکره ی خود ، تره بار تازه لرستان را جار میزد . مشتریها هر کدام به فراخور خرید میکردند و با وانت ، گاری و غیره به محل مطلوب خود میرساندند.
درست در این زمان بود که قاسم شیفته زرنگی و چابکی غلام شده بود ، در اینجا با همسر و فرزندان خود مشورت نمود که هر کدام از دخترانه راضی باشد بنا به خواست خود با غلام که جوان پاک و سالمی است ازدواج نماید . اینک شانس به غلام رو کرده و او سوار بر اسب مراد دوران را سپری میکند کسی که تا دیروز در کنج ساختمانهای نیمه کاره میخوابید، حالا عزیز مصر شده است شانس و اقبال مختارش می نمود که به سلیقه ی خود دختری تحصیل کرده انتخاب نماید . قاسم به غلام گفت تو هم چون فرزندم عزیز هستی ، هرکدام از این سه دختر که چشم ترا گرفته باشد به ازدواج با تو در می آورم . غلام در حالی که دست ارباب خود را بوسید گفت من توان انتخاب دختران تو که هر یک از دیگری زیباتر است را ندارم ، به طور کلی من آن جسارت را ندارم و این برای من سخت و جانکاه است که انگشت انتخاب به سمت فرزند ارباب و ولینعمت خودم بگیرم ، در ضمن من نه قدرتی و نه پولی و نه اینکه ماوایی دارم ، پس چگونه این اجازه را به خود داده باشم . حاج قاسم گفت غلام جان من چیزی از تو نمیخواهم و بدون انتظار به تو کمک خواهم کرد ، تنها یک خواسته دارم و آن اینکه ، دست پاک و به دخترم وفادار باشی ، در اینجا غلام دو دست خود را روی هر دو چشم میگذارد و میگوید اگر جانم را بخواهی از تو دریغ نخواهم کرد ، سلوک و رفتار درست وظیفه ی هر مردی است که آن هم سعادت میخواهد . که حاج قاسم با اعتماد به نفسی ستودنی به غلام گفت ، من با شهناز صحبت میکنم و به امید خدا او را راضی خواهم کرد که در اینجا غلام یک بار دیگر با اصرار دست ارباب را بوسه میزند. قاسم یک بار دیگر با اهل خانه به مشورت میپردازد و در نهایت شهناز دختر بزرگش را جهت ازدواج با غلام قانع میکند.
حاج قاسم در یک روز تعطیل مراسم عقد را در منل خود مهیا میکند و با حضور خانواده و برادر بزرگ غلام و مادرش آن دو را به عقد هم در می آورد ، در طول یک ماه جهیزیه شهناز را آماده میکند، دو ماه بعد با حضور اقوام و خویشان دو خانواده جشن عروسی برقرار و زوج جوان را روی ریل خوشبختی روانه میسازد
برادر غلام، او را نصیحت میکند که قدر خوشبختی خود را بداند که بخت تنها یک بار در هر خانه ای را میزند، لذا بار دومی در کار نخواهد بود ، که غلام در جواب برادرش میگوید مگر دیوانه باشم که به محبتهای حاج قاسم پشت نمایم ، من خدا را هزاران بار شاکرم ، که اگر چه در کودکی طعم محبت پدر را ندیدم ، اما خدای بزرگ در این زمان حساس دستم را گرفت .
غلام پس از عروسی در طول دو سال چندین بار شهناز را به ولایت برد ، خیلی از خویشان به دیدنش آمدند و او را دعوت میکردند. جوانان محل غلام را خوش شانس میدانستند که هر کدام آرزوی چنین بختی را از خدا آرزو میکردند زن و مرد جوان دست در دست یکدیگر روزهای تعطیل شاد و خندان به همه جا سر میزدند،.
اقوام قاسم و همسرش ، زوج جوان را احترام و دعوت میکردند، شهناز هفته ای دو بار به خانه پدرش می آمد ، پس از صرف شام یا ناهار ، جمشید برادر شهناز با ماشین خودش آنها رامیرساند ، آنها با تعامل و مماشات روزگار را به خوبی سپری میکردند این دو در همان روزهای اول به هزینه حاج قاسم ، یک ساختمان ویلایی در شعاع یک کیلومتری خانه پدری رهن و اجاره نمودند بطوریکه از همان ماههای نخست زندگی ، طعم شیرین مستقل بودن را احساس میکردند. برخی روزها غلام و شهناز با تاکسی به منزل قاسم می آمدند که خانم از ماشین پیاده میشد و غلام با همان وسیله به حجره میرفت .
اولین درد دل مادر و دختر : روزی شهناز و مادرش گرم صحبت شدند ، که مادر پرسید راستی شهناز از بخت و همسرت راضی هستی ؟ که شهناز آهی کشید و گفت چی کنم ، میسازم _ یعنی چی دختر ، بگو بینم غلام با تو دعوا میکنه ؟ نه مادر ، چه دعوایی _ پس چی ، مادر عزیز من خودت میدونی من تا مرز دیپلم تحصیل کردم ، در حالی که ، این مرد اسم خودش را نمیتواند بنویسد . من در یک شهر بزرگ و مطرح رشد کردم ، یک عالمه فاصله فرهنگی داریم ، مادر عزیزم ، پدرمون ساده و خوش باور و من هم بی تجربه و نادان ، مادر جونم من کسی را میخواستم که با من بحث کند و از همسر یاد بگیرم ، _ پس چرا قبول کردی . ادامه دارد ، از تحمل شما سپاسگزارم .