وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

چل درجه زیر پوست شب ، قسمت پانزدهم

حمیدرضا رشیدی سه شنبه نهم بهمن ۱۴۰۳، 17:1

وجود توده ای سرد و بارانهای مداوم ، سبب شد تا از دیدن کمال ، آن دوست شفیق و محبوب محروم شوم ، که پس از مساعد شدن هوا به سراغ او رفتم ، قبل از رسیدن، به همراه او تماس گرفتم و خوشبختانه در حوالی و چند صد متری همدیگر را زیارت نمودیم . پرسیدم همچنان در محل خانه قبلی هستید ، یا اینکه : حرفم را قطع کرد و گفت از دادگاه به من ابلاغ گردید ، شما که از یکدیگر طلاق نگرفته بودید و اینکه ، یک زندگی مشترک داشته و فرزندان هردو مربوط به شما و آن مرحومه میباشند ، بدون فوت وقت ، می‌توانید به منزل خود برگردید ، و از نظر دادگاه این یک قهر موقت بین زوجین تلقی گردیده ، لذا مینا ، بعدا از شکایت خود صرف نظر نموده است ، و جز خودش مستاجر جدیدی در آن سکنی ندارد ، اگر هم کسی موقت در آن زندگی داشته است ، آن واحد را در زمان حیات مرحومه ترک نموده است . که من ضمن تشکر از حاج ربیع به منزل خودمان نقل مکان نمودیم .

اینک مانند سابق روزگار می‌گذرانیم، بچه ها را سرگرم مینمایم ، در روزهای تعطیل و بیکاری به پارک و شهر بازی میبرم ، تا حادثه مادرشان ، فرزندانم را درگیر و افسرده نگرداند .

امروز خبر رسید که غلام آخرین مهلت جدایی آرام و عقیل را به آنها اعلام نموده است ، در نظر دارد امشب به نیت پلید خود برسد ، لذا آن دو نگون‌بخت از ترس جان جرأت، بازگفت مورد و گزارش به مقامات قضایی را ندارند . این را شنیدم و به لحاظ ظیق وقت و گرفتاری هر دو نفرمان ، موقتا خداحافظی نموده و محل را ترک نمودیم .

سه روز بعد ، تلفن من به صدا در آمد ، صدای کمال در گوشم پیچید ، که ضمن سلام به من گفت که ساعت دو بعد از ظهر در محل شهرداری کار مهمی دارد و باید مرا ببیند ، من قول این دیدار را پذیرفتم ، درست یکساعت قبل از حرکت من ، مجددا ، کمال به گوش من رساند که : امیرجان سلام _ سلام کمال حالت چطوره _ ، خوبم ، بفرما _ من می‌خواهم به تشییع جنازه میلاد برادر زنم بروم ، از تو میخواهم ، آنجا کنارم باشی و مرا همراهی بکنی _ پرسیدم میلاد که جوان و سالم بود ، علت مرگش چه بوده ، که گفت امیر جان گویا توسط آرام خانم، همسر عقیل به قتل رسیده است ،_ بسیار خوب حتما خدمت میرسم ، راستی از غلام چه خبر او هم در مراسم حضور دارد ؟ _ خیر ، غلام فعلا در بازداشتگاه میباشد ، وقت ندارم بعدا همه چیز را برایت توضیح خواهم داد .

یکساعت بعد به مراسم رسیدم ، اقوام و بستگان غلام و همسرش زینب همگی حضور داشتند ، زینب مادر داغدیده اش ، شیون کنان بر سر میزد وفریاد می‌کشید این سایه ی شوم ، این نحوست و بدبختی چی بود که بر زندگی من لنگر انداخته و خارج نمی‌شود، نمی‌دانم کدام نفرین ، چون غده ای بدخیم در کالبد زندگی ما ریشه دوانده و تا نابودی کامل دست برنمی‌دارد، میثاق فرزند کوچک خانواده که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده و در سربازی به سر می‌برد در کنار کمال از مردم تشکر و قدردانی می‌کرد.

پس از مراسم دفن میلاد از کمال خداحافظی نمودم و قرار گذاشتیم تا در فرصتی مناسب در چگونگی قتل و بازداشت غلام ، همگی را از کمال باخبر گردم .

سه روز پس از فوت میلاد ، من و کمال در محیطی آرام نشستیم که کمال می‌گفت: آن روز غلام با همسرش مشورت می‌کند، که زینب پس از ناسزاگویی و شماتت به غلام می‌گوید: شک ندارم که دیر یا زود در باتلاقی گرفتار خواهی شد ، که نه راه پیش داری و نه راه بازگشت و هیچکس به فریادت نخواهد رسید ، و اینکه در این گرداب و طوفان دلم به حال خودم و بچه هایم می‌سوزد و بس . راهی که تو می‌روی، گورستان که سهل است ، باید در زباله دان ترا یافت .

در اینجا و این جر و بحث ، اگر چه میلاد سکوت می‌کند، اما خوب می‌داند که پدرش قرارست امشب به سروقت آرام برود ، لذا فکری خبیث و یک نقشه شیطانی در مغز و روح میلاد به جنبش افتاده تا گوی سبقت را از پدر برباید و خود توپ را وارد دروازه نماید .

اینک اول اسفند سال ۱۳۸۷ خورشیدی فرا رسیده است و بهاری زیبا در لرستان سوسو می‌کند و لاله ها خبر از ترنم قناریهای شاد و چهچه بلبل به ارمغان آورده است . میلاد اطراف منزل عقیل و همسایه ها را رصد کرده تا بتواند از نبودن عقیل در خانه مطمئن شود، سپس حرفه ای و حساب شده ، از دیواری خود را به پشت بام منزل عقیل می‌رساند، نور گیر را با فشار باز نموده و از آن محل خود را به داخل آویزان می‌کند تا با این کار خود آرام خانم را از دید پدرش بی اعتبار و خوار گرداند و به نحوی غلام را از تصمیم ، سرد و پشیمان نماید .در اینجا ، عین چگونگی حادثه را که آرام خانم در کلانتری محل و دادگاه گزارش نموده است را مرور می‌کنیم .

آرام همسر عقیل گفت : به اجبار عقیل را به بیرون فرستادم و دلم شور میزد که چگونه با غلام رو در رو شوم و با چه ترفند و نقشه ای از شر این دیو سپید خلاص شوم ، به فکرم رسید که با شروع حادثه ، دزدانه از او عکس ، فیلم یا مطلب تهیه کرده تا بتوانم به وقت از آن استفاده نمایم ، لذا کلید ضبط صدا را آماده در دسترس گذاشتم ، در حالی که درگیر استرس و تشویش بودم ، سایه ای از سقف نور گیر به پانسیون توجهم را جلب نمود ، گوشی را فعال و چادرم را بر سر کردم ، که خیلی سریع و در لحظه شخصی در نورگیر را گشود و خود را آویزان و پایین انداخت ، در نگاه اول و با این فکر که شاید غلام باشد ، اما در دل گفتم گچکار این جست و خیز را ندارد ، هنگ کردم ، فرار و جیغ زدن را فراموش کرده بودم .خدای من او را شناختم ، این میلاد پسر غلام است ، چند روز پیش که با عقیل نزد مادرش رفته بودیم ، این شلوار و تی شرت را به تن داشت ، فورا یک مشت خاک از کیسه سجاده برداشتم ، شاید به کارم بیاید ، با یک جست خود را به پشت دیوار اوپن آشپزخانه رساندم و با صدایی لرزان گفتم : میلاد جان خوش آمدی ، عشق من چرا از نورگیر آمدی ، کاش زنگ میزدی تا در خانه را باز بکنم ، احساس کردم با این بیان آهنش نرم می‌شود، که خیلی بیشرمانه گفت آمدم تا قبل از پدرم با تو حالی کرده باشم ، گفتم فعلا بنشین روی صندلی تا خستگی شما برطرف شود ، آنوقت در خدمت شما هستم ، به یکباره و بدون هر مقدمه ای دستان خشن و زمختش را به طرفم دراز نمود تا در آغوشم کشد ، با دست چپ اشاره نمودم ، به این گل زیبا نگاه کن ، هنوز سرش در چرخش بود که با سرعت تمام با دست راستم خاک را به صورتش پاشیدم ، که فریاد کشید و گفت : لعنتی این چی بود ، کور شدم ، سپس گلدان سنگین سرامیکی را با قدرت روی سرش کوبیدم ، با تقلا خواست به من حمله نماید که با دسته ی هاون ، چندین ضربه بر سرش کوبیدم ، هر حرکتی که می‌کرد ، من ضربه ای فرود آوردم ، تا به زمین افتاد ، خون سر و صورتش را پوشانده بود . فورا خود را به بیرون رساندم و ضمن اینکه چند قطعه عکس از پایین آمدنش تهیه نموده و صدایش را در گوشی خود داشتم ، با اطمینان از آوردن گوشی به خانه ی عمه که در صد متری خانه ما بود خودم را رساندم . اگر چه در دل خود را مرتکب قتل می‌دانستم اما از اینکه صدای پدر و پسر را ذخیره نموده ام ، خود روزنه ای از امید و آرزو به رویم گشوده می‌شد .

کمال گفت آرام خانم ، هراسان و پریشان به خانه جعفر خان شوهر عمه رسیده بود و حادثه را به آنها گزارش می‌نماید، جعفر شوهر عمه اش به عقیل تلفن می‌زند که او متاسفانه گوشی را خاموش کرده است ، به مغازه پاتوق عقیل زنگ می‌زند و عقیل خود را به خانه جعفر می‌رساند. غلام که با ماشین خود از آنجا عبور می‌کند، یک لحظه عقیل را می بیند که وارد خانه جعفر می‌شود، لذا غلام توجه نداشته و به سمت منزل عقیل می پیچد تا با خیال خود با آرام خلوت نماید ، ماشین را خاموش کرده و وارد حیاط عقیل می‌شود، از طرفی میلاد با تقلا خود را به حیاط می‌رساند، شاید کسی او را ببیند و به بیمارستان برساند ، درست در وسط حیاط خانه آخرین نفس را کشیده و جان می‌دهد، غلام پس از وارد شدن به محیط خانه با جسد بی جان میلاد روبرو می‌شود.

گچکار با توجه به اینکه چند لحظه پیش عقیل را دیده که سراسیمه وارد منزل جعفر شده است ، خیال می‌کند که عقیل میلاد را کشته است ، اسلحه را خشاب گذاری کرده ، هوا نیز اندکی تاریک شده است ، با کلید چند ضربه به در می‌زند و پشت تیر برق پناه میگیرد در این هنگام جعفر و همسرش، عمه آرام برای دیدن صحنه و گزارش قصد خروج از منزل می‌نمایند، جعفر درب را باز نموده تا از حیاط خارج شود ، غلام به لحاظ دید ناکافی و در خیال عقیل ، به سمت جعفر شلیک می‌نماید ، خوشبختانه ، تیر به بازو و شانه جعفر وارد شده بود .

عقیل و عمه ی همسرش به کمک همسایه ها ، جعفر را به بیمارستان می‌رسانند. در خصوص تیر اندازی غلام ، به مقامات مسئول گزارش نموده و تیراندازی گچکار مورد پیگرد قانونی واقع می‌شود.

آرام خانم به همراه همسرش به کلانتری در خصوص قتل میلاد معرفی می‌شود، مستندات خود را به دادگاه گزارش می‌نماید، موارد ذخیره شده در گوشی خود اعم از عکس و صحبت‌های پدر و فرزند مقتول را به دادگاه تقدیم می‌دارند

شمه ی دیگری از گزارش آرام خانم بدین شرح میباشد . من با همسرم عقیل زندگی فقیرانه ای داشتیم ، بر حسب نیاز همسرم راننده غلام گچکارشد ، این مرد نابکار همسرم را روانه مناطق دور می‌کرد و در حضور اهل محل ، در طول هفته چند بار ناخوانده به منزل من می آمد ، هر بار با چرب زبانی از من درخواست نامشروع می‌نمود، که هر بار با زحمت او را نهیب می‌دادم، تا اینکه چند ماه پیش طبق مدرک موجود ، بی شرمی را به حد اعلا رسانده و از من می‌خواهد تا از همسرم جدا شده و به عقد او دربیایم ، من چندین بار مورد را به گوش همسرش رسانده ام ، اما گوش شنوا نداشت .

فرزند ناخلف این پدر نابخرد از پدر تقلید نموده و قصد تجاوز به ناموس مرا نمود . در اینجا جای شکی نیست ، پدری که با داشتن زن و فرزند قصد تجاوز به حقوق کارگرش را دارد ، جای تردید ندارد اگر فرزندش از دیوار آن خانه بالا رود و از نورگیر پانسیون آویزان گردد .

روز بعد اهالی محل با گزارش و استشهاد مبنی بر پاکی و خلوص و شخصیت آرام خانم واکنش نموده و اقدام درست و به موقع این شیرزن را تایید نموده واز دادگستری آزادی بی قید و شرط این ذلاور زن لرستانی را طلب می‌نمایند، که آرام خانم پس از اولین ساعات حضور در آن مرکز ، از نظر قانون آزاد می‌گردد.

غلام گچکار که با این عمل آبروی خود و خانواده را به باد فنا سپرده و در این فعل کثیف فرزندی را قمار می‌زند، با سپرده وثیقه بطور موقت آزاد می‌گردد ‌.

من که از پاکی و نجابت، بزرگواری و وقار آرام خانم لذت برده بودم ، پیشانی کمال را بوسه زدم و به او گفتم که در حقیقت از جسارت و شجاعت این بانو مشعوف و خرسند گردیدم که کمال گفت :

آرام خانم در حضور رئیس کلانتری و پرستل که شجاعت او را تاریخی ارزیابی نموده بودند گفت بدون شک شما عزیزان بزرگوار درمنزل خود ، همسر زیبارو دارید ، دختر طناز و خوشگل پرورده و بزرگ نموده اید ، آیا در مقام یک همسر و یا یک پدر اجازه می‌دهید ناموس و شرف شما مورد تعرض بیگانه واقع شود ، شما برادران عزیز جهت خدمت رسانی و انجام کار بدون شک از شاگرد ، راننده ، کارگر ، آبدارچی ، نگهبان برای انجام پروژه خود استفاده می‌نمایید، آیا شایسته است در مقام استاد و صاحب کار با شرف و آبروی عوامل خود بازی نمایید و از آنها فعلی عبث و ناصواب درخواست نمایید ؟ که مسلما جواب شما منفی میباشد و کسی از شما حاضر نیست عملی غیر اخلاقی انجام نماید .

یک سال بعد : غلام گچکار در پی این شکست سنگین و داغ از دست دادن فرزندان، گوشه گیر و در دام اعتیاد به مواد مخدر گرفتار گردید ‌. و کمتر در کوچه و برزن آفتابی میشد ،

اینک میثاق تنها فرزند باقیمانده مدیر زندگی او شده و کارها را به انجام می‌رساند، میثاق که پس از لیسانس شیمی به سربازی رفته بود چندی پیش ، خدمت را به پایان رسانده و مسئول امورات پدر شده است ، بر خلاف دیگر فرزندان ، جوانی بزرگ و با شخصیت است که دوست و آشنا از خصوصیات اخلاقی او تعریف نموده و زبانزد همه شده است .

شبی غلام گچکار که با داشتن توان مادی ، مواد افیونی او تمام شده بود ، بر اثر خماری از خیابان عبور می‌نماید تا به محله مواد فروشان برود ، راننده یک خود رو در حالی که مست و در عالم دیوانگی به رانندگی مشغول میباشد ، غلام گچکار را زیر چرخهای خود سفره نموده و از حادثه فرار کرده و متواری می‌گردد.

فردای روز بعد به خانواده اش خبر رسانی می‌کنند، پس از سه رور در حالی که کسی این حادثه را به عهده نگرفته بود ، با حضور خانواده و دوستان دفن می‌گردد، کمال و بچه هایش در مراسم حضور دارند ، پس از ختم زینب و میثاق ماری و نیما را در آغوش کشیده و از کمال می‌خواهند که آنها را تنها نگذارند ، زینب خانم مجددا صورت کمال را می‌بوسد و به او می‌گوید، من و میثاق کسی را نداریم ، نگذار تنها بمانیم .

پایان . هرگونه اشکال دستوری و تایپ را به بزرگی خودتان ببخشید .

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها