وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

چشمانم هنوز تشنه ی دیدن توست ، قسمت سوم

حمیدرضا رشیدی دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۴، 15:27

جمیل روی کاناپه دراز کشیده و محو تماشای اخبار ورزشی بود ، در حالی که مشغول شنیدن اخبار بود ، بیشتر خود را روی مبل سنگین نمود و به خلسه فرو رفت ‌

فکر و روح این مرد گوشه گیر به بیست و پنج سال پیش برگشت ، درست در زمانی که او و شوری هر دو ارشد خانواده و شانزده سال بیش نداشتند ، هر دو همسایه قرار گذاشته بودندکه امروز ناهار را در دل طبیعتی ، در صد متری شهر صرف نمایند ، امیر پدرش سویچ ماشین را به جمیل داد تا یخ و سبزی بخرد ، جمیل گفت باشه بابا ، طبق معمول مردها در گوشه ای مشغول بازی و گپ زدن شدند ، دخترها همراه مادرشون مشغول طبخ و آماده غذا خود را مشغول نمودند .

جمیل در ورودی اولین خیایان ماشین را پارک نمود و به سمت بازار محله رفت ، قبل از رسیدن به یخ فروشی ، چشمش به یک دکمه سرا افتاد ، اندکی توقف نمود و اجناس را اجمالی ورانداز می‌کرد، آینه های کوچک پشت ویترین توجه او را جلب نمود ، با خود گفت : خوبه که یکی از این آینه ها را برای شوری بخرم . به مغازه داخل شد ، فروشنده که خانم جوانی بود پرسید ، چیزی خواستی آقا پسر ؟ _ نه ، یعنی آره ، لطفا اون آینه صورتی را میخواستم _ اما پسر جان این آینه دخترانه است _ درسته من برای خواهرم خرید میکنم _ باشه با کمال میل ، _ لطفا آنرا کادو نمایید _ حتما _ در نتیجه آنرا خرید بهایش را پرداخت و در جیب بزرگ شلوارش گذاشت ، طبق دستور پدرش ، یخ و سبزی تازه خرید و در ماشین گذاشت و پس از دقایقی به محل اسکان خانواده بازگشت .

جمیل در طول راه دلشوره و اندک استرسی وجودش را گرفت ، با خود اندیشید اگر چنانچه به دلایلی هدیه اش بچه گانه و یا مورد استقبال شوری واقع نشود و یا از تحویل آن سر باز زند ، چگونه از آشکار شدن ، به هم ریختگی و شرمنده شدن خود در انظار طاقت بیاورم ، در دل دعا کرد خدایا کمک کن تا مورد پذیرش محبوبم واقع شود ، در حالی که یخ و سبزی خریداری شده را به مادرش تحویل می نمود ، تا حدودی بر خود مسلط گردید و شوری را که تاب بازی می‌کرد به بهانه سؤالی درسی کنار کشید و در حالی که خود را در بغل ماشین استتار کرده بود کادو را در دست گرفت ، که شوری رسید و گفت با من کارداشتی ؟ ( در اینجا جمیل ضریانش بالا رفته و رنگش چون گچ سفید و بر خود میلرزید ) جمیل آنرا دو دستی گرفته و گفت: این هدیه ناقابل ارزش شما را ندارد ، شوری آنرا تحویل و در میان کتاب درسی قرار داد و گفت جمیل جان ، کادوی شما هر چه باشد ، در قلبم جای دارد ، لذا این اولین و بهترین لحظه ی زندگی من است ، ضمن تشکر آنرا گرفت و از آنجا خارج شد .

جمیل نفس راحتی کشید و گویی سر بر شانه های امن مادرش گذاشته است ، زیرا در لحظه نفس هایش تنظیم و براسترس لحظات پیش چیره گشته بود .

که عفت خانم خلسه اش را شکست و گفت : جمیل ، شیدا ، شام حاضره ، بیایید ، می‌خواهیم غذا بخوریم ، جمیل که صورتش از به یاد آوردن آن خاطره ، از اشک خیس شده بود گفت ، باشه مادر جان ، غذا بکش من هم رسیدم ،

جمیل مرتبا به کمک مادرش روزانه چندین بار پدرش را جابجا می‌کرد، اورا به حمام می‌برد، اعضای خانواده نهایت دقت را به کار برده که پدرشان زخم بستر نگیرد ، در دادن غذا و دارو مادرش را یاری می‌نمود، علاوه بر آن دو زری و همسرش مادر را تنها نمی‌گذاشتند.و مرتب از پدرشان عیادت می‌کردند

شیدا روزهای پایانی سال تحصیلی را می‌گذراند، شبانه روز درس می‌خواند که علاوه بر دیپلم ، بتواند امسال در کنکور نیز موفق شود .

عفت خانم به جمیل گفت آرزو دارم و از خدا می‌خواهم بعد از پدرت زنده نمانم ، زیرا بعد از پدرتون زندگی برای من انگیزه و دلخوشی ندارد

_ مادر جان اول که عمر دست خداست ، ثانیا چرا این حرف را میزنی ، آنچنان که شما دعا میکنید یعنی خداوند دسته جمعی همه ما را بکشد _ این چه حرفیه که تو میزنی جمیل جان ؟ ، ببین پسرم من می‌گویم تو جوانی ، چهل سال بیشتر عمر نکردی ، اگر میخواهی من دلخوشی داشته باشم و طلب مرگ نکنم ، تو هم از این رؤیا پردازی و افسوس خوردن گذشته دست برداری و زندگی را زندگی نمایی ، عزیزم ، بگو ، بخند ، به آینده امیدوار باش ، به فکر خودت باش ، تا من هم در پرتو شما احساس خوبی داشته باشم ، نه اینکه دائم افسرده و غمگین به سر ببریم ، مادر به فدایت ، حکایت شوری گذشت و تمام شد ، اگر اینگونه ادامه بدهی ، عاقبت یا بیمار میشوی و یا اینکه روانی ، تو باید با دلگرمی و روحیه دادن سرمشق دختر جوانت بشوی ، تا کی میخواهی بلا تکلیف روی این کاناپه چرت بزنی و زانوی غم بغل بگیری ؟ .

حسابش بکن شیدا چنانچه امسال در آزمون قبول شود ، پزشکی هم که باشد ، پنج سال دیگر این دختر ، زندگی می‌خواهد، پدری باید او را پشتیبان و ساپورت نماید ، پدرت که بیمار و رفتنی است ، شاید من هم در آن روزگار نباشم ،این دختر به خانواده نیاز دارد ، پس از این ژولیدگی و بیهودگی دست بردار، از دوستان و همکاران مشاوره بگیر ، در ضمن اگر راضی بشوی به روانکاو مراجعه بکنیم ، دست کم آنها از مردم عادی بیشتر می‌توانند از افسردگی و گوشه گیری شخص کاسته و او را توجیه نمایند .

_ باشه مادر جان قول می‌دهم عاقبت همان شود که شما می‌خواهید.

عفت خانم مادر جمیل می‌دانست که علاقه جمیل به همسرش بیش از تمام این نصیحتهاست ، لذا جهت آرامش فرزندش رشته کلام را کوتاه و به همان اندازه بسنده نمود .

جمیل عشق را از چشمان زیبای شوری در تک تک سلولهایش روانه ساخته و مهر و الفت او فراتر از نصایح عالم ریشه دوانده و گوشش از تمام پند و اندرزها بسته شده است .

جمیل همچنانکه که اشک از چشمانش جاری میشد ، صورت مادرش را بوسید و در دل گفت ، بالاخره، روزی این مونس جان و این گوهر تابناک را بار دیگر در آغوش خواهم کشید .یخچال را باز کرد، لیوانی آب سرد نوشید ، و با برداشتن یک سیب درختی به سمت حیاط رفت ، درست در محلی که او و شوری به دفعات برای یکدیگر عاشقی می‌کردند نشست و در حالی که تبسمی ملیح بر لب داشت ، سیب را گاز میزد و چهره ی زیبای شوری را بر صفحه مانیتور ذهنش نمایان می‌ساخت .

یک سرورباطنی و لبخندی بدون مقدمه بر رخسارش نمایان شد و گویی شوری را می‌دید که درمقابلش دستها را روی زانوی او گذاشته ، نسیم خنکی عطر گیسوان شوری را به سمت او روانه کرده و رایحه موهای خوش بافتش جمیل را مست و آرام نموده است . با چشمانی نمناک این چنین زمزمه نمود ، مهربانم ، ازهمه زیباتر و خوش بوتر ، هر جا که هستی سلامم را پذیرا باش . با یک سمت و خط فرضی و یک تصویر سازی ذهنی خود را به شوری متصل کرد ، گویی با استفاده از قبله نما ، خانه خدا را در نظرش ظاهر می‌کرد . که در آن نقطه اینچنین بیان کرد . محبوبم : من با امید و تسبیح پروردگار عالمیان پنجره ی دلم را به سمت تو میزان نموده و میگشایم، با عنایت به اینکه این خسته دل را دریابی و من رمیده دل را ببینی و در این فراسو یک دم به من نظر نمایی ، که با چشمانی همیشه نمناک ترا می‌جویم و با تساهل و فروتنی مرا دریابی و با منت ، خندان و شاداب در ناو خوشبختی کنارم بایستی ، تا با نگاه به چشمان جادویی تو ، عاشقانه پارو بزنم ، دست امواج را ببوسم و عاجزانه درخواست نمایم تا این قایق عشق و مودت را در کرانه ی این دوران سخت و پر تلاطم نلرزاند بلکه در اولین نسیم صبحدم به سرمنزل برساند .

شوری با لباسی سفید و زیبا در مقابل چشمانش ظاهر گشت ، دو دلداده ، یکدیگر را تنگ در آغوش گرفتند ، این زن و مرد عاشق لبها را بر گونه ی یکدیگر نهادند و شوری اشک یکدیگر را سالاد بوسه ی خود کردند .

روزهای بهاری با سرعت هرچه تمامتر ، جای خود را با گرمای طاقت‌فرسای جنوب سودا می‌کرد شیدا مدرک پایان تحصیلات دبیرستان را با معدل عالی دریافت نمود ، حال مقطع دبیرستان را پشت سر نهاده و خود را برای شرکت در کنکور سراسری آماده می‌کرد. ،،،، ،،،،،، ادامه دارد از صبوری شما تشکر میکنم .

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها